خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت۵۹

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

کناره معشوقش!
کناره کسی که روزی متعلق به سورن بود.
شقیقه هاش لحظه ای پر نبض شد!
حتی یادآوری اسم سورن هم، حالش و دگرگون می کرد.

چه برسه به اینکه دوباره بخواد دلربا رو کناره اون لاشی تصور کنه!
نفس عمیقی کشید و توی جاش نشست و مشغول در آوردن کت و پیراهنش شد.

_گند بزنن به هرچی کت و شلوار.
با حرص این رو گفت و آخرین دکمه ی پیراهنش رو هم باز کرد.

لباس های رسمی به شدت آزارش می داد.
با بالا تنه ی برهنه، خواست مجدد روی تخت دراز بکشه که همون لحظه صدای اس ام اس گوشیش در فضا پیچید.

با کمی درنگ، گوشیش رو از داخل جیبش بیرون آورد و به صفحه نمایشگر زل زد.
یک شماره ی ناشناس، براش نوشته بود:
” بیا و این قرارداد لعنتی رو فسخ کن! ”
تند رمز گوشیش رو باز کرد و بعد از سیو کردن شماره، به اسم دلربا، براش نوشت:
” زور بیخود نزن…من کوتاه بیا نیستم ”
مجدد تو جاش دراز کشید و بی صبرانه به گوشیش چشم دوخت.

تو عمرش با دختر های زیادی اس ام اس بازی کرده بود، ولی برای پیام هیچ کدوم تا این اندازه ذوق نداشت.

انتظارش خیلی زود به پایان رسید و پیام بعدی فرستاده شد:
” اه…تموم حرفات…تموم کارات…این زورگویی هات! خیلی شبیهش! ”

سریع متوجه منظور دلربا شد و از شدت عصبانیت، نتونست خودش رو کنترل کنه.
با اخم شمارش و گرفت و وقتی دلربا جواب داد، خشمگین تشر زد:
_من اصلا شبیه اون بی ناموس نیستم.

_چرا اتفاقا هستی! به خاطر همین شباهتی هم که داری می خوام ازت فاصله بگیرم.
از اینکه می دید، دلربا اینطور نسبت بهش بی میل، کمی ناراحت و نا امید شد.
رام کردن این دختر چموش و البته زخم خورد، کاره سختی به نظر میومد!

_باشه…مهلت قرارداد حدودا یک سال دیگه تموم میشه…اون موقع می تونی ازم فاصله بگیری.
ته دلش امیدوار بود، طی این یکسال یه فرجی بشه و اتفاقات خوبی بیوفته.
اتفاقاتی که به رسیدن به دخترک مورد علاقش منجر بشه!

صدای بازدم کلافه ی دلربا رو از اون طرف خط شنید.
_یکسال!؟ یعنی تا یکسال باید تورو تحمل کنم؟
لبخندی هرچند محو، کنج لب های خوش فرمش نقش بست.

_اره…هر روز و به مدت یکسال باید جمال زیبای منو تماشا کنی و لذت ببری، چون قصد دارم یه خونه اینجا اجاره کنم.
_الان دارم فوش و لعنتی که برای اون حامد دیوث می فرستم.

موشکافانه پرسید:
_حامد کیه دیگه؟
_همون لاشی که بساط لو رفتن هویتم رو فراهم کرد.
با یادآوری اون مرتیکه ی مفنگی، نفسی از روی آسودگی کشید.

برای یک لحظه فکر کرد شاید پای رقیب دیگه ای در میون باشه!
او به اندازه ی کافی از دست برادر ناتنیش کشیده بود و حالا تحمل یه رقیب جدید رو نداشت.

با یادآوری اون مرتیکه ی مفنگی، نفسی از روی آسودگی کشید.
برای یک لحظه فکر کرد شاید پای رقیب دیگه ای در میون باشه!

او به اندازه ی کافی از دست برادر ناتنیش کشیده بود و حالا تحمل یه رقیب جدید رو نداشت.

