خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت۶۲

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

به چشمای گیرا و نافذش خیره شدم.
چه قدر اون چشم ها، شبیه چشم های سورن بود.

فقط یه تفاوت بزرگ داشتن!
نه درمورد رنگ شون هاااا…نه.
اون چشما به شدت معصوم و مهربون به نظر می رسیدن.

من تا قبل از اینکه اشکان رو خوب بشناسم، فکر می کردم که یه هیولاس!
هیولایی که سورن با حرفاش برام ساخته بود.

اما حالا می فهمیدم که اون نه تنها یه هیولا نیست، بلکه یه فرشتس.
فرشته ای که بال هاش رو پنهان کرده!
با صدا بینیم و بالا کشیدم که لبخند محوی زد.

با سر انگشت اشارش اشکام و پاک کرد و گفت:
_اگه یبار دیگه گریه کنی می کشمت!

با اینکه می دونستم داره شوخی می کنه، اما ناخواسته ابرو هام بالا پرید.
_چی!
خونسرد زمزمه کرد:
_می کشمت…چشمای تو هیچ وقت حق نداره بارونی بشه.
مسخره به نظر میومد

ولی توی اون شرایط بد، لبخند زدم.
_می بینی؟ خنده بیشتر بهت میاد!

* * * * * *

دقیقا یک هفته از ماجرای به کما رفتن سورن می گذشت و من هر روز حتی شده یک ساعت به بیمارستان می رفتم و در سکوت از پشت شیشه نگاهش می کردم.

حالا که چشماش بسته بود و دیگه خبری از خط و نشون کشیدن هاش نبود، به شدت مظلوم به نظر می رسید.

چندباری خواستم به خونه ی سهراب برم و اعتراف کنم که من بودم هلش دادم.
اما چیکار کنم که همچین شهامتی ندارم!

به جای من اون راننده بیچاره داشت مجازات میشد و من هم چنان یه گوشه ایستادم و کاری نمی کنم.
چون ترسو ام…
چون از مجازات می ترسم…

بی قرار، نفس عمیقی کشیدم و اشکایی که نمی دونم کی روی گونه هام جاری شدن رو، پاک کردم.

مشغول تماشای سورن از پشت شیشه بودم که ناگهان صدایی من رو از جا پروند.
_ببخشید خانم.
متعجب به طرف پرستاری که کنارم ایستاده بود برگشتم.
_بله!؟

لبخند زد.
_می خوای بری داخل ببینیش؟
_چی! نه مرسی.
_چند روز هی می بینمت که میای از پشت شیشه می بینیش و میری…معلوم که خیلی برات با ارزشه.
مغموم سرم رو پایین انداختم.

ادامه داد:
_برو داخل از نزدیک ببینش…حیفه این همه راه میای و فقط از پشت شیشه بهش خیره میشی.
_نه مرسی ممنون…بودن من کنارش شاید ناراحتش کنه…ترجیح میدم از پشت شیشه نگاهش کنم.

موشکافانه پرسید:
_نامزدته؟
_نه…یه دوست قدیمی.
_آها…ولی به هر حال اگه دوست داشتی بری از نزدیک ببینیش موردی نیست.
_خیلی ممنون.

لبخند زد و به سمت انتهای راهرو رفت.
با رفتنش من دو دل شدم که برم داخل یا نه!؟

♥️

لبخند زد و به سمت انتهای راهرو رفت.
با رفتنش من دو دل شدم که برم داخل یا نه!؟

آب دهنم رو قورت دادم و با کمی تعلل خواستم به طرف در برم که بازوم به شدت کشیده شد.
عصبی به طرف اون فرد برگشتم که دیدم اشکان!
این موقع از روز، اینجا چیکار می کرد؟

خواستم چیزی بگم که غضب آلود غرید:
_کار و زندگیت رو ولکردی که همش بیای اینجا و آبغوره بگیری؟
و بعد به چشمای ملتهب شدم اشاره کرد.
شرمگین سرم رو پایین انداختم.

ادامه داد:
_یکم به خودت بیا دلربا…تا کی می خوای به این وضع ادامه بدی؟
لب هام مثل ماهی از هم تکون خورد و ناخوداگاه کلمات مزخرفی ازش بیرون اومد.

_تا موقعی که بهوش بیاد.
_هه! بهوش بیاد؟ اگه بمیره چی؟ اونوقت می خوای چیکار کنی؟
_اونوقت منم میمیرم…میرم اعتراف می کنم که من بودم هلش دادم.

ارتعاش صداش بالا رفت و داد زد:
_تو خیلی غلط می کنی.
متعجب بهش خیره شدم.
این اشکان بود که داشت برام خط و نشون می کشید!؟

انگشتش و به حالت تهدید آمیز بالا آورد و کمی ملایم تر، زمزمه کرد:
_خوب گوشات و وا کن ببین چی میگم دلربا…تو مقصر نیستی…یعنی اون مرتیکه گنده زور تورو نداشت؟ تو هلش دادی و اون راحت پرت شد وسط خیابون؟ حتما تقصیر خودش بوده نه تو.

_اما مــ…
میون کلامم پرید.
_اما چی؟ زور تو از سورن بیشتره؟ یکم سره عقل بیا دختر.

_ولی به هر حال من مقصر بودم.
پوفی کشید.
_آخر سر من از دست تو دیوونه میشم.
این رو گفت و محکم مچ دستم و گرفت و دنبال خودش به سمت در خروجی بخش کشوند.

انقدری توان برام نمونده بود که مانعش بشم برای همین دنبالش به راه افتادم و فقط لحظه ی آخر نیم نگاهی به در اتاق بسته ی سورن انداختم.
حتی نتونستم برم و از نزدیک ببینمش…

به سمت سالن اصلی بیمارستان هدایتم کرد و به زور خواست به طرف در اصلی بکشوندم که نالیدم:
_آخ ولم کن…دستم و شکوندی!
رهام کرد و به طرفم برگشت.

