خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت۶۱

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

” اشکــــــــــان ”

_من دم در عمارت باباتم…یالا بیا پایین.
_چیییییییی! تو اینجا چیکار می کنی!؟
لبخند محوی زد و گفت:
_پنج دقیقه دیگه پایین باش.
_برو یکم پایین تر پارک کن…می ترسم بابام یا دانیال ببیننت.

_خب ببینن! مگه چی میشه؟؟
صدای بازدم کلافه ی دلربا رو از اون طرف خط شنید!
_هیچی بیخیال…الان میام پایین.
باشه زیر لبی گفت و تماس رو قطع کرد.

با انگشتاش روی فرمون ضرب گرفت و نگاهی به عمارت بزرگ و با شکوه پدر دلربا انداخت.
ناخوداگاه ذهنش سمت حرفی که دلربا اونروز برای هم دردی باهاش زد، پر کشید.

” به خدا درکت می کنم…منم از وجود پدر محروم بودم…هیچ وقت مهر و محبتی ازش ندیدم…اصلا، اصلا بابام بود که باعث شد من با سورن ازدواج کنم و تو این مخمصه بیوفتم ”

اونروز به قدری عصبی شده بود، که حتی کوچک ترین توجهی به حرف دلربا نکرد.
ولی الان! همین جمله ی به ظاهر کم ارزش، ذهنش رو خیلی مشغول کرده بود.

اونقدر مشغول، که حتی نفهمید دلربا چند ثانیه ای هست که از عمارت بیرون زده و کنار ماشین ایستاده و داره اون رو تماشا می کنه!

با تقه ای که به شیشه خورد، بالاخره از افکارش فاصله گرفت و متعجب سرش و به طرفین چرخوند که نگاهش روی دلربا خیره موند.

تند قفل مرکزی رو زد و دلربا هراسان سوار شد.
_یالا…یالا راه بیوفت.

ابروهاش بالا پرید و حیرت زده پچ زد:
_چی شده؟ چرا انقدر وحشت کردی؟
_وحشت نکردم…فقط می خوام قبل از اومدن بابام، جیم بشیم.
سری تکون داد و به راه افتاد.

وقتی کاملا از عمارت دور شد، پرسید:
_چرا نمی خوای من و تو رو بابات ببینه؟
یهو دلربا خونش به جوش اومد و تشر زد:

_ببینه و باز یه دردسر دیگه برام درست کنه؟ همون لو دادن جام به سورن برای هفت پشتم بسه.
_خب حالا چرا می خوری منو؟

دلربا چشماش و درشت کرد و تازه متوجه شد که با چه لحن بدی حرف زده.
با شرمندگی زمزمه کرد:
_ببخشید…من حرف بابام که میاد وسط ناخواسته یهو قاطی می کنم.

_مثل من!
_عه…پس هم دردیم!؟
لبخند روی لب هاش نقس بست که دلربا ادامه داد:
_من وقتی مامانم مرد فهمیدم که چه قدر تنهام…مامانم حداقل بهم محبت می کرد و نمی ذاشت متوجه بشم چه پدر سنگدلی دارم…ولی وقتی مرد، دنیا روی سرم آوار شد…هر چند من یه شانسی که آوردم این بودش که دانیال رو داشتم!

گوشش پیش حرفای دلربا بود اما نگاهش معطوف خیابان!
دلش می خواست یه دل سیر با دلربا حرف بزنه، برای همین مسیر رو تغییر داد و داخل خیابان دیگری پیچید.

دلربا متعجب گفت:
_مگه قرار نبود بریم شرکتت؟
ابرویی بالا انداخت.
_نه! من برای امروز یه برنامه بهتر دارم.

دلربا مخالفتی نکرد و ریلکس به پشتی صندلی تکیه داد.
انگار اونم از خداش بود که یکم تفریح داشته باشه و کار رو بزاره کنار.

* * * * * * *

” دلربـــــا ”

نگاهی به شهر بازی ارم انداختم و جیغی از سر خوشحالی زدم.
باورش سخت بود!
ولی حقیقتا مثل بچه ها ذوق کرده بودم.
دلم لک زده بود برای یکم تفریح!

