خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۲۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

هرچی میگشتم جز چیزای الکی و بی اهمیت به چیز مهمی برنمیخوردم و همین هم داشت اعصابم رو بهم میریخت چون زمان زیادی رو از دست داده بودم و هنوز به چیزی که میخواستم نرسیده بودم

کلافه چرخی دور خودم زدم و زیرلب عصبی زمزمه کردم :

_لعنتی حالا چیکار کنم ؟!

یکدفعه با دیدن قاب عکس بزرگشون گوشه اتاق که اون زن عاشقونه توی بغل عباس نجم لَم داده بود و به دوربین نگاه میکرد عصبی دندونامو روی هم فشردم

به سمتش رفتم و روبه روش ایستادم دوست داشتم عکس رو تیکه پاره کنم درست مثل خوشبختی و پولایی که داشتن و قصد نابودیشون رو داشتم

با خشم دستم به سمتش رفت ولی وسط راه پشیمون شده توی هوا معلق موند و با حرص زیرلب زمزمه کردم :

_حیف که فعلا دست و بالم بسته اس و نمیتونم کاری کنم

نگاهم روی صورت اون زن چرخید انگار جنون بهم دست داده باشه ناخودآگاه دستم به سمتش رفت و درحالیکه انگشتمو محکم روی لبخندش میکشیدم عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_لبخندت رو زهرت میکنم لعنتی !!

هنوز داشتم انگشتمو روش میکشیدم که یکدفعه قاب عکس کناری رفت با فکر اینکه میخواد بیفته و کج شه دستپاچه میخواستم بگیرمش ولی یکدفعه با دیدن چیزیی که پشتش بود دستم بی حرکت موند و خشکم زد

یه کلید نسبتا بزرگ پشتش بود دستمو روش گذاشتم که جلوی چشمای ناباورم قسمتی از دیوار باز شد و اتاق مخفی جلوی چشمام پیدا شد

ناباور چندبار پلک زدم و دستی به چشمام کشیدم
یعنی این چیزی که الان داشتم میدیدم واقعیت داشت ؟!

توی تاریک روشن اون اتاق قدمی داخل گزاشتم ولی همین که دنبال کلید لامپی چیزی میگشتم تا اطرافم رو بهتر ببینم

با شنیدن صداهایی که از بیرون به گوش میرسید پاهام از حرکت ایستاد و آب دهنم رو با ترس قورت دادم

ای واااای یعنی کی میتونست باشه ؟!

گیج چرخی دور خودم زدم به قدری مضطرب و دستپاچه شده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم تا دیر نشده زودی از اتاق مخفی بیرون اومدم و دستمو روی دکمه فشردم

دیوار به حالت اولش برگشت ، در حال درست کردن قاب عکس بودم که با شنیدن صدای قدمایی که به اتاق نزدیک و نزدیک تر میشد با یه حرکت زیرتخت بزرگشون رفتم و با نفس نفس از اون یه ذره روزنه ای که به بیرون دید داشت نگاهم رو به در اتاق دوختم

همه این کارها چندثانیه هم طول نکشیده بود و نفسم از شدت استرس بالا نمیومد و به سختی نفس میکشیدم ، با تکون خوردن دستگیره در دستمو جلوی دهنم گرفتم و سعی کردم صدای بلند نفس کشیدنم رو کنترل کنم

در باز شد و کسی وارد اتاق شد چشمامو ریز کردم و با دقت خیره کفشاش شدم که با دیدن کفشای پاشنه بلندش فهمیدم کسی نیست جز اون زن لعنتی ناهید !!!

این مگه تازه نرفته بود پس چرا به این زودی برگشته ؟!

معلوم بود دنبال چیزی میگرده چون مدام توی اتاق میگشت و کمدا رو باز میکرد بعد از گذشت چند دقیقه مرگ بار صداش رو بالا برد و بلند خاتون رو صدا کرد

_خاتون بیا اینجا ببینم

از روزی که به این خونه اومده بودم خاتون یا همون دایه آراد رو ندیده بودم و فکر میکردم از اینجا رفته پس الان چطوری داره صداش میکنه ؟! اصلا کی برگشته بود ؟؟

بعد از چند دقیقه زن بیچاره با نفس نفس توی قاب در قرار گرفت و با صدای گرفته ای گفت :

_بله خانوم جان !!

_چند ساعتی نیست که از مسافرت برگشتی باز زدی نظم این خونه رو بهم ریختی ؟!

صدای ناراحت و بهت زده اش به گوشم رسید :

_من خانوم ؟؟!