در حالی که داشتم مچ دستم و مالش می دادم، با حرص غریدم:
_همش یه جوری با من برخورد می کنی که انگار یه گونی جورابم.
نتونست جلوی خودش و بگیره و زد زیره خنده.

_حالا چرا جوراب؟
متعجب چندین بار پلک زدم.
_ها؟ چی؟
_میگم چرا جوراب!
آخ آخ…تازه فهمیدم عجب سوتی مزخرفی دادم.
_هیچی بیخیال اصلا.
لبخند ژکوندی زد.

_باشه از این به بعد سعی می کنم خیلی ملایم تر باهات برخورد کنم خانم نازک نارنجی…حالا خوبه من اصلا دستت و فشار ندادم! وگرنه لابد کف بیمارستان پخش می شدی و آب قند لازم.

با حرص نگاهم و ازش گرفتم و به طرف در خروجی قدم برداشتم.
تند خودش و بهم رسوند و گفت:

با حرص نگاهم و ازش گرفتم و به طرف در خروجی قدم برداشتم.
تند خودش و بهم رسوند و گفت:
_من یه کار واجب دارم باهات دلربا…میای بریم کافه بشینیم و حرف بزنیم؟

ایستادم و با دودلی نگاهش کردم.
ضمیمه کرد:
_زیاد وقتت رو نمی گیرم.
_حال کافه رو ندارم…اشکالی نداره همین جا حرفت رو بزنی؟
کلافه چشماش و در حدقه چرخوند.
_باشه!

به سمت دوتا صندلی فلزی بیمارستان که داخل سالن قرار داشت رفتیم و روش نشستیم.
منتظر بهش خیره شدم و گفتم:
_خب!؟

شروع کرد به بازی کردن با انگشتاش.
کمی مضطرب و مردد به نظر می رسید.
پرسیدم:
_چی شده؟

سرش و بالا آورد و نگاه رنگ آسمون شبش رو به صورتم دوخت.
_یه حرفی هست که خیلی وقته مونده تو دلم! نمی دونم چه طور بهت بگم!

منه ساده و بی خبر از همه جا، لبخندی زدم و با ملایت گفتم:
_هرچی هست بگو.
انگشتاش میون موهای خوش حالتش فرو رفت.

_اممم…چیزه!
مکث کوتاهی کرد.
نفس عمیقی کشید.
و خیلی ناگهانی رفت سراغ اصل مطلب.
_با من ازدواج می کنی؟؟

غالبا باید تعجب می کردم اما نمی دونم چرا کنترلم رو از دست دادم و زدم زیر خنده!
میون خنده هام با تپه تپه گفتم:
_وای…خیلی بی نمکی.

اخم کرد.
_من شوخی نمی کنم…واقعا بهت علاقه دارم…تو تنها دختری هستی که دلم و لرزوندی! من می خوامت.

متعجب دست از خندیدن کشیدم.
مردمک بی قرارم بین تک تک اجزای صورتش رقصید.
جدی بود!
خیلی جدی…

ضمیمه کرد:
_من مثل سورن نیستم دلربا…از همون روزی که دیدمت دل بهت بستم و من نمی خوام اذیتت کنم، فقط دنبال اینم که یه جوری به دستت بیارم! برای من تو خاصی.
نفس عمیقی کشیدم و بی اختیار از روی صندلی بلند شدم.
_من باید برم.

هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که محکم دستم و گرفت.
به طرفش برنگشتم اما صداش و نزدیک گوشم شنیدم.
_من منتظر می مونم…هر چه قدر لازم باشه منتظر جواب مثبتت می مونم چون دوستت دارم…نخواه که ازت بگذرم.

شوکه شده دستم و از حصار انگشتاش بیرون کشیدم.
با قدم های سست به طرف در خروجی رفتم.
باور نمی شد.
اشکان بالاخره دلش و زد به دریا و ازم خواستگاری کرد!

* * * * * *

اشکان بالاخره دلش و زد به دریا و ازم خواستگاری کرد!

* * * * * *

نگاهم معطوف صورت رنگ پریدش بود و ذهنم مشغول!
امروز بالاخره بعد از کلی تعلل پا درون اتاق گذاشتم و کنارش نشستم.

حتی خواستم دستش و بگیرم اما هرکاری کردم نتونستم.
فقط در سکوت نگاهش می کردم.
دلم پر بود.
پر از حرف نگفته.

شاید حالا بهترین فرصت بود تا ازش گله کنم.
به خاطر رفتار بدش توبیخش کنم.
اونم فقط در سکوت گوش بده و حرفی نزنه!

لب های خشکم رو تر کردم و پچ زدم:
_نمی دونم باید از کجا شروع کنم سورن…انقدری حرف تو دلم مونده که اگه بخوام به زبون بیارم حتما یک روز تموم طول می کشه!

به اینجای جملم که رسیدم مکث کردم.
بغضم و به سختی قورت دادم.
_لطفا من و ببخش…ببخش که هلت دادم…تقصیر منه که تو الان به این وضع افتادی و داری برای زنده بودن تقلا می کنی!

اشکای مزاحمم رو پس زدم.
_تورو خدا بهوش بیا…توروخدا تسلیم نشو…من نمــ…
با باز شدن ناگهانی در اتاق، حرفم نیمه تموم موند.

هراسان از روی صندلی کنار تخت بلند شدم و به فردی که بین چهارچوب ایستاده بود چشم دوختم.
همون زن بود!
مادر پسر سورن!
آرام…

مسخ شده فقط نگاهش می کردم که اخماش درهم رفت و عصبی غرید:
_تو اینجا چیکار می کنی؟ اصلا کی بهت اجازه داده بیای تو!

مسخ شده فقط نگاهش می کردم که اخماش درهم رفت و عصبی غرید:
_تو اینجا چیکار می کنی؟ اصلا کی بهت اجازه داده بیای تو!

_من…من…فقط اومدم…سورن رو ببینم.
_چه غلطا…اصلا سورن چیکاره تو که اومدی نشستی بالا سرش؟ نکنه قصد داری زندگی من و خراب کنی؟

پوفی کشیدم و عصبی کیفم و از روی صندلی برداشتم.
این زنیکه رو باید کجای دلم می ذاشتم!؟

به طرف در رفتم و خواستم بی توجه بهش از کنارش بگذرم که صدام زد:
_هی! صبرکن.
منتظر نگاهش کردم.

