خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت ۷۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

_تنها امید من به شماس بابا…لطفا هر کاری می تونی انجام بده.
_نگران نباش! همه چیز درست میشه.
_می ترسم دیر اقدام کنیم و سورن یه بلایی سرش بیاره.
نفس عمیقی کشید و عاقل اندر سفیه بهم چشم دوخت.
_اون اگه می خواست بلایی سره اشکان بیاره تو عمارت خودش زندانیش نمی کرد.
سری تکون دادم.

بابا راست می گفت!
حتما سورن یه چیزی از اشکان می خواد که اون رو داخل عمارتش نگه داشته.
وگرنه می تونست همون اول از شرش خلاص بشه.

_وقتی دانیال اومد با کمکش یه راهی پیدا می کنم.
_خیلی ممنون.

* * * * * * *
کلافه چشم در حدقه چرخوندم و رو به دانیال گفتم:
_پس بابا کجاست؟ چرا نمیاد؟

ضربه ای به تکه سنگی که مقابلش قرار داشت زد.
تکیش و از ماشین برداشت و گفت:
_صبر داشته باش…پیداش میشه.
_نیم ساعت که رفته داخل.
_هیس! یکم آروم تر…فراموش کردی ما الان قشنگ جلوی عمارت سورنیم.

پوفی کشیدم و کلافه به در پشتی خیره شدم.
دری که هیچ نگهبانی مقابلش نبود.
و دوربین مدار بسته نداشت.

بابا نیم ساعت پیش از این در داخل رفت تا با کمک نفوذیش اشکان و خارج کنه.
ولی هنوز پیداش نشده بود.

_من میرم داخل.

تا خواستم قدمی به طرف در بردارم، دانیال بازوم رو چسبید.
با اخم نگاهم کرد و غرید:
_همین جا بمون.
_من خیلی نگرانم.
_فکر می کنی من نیستم؟؟ اما کار احمقانه ای انجام نمیدم.
_ممکنه اتفاقی افتاده باشه.

مردد به در چشم دوخت.
_باشه…من میرم داخل ببینم چه خبره.
_منم میام.
آمرانه دستور داد:
_تو همین جا بمون.

عصبی دستش و پس زدم و غریدم:
_اشکان شوهر منه…پس باهات میام.
کلافه چنگی میون موهاش زد و ناچارا موافقت کرد.
_اوکی…بیا…فقط خیلی مراقب باش.
_حواسم هست.
مجدد تاکید کرد:
_داریم میریم تو دل خطر دلربا…خیلی باید احتیاط کنی.
_می دونم…می دونم.

دستم و محکم گرفت.
_از منم دور نشو.

_باشه.

محکم تر دستم و میون انگشتاش فشرد و دنبال خودش به داخل عمارت کشوند.
اول سرکی به داخل کشید و وقتی اوضاع رو مساعد دید، کامل وارد شد.
من هم دنبالش به راه افتادم.

نگاهی به اطراف انداختم.
هیچ نگهبانی اینجا نبود.
حتما نفوذی بابا فرستادشون دنبال نخود سیاه.

دانیال با احتیاط به طرف ورودی پشتی قدم برداشت.
رو به روش ایستاد و سعی کرد بازش کنه.
اما از اون طرف، قفل شده بود!

نگران لب زدم:
_حالا چیکار کنیم؟
_نمی دونم…اگه از این محدوده خارج بشیم یا نگهبانا ما رو می بینن یا دوربینای مدار بسته.
کلافه پوفی کشیدم که ادامه داد:
_بیا برگردیم! بابا هم سر و کلش پیدا میشه.
_من می ترسم اتفاقی افتاده باشه!
نالید:
_داری نگرانم می کنی دلربا.
_به خدا دست خودم نیست…اول فقط به فکر اشکان بودم ولی حالا بابا هم بهش اضافه شد.

با اون دست آزادش، عصبی چنگی میون موهاش زد.

_چاره ای نیست…ما نمی تونیم از در اصلی وارد بشیم…این در هم که قفل! پس باید برگردیم.
_امـ…
میون کلامم پرید:
_تو رو خدا لجبازی نکن دلربا…به خدا منم مثل تو آروم و قرار ندارم…ولی نمی تونم ریسک کنم.

ناچارا سری تکون دادم.

خواستیم به طرف در برگردیم که کسی آروم پچ زد:
_آقا…آقا دانیال.
هر دو ایستادیم و به سمت صدا برگشتیم.

یه مرد قد بلند، با کت و شلوار رسمی که ظاهرش به بادیگارد ها می خورد، در فاصله ی چند قدمی ما ایستاده بود.
ظاهرا نفوذی بابا بود.

متوجه نگاه های خیرمون که شد، جلو اومد.
دانیال بلافاصله پرسید:
_بابام کجاست؟
_لطفا دنبالم بیاید…شما رو می برم پیشش.
نگاه دانیال تنگ و باریک شد.
انگار به این نفوذی شک داشت.
دروغ نگم من هم نمی تونستم باورش کنم!

لب زدم:
_اشکان کجاست؟
_اون هم پیش آقای بزرگمهر.