با قدردانی به اشکان خیره شدم و گفتم:
_وای نمی دونم چه طور ازت تشکر کنم!
_می تونی یه ماچ از لبام کنی.

لبخندم روی لب هام ماسید و با اخم زمزمه کردم:
_دیگه پرو نشو! دو خط بهت خندیدم می خوای اندازه یه کتاب بهت برینم؟

مستانه خندید و گفت:
_لپم چی؟ به خدا من به لپ هم راضیم.
سقلمه ای به پهلوش کوبیدم و بعد قدم در داخل شهربازی گذاشتم.

به وسایل هیجان انگیز خیره شدم و در یک تصمیم ناگهانی به طرف اون وسیله ای که خیلی بلند بود و فکر کنم اسمش سقوط آزاد بودش، قدم برداشتم.

پشت میله ها ایستادم که اشکان خودش رو بهم رسوند و گفت:
_این نه!
_چرا این نه؟
_می ترسم یهو سکته کنی رو دستم بیوفتی.

_نه نترس…برو بلیط بگیر.
پوفی کشید و کلافه بازدمش رو رها کرد.
_حداقل بزار اینو اخر سوار شو…حالت بد میشه ها.

دست به سینه ایستادم و به دروغ گفتم:
_من قبلا هم سوار شدم ولی حالم بد نشد…الانم به جای اینکه اینجا وایسی و مثل پیرمردا غر بزنی برو بلیط بگیر.

_باشه…خودت می دونی!
این رو گفت و به سمت اتاقکی که بلیط می فروخت رفت.
چند دقیقه ای طول کشید تا بلیط تهیه کنه و من در این فاصله فرصت پیدا کردم تا دقیق نگاهی به وسیله بندازم.

باید بگم به شدت وحشتناک بود و برای یه لحظه تصمیم گرفتم جا بزنم.
فکر کن از یه فاصله ای به اون بلندی، یهو به سمت پایین رها می شدی و رسما مرگ و با چشمای خودت می دیدی!

به سختی نفس عمیقی کشیدم و خواستم به سمت اشکان برم و بگم که بلیط نگیره اما دیگه دیر شده بود.
با دوتا بلیط و لبی خندون به سمتم اومد و گفت:
_بفرما.

محتوای دهنم رو قورت دادم و بلیط رو از دستش گرفتم.
خدایا عجب شکری خوردم!
خودم و به تو می سپارم.

اشکان به طرف جمعیتی که در صف ایستاده بودن رفت و منم از سره ناچاری دنبالش به راه رفتم.
کنارش ایستادم و یکباره دیگه، به اون وسیله مخوف نگاهی انداختم.

اولش فکر نمی کردم انقدر ترسناک باشه ولی بعدش که دیدم از چه ارتفاعی یهو رها میشه، ترس بدی به جونم رخنه کرد.

اولش فکر نمی کردم انقدر ترسناک باشه ولی بعدش که دیدم از چه ارتفاعی یهو رها میشه، ترس بدی به جونم رخنه کرد.

قدمی جلوتر رفتم و وقتی شونه به شونه اشکان شدم، آروم گفتم:
_به نظرت بهتر نیست اول بریم وسیله های دیگه رو سوار بشیم؟ اون تاب بزرگه چه طوره!؟

ریشخندی زد.
_چیه! نکنه ترسیدی؟
برای اینکه غرورم رو حفظ کنم، تند گفتم:
_نه…چرا باید بترسم؟ من این وسیله رو قبلا هم سوار شدم.

_خب پس حالا که نوبت مون شده جا نزن.
اخمی کردم و دیگه لام تا کام حرف نزدم.
رفته رفته، جمعیت جلو رفتن و سوار شدن تا اینکه نوبت به ما رسید.

با قدم های سست و لرزون به سمت یکی از صندلی های وسیله رفتم و سوار شدم.
اشکان هم کنارم نشست.

نگاهی بهم انداخت و با دیدن صورتم که احتمالا مثل گچ سفید شده بود، نگران لب زد:
_چرا رنگت پریده؟ می خوای پیاده بشیم؟

دلم می خواست بگم آره ولی این غرور لعنتی اجازه نداد.
_نه خوبم…نگران نباش.
_اما رنگت پریده هااا.