خصمانه ادامه داد:
_ببین من حاملم.
و به شکمش اشاره کرد.
_بچه ی سورن رو دارم حمل می کنم…اگه یکم انسانیت تو وجودتت هست بهتره دیگه سمت شوهر من نیای…برو به زندگیت برس…اصلا فراموش کن گذشته ای با این مرد که الان روی تخت خوابیده، نداشتی.

پچ زدم:
_من کاری به سورن ندارم…فقط می خواستم ببینم حالش چه طوره!
_اون خوب میشه، من مطمئنم…نمی خوام وقتی بهوش اومد تورو دوباره ببینه…می فهمی که چی میگم!؟

سری تکون دادم.
_اره می فهمم.
_پس لطفا دیگه اینجا نیای…سمت مردی که زن داره یا دوتا بچه نیا.
باشه زیر لبی گفتم و با بغض از اتاق بیرون رفتم.

_پس لطفا دیگه اینجا نیای…سمت مردی که زن داره یا دوتا بچه نیا.
باشه ای زیر لب گفتم و با بغض از اتاق بیرون رفتم.

تند تند شروع کردم به گام برداشتن و از اون بخش لعنتی خارج شدم.
دلم خون بود.
خون!

زنیکه یه جوری با من حرف می زد که انگار یه هرزم و اومدم تا زندگیش رو به هم بریزم.
خوبه اون کسیه که باعث رفتن من شد.

کلافه خودم و به خروجی اصلی رسوندم.
فقط چند متر با در فاصله داشتم که نگاهم ناخوداگاه معطوف سهراب شد.
کنار بوفه ایستاده بود و دست پسرکی رو در دست داشت.

کمی جلوتر رفتم تا چهره ی اون پسر رو به طور واضح ببینم.
محتاطانه جوری که سهراب متوجهم نشه، قدم به طرف شون برداشتم.
حالا چهره ی اون پسر کاملا در دیدرسم بود.

در حالی که اون داشت بستنی می خورد، من شروع کردم به آنالیز کردنش.
شباهت زیادی به سورن نداشت ولی چشماش کپی مادرش یعنی آرام بود!

و در کل ته چهرش به سورن هم می خورد.
مخصوصا رنگ موهاش و قد بلندش!
همیشه دلم می خواست من هم از جانب سورن صاحب یه فرزند می شدم ولی خب، مثل اینکه قسمت نبود.
خدا نخواست و نشد.

آه سوزناکی کشیدم و صاف ایستادم.
نگاهم و از اون پسر شیرین و دوست داشتنی گرفتم و مسیرم رو به سمت همون مقصد قبلی یعنی در خروجی تغییر دادم.

تصمیم داشتم دیگه برای دیدن سورن به بیمارستان نیام.
اومدن من چه سودی داشت؟
جز اینکه فقط دیگران و مخصوصا آرام رو ناراحت می کرد!

اومدن من چه سودی داشت؟
جز اینکه فقط دیگران و مخصوصا آرام رو ناراحت می کرد!
من برای این خانواده زیادی ام.
حتی برای پدر خودمم زیادی ام.
باید برم و نباشم تا بقیه آروم بگیرن.
* * * * * *
” راوی ”

” راجب درخواستم فکر کردی؟؟ ”
نیم ساعتی از فرستادن پیام توسط اشکان می گذشت اما دلربا هنوز جوابی برای اون نفرستاده بود.
فقط بارها و بارها پیام اشکان رو خونده بود و از شدت هیجان، طول و عرض اتاق رو طی می کرد.
سرانجام دلش و زد به دریا و برای اشکان نوشت:
” آره ”
به ثانیه نکشید که جوابش اومد.
گویا اشکان منتظر و نگران پای گوشیش لم داده بود!
” خب؟ جوابت مثبت دیگه؟ کیه که به همچین مرد جذابی جواب رد بده! ”
لبخند روی لب های دلربا نقش بست.
” بابا سقفا به لرزه در اومد خدای اعتماد به نفس ”
برای اشکان فرستاد و دقایق بعد گوشیش در دستش لرزید.
با لبخند آیکون سبز رو فشرد و گفت:
_سلام خدای اعتماد به نفس.
بی قرار پرسید:
_خب جوابت چیه؟
این اضطراب و عجله ی اشکان واقعا ستودنی بود اما حیف…
حیف که دلربا هنوز قلب و روحش رو به طور کامل به اون نباخته بود.

حیف که دلربا هنوز قلب و روحش رو به طور کامل به اون نباخته بود.

_الو؟ فهمیدی چی گفتم؟
دلربا نفس عمیقی کشید و روی مبل ولو شد.
در حالی که نگاهش در پی خدمتکاری بود که داشت سالن رو تمیز می کرد، گفت:
_جواب من منفیه.
_جدی که نمیگی!

_چرا اتفاقا خیلی هم جدی ام…من و تو به دردهم نمی خوریم.
_چرا؟ چون سورن برادر ناتنی منه؟
_نه…ربطی به اون نداره مـ…
جملش با بلند شدن صدای تشر آلود اشکان ناکام موند.

_من مطمئنم این رفتارت به اون مربوطه…ببین دلربا تنها راه نجات تو اینه که ازدواج کنی…اینجوری حتی اگه سورن هم بهوش بیاد دیگه نمی تونه کاری کنه.

کلافه سرش رو بین دستاش گرفت که اشکان برای راضی کردنش، باز هم ادامه داد:
_بازم فکر کن…به خدا بهتر از من گیرت نمیاد.

نتونست جلوی خودش رو بگیره و تو اوج جدیت خندید.
_دیوونه.
_آره من دیوونم…ولی فکر می کنی دیوونه کی؟ یه دختر مو کوتاه زشت!

