خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۱۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

برای اینکه تیر آخر رو بزنم بدون اینکه نگاه خیره ام از روش بردارم جدی ادامه دادم :

_اگه میخواید من این بچه رو گردن بگیرم میریم الان آزمایش میدیم اوکی ؟!

بابا که اول بهش برخورده و عصبی شده بود دستی به ته ریشش کشید و پیشش خودش و بیخیال از همه جا برای اینکه من رو مجبور به قبول اون بچه و بهم زدن زندگیم بکنه ، بیخیال گفت :

_اوکی برید

دستامو توی جیب شلوارم فرو بردم و درحالیکه صاف می ایستادم با پوزخندی گوشه لبم خیره مهسایی شده بودم که توی خودش جمع شده و دستای لرزونش رو از شدت اضطراب توی هم میچلوند

اخمامو توی هم فرو بردم و با اشاره ای بهش غریدم :

_پاشو بریم !!

با اضطراب بلند شد و دستپاچه گفت :

_امروز نمیشه تازه یادم اومده که یه کار مهم دارم باید برم انجامش بدم

منظوردار نگاهمو به بابا دوختم و با تمسخر خطاب به مهسا گفتم :

_کار مهم ؟! اونم الان

از تموم حرکاتش استرس و اضطراب میبارید کیفش رو از روی مبل برداشت و درحالیکه روی شونه اش مینداختنش گفت :

_آره باید برم

الکی شروع کرد به شماره گیری و شماره ای گرفت و گوشی رو دَم گوشش گذاشت و شروع کرد به الکی حرف زدن و همونطوری که به سمت در خروجی میرفت

دستش رو به نشونه خدافظی برای بابا مامان بلند کرد و همونطوری که یه کم گوشی رو از خودش فاصله میداد خطاب بهشون گفت :

_بای من فعلا برم بعدا باز بهتون سر میزنم

و گوشی رو باز روی گوشش گذاشت و درحالیکه خودش رو مشغول حرف زدن نشون میداد از سالن بیرون رفت

سرم رو با تاسف به اطراف تکونی دادم

_اینم از عروس نمونه که به زور میخواستید قالب من کنید

بابا که معلوم بود خودشم از رفتار مهسا گیج شده کلافه دستی به ته ریشش کشید

_الکی بهش تهمت نزن در ضمن الانم نمیشه از بچه تست گرفت براش خطرناکه

_آدم ساده ای هم نگاش میکرد میفهمید ترسید و در رفت بعد شما بشینید اینجا طرفداریش رو بکنید

عصبی عقب گرد کردم تا ازشون فاصله بگیرم که صدای بلند بابا باعث شد با دستای مشت شده سرجام بایستم

_اون عروس این خونه و مادر بچه توعه این رو هیچ وقت یادت نره

خواستم دهن باز کنم و چیزی بگم ولی حوصله کلکل و بحث بیخودی باهاشون رو نداشتم و از طرفی نازی معلوم نبود کجاست

پس بدون اینکه چیزی بهش بگم تنهاشون گذاشتم من که میدونستم مهسا یه کلکی تو کارش هست و امروز فردا دستش رو برای همه رو میکردم پس دلیلی نداشت خودم رو با بحث کردن خسته کنم

شروع کردم خونه رو دنبال نازی گشتن تقریبا همه جا رو زیر رو کردم ولی انگار آب شده و به زمین رفته باشه هیچ خبری ازش نبود

توی حیاط رفتم و بلند نگهبان رو صدا زدم که با عجله رو به روم ایستاد

_بله قربان !!

_خانوم من رو ندیدی توی حیاط بیاد ؟!

_چند ساعت پیش دیدمشون رفتن بین درختای اون سمت ولی دیگه ندیدم برگردن

و با دستش به سمت راست خونه اشاره ای کرد ، سری تکون دادم و خطاب بهش گفتم :

_ا‌وکی میتونی بری

با عجله به اون سمت رفتم و با نگرانی نگاهم رو به اطراف به دنبالش چرخوندم چطور این همه ساعت اینجا اومده بود ولی برنگشته ؟! نکنه اتفاق بدی براش افتاده

تموم اون قسمت رو گشتم و صداش زدم ولی نبودش به سمت پشت خونه رفتم که با دیدنش که کنار تنه درختی نشسته خوابش برده نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و به سمتش رفتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.