تا اومدم چیزی بگم حفاظ وسیله پایین اومد.
دیگه حالا اگه غرورم می ذاشت، امکان پیاده شدن وجود نداشت!

وسیله کم کم شروع به بالا رفتن کرد و ارتفاع از زمین بیشتر و بیشتر شد.
به عده الکی جیغ و دست می زدن و یه عده هم هی مسخره بازی می کردن.
اما من فقط در سکوت، فاتحم رو زیر لب می خوندم.

وسیله انقدر بالا و بالاتر رفت تا به ارتفاع زیادی رسید و بالاخره متوقف شد.
مضطربانه چشمام و روی هم گذاشتم که احساس کردم شخصی دستم رو محکم گرفت!

می دونستم اشکان برای همین دستم و از تو دستش بیرون نکشیدم و هم چنان بی حرکت موندم.

_نترس…من پیشتم!
قلبم برای لحظه ای فرو ریخت.
همیشه دوست داشتم این جمله رو از یه مرد بشنوم.

از بابا، از دانیال، یا حتی سورن!
اما هیچ کدوم شون واقعا پیشم نبودن.
واقعا تکیه گاهم نبودن.
چشمام و باز کردم و معصومانه نگاهش کردم.

صورتش به دلیل شباهت بی حد و مرزش، من رو یاد سورن می انداخت.
اما چیزی که اون رو خاص و متفاوت می کرد، قلب پاکش بود!
خواستم چیزی بگم که ناگهان وسیله با شتاب باور نکردنی رها شد و به طرف پایین رفت.

جوری که یادم رفت نفس بکشم و به خاطر ترس زیاد حتی جیغ بزنم.

در عرض یک چشم بهم زدن حالا روی زمین بودیم با قلبی که از شدت هیجان گرومپ گرومپ می کوبید.

رسما با مرز سکته فاصله ی اندکی داشتم!
ترسیده نفس عمیقی کشیدم که حفاظ بالا رفت و تلو تلو خوران پیاده شدم.
حالم بد بود و احساس می کردم بین زمین و هوا معلقم!

حالم بد بود و احساس می کردم بین زمین و هوا معلقم!
آروم قدم از قدم برداشتم اما نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و نزدیک بود نقش بر زمین بشم که خوشبختانه دستای اشکان دور کمرم حلقه شد و منی رو که داشتم با مخ می رفتم تو زمین، در آغوشش گرفت.

نگران پچ زد:
_خوبی!
دهن باز کردم تا بگم آره اما صدای شخصی مانعم شد.

_اخه من نمی دونم چرا اینایی که جنبه ندارن میان سوار همچین وسیله هایی میشن! بابا عزیز من تو برو چرخ فلک سوار شو از منظره لذت ببر.

یعنی اگه حالم خوب بود، بلند می شدم و اون دختره ی ایکبیری رو که همچین حرفی رو زد جر می دادم.
تیکه تیکش می کردم.
عوضی آشغال!

به سختی روی پاهای خودم ایستادم و از بغل اشکان بیرون اومدم.
تموم نگاها زوم بود روی ما دو نفر و این داشت اذیتم می کرد.
کمی ازش فاصله گرفتم باز پرسید:
_می تونی راه بری؟

سری تکون دادم.
_اره فقط بیا زودتر از این خراب شده بریم بیرون.
باشه زیرلبی گفت و با فاصله ی اندکی ازم گام برداشت که اگه مبادا گوز پیچ شدم، بگیرتم.

به طرف ماشین رفتیم و خداروشکر کم کم حالم بهتر شد.
اشکان در رو برام باز کرد و من روی صندلی شاگرد نشستم و اون تند به طرف بوفه دوید و دقایقی بعد با یه رانی برگشت.

رانی به طرفم و گفت:
_بیا بخور فشارت بیاد بالا.
بی هیچ مخالفتی، رانی از دستش گرفتم و درحالی که داشتم درش و باز می کردم، گفتم:
_لابد الان تو دلت چه قدر داری مسخرم می کنی!

_مسخره برای چی؟
عاقل اندر سفیه نگاهش کردم که لبخندی زد و ادامه داد:
_تو دروغگوی خوبی نیستی دلربا…همون لحظه که گفتی برو بلیط بگیر فهمیدم برسیم اون بالا شلوارت رو خیس می کنی.