_اگه من زشتم پس تو چرا ازم خوشت اومده؟
_من عاشق جسارتتم…عاشق سرسخت بودنتم…عاشق اینم که بعد از هر بار زمین خوردن و سختی باز بلند میشی و به تلاشت ادامه میدی! تو فوق العاده ای…قوی و شکست ناپذیر…این اخلاقتِ که من و مست و دیوونه کرده.

قلبش ناخوداگاه لرزید.
اشکان چه قدر قشنگ و صادقانه حرف می زد!
_یه جوری هندونه زیر بغلم گذاشتی که اصلا نمی دونم چی بگم.

_یه درخواستی ازت دارم.
_چی! بگو.
_همیشه همین طور قوی بمون…دختری مثل تو هیچ وقت نباید کم بیاره.

دلربا کلامی به زبون نیاورد و سردرگم پلک زد.
بحث داشت به جاهای باریکی کشیده می شد.
_خب من باید برم…فعلا کاری نداری؟
_یه لحظه صبر کن! کی می خوای برگردی اصفهان؟ درجریانی که همه کارات رو رها کردی؟

با یادآوری کارای سر به فلک کشیده ی شرکت، شقیقه هاش برای لحظه ای پر نبض شد.
چه قدر گرفتاری داشت این دختر بیچاره.

_برمی گردم…همکارم داره رسیدگی می کنه.
_همکارت رئیس یا تو؟
_چه قدر یهو جدی شدی!
_ما شریکیم…یادت که نرفته…ضربه به تو یعنی ضربه به من.

_اینو هزار بار شنیدم ازت.
_پس اگه دیگه نمی خوای بشنوی، کارت رو درست انجام بده…گرفتی چی شد؟
دلربا با حرص دستاش و مشت کرد و از روی مبل بلند شد.
_اره فهمیدم…خدافظ.

انگشتش و روی آیکون قرمز فشرد و عصبی پاش و روی زمین کوبید.
_مرتیکه عوضی! چه طور جرعت می کنه به من دستور بده.

_باز دیگه چی شده!
ترسیده به سمت دانیال که مثل گربه از داخل آشپزخونه سرک به بیرون کشیده بود و موشکافانه داشت بررسیش می کرد، برگشت.
_هیچی!
_این کی بود؟
_مهم نیست.

دانیال کامل از آشپزخونه بیرون اومد و مقابل دلربا ایستاد.
ریشخندی زد و گفت:
_اشکان بود نه!؟ حتما بوده دیگه…چون غیر از خانواده معروف تهرانی کس دیگه ای نمی تونه خم به ابروی آبجی من بیاره.

ریشخندی زد و گفت:
_اشکان بود نه!؟ حتما بوده دیگه…چون غیر از خانواده معروف تهرانی کس دیگه ای نمی تونه خم به ابروی آبجی من بیاره.

آه از نهاد دلربا بلند شد.
به این برادر زیرکش چی داشت که بگه!؟
_اره…خودش بود.
دانیال موشکافانه پرسید:
_خب چی گفت؟
_هیچی.

_برای هیچی تو انقدر جوش آوردی؟
_جوش آوردم چون برام خط و نشون کشید.
لبخند ملیحی زد و دستش و روی شونه ی دلربا قرار داد.

_خط و نشون کشیدن که از خصوصیات همه ی مرداس عزیزم…ولی به شرطی که طرف مقابلش رو بخواد…اون موقع حتی حاضره به خاطر اون طرف دنیا رو هم، بهم بریزه.
صورت دلربا از شدت شرم گر رفت.

تند دست دانیال رو پس زد و با خجالت ازش فاصله گرفت.
خواست از پله ها بالا بره و برای رهایی از اون موقعیت خودش و به اتاقش برسونه که دانیال صداش زد.

_دلربا.
_بله؟
_برای گفتن این حرفا دیر شده ولی من هیچ وقت با ازدواجت با سورن موافق نبودم.

_می دونم.
_اما الان یه توصیه بهت می کنم که امیدوارم گوش بدی!
دلربا منتظر به دانیال چشم دوخت.
_اشکان و از دست نده…به نظرم اون یه مرد واقعی و می خوادت.

_تو اینا رو از کجا می دونی؟
_همین چند روز پیش اومد ملاقاتم…از حرفاش پیدا بود که آدم بدی نیست…من که حسابی ازش خوشم اومد.
_نمی دونم چیکار کنم…خیلی گیج شدم به خدا…می ترسم باز دوباره یه تصمیم اشتباه بگیرم.

_نمی دونم چیکار کنم…خیلی گیج شدم به خدا…می ترسم باز دوباره یه تصمیم اشتباه بگیرم.
_اینبار حداقل یکمم اون عقلت رو به کار بنداز…نزار آکبند بمونه.

_یعنی تو آیگل رو با عقلت انتخاب کردی؟ نه با قلبت؟
_هر دوش…من مطمئن شدم اول که آیگل هم منو می خواد یا نه! بعد رفتم سمتش.

دلربا درمونده گوشه ای نشست و نالید:
_اشتباه من تو انتخاب سورن چی بود؟
دانیال به سمت خواهرش رفت و کنارش جا گرفت.
_نمی دونی!
_نه…نمی دونم.

_اشتباه تو این بود که بدون فکر دست گذاشتی رو یه مرد لاشی.
_دست خودم نبود دانیال…قلبم انتخابش کرد.
این رو گفت و دیگه نتونست جلوی گریه هاش رو بگیره.

دانیال با دیدن این حال و روز دلربا، محکم در آغوشش گرفت و دستش و نوازش وار بین موهای کوتاه دلربا کشید.
_گریه نکن عزیزم…تو هنوز چیزی رو از دست ندادی!

_چه طور میگی چیزی رو از دست ندادم؟ یه نگاه به من بنداز…قلبم شکسته، حال روحیم افتضاح! با یه مرده هیچ فرقی ندارم.

دانیال بیشتر دلربا رو به خودش فشرد.
می خواست هر جوری شده درد سر به فلک کشیده ی خواهرکش رو تسکین بده!