برای اینکه دلربا رو بچزونه و کمی حرصش رو در بیاره، با خنده زمزمه کرد:
_آها اون و میگی! یعنی خدا پدر و مادرش و بیامرزه…باید برم پیداش کنم و بابت اون مشت و لگدایی که به صورت و شکمش کوبیدم ازش معذرت بخوام.

طبق تصورش، دلربا خیلی زود جوش آورد و با کینه ی شتری غرید:
_خدا لعنتش کنه…الهی بمیره من برم سنگ قبرش و با تاید و وایتکس بشورم.

قهقهه بلندی به این حرفای جیرجیرکِ مورد علاقش سر داد که دلربا حرصی تر شد.
_ای کوفت…برو گمشو اصلا می خوام قطع کنم.

دست از خندیدن کشید و تند گفت:
_هی! صبر کن.
_هوم؟ چیه؟
دلش نمی خواست این مکالمه ی لذت بخش با جیرجیرک دوست داشتنیش اتمام پیدا کنه!

برای همین در ذهنش، دنبال جمله و یا کلمه ای گشت تا مکالمه رو ادامه بده.
اما سرانجام مغزش به جایی قد نداد و با گفتن:
_هیچی بیخیال.
تماس رو قطع کرد.

بعد از چند ثانیه، از این کارش پشیمون شد و مجدد خواست شماره ی دلربا رو بگیره اما غرور لعنتیش اجازه نداد.
همین حالاشم بیش از اندازه، به خاطره ”یک دختر” بر خلاف میل غرورش عمل کرده بود.
دلربــــــــا

پول رو به فروشنده دادم و بعد از برداشتن پلاستیک خریدهام، از مغازه بیرون زدم.
به طرف ماشینم که به خاطر شلوغی خیابون، چند کوچه پایین تر پارکش کرده بودم، قدم برداشتم.

وارد کوچه شدم و خواستم به طرف ماشینم برم اما با دیدن اشکان، به زمین میخکوب شدم.
به ماشینم تکیه زده بود و با ریشخند خاصی، نگاهم می کرد.

ای خدا چرا این دست از سره کچلم برنمیداره!

می ترسم آخر سر یه کاری کنه که سورن متوجهم بشه و دنبالم تا اینجا بیاد.
اون موقع همین یه مثقال آرامشی هم که دارم، از دست میدم.

با اخم به طرفش رفتم که نگاهش از کتونی های مارک و مشکی رنگم، تا کلاه کپم سوق پیدا کرد.
ریشخندش خیلی زود محو شد و با تحکم گفت:
_این دیگه چه وضعی!

در حالی که داشتم دره ماشین رو باز می کردم، پرسیدم:
_منظورت چیه؟
_منظورم اینه تا کی می خوای این تیپی برگردی!

پلاستیک ها رو که شامل یه هودی جدید و شلوار جین زاپ دار میشد، روی صندلی شاگرد قرار دادم و گفتم:

_به تو ربطی نداره…من آزادم تا هر طور دلم می خواد زندگی کنم.
_همه ی اینکارا به خاطر اون لاشی؟
جوابی ندادم و ماشین و دور زدم و سوار شدم.
تند به طرفم اومد و کناره شیشه ایستاد.
ادامه داد:

_همه ی اینکارا به خاطر اون لاشی؟
جوابی ندادم و ماشین و دور زدم و سوار شدم.

تند به طرفم اومد و کناره شیشه ایستاد.
ادامه داد:
_به خدا اینکارا و تغییر چهره دادنا لازم نیست دلربا…من می تونم بهت کمک کنم تا بدون ترس از سورن زندگی کنی.
یه تای ابروم بالا پرید.

_پس می خوای کمک کنی!؟
_اره! هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم.
لبخند محوی کنج لبام سبز شد و گفتم:
_اگه می خوای کمکم کنی فقط مثل یه همکار باهام رفتار کن…منو به اسم غزاله مجد صدا بزن نه دلربا!
_امــ…
میون کلامش پریدم.
_به خدا این بزرگ ترین کمک!
کلافه بازدمش رو بیرون فرستاد و مایوسانه سری تکون داد.

_باشه هر طور تو بخوای…ولی این راهش نیست…اخه پنهان شدن تا کی؟ ترس و لرز از یه آدم عوضی تا کی؟
_نمی دونم…اما فعلا این تنها راه.
این رو گفتم و استارت زدم.