غریدم:
_خب حالا…بیا سوار شو بریم.
_به اون زودی؟
_اره دیگه حوصله این خراب شده رو ندارم.
سری تکون داد و سوار شد
.
درحالی که داشت در ماشین رو می بست، زمزمه کرد:
_ببین چه طوری ریدی به امشب مون.
_باید به جای اینجا می رفتیم شرکتت و به کارامون می رسیدیم…الان کلی از برنامه عقب افتادیم! من می خوام زودتر برگردم اصفهان.

_حالا دیر نمیشه.
این رو گفت و استارت زد و به راه افتاد.

* * * * * *

بدو بدو از پله ها پایین رفتم.
رسیدنم به طبقه پایین، مصادف شد با بیرون اومدن بابا از آشپزخونه!

از موقعی که به عمارت اومده بودم فقط یکبار اونم به زور باهاش رو به رو شدم که مکالممون فقط به یه سلام و احوال پرسی خشک و خالی منتهی شد.

حقیقتا اصلا بعد از اون ماجرا لو دادنم به سورن، دلم نمی خواست باهاش رو به رو بشم.

آخه پدر انقدر بی رحم؟؟
زورکی سلامی کردم و خواستم از کنارش بگذرم که صدام زد.
_دلربا.

آخه پدر انقدر بی رحم؟؟
زورکی سلامی کردم و خواستم از کنارش بگذرم که صدام زد.
_دلربا.
حیرت زده به سمتش برگشتم و لب زدم:
_بله؟
_تا کی می خوای اینجا بمونی؟
اخمام در هم رفت.

یعنی مزاحمش بودم که انقدر نگران رفتنم بود!؟
با غیظ گفتم:
_چه طور؟
خودش رو زد به کوچه علی چپ.

_هیچی…همین طوری پرسیدم.
نتونستم طاقت بیارم و با لحن بدی، گفتم:
_شما نمی خواد نگران رفتن من باشی! فردا پس فردا جمع می کنم میرم…ببخشید که همیشه مزاحم شمام…کاش مامان زنده بود و این رفتار شما رو با من می دید.

دیگه واینستادم تا جوابی از جانبش بشنوم.
با چشمانی گریون و بغضی که سد راه گلوم شده بود از عمارت بیرون زدم.
تند تند شروع کردم به گام برداشتن تا به سر خیابون برسم و یه تاکسی بگیرم.

باید می رفتم شرکت اشکان!
دستی به چشمای اشک آلودم کشیدم و با خیابون فقط چند قدم فاصله داشتم که دستم به شدت کشیده شد و بعد مسخ چشمای عسلی رنگی شدم که یه مدت تموم دنیای من بودن!

خواست بهم بتوپه اما همین که نگاهش معطوف چشمای اشک آلودم شد، نگران پرسید:
_چی شده؟ چرا داری گریه می کنی؟

عصبی دستم و از میون حصار انگشتاش بیرون کشیدم.
_به تو ربطی نداره.
تن صداش و کمی بالا برد.
_با توام! چرا گریه می کنی لامصب؟ کی اذیتت کرده؟

اصلا حوصله ی بحث کردن باهاش و نداشتم، برای همین عصبی غریدم:
_کری؟ نفهمیدی گفتم به تو ربطی نداره!؟

پشتم و بهش کردم و هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که اینبار شونه هام رو گرفت.
من و به طرف خودش برگردوند و زمزمه کرد:
_تو هنوز زن منی…پس همه چیزت بهم مربوطه.

_من زن تو نیستم…هیچکس تو نیستم.
_عه نشد دیگه! شاید یه شناسنامه جعلی گرفته باشی اما فراموش نکن تو با اسم و فامیل واقعیت هنوز زن منی…هنوز اسمت تو شناسناممه.

چیزی نگفتم که دندون قروچه ای رفت و ادامه داد:
_کاری نکن اون روی سگم بالا بیاد و برم به جرم عدم تمکین و جعل هویت ازت شکایت کنم!