_می خوای تموم عمر حسرت تصمیمای اشتباهت رو بخوری؟ یا می خوای ازشون درس بگیری؟

_می خوای تموم عمر حسرت تصمیمای اشتباهت رو بخوری؟ یا می خوای ازشون درس بگیری؟
_یعنی جای جبران هست؟
_معلومه که هست…تو به راحتی می تونی گذشتت رو دور بریزی و از نو بسازی…فقط یکم امیدوار باش دختر!

دلربا اشکاش و پاک کرد و با لبخند گفت:
_ممنونم دانیال…ممنونم که هستی.

* * * * * *

” دلربـــــــا ”

_آقای دکتر می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟
دکتر عینکش و روی صورتش جا به جا کرد و لبخند مهربونی زد.
_بفرمایید!

سرم رو پایین انداختم و با تردید کلمات رو کنار هم قرار دادم.
_امکانش هست که اصلا بهوش نیاد؟
_خیلی کم…اون حتما بهوش میاد ولی ممکنه زمان ببره…مثلا یه مریضی داشتم که تو سن ۱۲ سالگی به کما رفت و ۷ سال بعد بهوش اومد…فکر کن! مغزش برای یه دختر بچه ی ۱۲ ساله بود اما بدنش برای یه دختر جوون و ۱۹ ساله…خیلی سختی کشید، خیلی! تو این حالت بدن رشد می کنه اما مغز انگار به یه خواب طولانی فرو رفته.

وحشت کرده هینی کشیدم که تند ادامه داد:
_البته امیدوارم برای مریض شما همچین اتفاقی پیش نیاد.
_هیچ کاری نمیشه کرد؟
_نه دخترم…الان باید فقط امیدت به خدا باشه…دعا کنی که زودتر چشماش و وا کنه.
سری تکون دادم و زیر لب تشکر کردم.

خواستم از اتاق خارج بشم که سوالش مانعم شد.
_راستی! تو چه نسبتی باهاش داری؟

خواستم از اتاق خارج بشم که سوالش مانعم شد.
_راستی! تو چه نسبتی باهاش داری؟
ایستادم…
اما بر نگشتم!

حالا باید برای آشکار کردن هویت خودم از چه نسبتی استفاده می کردم؟
با مکث کوتاهی جواب دادم:
_من همسر سابقش هستم…اومده بودم ببینم حالش چه طوره!

این رو گفتم و بدون اینکه مجالی به دکتر بدم از اتاق خارج شدم.
تند خودم و به محوطه بیمارستان رسوندم و پی در پی چندین بار نفس عمیق کشیدم.
هوا گرم شده بود یا من فقط احساس خفگی می کردم؟؟

کمی که حالم بهتر شد، روی نیمکت آهنی نشستم و به گوشه ای خیره شدم.
حرفای دکتر خیلی نگرانم کرده بود!

_باز که دوباره تو اینجایی! به خدا این بیمارستان و کارکنانش از دیدن ریخت تو خسته شدن.
با شنیدن صدای آشنای اشکان، تند از روی نیمکت بلند شدم و دنبالش گشتم.

با کمی فاصله ازم، پشت تک درخت گوشه ی حیاط ایستاده بود.
_تو تعقیبم می کنی؟
جلو اومد و بیخیال شونه بالا انداخت.
_شاید.

_من بدم میاد کسی همش دنبالم باشه…ببینم تو مگه خودت کار و زندگی نداری؟
_چرا دارم ولی متاسفانه کار و زندگیم به تو گره خورده.

باشه…ببینم تو مگه خودت کار و زندگی نداری؟
_چرا دارم ولی متاسفانه کار و زندگیم به تو گره خورده.

زبونم بی اختیار چرخید:
_خب پس سعی کن این گره رو باز کنی…ما هیچ نقطه اتصالی نداریم.
بعد هم خواستم از کنارش بگذرم و از محوطه بیمارستان خارج بشم که محکم دستم و گرفت.
_هی! کجا داری میری؟
لحنش دلخور به نظر می رسید!
معلوم بود حسابی از بابت حرفم که ناخواسته از دهنم خارج شد، ناراحته.

با غیظ دستم و از حصار انگشتاش بیرون کشیدم.
_کارم اینجا تموم شده…برمی گردم خونه.
_سر زدن به سورن شده کار هر روزت؟ یعنی انقدر می خوایش که با وجود آرام و بچه ی تو شکمش حاضر نیستی قیدش و بزنی؟
خصمانه نگاهش کردم.
_منظورت چیه؟
پوزخندی زد و گفت:
_منظورم واضح بود! اگه یه نگاه به سر و ته زندگی سورن بندازی متوجه میشی دیگه جایی نداری.
_واقعا که…تو فکر می کنی بعد از اون همه ماجرا و سختی انقدر دیوونم که دوباره برگردم پیش سورن؟ من فقط نگرانش هستم همین.
معنا دار نگاهم کرد و ابرو بالا انداخت.
_یعنی دیگه دوسش نداری؟

لبخند محوی کنج لبام سبز شد.
چه قدر آشکارا حسودی می کرد!
_نه…فقط نگرانشم…چون اون به خاطر من به این حال و روز افتاد و اصلا معلوم نیست کی بهوش بیاد…من عذاب وجدان دارم.

چیزی نگفت که با بغض ادامه دادم:
_همین الان پیش دکتر بودم…گفت زمان میبره تا بهوش بیاد…گفت یه بیماری داشته که بعد از هفت سال از کما بیرون اومده!
مکث کردم.
اون هم چنان ساکت بود و فقط با اخم به صحبت های من گوش می داد.
_من خیلی می ترسم…می ترسم سورن به خاطر اشتباه من اصلا دیگه چشماش و باز نکنه.
خیلی ناگهانی، دستم و محکم گرفت و من و به طرف خودش کشید.
چون بی هوا بودم در آغوشش پرت شدم و گردنم روی شونش قرار گرفت.
محکم دستاش و دور کمرم حلقه کرد و پچ زد:
_چرا همش خودت و عذاب میدی؟ به خدا قسم اتفاقی که برای سورن افتاده تقصیر تو نیست!
بی حرکت در آغوشش موندم.
واقعا به گرمای وجودش نیاز داشتم.
به آرامشی که داشت بهم تزریق می کرد، نیاز داشتم.

