خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت ۷۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

دیگه رسما صبرش سر اومد.
از روی مبل برخاست و غرید:
_درست حرف بزن ببینم چی میگی!
مغموم سرم و پایین انداختم و جواب دادم:
_فکر کنم داره یه اتفاقای بدی میوفته.
_چرا؟ چیشده مگه؟
_یک هفتس که اشکان اصرار داره شرکتا رو بفروشیم و بریم فرانسیسکو…فکر کنم سورن مشکل ساز شده.
اخماش حسابی در هم رفت.

به سمتم قدم برداشت و کنارم نشست
_این سورن نمی خواد دست از سر تو برداره؟
_نمی دونم والا…کاش بیخیالم میشد.
_من امشب با اشکان حرف می زنم تا ببینم ماجرا از چه قراره.
_پس هر چی دستگیرت شد به منم بگو…اشکان برای اینکه من نگران نشم چیزی بروز نداد.
_باشه گلم…نگران نباش…ایشالله که مشکلی پیش نیومده.

لبخند زورکی زدم.
دلم نوید بد می داد و حتی حرفای دانیال هم آرومم نمی کرد.

فقط می خواستم قبل از اینکه اتفاق بدی بیوفته همراه با اشکان از ایران برم.
نمی خواستم از دستش بدم.

* * * * * *
” اشکــــــــان ”

تموم پولی که از فروش شرکت خودم و شرکت دلربا به دست آوردم تبدیل به دلار کردم و به حسابی که دوستم داخل فرانسیسکو برام باز کرده بود، انتقال دادم.
حالا دیگه همه چیز برای رفتن اماده بود!
فقط باید پرواز رزرو می کردم.

سوار ماشینم شدم و خواستم به خونه برگردم که همون لحظه گوشیم رنگ خورد.
متعجب به صفحه نمایشگر چشم دوختم و با دیدن اسم سهراب، اخمام در هم رفت.
این لعنتی دیگه چی از جونم می خواست؟

با اکراه ایکون سبز رو فشردم و پچ زدم:
_سلام.
_سلام.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
_کجایی؟
_چه طور!؟
_باید ببینمت…همین الان.
_اتفاقی افتاده؟
_هنوز نه…ولی اگه دیر بجنبیم قطعا میوفته.
_باشه…کجا بیام؟
_لوکشین و برات می فرستم.
دیگه چیزی نگفتم و تماس و قطع کردم.

دقایقی بعد لوکشین برام فرستاده شد.
ماشین و روشن کردم و به راه افتادم.
بین راه برای دلربا نوشتم:
” من یکم امشب دیر میام عزیزم…منتظر من نباش ”

به مکان دقیق لوکیشن که رسیدم، ماشین و یه گوشه پارک کردم و پیاده شدم.
به طرف خونه ی نقلی که داخل لوکیشن مشخص شده بود قدم برداشتم.
مقابل در خونه ایستادم.

واقعا عجیب بود که سهراب همچین جایی قرار گذاشته بود!

تنها زنگ رو فشردم و منتظر ایستادم.
دقیقه ای بعد در باز شد و من به جای چهره ی سهراب!
صورت نحس سورن رو دیدم.

تا خواستم واکنشی نشون بدم، شی محکمی تو سرم خورد
و آخرین چیزی که دیدم، لبخند فاتحانه سورن بود…

* * * * * *
” دلربــــــــــا ”

_دو روز اصلا نیومده خونه! بعد تو میگی آروم باش؟ آخه چه طور آروم باشم لعنتی؟
_هیس! خواهش می کنم صدات و بیار پایین تر…همه دارن نگامون می کنن.
عصبی پوفی کشیدم و به بقیه ی کارکنان که داشتن متعجب من و دانیال رو تماشا می کردن، خیره شدم.

تموم خشمم و سر اونا خالی کردم و داد زدم:
_چیه؟؟ نکنه آدم ندیدید؟؟
همشون به یکباره به خودشون اومدن و مشغول کار شدن.

مجدد به طرف دانیال برگشتم و غریدم:
_یه کاری کن! مطمئنم اتفاق بدی براش افتاده.
_باید بریم پیش پلیس.
سری به معنای نه تکون دادم.
_پلیس نمی تونه کاری کنه…باید بریم سراغ سورن یا سهراب.
_چرا آخه اونا؟
_می تونم قسم بخورم غیب شدن ناگهانی اشکان کار سورن…اگه کمکم نکنی خودم میرم سراغش.
این رو گفتم و پشت بهش ایستادم.

خواستم قدم از قدم بردارم که مچ دستم و گرفت.
تاکید کرد:
_با هم میریم.
_همین الان!
_باشه…فقط بذار کتم و از داخل اتاق بردارم.

سری تکون دادم و منتظر ایستادم.
دانیال هم به طرف اتاق رفت و دقایقی بعد در حالی که کتش و به تن کرده بود، برگشت.

از شرکت بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم.
دانیال هم یک راست به طرف عمارت سهراب روند.

بین راه فقط از اضطراب زیاد، ناخن می جویدم و در دل خدا خدا می کردم که اتفاق بدی برای اشکان نیوفتاده باشه.
من بدون اون میمیردم.

همین که ماشین مقابل عمارت سهراب از حرکت ایستاد
پیاده شدم و به طرف زنگ رفتم.
انگشتم و روی زنگ گذاشتم و بی وقفه فشردم.