می دونستم مسافره و ماشین نداره، برای همین تعارف زدم:
_می خوای برسونمت؟
_نه مرسی…تاکسی میگیرم.
_لوس نشو بیا بالا…من که ماشین دارم، یبارگی می رسونمت

با تردید نگاهی بهم انداخت و سرانجام سوار شد که گازش و گرفتم و به راه افتادم.
از کوچه که بیرون زدم، پرسیدم:
_کجا برم؟ یعنی منظورم اینه که کدوم هتل اقامت داری!؟

آدرس هتل رو داد که تغییر جهت دادم و ماشین رو به اون سمت روندم.
خوشبختانه یا بدبختانه آدرس هتل نزدیک خونم بود!

در طول مسیر بین مون سکوت حکم فرما بود تا اینکه به دره آهنی و بزرگ هتل رسیدیم.

دستش به سمت دستگیره در دراز شد و خواست پیاده بشه اما لحظه آخر انگار که چیزی یادش اومده باشه، به طرفم برگشت و با تپه تپه لب زد:
_امممم…دلربا.
_بله؟

_به نظرم دیگه از سورن فرار نکن…تو تا همین الانشم کلی از دستش بدبختی کشیدی، از حالا به بعد جلوش وایسا…به خدا مجبور نیستی اینطور تغییر چهره بدی…حتی منم حاضرم کمکت کنم.
لبخندی زدم و گفتم:
_ممنون اما من نیاز به کمک هیچکس ندارم…از این وضعیتم راضیم!

پوفی کشید و بعد از خداحافظی از ماشین پیاده شد.
به نظرم اشکان مرد خوبی میومد.
ولی من در حدی از دست سورن کشیده بودم که دیگه نمی تونستم به برادرش اعتماد کنم و ازش کمک بخوام.

* * * * * *

با کفگیر چوبی، همی به سیب زمینی هایی که درون روغن جلز و ولز می کردند زدم و خواستم سوسیس هارو اضافه کنم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد.

تند زیره گاز رو کم کردم و به طرف گوشیم رفتم که دیدم دانیال!
سابقه نداشت همیشه در هفته دو بار زنگ بزنه.

سابقه نداشت همیشه در هفته دو بار زنگ بزنه.
برای اینکه سورن نتونه پیدام کنه بهش گفته بودم که در هفته حداقل یکبار بهم زنگ بزنه.

با تعجب دکمه تماس رو فشردم که صدای وحشت زدش در فضا پیچید:
_دلربا کجایی! کجایی!
به خاطر صدای هراسانش، استرس بدی به جونم افتاد.

با ترس و لرز، لب زدم:
_چیشده؟
_ببین دلربا اگه خونه ای سریع بزن بیرون…سریع از اون خونه ی لعنتی بزن بیرون.
_آخه چیشده؟

_سورن آدرست رو پیدا کرده…زود باش برو یه جای دیگه.
دنیا روی سرم خراب شد.
از همین می ترسیدم….دقیقا از همین می ترسیدم که دوباره پای سورن به زندگیم باز بشه.

_شنیدی دلربا چی گفتم؟ یالا از اون خونه بزن بیرون، سورن همین یک ساعت پیش راه افتاد سمت اصفهان…اگه تند فرار نکنی پیدات می کنه.

به سختی محتوای دهنم رو قورت دادم و در حالی که داشتم با عصبانیت به طرف لباسام می رفتم، پرسیدم:
_آدرس منو از کجا آورده؟

_بابا بهش داده…امروز رفته دم شرکت بابا سر و صدا کرده و بابا هم از سره ناچاری آدرست رو بهش داده.
هه! عجب پدری دارم مــــــــــن!
از اولشم نباید ادرسم رو به این بابای عوضیم می دادم.

_اشتباه کردم دانیال…اشتباه کردم…کاش آدرسم رو به بابا نمیدادم…حالا خونه به کنار! شرکت رو چیکار کنم؟

_کاریه که شده! هرچی بیشتر همش بزنیم، بدتر بوی گندش در میاد…فعلا فقط از خونت بزن بیرون تا بعدا یه فکری به حالش بکنیم.