* * * * * * *
” اشکـــــــان ”
* از زبون خود اشکان نوشته شده*

نفس عمیقی برای کنترل اضطرابم کشیدم و وارد سالن شدم.
با چشم دنبال سهراب گشتم اما به جای اون، آرام و آریو رو یافتم.
نمی دونم چرا با دیدن اونا، ناخوداگاه اخمام درهم رفت!
بابای عوضیم، حتی عروس و نوه اش رو به من که از پوست و خونش بودم ترجیح می داد.

بابای عوضیم، حتی عروس و نوه اش رو به من که از پوست و خونش بودم ترجیح می داد.

من براش غریبه بودم.
ولی اونا نه!
با حرص نگاهم رو ازشون گرفتم و یه گوشه منتظر سهراب ایستادم.

در حدی ازش بدم میومد که دلم نمی خواست بابا صداش کنم.

چند دقیقه ای گذشت که دیدم خبری ازش نشد!
برای همین ناچارا رو کردم سمت آرام و عصبی پرسیدم:
_سهراب نیست؟

با پیچیده شدن صدام در فضا، سرش و بالا آورد و تازه متوجهم شد.
_چرا هست…طبقه ی بالاس.
به راه پله چشم دوختم.

مونده بودم برم دنبالش یا بازم به صبر کردن ادامه بدم!؟
_می خوای من برم صداش کنم؟
_ممنون میشم.

آرام از روی مبل بلند شد و رو به آریو پچ زد:
_همین جا بشین تا من برگردم…آتیش نسوزونی هاااا.
آریو انگشتش و در دهنش فرو برد و جوابی نداد.

نمی دونم چرا از این پسر بچه اصلا خوشم نمیومد.
شاید به خاطر سورن بود!
پدرش…

آرام از کنارم گذشت و به طرف طبقه بالا رفت.
با رفتنش، آریو تند از جاش بلند شد و در حالی که یه ماشین آبی رنگ به دست داشت به سمتم اومد.
با اخم نگاهش کردم که معصومانه پرسید:
_ببخشید آقا…شما بابا سورن منو می شناسید؟

_چه طور؟
_آخه خیلی شبیه بابام هستید! مامانم یبار گفت شما عمومید! یعنی چون عمومید شبیه بابام هستید؟

_آخه خیلی شبیه بابام هستید! مامانم یبار گفت شما عمومید! یعنی چون عمومید شبیه بابام هستید؟
با حرص غریدم:
_برو بچه…برو بازیت و بکن.

_اگه شما عموی من هستید پس چرا هیچ وقت با من بازی نمی کنید؟ آخه من یه دوستی دارم، اسمش امیر! امیر همیشه بهم میگه با عموش میره بیرون و کلی بهش خوش می گذره.

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم.
لعنتی چه قدر هم سرتق و پر حرف.
مثل باباش رو مخه!

نگاهم و ازش دزدیدم و گفتم:
_خیلی حرف می زنی…بدو برو پیش مامانت.
_میشه اول یه سوالی بپرسم بعد برم؟
_بپرس.

_ببخشید عمو…شما نمی دونید بابای من کجاست؟ مامانم میگه بابا سورنت رفته به یه سفر…کاش شما بهش می گفتید زودتر برگرده…آخه من خیلی دلم براش تنگ شده.

وای!
رسما داشتم از دستش دیوونه می شدم.
ننش چه طور همچین بچه ای رو تحمل می کنه!؟
_باشه میگم…حالا برو.
لبخند ملیحی زدم.
_خیلی ممنون.

و بعد بالاخره ازم فاصله گرفت و به طرف راه پله ها رفت.
هنوز پله ی اول رو بالا نرفته بود که سر و کله ی آرام و سهراب پیدا شد.

هنوز پله ی اول رو بالا نرفته بود که سر و کله ی آرام و سهراب پیدا شد.

آرام دست آریو رو گرفت و هر دو به یه گوشه رفتن ولی سهراب به سمتم اومد.
با اخم رو به روم ایستاد و خشک و جدی پچ زد:
_چیکار داری؟
_باید باهم حرف بزنیم.

ابرو بالا انداخت.
_درمورد؟
_درمورد دلربا…دلربا بزرگمهر.
فکر می کردم تعجب می کنه اما اون برخلاف تصورم، باز با همون اخم رو مخ بروش جواب داد:
_من هیچ حرفی درمورد اون ندارم که باهات بزنم…از اینجا برو.

خواست باز با بی تفاوتی از کنارم بگذره و بره اما صدام و بالا بردم و تقریبا داد زدم:
_فکر کنم تا الان فهمیده باشی که من به اون دختر علاقه دارم…می خوام باهاش ازدواج کنم…اینجا اومدم تا شاید تو پا پیش بذاری ولی مثل اینکه توقع بیجایی ازت داشتم.

پوزخند زد.
_هه! به زن برادرت علاقه داری؟ به ناموس داداشت؟
_اون ناموس کسی نیست…ناموس داداشم اوناها…پیش پسرش نشسته.

و بعد با چشمام به آرام که متعجب داشت نگاهمون می کرد اشاره کردم.
_هیس…یکم آروم تر.
طبق خواستش، یکم از ارتعاش صدام کاستم.

_من می خوام با دلربا ازدواج کنم…اومدم تا اینجا که در جریان قرارت بدم.
_اما اسم دلربا هنوز تو شناسنامه سورن.
ریلکس شونه بالا انداختم و گفتم:
_خب طلاق غیابی رو برای همین موقع ها گذاشتن دیگه.

_چی! دیوونه شدی؟
_اره دیوونه شدم…سورن زن داره…بچه داره…حتی اگه بهوشم بیاد دلربا رو می خواد چیکار؟
_صبر کن…صبر کن سورن بهوش بیاد بعد هر غلطی خواستی بکن.

