خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۲۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

گند زده بودم
نباید همچین حرفایی بهش میزدم و آمار و اطلاعاتی درباره خودم بهشون میدادم مخصوصا به این زن !!

بدون اینکه چیز دیگه ای بهش بگم برای اینکه از این مخمصه ای که دچارش شده بودم رهایی پیدا کنم دستپاچه بلند شدم تا به اتاقمون برم که صدام زد و گفت :

_وایسا !!

پشت بهش با دستای مشت شده ایستادم و منتظر بودم تا حرفش رو بزنه

_اسم بابات چیه ؟!

با این حرفش لبم رو محکم زیر دندون فشردم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید و صورتم درهم شد ، لعنتی اسم بابام رو برای چی میخواست ؟! نکنه به چیزی شک کرده ؟؟

وقتی دید جوابی بهش نمیدم بلند شد و پشت سرم ایستاد و صدای جدیش از فاصله نزدیک به گوشم رسید

_با تو بودم نشنیدی چی گفتم دختر ؟!

برای اینکه بیخیال این قضیه بشه و شکش رو از بین برم با صدای که میلرزید به دروغ گفتم :

_مشکل شما حالا اسم بابای بخت برگشته ماست ؟! اسمش اکبرِ اکبر

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم به اتاقم پناه بردم و با نفس نفس دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم

پوووف به خیر گذشت !!
خودمو روی تخت انداختم و با نفس های بریده به سقف خیره شدم و با یادآوری حرفای نیش دارش از شدت عصبانیت پشت پلکم شروع کرد به پریدن و تیک زدن

و زیر لب حرصی زمزمه کردم :

_به زودی تاوان پس میدی منتظرم باش

بعد سوتی که داده بودم برای اینکه دیگه زیر نگاه تیزبینش نباشم و سوال پیچم نکنه سعی میکردم کمتر بیرون برم و باهاش چشم تو چشم بشم چون میترسم باز سوالی ازم بپرسه بدتر گند بزنم به همه چی !!

هرچی میموندم تا موقعیت درست و درمونی گیرم بیاد تا خونه رو قشنگ بگردم بی فایده بود اصلا بیرون نمیرفتن یا اگه هم میرفتن بالاخره یکیشون خونه میموند و درست عین جغد آدم رو میپاییدن ببینن چیکار میکنم چیکار نمیکنم

خسته از اینکه هیچ کاری از دستم برنمیاد وارد حیاط شدم و صندلی توی آلاچیق رو بیرون کشیدم و درحالیکه روش مینشستم کلافه نگاهمو توی حیاط چرخوندم

حالا که آراد خونه نبود میتونستم چند دقیقه از دست کتابا و درس خوندن در امان باشم و مغزم نفس بکشه و آزاد باشم پس با خیال راحت به پشتی صندلی لم دادم و چشمام رو بستم

ولی هنوز چند دقیقه نگذشته بود با سروصداهایی که از توی حیاط به گوشم میرسید چشمامو باز کردم که با دیدن اون زن و شوهر شوم که دست توی دست هم بیرون میرفتن

جفت ابروهام با تعجب بالا پرید !!
چه عجب اینا میخوان برن بیرون ، بخاطر موقعیت آلاچیقی که من توش بودم دیدی بهم نداشتن و فقط من راحت میتونستم ببینمشون

پوزخندی گوشه لبم نشست یه طوری دستای هم رو گرفته بودن و عاشقانه راه میرفتن انگار نه انگار این همه سن دارن و انگار جون بیست ساله ان !!

بی حرکت سرجام ایستادم و با چشمای ریز شده خیره حرکاتشون شدم ، تا اینکه سوار ماشین شدن و رفتن

با رفتنشون بلند شدم و با عجله به طرف عمارت راه افتادم حالا که نبودن و کسی توی خونه نبود راحت میتونستم وسایلشون رو بگردم و کسی مزاحمم نشه

خدمتکارا توی خونه مشغول کار بودن پس بدون اینکه تابلوبازی دربیارم تا به چیزی شک کنن از پله ها بالا رفتم با رسیدن نزدیکای اتاقشون دستی به موهام کشیدم و نامحسوس نگاهم رو به اطراف چرخوندم

کسی اون اطراف نبود با عجله قبل از اینکه کسی سر برسه و همه چیزو خراب کنه وارد اتاق شدم در رو بستم و با نفس نفس بهش تکیه زدم

آخیش بالاخره به چیزی که میخواستم رسیدم بدون اینکه وقت رو تلف کنم به سراغ کمداشون رفتم و شروع کردم وسایلشون رو زیرو رو کردن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.