وحشت کردم.
یعنی واقعا اینکارو می کرد!؟
از این آدم سنگدل هر کاری بر میاد.
مغموم نگاهش کردم و اینبار با لحن آروم تری گفتم:
_از زندگیم برو بیرون سورن…من دیگه تحمل دیدن تورو ندارم.

_تحمل دیدن کی رو داری؟ اون اشکان حروم زاده رو!؟
خونم به جوش اومد.
دستام و محکم روی سینش گذاشتم و به عقب هلش دادم.

_ببند دهنت و.
ریشخندی زد.
_چیشد؟ عصبی شدی؟ یعنی انقدر برات اون لاشی مهم شده که ناراحت میشی من بهش چیز بگم؟
باز هم به عقب هلش دادم.

حالا اون تقریبا فقط چند میلی متری با خیابون فاصله داشت و من روی جدول بودم!

باز هم به عقب هلش دادم.
حالا اون تقریبا فقط چند میلی متری با خیابون فاصله داشت و من روی جدول بودم!

به چشماش خیره شدم و با جدیت زمزمه کردم:
_برای من دیگه نه تو مهمی و نه اون داداشت…فقط می خوام یه زندگی راحت داشته باشم.

_نمیذارم زندگی راحتی داشته باشی! چه تهران باشی چه اصفهان، دست از سرت برنمی دارم دلربا.

_بابا لعنتی تو زن داری…تو بچه داری…توروخدا بیخیال من شو.
_طلاقش میدم.
ریشخندی زدم.

_بچت چی؟ بچت و میذاری پرورشگاه؟
اخم غلیظی بین ابروهاش جا خودش کرد.
غضبناک غرید:
_دهنت و ببند.

_یا من یا پسرت! مجبوری یکی رو انتخاب کنی.
_مثل بچه ی ادم برمی گردی سر خونه و زندگیت…آرام و طلاق میدم اما هیچ جوره نمی تونم قید آریو رو بزنم.

_باید بزنی…من با اون بچه زیر یه سقف زندگی نمی کنم.
عصبی انگشتاش و بین موهاش فرو برد.
_تنت می خواره آره؟ دوست داری برم ازت شکایت کنم؟

از شدت حرص و عصبانیت با تموم زوری که داشتم، هلش دادم.
عقب عقب رفت و به یکباره از وسط خیابون سر در آورد.

دهن باز کردم تا بهش تشر بزنم اما با پیچیده شدن بوق سرسام آور ماشینی که داشت نزدیک و نزدیک تر می شد، زبونم بند اومد.

تا اومدم داد بزنم سورن مراقب باش! ماشین بهش اصابت کرد و بعد از اون فقط خون بود و سیاهی مطلق.

ماتم برده بود و شوک زده به جسم بی جونش که دراز به دراز روی آسفالت سفت و محکم افتاده بود خیره شدم و با تموم وجود جیغ زدم.
جیغ و جیغ!
باورش سخت بود برام.
سخت و وحشتناک درست مثل یه کابوس!
به خاطر صدای جیغ های پی در پیم حواس مردم نسبت به من و سورن جمع شد و دورمون حلقه زدن.

یکی از خانما اومد به سمتم تا آرومم کنه و چند مرد هم رفتن سراغ راننده ی بیچاره.
اما اون راننده که مقصر نبود!
مقصر واقعی من بودم…مــــن!
منه لعنتی سورن رو هل دادم.

بی جون، روی زمین ولو شدم که زن من رو در آغوش گرفت و بلند داد زد:
_توروخدا زنگ بزنید اورژانس!
صدای مرد جوونی در فضا پیچید:
_من زنگ زدم.

یه نفر دیگه گفت:
_ببینید اصلا نفس می کشه! شاید مرده.
ته دلم خالی شد و سرم و بلند شدم و با چشمای اشک آلود به سورن خیره شدم.
فردی کنارش نشست و بعد از چک کردن نبضش، رو به بقیه گفت:
_هنوز زندس! خداکنه تا اومدن اورژانس دووم بیاره.

گریم شدت گرفت.
ته دلم عمیقا از خدا خواستم که دووم بیاره.
که زنده بمونه.