خواستم بگم من خیلی می ترسم، لطفا کمکم کن!
اما زبونم نچرخید.
لامصب توی این شرایط حساس، به کل قفل کرده بود.

ناچارا با گفتن ” باشه فعلا خدافظ ” ، تماس و قطع کردم و بعد از خاموش کردن زیره سیب زمینی های سوخته شدم، از آشپزخونه بیرون زدم.

به طرف اتاقم رفتم و تند لباس پوشیدم و شالم و روی سرم انداختم.
هرچی پول و مدارک مهم داخل خونه داشتم، همراه با چند دست لباس و وسایل ضروریم، داخل چمدون کوچکی انداختم.
وقتی کاملا آماده شدم خواستم از خونه بیرون بزنم، اما صدای کوبیدن ضربه ی محکمی به در، مانعم شد.

در پی اون، صدای عربده ی آشنایی در فضا پیچید:
_می دونم تو خونه ای دلربا…یالا این دره لعنتی رو باز کن.
به جرعت می تونم بگم برای یه لحظه از شدت ترس و اضطراب قلبم نزد.
عوضی چه قدر زود خودش و رسوند!

دوباره صدای دادش بلند شد:
_دلربــــــــــــــــا…درو باز کن…به خدا قسم اگه دستم بهت برسه خونت رو می ریزم.
این رو گفت و با مشت و لگد به جون در افتاد.
شانس آورده بودم که دره خونم آهنی بودش و به هیچ عنوان نمی تونست بشکندش!

به خاطر صدای داد و بیدادش، همسایه ها پشت دره واحدم جمع شدن و شروع کردن به بحث با سورن!

به خاطر صدای داد و بیدادش، همسایه ها پشت دره واحدم جمع شدن و شروع کردن به بحث با سورن!

اون هم فقط با گفتن ” زنم این تو ” خفه شون می کرد و حتی اگه نیاز بود، با تشر بهشون می پرید.

از شدت درموندگی و ترس، اشک تو چشمام حلقه زد و مونده بودم چیکار کنم که خیلی اتفاقی یاده اشکان افتادم.

اون تنها کسی بود که توی این شهر داشتم!
بدون ذره ای تعلل، تند به طرف گوشیم خیز برداشتم و شماره ی اشکان رو از لیست مخاطب هام پیدا کردم و باهاش تماس گرفتم.

بوق دوم که خورد، صدای جر و بحث سورن با همسایه ها شدت گرفت و من زیره لب، نالیدم:
_تو رو خدا بردار دیگه…خواهش می کنم بردار.
خداروشکر بعد از تقریبا پنج بوق، بالاخره جواب داد.

_بله؟
بی مقدمه گفتم:
_کمکم کن.
جا خورد.
_چی شده دلربا! چرا صدات اینجوریه!؟
با بغض زمزمه کردم:
_سورن پیدام کرده…الانم درست جلوی دره خونمه…گفتی کمکم می کنی! اگه هنوز پای حرفت هستی بیا منو از دست این دیو دو سر نجات بده…نمی خوام باهاش رو در رو بشم.

_باشه باشه الان میام…آدرس رو بگو.
سریع آدرس و بهش گفتم که ادامه داد:
_تا ده دقیقه دیگه اونجام…نگران نباش! هیچ گهی نمی تونه بخوره.
_فقط زود خودت رو برسون.

_باشه…فقط از خونه بیرون نرو تا من بیام.
این تذکر رو داد و تماس رو قطع کرد.
با پیچیده شدن صدای متعدد بوق در فضا، گوشیم و خاموش کردم و مضطربانه روی مبل نشستم.

صدای داد و بیداد سورن بیشتر از قبل شده بود و حتی همسایه ها هم حریفش نبودن.

مدام داد می زد و اسمم و به زبون میاورد.
حتی گاهی از روی عصبانیت چندتا فوش هم نثار من و همسایه های بیچاره می کرد!

هرچی همسایه ها می گفتن اینجا کسی به اسم دلربا زندگی نمی کنه، اون گوشش بدهکار نبود و بدتر لگد به در می کوبید.