_آره کی جز تو اجازه داره وارد اتاق ما بشه و اینطور بهمش بریزه

با این حرفش با ترس آب دهنم رو قورت دادم و سرمو روی زمین گذاشتم لعنتی یادم رفته بود کمدا رو مرتب کنم اگه میفهمید اونی که کمداش رو باز کرده وسایلش بهم زده من بودم خدا میدونست چه بلایی سرم میاورد

توی دلم خدا خدا میکردم خاتون حرفی نزنه و بگه من نبودم وگرنه اون وقت به من بخت برگشته شک میکرد و تا پدرم رو درنمیاورد ول کنم نبود

با شنیدن صدای خاتون و چیزی که داشت میگفت قلبم میخواست از جاش دربیاد

_ولی خانوم من نب……

توی حرفش پرید و عصبی درحالیکه از اتاق بیرون میرفت بلند گفت :

_بسه دیرم شده عباس بیرون منتظرمه باید برم فقط تا وقتی برمیگردم اتاق رو مرتب کن فهمیدی ؟؟

_چشم خانوم !!

اینطوری که معلوم بود چیزی خونه جا گذاشته و برگشته بود برداره و متوجه بهم ریختگی اتاق شده و اینطوری من احمقم نزدیک بود گیر بیفتم

با بیرون رفتنش از اتاق نفس راحتی کشیدم و دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم خدا به خیر گذرونده بود وگرنه روزگارم سیاه سیاه بود و اول کاری دستم رو میشد !!

داشتم اون زیر خفه میشدم و نفس کم میاوردم از بچگی وقتی جاهای تنگ و بسته ای گیر میفتادم حالم بد میشد منتظر بودم خاتون بیرون بره تا منم از این مخمصه ای که توش گیر افتاده بودم فرار کنم

ولی هرچی منتظر میموندم خاتون بیرون نمیرفت و از صداهایی که به گوش میرسید معلوم بود داره وسایل رو مرتب میکنه و خیال بیرون رفتن هم نداره

کلافه سرمو روی دستم گذاشتم و چشمامو بستم تازه داشتم به جاهای خوب خوب میرسیدم که این زن لعنتی سر رسید

یعنی توی اون اتاق مخفی چی دارن ؟!
با فکر به اینکه بالاخره میتونستم مدرک مهمی چیزی ازشون اونجا گیر بیارم لبخندی گوشه لبم نشست و آروم گرفتم

بالاخره بعد حدود ربع ساعتی که مشغول مرتب کردن و پاک کردن وسایل بود از اتاق بیرون رفت چند دقیقه ای موندم وقتی که مطمعن شدم خیلی دور شده

از زیر تخت بیرون اومدم و باعجله به سمت در رفتم و آروم دستگیره رو فشردم بدون ایجاد کوچکترین سروصدایی بازش کردم و نیم نگاهی به بیرون انداختم

خداروشکر کسی نبود بی معطلی بیرون زدم دو پا داشتم دوتای دیگه ام قرض گرفتم با قدمای بلند از اون اتاق فاصله گرفتم و همین که وارد اتاق خودمون شدم

با ترس روی زمین آوار شدم و دستام رو که از شدت استرس میلرزیدن رو ستون بدنم کردم ، شانس آورده بودم که گیر نیفتادم وگرنه اول کاری با تی پا از این خونه بیرونم مینداختن

حالم که جا اومد نفس عمیقی کشیدم و زیرلب با حرص زمزمه کردم :

_ لعنت به این شانس !!

خوب موقعیتی گیرم افتاده بود و کم کم داشتم به چیزی که میخواستم میرسیدم ولی با اومدن اون زن همه چی خراب شد و حالا حالا معلوم نبود کی میتونستم موقعیت به این خوبی گیر بیارم

درحالیکه روی زمین نشسته بودم توی فکر بودم که چطور بار دیگه وارد اون اتاق بشم و توی ذهنم داشتم نقشه میکشیدم که یهویی در اتاق باز شد و آراد با سری پایین افتاده وارد شد

_نازی بیا ببین چی ب……

سرش رو بالا گرفت و باقی حرفش با دیدن من که وسط اتاق روی زمین با حالت نزار و گرفته ای نشسته بودم نصف و نیمه موند و با نگرانی به سمتم اومد

_چرا اونجا نشستی چیزی شده ؟؟

نمیخواستم به چیزی شک کنه پس سعی کردم زودی بلند شم که دستم رو گرفت و کمکم کرد و با تعجب حرکاتم رو زیر نظر گرفت

_نه نه هیچی نشده !!

با دقت سر تا پام رو گذروند و با چیزی که گفت با تعجب و بهت خیره دهنش شدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.