ناخوداگاه لبخندی کنج لبم سبز شد.
لبخندی که بیشتر شباهت به یک دهن کجی داشت.

_صبر کنم تا اون لعنتی بهوش بیاد و بعد با نگاه هوس آلودش زندگی اون دختر رو خراب کنه؟
غرید:
_هیس! بسه.

آروم نگرفتم و بدتر ادامه دادم:
_تو هم با هوست زندگی مادر منو خراب کردی…سورن هم یکی لنگه خودت.
در مقابل حقیقت تاب نیاورد و سیلی محکمی نثارم کرد.

_بسههههههه…بسهههههه…گفتم تمومش کن.
دستم و جای سیلیش گذاشتم و پچ زدم:
_حقیقت تلخه پدر من! تو هنوز بعد از گذشت این همه سال از اشتباهت درس نگرفتی.

پشتم و بهش کردم و به سمت در خروجی قدم برداشتم.
صداش و از پشت سر می شنیدم که داشت می گفت:
_دیوونگی نکن اشکان…دست از سر دلربا بردار…اون سهم تو نیست.

توجهی به حرفاش نکردم.
حرفاش یاوه گویی بود و بس!
من دلربا رو می خواستم.
پس باید هرجور شده بهش می رسیدم.
و حالا که سورن به کما رفته بود، برای من بهترین فرصت بودش…

* * * * * * *

پس باید هرجور شده بهش می رسیدم.
و حالا که سورن به کما رفته بود، برای من بهترین فرصت بودش…

* * * * * * *
” دلربــــــــا ”

_به نظرت این مانتو قرمز رو بپوشم یا این کت مشکی رو؟
بدون اینکه نگاهی به مانتو و کتی که در دو دست داشتم بندازه، جواب داد:
_نمی دونم…هر کدوم و که دوست داری.
_عه دانیال…یکم بهم کمک کن دیگه.

بالاخره سرش و از تو گوشیش بیرون آورد.
_من کت رو ترجیح میدم.
و بعد دوباره تموم حواسش رو به گوشیش داد.
_به نظرت کت یکم رسمی نی؟
جوابی نداد که با حرص غریدم:
_هوی…دانیال با تو ام!

به طرفش هجوم بردم و کلافه گوشی از تو دستش قاپیدم.

مثل اسپند روی آتیش شروع کرد به جلز و ولز کردن.
_عه دلربا…بده گوشیمو.
ابرویی بالا انداختم و به صفحه گوشی خیره شدم.

بلافاصله اسم ایگل همراه با یه قلب قرمز، به چشمم خورد و لبخندی کنج لبم خودنمایی کرد.
سوتی زدم و گفتم:
_پس بگو چرا هوش و حواس از سرت پریده! نگو داری با آیگل خانم چت می کنی!

_بده من گوشی رو…فوضولی نکن.
از زیر دستش در رفتم و در حالی که داشتم به طرف تراس پناه می بردم، بلند بلند پیاماش و خوندم:
” اره عزیزم…امروز حتما می بینمت ”
” کافه دوست نداری؟ خب کجا بریم؟ ”
” باشه عشقم…پس بعدازظهر، دم رستوران همیشگی! ”

حسابی از دستم جوش آورد و تو یه حرکت کمرم رو چسبید و به زور ازم گوشی رو گرفت.
بلند زدم زیر خنده که اخم کرد و غرید:
_زهرمار…فوضول!

خندم شدت گرفت.
_وای دانیال…به قران که دیوونه ای…آخ آخ چه جوری هم عشقم و عزیزم به اون دختره میگه! یه لحظه واقعا حسودیم شد…فکر کن! داداش مغرور من، دانیال بزرگمهر…در مقابل یه دختر ساده، چه قدر رام و اهلی شده.
اخم کرد.
_خب بسه دیگه…نیشت و جمع کن.
مجدد روی تخت نشست و به صفحه گوشیش زل زد.
پوفی کشیدم و کلافه گفتم:
_یه لحظه اون گوشیت و بزار کنار ببین من چی می خوام بگم.
_چشم.
با لبخند گوشیش رو خاموش کرد و به صورتم خیره شد.
_بگو عزیزم…چی شده!
_امممم می خوام درمورد دو موضوع باهات حرف بزنم.
یه تای ابروش و بالا انداخت.
_خب؟
_یکیش درمورد آیگل و اون یکی درمورد اشکان.

با شنیدن هر دو نام آشنا، چشماش برق زد و لبخندش پر رنگ تر شد.
_بیا بشین ببینم چی می خوای بگی عزیزم.
به سمتش رفتم و کنارش روی تخت جا گرفتم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_من می خوام تا اخر هفته برگردم اصفهان…کارای شرکت در نبود من خیلی بهم ریخته.
_این چه ربطی به اشکان یا آیگل داره؟
_می خوام تا قبل از رفتن من، تو آیگل رو عقد کنی.

ناباورانه چندین بار پلک زد که ادامه دادم و شوک بعدی رو بهش وارد کردم:
_حتی اگه بابا هم راضی نباشه تو باید اون دختر رو عقد کنی.

ناباورانه چندین بار پلک زد که ادامه دادم و شوک بعدی رو بهش وارد کردم:
_حتی اگه بابا هم راضی نباشه تو باید اون دختر رو عقد کنی.

_چی میگی دلربا! بدون موافقت بابا مگه میشه؟
_الان دو سال که اون دختره رو معطل خودت کردی! اونم چی…به خاطر بابا…اگه دوسش داری از دستش نده…اون چه قدر باید به خاطر تو صبر کنه آخه.

به فکر فرو رفت.
فکر کنم با این حرفام، تلنگر بزرگی بهش زدم.
_من جای تو بودم این تردید رو می ذاشتم کنار و عقدش می کردم…بابا نهایت چند روز باهات حرف نمی زنه ولی بعدش دیگه مجبوره با همه چیز کنار بیاد.

لبخند محوی زد که متعجب پرسیدم:
_به چی می خندی؟
نگاهم کرد و با همون لبخندش گفت:
_الان یه فکر خوب به ذهنم رسید.
_چه فکری؟
_من با آیگل ازدواج می کنم…اما به یه شرطی!