جوری که شخصی آیفون رو برداشت و غرید:
_چه خبرت خانم! مگه سر آوردی؟
داد زدم:
_یالا این در لعنتی رو باز کن…یالا.
_شما اصلا کی هستید؟
لگد محکمی به در کوبیدم.
_باز کننننننننن.
بالاخره در با صدای تقی باز شد.

عصبی وارد باغ عمارت شدم که دو بادیگارد غول پیکر جلوم و گرفتن.
_کجا خانم؟
_با سهراب تهرانی کار دارم.
یکی از بادیگاردا خواست چیزی بگه اما صدایی در فضا پیچید و مانعش شد.
_بیا کنار…مشکلی نیست.

بادیگارد کنار رفت و من با چهره ی خندان سورن مواجه شدم.
ناخوداگاه رعشه به تنم افتاد.
بعد از گذشت ماها، داشتم دوباره می دیدمش!

دست به سینه ایستاد و غرید:
_برای چی اومدی اینجا؟
با شنیدن صداش به خودم اومدم و تازه یاد اشکان بیچاره افتادم.
خصمانه گفتم:
_اشکان کجاسسس؟ هاااان؟
در جلد یک انسان معصوم و بی گناه فرو رفت.
_هه! من از کجا باید از اون حروم زاده خبری داشته باشم؟
_مطمئنم کار تو…بگو باهاش چیکار کردی؟
_کری؟ نشنیدی گفتم ازش خبر ندارم؟

عصبی خواستم به سمتش حمله ور بشم که دانیال بالاخره وارد عمارت شد و بازوم رو چسبید.
نگاهش و به سورن دوخت و گفت:
_جز تو هیچکس دیگه ای با اشکان دشمنی نداره…حتما ناپدید شدن اون کار تو.
_چی! مگه اشکان ناپدید شده؟
دستام با حرص مشت شد.
چه راحت نقش بازی می کرد و دروغ می گفت!

_با زبون خوش بگو اشکان کجاست! کار رو برای خودت سخت نکن.
شونه بالا انداخت.
_نمی دونم دارید راجب چی حرف می زنید.

کلافه سرم و بین دستام گرفتم.
لعنتی هیچ جوره چیزی رو بروز نمیداد.
کمر به نابودی اشکان بسته بود.

نگاهم و به دانیال دوختم و نجوا کردم:
_بحث کردن با این عوضی فایده نداره…باید با سهراب حرف بزنیم.
_متاسفم که نا امیدتون می کنم…ولی سهراب اینجا نیست.قلبم به یکباره فرو ریخت.
تنها امیدم به سهراب بود.
ولی حالا سورن داشت می گفت که اون اینجا نیست!

دانیال پرسید:
_سهراب کجاست؟
_رفته به یه سفر کاری.
مکث کوتاهی کرد.
و سپس با تحکم بیشتری ادامه داد:
_به خارج از کشور…تا آخر هفته هم بر نمی گرده.
دیگه بدتر از این نمیشد!
حالا باید چه طور اشکان رو پیدا می کردم؟
می ترسیدم دیر بشه و بلایی سرش بیاد.

خصمانه به سورن چشم دوختم و غریدم:
_شک ندارم نا پدید شدن اشکان زیره سر تو!
معنا دار نگاهم کرد.
از نگاهش هیچی مشخص نبود.
نه خشم…
و نه نفرت…
نگاهش فقط یک حالت خنثی داشت.

_اگه فقط اومدید اینجا تا چرت و پرت تحویلم بدید، پیشنهاد می کنم قبل از عصبی شدنم بزنید به چاک! هر دوتون خوب می دونید که من آدم صبوری نیستم.

دانیال سرش و نزدیک گوشم آورد و پچ زد:
_باید بریم.
_اما اشکان چی؟
_فعلا نمی تونیم در برابر این همه نگهبان کاری کنیم…بیا تا قبل از اینکه کار به جاهای باریکی نکشیده از اینجا بریم.
آه سوزناکی کشیدم و ناچارا دنبال دانیال به طرف خروجی گام برداشتم.

همین که پام و از عمارت بیرون گذاشتم، صداش و پشت سرم شنیدم که داشت پیروزمندانه می گفت:
_به سلامت!

* * * * * *

عینک دودیم و روی صورتم جا به جا کردم و دوباره نگاهم رو به در ورودی عمارت دوختم.
تقریبا سه ساعت می شد که داخل ماشین، با فاصله از دوربین های مدار بسته ی عمارت کمین کرده بودم.
می دونستم بالاخره یه چیزی دستگیرم میشه.
به شرطی که منتظر بمونم.

اگه ناپدید شدن اشکان زیر سر سورن باشه، محاله ممکنه که سورن گاف نده!
پس من صبر می کنم.
و منتظر یه فرصت مناسب می مونم.

کمی روی صندلی ماشین جا به جا شدم که همون لحظه صدای زنگ گوشیم در فضا پیچید.
گوشیم و برداشتم و با دیدن شماره ی نا شناس، ابرو هام بالا پرید.

تماس رو وصل کردم و پچ زدم:
_الو!
_من جای تو خسته شدم…کشیک کشیدن واقعا کار طاقت فرسا و خسته کننده ای.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.