خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت ۷۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

_من جای تو خسته شدم…کشیک کشیدن واقعا کار طاقت فرسا و خسته کننده ای.
با شنیدن صدای سورن، رسما وا رفتم و ترس بدی به جونم رخنه کرد.
خندید و ادامه داد:
_فکر کردی بدون اینکه من متوجه بشم، می تونی دم عمارتم بس بشینی!؟

لعنتی…
آخه از کجا متوجه من شد؟
من که به خوبی استتار کرده بودم!

_تو با بس نشینی دم عمارت من نمی تونی اون حروم زاده رو پیدا کنی.
دستام با حرص مشت شد و غریدم:
_پس کار تو!
_نه.
_برای من نقش بازی نکن! خوب می دونم این ماجرا زیر سر تو…اصلا همین امروز میرم از دستت شکایت می کنم.
صدای خندش در فضا پیچید.
و بیشتر خونم رو به جوش آورد.

میون خنده هاش، با لحن تمسخر آمیزی گفت:
_شکایت؟ هه…زود باش همین الان برو اینکارو انجام بده.
سکوت کردم و جوابی ندادم.
خودمم خوب می دونستم که دستم به جایی بند نیست.
و هیچ مدرکی ندارم!

_چیشد؟ چرا یهو موش زبونت و خورد؟
_اگه بلایی سر اشکان بیاری به خدا من…
میون کلامم پرید.
_تو چی؟ هان؟ مثلا الان داری منو تهدید می کنی؟
لب به دندون گرفتم و چیزی نگفتم.

ریشخندی زد و ادامه داد:
_تو خودت خوب می دونی وقتی پای دیوونگی وسط باشه من از همه ی عالم و آدم دیوونه ترم! پس خط و نشون الکی برام نکش که بد میبینی.
نالیدم:
_چی از جون اشکان می خوای؟
_من کاری با اشکان ندارم…تو هم بهتره جای دیگه دنبال اون بگردی.
و سپس ضمیمه کرد:
_در ضمن! قبل از اینکه عصبی بشم ماشینت رو روشن کن و بزن به چاک!
_تا اشکان پیدا نکنم از اینجا نمیرم.
_باشه…هر جور مایلی! مثل اینکه اون روم رو فراموش کردی…اما اشکالی نداره! بعد مدت ها یه چشمه نشونت میدم.
این رو گفت و تماس و قطع کرد.

ترسیده محتوای دهنم رو قورت دادم و مضطربانه سوئیچ رو چسبیدم.
انتظار هر اتفاقی رو داشتم!
حتی فرود اومدن بمبی روی سرم.

چند دقیقه ای گذشت و اتفاقی نیوفتاد.
فکر کردم سورن بلوف زده!
ولی این فکر هنوز به طور کامل توسط مغزم پردازش نشده بود که همون لحظه در عمارت باز شد و بادیگاردی با چهره ی جدی و برزخی به سمتم اومد.

بی اختیار سوئیچ رو چرخوندم و بلافاصله دنده عقب گرفتم.
عقب و عقب رفتم تا اینکه از کوچه خارج شدم.

حالا که نقشم لو رفته بود، دیگه نمی تونستم اینجا بمونم!

* * * * * * *
درمونده به بابا خیره شدم و نالیدم:
_بابا تو رو خدا…اگه خبری از سهراب داری لطفا بهم بگو.
لب گزید و لام تا کام حرفی نزد.
ادامه دادم:
_شما حتما یه خبری از اون دارید!
_چیکارش داری؟
_می خوام کمکم کنه تا اشکان و پیدا کنم.
_از کجا می دونی کمکت می کنه؟
_هر چی نباشه اشکان پسرشه.

پوفی کشید و از روی مبل برخاست.
_بهش زنگ می زنم.
_ممنون بابا.
_ولی بعید می دونم کمکی کنه!
_حالا لطفا شما زنگ بزنید.

سری تکون داد و گوشیش و از داخل جیب کتش بیرون اورد.
شماره ای رو گرفت و منتظر ایستاد.

به ثانیه نکشید که اخم کرد و لب زد:
_گوشیش خاموشه!
رسما وا رفتم.

در های امید یکی یکی و پشت هم به روم بسته می شدن.
از طرفی هم ثانیه ها مثل برق و باد می گذشتن و معلوم نبود در این ثانیه های گذرا، اشکان بیچاره به چه حال و روزی دچار شده بود!

همون جا روی زمین نشستم و سرم و بین دستام گرفتم.
بالاخره بغضم شکست و اشکام روی گونه هام طغیان کردن.
نمی خواستم اشکان و از دست بدم.
نمی خواستم!

بابا به طرفم اومد و کنارم زانو زد.
دستش و روی شونم نهاد و گفت:
_گریه نکن دلربا…حتما یه راهی پیدا می کنیم.
سرم و بالا آوردم و با چشمایی اشک آلود بهش خیره شدم.
_تا ما یه راهی پیدا کنیم ممکنه خیلی دیر بشه.
_تو به کی شک کردی؟
_خب معلومه…سورن! غیر از سورن دیگه هیچکس با اشکان دشمنی نداره.

_تو به کی شک کردی؟
_خب معلومه…سورن! غیر از سورن دیگه هیچکس با اشکان دشمنی نداره.
سری تکون داد.
_اره.
درمونده نالیدم:
_حالا باید چیکار کنم؟ تموم امیدم به سهراب بود ولی اون ایران نیست!
_من خودم کمکت می کنم.
فانوسی از نور امید، در دلم روشن شد!
اگه بابا کمک می کرد، حتما می تونستم اشکان رو از مخمصه ای که توش گیر افتاده بود، نجات بدم.

ادامه داد:
_من هم داخل عمارت سورن و هم داخل عمارت سهراب نفوذی دارم.
_واقعا؟
_اره…الان باهاش تماس میگیرم…اگه سورن تو غیب شدن اشکان نقشی داشته باشه، حتما نفوذی من در جریان.
دستی به چشمای اشک آلودم کشیدم و با قدر دانی گفتم:
_مرسی…یه دنیا ممنون.

از روی زمین برخاست و بلافاصله شماره ی دیگری رو گرفت.
گوشی رو نزدیک گوشش برد و بعد از دقایقی با سردی پچ زد:
_سلام.

××××××××××××××××××
_اتفاق تازه ای داخل عمارت سورن نیوفتاده؟

××××××××××××××××××
_مثلا چی؟

رنگ از رخسارم پرید.
یعنی نفوذی بابا می تونست کمکی بکنه؟

_مشخصاتش و بگو!

××××××××××××××××××
_آها…فعلا کاری انجام نده تا خبرت کنم.

تماس و قطع کرد و من بی قرار پرسیدم:
_چی شد بابا؟
_میگه سه روز پیش نگهبانا یه مرد جوون و به عمارت آوردن.
_خب؟
_مثل اینکه اشکان! مشخصاتی که گفت شبیه اون بود.
_وای! خداروشکر…حالا باید چیکار کنیم؟
_با کمک نفوذیم باید یه جوری اشکان و فراری بدیم.
_ولی اونجا کلی نگهبان و بادیگارد داره.
_بذار دانیال بیاد…با اون باید مشورت کنم.

سری تکون دادم و گفتم:
_بازم ممنون.
_می خوام یکبار هم که شده برای دخترم یه کاری انجام بدم…از طرفی هم اشکان رو دوست دارم…پسر خوبیه! باید کمکش کنم.
_تنها امید من به شماس بابا…لطفا هر کاری می تونی انجام بده.
_نگران نباش! همه چیز درست میشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.