_وا…چه شرطی!؟
_دقیقا همون روز تو و اشکان هم عقد کنید…اینجوری عالی میشه.
سراسیمه از روی تخت بلند شدم و تقریبا داد زدم:
_چی داری میگییییی…دیوونه شدی دانیال؟ من و اشکان؟

_اره چه ایرادی داره مگه؟
_فکرت سراسر ایراد…اولن که من و اون بهم علاقه نداریم و دومن من با شناسنامه اصلیم هنوزم زن سورنم.
_عه؟ بهم علاقه ندارید؟ منو خر گیر آوردی!

_نه این چه حرفیه! ولی خب دارم حقیقت رو میگم…هر جور حساب می کنم می بینم من و اون هیچ جوره به درد هم نمی خوریم…پس لطفا دیگه این بحث رو کش نده.

_باشه هرجور مایلی…ولی من فقط به فکر تو ام…می خوام کمکت کنم.

کنارش نشستم.
خم شدم و آروم گونش رو بوسیدم.
_ممنونم که به فکرمی…ولی اینبار من می خوام یه تصمیم درست و حسابی برای زندگیم بگیرم…نمی خوام باز ماجرای سورن تکرار بشه.
به نشونه ی تائید حرفام، آروم سر تکون داد.
_باشه آبجی گلم…اصراری نیست! امیدوارم بعد از این همه سختی کشیدن اینبار یه فردی وارد زندگیت بشه که همه تلخی های گذشته رو برات شیرین کنه.
لبخند گرمی زدم و گفتم:
_امیدوارم…فقط…
_فقط چی؟
_من اخر این هفته برمی گردم اصفهان…امیدی هست که قبل از رفتنم مراسم عقد تو و آیگل رو ببینم!؟
شونه بالا انداخت و پچ زد:
_نمی دونم…باید ببینم بابا چی میگه! از طرفی هم فکر کنم آیگل آمادگیش رو داشته باشه…آخه تا اخر هفته فقط چند روز مونده.
جوابی ندادم که از روی تخت بلند شد و به طرف در رفت.

قبل از رفتنش مجدد نگاهی بهم انداخت.
_دوست داری یه قرار ملاقات بذارم؟
_با کی؟
_با آیگل دیگه…همین امروز.
چشمام برق زد و ذوق زده دستام و به هم کوبیدم.
_آره عالی میشه.
_پس امروز بعدازظهر جای من تو برو به رستوران.
_ناراحت که نمیشه؟
_ن بابا چرا ناراحت بشه…پس میری؟ اوکی کنم؟
_اره از خدامه.

_ن بابا چرا ناراحت بشه…پس میری؟ اوکی کنم؟
_اره از خدامه.

لبخند عجیب غریبی زد و از اتاق خارج شد.

* * * * * * *
نگاهی به ساعتم انداختم و کلافه دستی به صورتم کشیدم.
فکر نمی کردم آیگل انقدر بد قول باشه!
نیم ساعت که اینجا منتظر نشستم اما هنوز نیومده.
کلافه گوشیم و از داخل کیفم در آوردم تا با دانیال تماس بگیرم.
تند تند مشغول شماره گرفتن شدم که کسی مقابلم نشست.
سر بلند کردم اما با دیدن اشکان جا خوردم.
اونم انگار از دیدن من تعجب کرده بودش!
حیرت زده پرسیدم:
_تو…تو…اینجا چیکار…می کنی؟
_چی؟ من؟ من اومده بودم دیدن دانیال…تو خودت اینجا چیکار می کنی؟
دندون قروچه ای رفتم.
ای دانیال نامرد!
با چه نقشه ای هم من رو به این رستوران کشید.

_سوال من جواب نداشت؟
_من اومده بودم دیدن ایگل.
_آیگل؟ آیگل کیه دیگه؟
_هیچی…مهم نیست…به هر حال داداشم با کلک ما رو به این قرار کشونده.
لبخند زد.
_از داداشت خوشم میاد.
مکث کوتاهی کرد و سپس ادامه داد:
_خب به لطف داداشت این بعدازظهرو باید با هم بگذرونیم…به نظرت کجا بریم؟؟

چشم غره ای بهش رفتم و از روی صندلی بلند شدم.
_من می خواستم آیگل رو ببینم ولی وقتی قرار نیست اون بیاد، منم بر می گردم.
پشتم و بهش کردم و از میز فاصله گرفتم که بلند اسمم رو صدا زد.
_دلربا.
صداش به قدری بلند بود که توجه اکثر آدمایی که داخل رستوران نشسته بودند، نسبت به ما جلب شد.
شرمگین سرم رو پایین انداختم.
خودش و بهم رسوند و کنارم ایستاد.

بی توجه به مردم که هنوز داشتن نگاه مون می کردن، پرسید:
_چرا…چرا از من فراری می کنی دلربا؟
انگشت سبابه ام رو، مقابل دهنم بردم.
_هیس…یکم آروم تر! توجه همه رو جلب کردی.
دستم رو محکم گرفت.
_بریم بیرون حرف بزنیم.
تا اومدم اعتراضی کنم، باز دوباره منو مثل یه گونی لباس دنبال خودش به بیرون از رستوران کشوند.
مقابل ماشینی که جلوی رستوران پارک شده بود از حرکت ایستاد و من عصبی دستم و از میون حصار انگشتاش بیرون کشیدم.

تا اومدم بهش بتوپم، در ماشین و باز کرد.
آمرانه دستور داد:
_سوارشو.
_نمی خوام…برو رد کارت.
_سوار شو دلربا…می خوام یه چیزی نشونت بدم.
مکث کوتاهی کردم و بالاخر بعد از کلی تردید سوار شدم.
اون هم ماشین و دور زد و خیلی زود پشت فرمون جا گرفت.
منتظر بهش خیره شدم که خم شدم و از داخل داشتبورد دفتری بیرون آورد و روی پام قرار داد.
_بازش کن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.