خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۲۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_ بیرون بودی ؟!

دستپاچه تکونی خوردم

_نه چطور ؟!

اشاره ای به لباسام کرد و گفت :

_آخه لباست ….

لباسم چشه ؟!
با استرس نیم نگاهی به خودم انداختم که با دیدن شلوار مشکیم که یه خورده کثیف شده بود با عجله شروع کردم به پاک کردنش

حتما موقعی که زیر تخت رفتم اینطوری شده ، وقتی که کارم تموم شد و سرم بالا گرفتم با دیدن نگاه خیره و مشکوک آراد جا خوردم ولی خودم رو نباختم و شاکی گفتم :

_هااا چیه ؟!

_باز داشتی چه خرابکاری میکردی راستشو بگو ؟!

_هیچی بابا !!

برای اینکه یه جورایی از دستش فرار کنم پشت بهش به طرف بالکن رفتم و با یه حرکت بازش کردم و پرده رو کناری زدم که بیخیال نشد و باز دنبالم اومد

_مطمعن باشم ؟!

ای بابا عجب گیری داده بود !!
نکنه به چیزی شک کرده ؟! با یادآوردی وضعیتی که کف اتاق نشسته بودم لبم رو عصبی زیر دندون فشردم

آخه الاغ….معلومه هرکی باشه تو رو اونطوری ببینه حتما پیش خودش به چیزایی شک میکنه دیگه !!

دست به سینه و شاکی به سمتش برگشتم و گفتم :

_یه بار گفتمت نه چرا بیخیال نمیشی ؟!

_حتما دلیلی دارم….نمیخوام تو این مدت با شیطنتات بهونه ای دست بابا اینا بدی

اخمام توی هم فرو رفت
چی شده بود که باز آراد داره این حرفا رو میزنه نکنه من زیرتخت بودم مامانش متوجه شده و بهش زنگ زده ؟! ولی نه بابا اگه دیده بود همونجا با گیسام دارم میزد

آب دهنم رو با ترس قورت دادم و با ترسی که توی صدای لرزونم کاملا مشخص بود گفتم :

_چیزی شده ؟! بابات اینا حرفی زدن ؟!

لبه میله های بالکن رو توی دستش گرفت و درحالیکه نگاهش رو بین درختا میچرخوند کلافه گفت :

_ آره برای قضیه مهسا تحت فشارم نمیخوام تو رو هم درگیر کنن

پووووف فکر کردم چیزی درباره من گفتن !!

نفس حبس شده ام رو با فشار بیرون فرستادم و از شدت حسادتی که درونم زبونه میکشید عصبی از سر راهم کنارش زدم ودرحالیکه روی تک صندلی پشت سرش مینشستم پاهامو روی هم انداختم و با پوزخندی گوشه لبم گفتم :

_پس نگران مهسا جونتی !!

بهت زده لب زد :

_چی ؟!

بی توجه به حرفش با تمسخر لب زدم :

_بسلامتی بچتون کی به دنیا میاد شوهرجون ؟!

کارد میزدی خونش در نمیومد عصبی دستی پشت گردنش کشید و خشن غرید :

_میفهمی داری چی میگی ؟! صدبار گفتمت اون بچه از من نیست !!

_هه تو گفتی و منم باورم شد

حرصی گفت :

_من هر طوری هست این رو ثابت میکنم و درضمن شما هم کم نیش و کنایه بزن !!

نمیدونستم باید حرف کدومشون رو باور کنم عصبی نگاه ازش گرفتم که رو به روم لبه بالکن نشست و با چیزی که گفت با تعجب دماغمو چین دادم و حرصی گفتم :

_چی گفتی ؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.