که من قاتل نشم! قاتل مردی که هنوز اسمش تو شناسناممه…

که من قاتل نشم! قاتل مردی که هنوز اسمش تو شناسناممه…

* * * * * *

لحظه ی برخوردش به ماشین، مدام مقابل چشمام تداعی میشد و حالم و خراب تر می کرد.
از طرفی هم می ترسیدم زنده از اتاق عمل بیرون نیاد.
می ترسیدم قاتل بشم!

قاتل سورنی که نفسم به نفسش بند بود.
بغض آلود بینیم رو بالا کشیدم که اشکان برای بار هزارم بهم دستمال داد و گفت:
_اون چیزیش نمیشه…انقدر الکی گریه نکن!

داری اعصاب منم بهم می ریزی.
دستمال رو ازش گرفتم.
_می ترسم بلایی سرش بیاد.
خونسرد پچ زد:
_خب بیاد! چه بهتر…از شرش خلاص میشی… دیگه کسی نیست که آزارت بده.

عصبی بهش خیره شدم و دهن باز کردم تا فوشی نثارش کنم اما با دیدن سهراب و یه زن دیگه که وحشت کرده داشتن به سمت مون میومدن، فکم قفل کرد.

سقلمه ای به پهلوش کوبیدم و گفتم:
_سهراب تو خبر کردی؟
متعجب نگاهی به اطراف انداخت.
_کو! کجاست؟

با چشمام به سمت انتهای راهرو اشاره کردم.
_داره میاد طرف ما.
رد نگاهم رو دنبال کرد تا اینکه به سهراب و اون زن رسید.

اخماش در هم رفت و با غیظ روش و برگردوند.
_خودش کم بود…اون زنیکه رو هم دنبال خودش کشونده آورده.

فرصت نشد تا بپرسم اون زن کیه چون حالا دیگه فقط چند قدم باهامون فاصله داشتن.

ناخوداگاه از روی صندلی آبی رنگ بیمارستان بلند شدم.
اما اشکان هم چنان نشسته بود و با اخم نگاهشون می کرد!
نمی دونم چرا دلم درمورد اون زن که حتی نمی شناختمش، مراد بد می داد.

سهراب و اون زن مقابل من و اشکان ایستادن.
هر دوشون وحشت کرده بودن و به شدت نگران به نظر میومدن!
سهراب رو کرد سمت اشکان و غرید:
_چی شده…چه اتفاقی برای سورن افتاده؟

به جای اشکان، من مضطربانه جواب دادم:
_تصادف کردش…الانم…تو…اتاق عمله!
نگاه متعجب هر دوشون روی من نشست.

سهراب موشکافانه سر تا پام رو برانداز کرد و بعد زمزمه کرد:
_تو دیگه کی هستی؟
_من دلربام.

حیرت زده چندین بار پلک زد و ابروهاش از شدت تعجب بالا پرید.
_دلربا؟ تو…تو…اینجا چیکار می کنی؟

دهن باز کردم تا چیزی بگم که همون لحظه در اتاق عمل باز شد و دکتر سورن بیرون اومد.

به طرف ما قدم برداشت و وقتی بهمون رسید، من نگران پرسیدم:
_حالش چه طور آقای دکتر؟؟

دکتر نگاهی به هر سه نفرمون که ترسیده بهش زل زده بودیم انداخت!
_کدومتون باهاش نسبتی دارین؟

اون زن که تا اون لحظه ساکت بود، به یکبار به حرف اومد و گفت:
_من زنشم.

_کدومتون باهاش نسبتی دارین؟
اون زن که تا اون لحظه ساکت بود، به یکبار به حرف اومد و گفت:
_من زنشم.

رسما وا رفتم و برای چند لحظه از یاد بردم حتی نفس بکشم.
پس این زن، مادر بچه ی سورن بود!
پس این کسی بود که دوسال تموم هم بالین سورن شده بودش!

دکتر چیزی نگفت که اون زن ادامه داد:
_حالش چه طوره؟ لطفا یه چیزی بگید.
دکتر مایوسانه سری تکون داد.
_متاسفانه رفته توی کما.

با تموم شدن جمله دکتر، اون زن بلند زد زیر گریه و کف بیمارستان نشست.
جوری هق می زد که دل آدم به حالش کباب می شد.