هر لگد و یا مشتی که می زد، زیره لب به خودم لعنت می فرستادم که چرا آدرس خونم رو به بابا دادم.

اصلا کاش لال می شدم و درمورد نقشه هام چیزی به بابای بی معرفتم نمی گفتم.
اینجوری حداقل توی این اوضاع قاراشمیش گیر نمی کردم.

کمی که صدای جر و بحث کمتر شد، از روی مبل بلند شدم و خیلی آروم به طرف در رفتم.
با فاصله ازش ایستادم و گوشام و تیز کردم تا متوجه بشم بیرون چه خبره!

ظاهرا آقای سعیدی مدیر ساختمون، داشت سورن رو مجاب می کرد که کسی به اسم دلربا اینجا زندگی نمی کنه و او سخت در اشتباهه.

اما خب، سورن زیرک تر از این حرفا بود که به حرفای آقای سعیدی کوچک ترین اعتنایی بکنه.

در جواب آقای سعیدی که داشت خیلی محترمانه باهاش حرف می زد، صداش و کمی بالا برد و عصبی غرید:
_ببینم شماها مگه کار و زندگی ندارید؟

در جواب آقای سعیدی که داشت خیلی محترمانه باهاش حرف می زد، صداش و کمی بالا برد و عصبی غرید:
_ببینم شماها مگه کار و زندگی ندارید؟

فوضول مردمید که اینجا جمع شدید!؟ من خودم بلدم چه طور این زنیکه رو از تو سوراخش بکشم بیرون! پس بهتره بزنید به چاک.

آقای سعیدی با درموندگی گفت:
_اما داد و بیداد شما داره برای بقیه ساکنان این آپارتمان مزاحمت ایجاد می کنه.
ای خدا لعنتت کنه سورن.

ببین چه طور آبروی منو تو در و همسایه بردی و خونه خرابم کردی!
کاش قبل از اینکه وضع بدتر از این بشه، اشکان خودش رو برسونه.

آقای سعیدی ادامه داد:
_لطفا از اینجا برید.
_من تا زنم و نبینم جایی نمیرم.
_برای دیدن زنت باید برگردی تهران داداش.

با بلند شدن صدای گیرا و جدی اشکان، نفس در سینم حبس شد.
فکر نمی کردم بیاد!

به در نزدیک تر شدم و از سوراخ چشمی به بیرون زل زدم تا حداقل متوجه موقعیت شون بشم.

سورن درست مقابل در ایستاده بود و آقای سعیدی هم کنارش!
ولی اشکان حدودا چند قدمی باهاشون فاصله داشت و نزدیک راه پله بود.

سورن با دیدن اشکان، خیلی سریع جوش آورد و عربده زد:
_تو اینجا چه غلطی می کنی!؟

اشکان چند قدمی جلوتر اومد و مغرورانه زمزمه کرد:
_به تو ربطی داره؟
آخ خدا! مثل اینکه قرار بود خون به پا بشه.

سورن خیلی ناگهانی به طرف اشکان حمله ور شد و یقش رو بین مشتاش گرفت.
داد زد:
_پس همه ی اینا زیره سره تو! تو حروم زاده دلربا رو گول زدی و به اینجا کشوندی…تو کاری کردی تا من رو ترک کنه.

_نیازی به گول زدن نبود…تو انقدر گند بالا آوردی و پلای پشت سرت و خراب کردی که حتی زنتم گذاشت و رفت…آخه چندتا چندتا؟ دلربا چی کم داشت که با اون زنیکه ریختی رو هم!؟

سورن نتونست در مقابل متلک های اشکان تاب بیاره و مشت محکمی به صورت اون بدبخت کوبید.
بر اثر ضربه ی سورن، صورت اشکان به سمت راست خم شد اما کم هم نیاورد.
خیلی زود تلافی کرد!
جواب مشت رو با مشت داد.
البته با کمی قدرت و خشم بیشتر…

دوتایی مثل سگ و گربه به جون هم افتادن و همسایه ها هم از ترس شون حتی جرعت نکردن بهشون نزدیک بشن.
واقعا خیلی بد اوضاعی بود!

