خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۲۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

روزا همینطوری پشت سرهم میگذشتن و ما توی این خونه هنوز در عذاب بودیم چون یه کوچولو هم سعی نمیکردن ما رو بپذیرن

مخصوصا منی رو که به عنوان عروس قبول نداشتن و چپ و راست سعی میکردن با تیکه و کنایه اذیتم کنن ولی نمیدونستن من سرسخت تر از این حرفام و اصلا برام مهم نیست

بدتر از همه آرادی بود که به زور مجبورم میکرد تو این درگیری ها درس بخونم و به هیچ وجه هم بیخیالم نمیشد

ولی من به ظاهر در حال درس خودن بودم ولی در واقعیت حواسم به همه جا بود و تک تک حرکاتشون رو زیرنظر داشتم مخصوصا اون مادری رو که شمشیرشو روی من از رو بسته بود

طبق معمول این چند روزه کتاب به دست درحال درس خوندن بودم که مامانش وارد سالن شد و با دیدن من اخماش رو توی هم کشید و گفت :

_اینجا جای درس خوندن نیست

برای اینکه حرصش رو دربیارم بدون اینکه چیزی بهش بگ در جوابش پوزخند صداداری بهش زدم و باز کتاب رو جلوی صورتم گرفتم

حدسم درست از آب دراومد چون آتیشی به سمتم اومد و درحالیکه روی مبل دقیق رو به روم مینشست عصبی گفت :

_کدوم دهاتی بزرگ شدی ؟!

با این حرفش بی اختیار فشار انگشتام دو طرفه کتاب زیاد شد و نگاهم بالا اومد و دقیق روی صورتش زُم شد

با دیدن نگاه خیره ام ، اشاره ای به طرز نشستنم روی مبل که پاهام رو بالا آورده و تقریبا روش دراز کشیده و ولو شده بودم کرد و با تمسخر گفت :

_اصلا پدر‌ و مادرت ادب و تربیت یادت ندادن که جلوی بزرگترت اینطوری روی مبل ولو نشی ؟!

اون هی داشت میگفت و از خانواده و ادب و تربیتم ایراد میگرفت ولی نمیدونست با هر کلمه ای که از دهنش بیرون میزنه داره چه آتیشی به وجود من میندازه و درست عین کبریت زدن به انبار باروت داره آتیش وجودم که چیزی جز کینه و نفرتی که ازش دارم نبود رو شعله ور تر میکنه

پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و خیره به صورتش با لحن پر از نفرتی گفتم :

_نه یاد ندادن میدونی چرا ؟؟

پاشو روی اون پاش انداخت و نگاه ازم گرفت که با تلخی ادامه دادم :

_چون یه طورایی یتیم به حساب میام

_هه پس بگو از زیر بُته به عمل اومدی

با این حرفش حس کردم برای ثانیه ای خون به مغزم نرسید و مات و مبهوت خیره دهنش شدم اون حق نداشت به بابام توهین کنه

به بابای که بخاطر اون دق کرد و مُرد
حالا اون راست راست اینجا جلوم نشسته و من رو حرومزاده خطاب میکنه

روی مبل نشستم و عصبی کتاب توی دستم رو روی میز جلوم پرت کردم که از صدای بلندش تو جاش تکونی خورد و کمی خودش روی مبل عقب کشید

دندونام روی هم سابیدم و درحالیکه دستی پشت گردنم میکشیدم خشن گفتم :

_احترام خودت رو نگه دار

_چیه مگه دروغ میگم ؟!

دستام از زور خشم مشت شد و بدون اینکه بفهمم دارم چی میگم عصبی گفتم :

_بابای من بخاطر خیانت زن ناجنسش که با مرد دیگه ای پولاشو بالا کشید و رفت دق کرد و مُرد فهمیدی ؟!

با این حرفم خشکش زد و بی حرکت موند ، چند ثانیه بهت زده نگاهش رو توی صورتم چرخوند با دیدن طرز نگاهش انگار تازه فهمیده باشم چی گفتم کلافه لب پایینم رو زیر دندون فشردم و نگاهم رو ازش دزدیدم

با رنگی پریده خیره صورتم شد و با تعجب لب زد :

_چی ؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.