سهراب با عصبانیت غرید:
_یعنی چی که رفته تو کما؟ یعنی شما هیچکاری نتونسنید بکنید؟ بعد اسم خودتونم گذاشتید دکتر؟

_لطفا مودب باشید اقای محترم…ما هرکاری تونستیم انجام دادیم…باید خداروشکر کنید که بیمارتون ضربه مغزی نشده.

غم عالم در دلم چمبره زد.
یعنی ممکنه که دیگه بهوش نیاد؟
نه نه…
خدایا لطفا کمکش کن! لطفا.
من نمی خوام قاتل بشم.

دکتر ادامه داد:
_فقط براش دعا کنید…فقط خدا می تونه بهش کمک کنه.
این رو گفت و به سمت انتهای راهرو رفت.

با رفتن دکتر، هق هقای اون زن شدت گرفت و با بغض نالید:
_حالا باید…چیکار کنیم…باباجون؟ من حتی…وقت نکردم…به…سورن…بگم….داره دوباره بابا…میشه! وقت…نکردم بگم…درمانش خوب پیش…رفته!

سهراب متعجب به اون زن خیره شد و لب زد:
_چی! تو حامله ای آرام؟
آرام سری تکون داد.
_آره.
حالم دگرگون شد.

احساس می کردم زمین و زمان داره دور سرم می چرخه.
اگه سورن بمیره، اونوقت من کسی هستم که این بچه رو بی پدر کردم.

با درد چشمام و روی هم فشردم و نزدیک بود بیوفتم که باز اشکان نجاتم داد.
منو در آغوش گرفت که محکم دستام و دور گردنش حلقه کردم و آروم پچ زدم:
_اگه سورن بمیره…من یه قاتلم!

دستش و روی کمرم گذاشت و من و بیشتر به خودش فشرد.
_هیس! هیچی نگو…تو قاتل نیستی.
_اما من بودم که هلش دادم.

این رو گفتم و گریم شدت گرفت.
پیشونیم رو بوسید.
_گریه نکن دلربا…این مزخرفات چیه تو داری میگی! هیچی تقصیر تو نیست.

از آغوشش بیرون اومدم و دستی به چشمای اشک آلودم کشیدم.
_من می ترسم…خیلی می ترسم.

_وقتی من پیشتم چرا باید بترسی دیوونه؟ اون هیچیش نمیشه…نگران نباش.
به چشمای گیرا و نافذش خیره شدم.
چه قدر اون چشم ها، شبیه چشم های سورن بود.

به چشمای گیرا و نافذش خیره شدم.
چه قدر اون چشم ها، شبیه چشم های سورن بود.

فقط یه تفاوت بزرگ داشتن!
نه درمورد رنگ شون هاااا…نه.
اون چشما به شدت معصوم و مهربون به نظر می رسیدن.

من تا قبل از اینکه اشکان رو خوب بشناسم، فکر می کردم که یه هیولاس!
هیولایی که سورن با حرفاش برام ساخته بود.

اما حالا می فهمیدم که اون نه تنها یه هیولا نیست، بلکه یه فرشتس.
فرشته ای که بال هاش رو پنهان کرده!
با صدا بینیم و بالا کشیدم که لبخند محوی زد.

با سر انگشت اشارش اشکام و پاک کرد و گفت:
_اگه یبار دیگه گریه کنی می کشمت!

با اینکه می دونستم داره شوخی می کنه، اما ناخواسته ابرو هام بالا پرید.
_چی!
خونسرد زمزمه کرد:
_می کشمت…چشمای تو هیچ وقت حق نداره بارونی بشه.
مسخره به نظر میومد

ولی توی اون شرایط بد، لبخند زدم.
_می بینی؟ خنده بیشتر بهت میاد!

* * * * * *

دقیقا یک هفته از ماجرای به کما رفتن سورن می گذشت و من هر روز حتی شده یک ساعت به بیمارستان می رفتم و در سکوت از پشت شیشه نگاهش می کردم.

حالا که چشماش بسته بود و دیگه خبری از خط و نشون کشیدن هاش نبود، به شدت مظلوم به نظر می رسید.

چندباری خواستم به خونه ی سهراب برم و اعتراف کنم که من بودم هلش دادم.
اما چیکار کنم که همچین شهامتی ندارم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.