خواستم موشکافانه سوال دیگری بپرسم اما دانیال مانع شد و با شک و تردید گفت:
_پس چرا با خودت نیاوردی شون؟

به تپه تپه افتاد.
_امممم…نمی دونم…فقط…آقای بزرگمهر گفتن…بیام دنبال…شما.
رفتارش نشون می داد یه کاسه ای زیر نیم کاسس.
و دانیال به خوبی متوجه این موضوع شد!

_باشه…جلو بیوفت ما هم دنبالت میایم.
مرد سری تکون داد و قدم از قدم برداشت.
من و دانیال هم پشت سرش به راه افتادیم.

بین مسیر خواستم بهش بگم این بادیگارد مشکوک می زنه ولی با دیدن گوشیش که خیلی نامحسوس در دست گرفته بود، سکوت اختیار کردم.
انگار داشت به یکی تک می زد.
و چه قدر این برادر من باهوش و دقیق بود!

رو به روی در دیگری ایستاد و بازش کرد.
جالب اینجا بود که حتی مقابل این در هم هیچ نگهبانی نبود.
و همین ماجرا رو بو دار می کرد.

دانیال موشکافانه پرسید:
_بابام و اشکان اینجان؟
_بله…داخل زیر زمینن.
_آها…بعد اونوقت چرا اینجا هیچ نگهبانی نیست؟
_من همشون و فرستادم دنبال نخود سیاه.
یه تای ابروی دانیال بالا پرید.

_اون همه نگهبان رو؟
_اره…کاره سختی بود ولی تونستم.

هه!
فکر می کرد ما خریم!
حتما نوچه ی خود سورن و از قصد ما رو به این مخمصه کشونده.

_پس منتظر چی هستید؟ برید داخل دیگه!

ترسیده چنگی به بازوی دانیال زدم و مغموم بهش خیره شدم.
اگه می رفتیم داخل و تو تله ی سورن میوفتادیم چی؟

ترس رو از تو چشمام خوند و نزدیک گوشم پچ زد:
_نگران نباش! همه چیز تحت کنترل منه.
و بعد لبخند دل گرم کننده ای زد.

داخل رفت و من هم دنبالش به راه افتادم.
رو به رو مون فقط یه راهرو قرار داشت که انگار به زیر زمین منتهی می شد.
زیر زمینی که معلوم نبود داخلش چه چیزی انتظارمون رو می کشید.
خوشبختی
یا شاید هم بدبختی!

بادیگارد همون جا پشت در ایستاد و داخل نیومد.
اما با نگاهاش، انتظار ورود ما رو به داخل زیر زمین می کشید.

دانیال اولین پله رو پایین رفت که نالیدم:
_صبرکن!

_چی شده؟
_من خیلی می ترسم دانیال.
_نترس…گفتم فقط بهم اعتماد کن!
_باشه.

شونه به شونه هم پایین رفتیم و وارد زیر زمین شدیم.

زیر زمین اولش در تاریکی فرو رفته بود اما بعد، به یکباره برق روشن شد و در پشت سرمون رو یک نفر بست.

ترسیده هینی کشیدم و به مقابلم چشم دوختم.
اشکان با ظاهری آشفته و خونی و مالی به صندلی بسته شده بود و کنارش سورن ایستاده بود.
اصلا اوضاع مناسبی نداشت.
انگار حتی نفس کشیدن هم براش سخت بود.

بابا هم کمی اونور تر، توسط یه بادیگارد قد بلند و زمخت، توسط محافظت شدید بود.

سورن ریشخندی زد و گفت:
_با پایه خودتون افتادید تو تله.
من ترسیدم اما دانیال خم به ابرو نیاورد.

سورن ادامه داد:
_حالا که همتون اینجایید، بهتره مهمونی رو شروع کنیم.

اشکان بی رمغ سرش و بالا آورد و به من خیره شد.
با چشماش که مثل کاسه خون شده بود، داشت تمنا می کرد فرار کنم.
اما چه طور؟
چه طور می تونستم برم و تنهاش بذارم؟

دانیال گفت:
_چی از ما می خوای؟ برای چی این بازی کثیف و راه انداختی؟
_با تو یا خواهر عزیزت کاری ندارم…فقط آوردم تون اینجا تا با چشمای خودتون شاهد مرگ این حروم زاده ی عوضی باشید.
و بعد دستش و روی شونه ی اشکان نهاد.
_می خوام دلربا مرگ کسی که زندگی من و خودش رو به هم زد ببینه.

کنترلم رو از دست دادم و عصبی به طرف سورن حمله ور شدم.
سه بادیگاردی که اونجا بودن خواستن جلوم و بگیرن اما سورن اشاره کرد که از جاشون تکون نخوردن.

مقابل سورن ایستادم و عصبی یقش و میون مشتام گرفتم.
داد زدم:
_خیلی آشغالی…خیلی! زندگی منو با لاشی بازی هات خراب کردی حالا طلبکارم هستی؟
ریشخندی زد و یقش و از میون مشتام بیرون کشید.

تو صورتم غرید:
_اگه می موندی خودمون یه جوری مسئله رو حل می کردیم…اونوقت دیگه خون کسی این وسط ریخته نمی شد.
اشک تو چشمام حلقه بست.
نمی خواستم اشکان و از دست بدم.
نمی خواستم بمیره!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.