فکر می کردم اشکان میاد و نجاتم میده ولی با اومدنش فقط وضع رو بدتر کرد.
دیگه نتونستم طاقت بیارم و عصبی درو باز کردم.
با باز شدن در، نگاه هردوشون روی من نشست.

نفس پر اضطرابی کشیدم و به سورنی که دو سال تموم از دیدنش محروم بودم، خیره شدم.
از دماغ و گوشه لبش خون می چکید اما این خون مثل گذشته قلبم رو به در نیاورد.
اتفاقا کمی هم دلم خنک شد.

از دماغ و گوشه لبش خون می چکید اما این خون مثل گذشته قلبم رو به در نیاورد.
اتفاقا کمی هم دلم خنک شد.
اشکان باید محکم تر از این ها اون رو می زد!

نگاهم رفته رفته از خون گوشه لب و دماغش به سر و وضعش سوق پیدا کرد.
برعکس من که چه قدر داغون به نظر می رسیدم، اون ذره ای تغییر نکرده بود.
نه لاغر شده بود و نه شکسته!

اتفاقا چاق تر هم به نظر می رسید.
مثل اینکه همسر جدیدش خوب تحویلش می گرفت!

قدمی به سمت شون برداشتم که سورن ناباورانه یقه ی اشکان رو رها و پچ زد:
_دلربا…دلربا خودتی؟

ریشخندی زدم که ادامه داد:
_نه نه باور نمی کنم…تو دلربای من نیستی!

توجهی به حرفاش نکردم و رو به آقای سعیدی و بقیه همسایه ها گفتم:
_خیلی ازتون معذرت می خوام…لطفا بفرمایید خونه هاتون من همه چیزو درست می کنم…لطفا بفرمایید.

آقای سعیدی گفت:
_اما خانم مـ…
میون کلامش پریدم و عاجزانه نالیدم:
_من همه چیزو درست می کنم…نگران نباشید…شما لطفا بفرمایید.

سری تکون داد و ناچارا از پله ها بالا رفت و به سمت خونش گام برداشت.
با رفتن آقای سعیدی بقیه همسایه های فوضول هم متفرق شدن و به خونه هاشون رفتن.

حالا فقط من مونده بودم و سورن و اشکان!
سورنی که با شنیدن صدام، یقین پیدا کرده بود خودمم.

سورن در حالی که هم چنان مسخ زده بهم خیره شد بود، نزدیک تر اومد که من به همون اندازه عقب رفتم.
نمی دونم چرا ازش می ترسیدم.
البته حقم داشتم از مردی که بارها و بارها بهم خیانت کرده بود، بترسم!

نفس عمیقی کشید و ناباورانه پچ زد:
_با خودت چیکار کردی دلربا!؟
مجدد قدمی به عقب برداشتم که پشتم به دیوار اصابت کرد.

رو به روم ایستاد و ادامه داد:
_یه بلایی سره خودت آوردی که حتی درست نمیشناسمت!

سرم و پایین انداختم و در حالی که به جورابام زل زده بودم، گفتم:
_از اینجا برو سورن…بودنت داره عذابم میده.

_هه! برم؟ تازه پیدات کردم! دوسال تموم مثل سگ برای پیدا کردن رد و نشونی ازت بو کشیدم و اخر سر هم بعد از کلی زحمت، اون بابای نامردت آدرس خونت رو بهم داد.
زیره لب فوشی نثار بابام کردم.
واقعا اسم این بشر رو میشه گذاشت بابا؟؟

جوابی بهش ندادم که صداش و کمی بالا برد و غرید:
_چه طور دلت اومد با من اینکارو بکنی هاااان؟ منو نگاه کن…منو نگاه کن دلربا.
نتونستم سرم و بالا بیارم.

نگاهم هم چنان خیره به جوراب هام بود.
دستش و دراز کرد تا به زور سرم و بالا بیاره که بی اختیار جیغ زدم:
_بهم دست نزن…بهم دست نزن عوضی.

ماتش برد و من وحشت زده از زیره دستش فرار کردم و پشت اشکان پناه گرفتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.