خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت ۶۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

قلبم بی قرار شروع کرد به تپیدن و فقط یک سوال از ذهنم گذشت:
” اون اینجا چیکار می کنه؟ ”

بی اختیار از روی صندلی بلند شدم.
آرام جلوتر اومد و یک راست رفت سر اصل مطلب و گفت:
_می خوام باهات حرف بزنم.
به سختی محتوای دهنم رو قورت دادم و اون ادامه داد:
_می دونم تعجب کردی…اما امروز اینجا اومدم تا ماجرا رو برای همیشه تموم کنم…فقط لطفا چند دقیقه از وقتت رو بهم بده.
_باشه…بریم تو باغ.
سری تکون داد و از سالن بیرون رفت.
منم نیم نگاهی سمت دانیال که داشت با اخم نگاهم می کرد انداختم و سپس سالن رو ترک کردم.
آرام سر خود به طرف آلاچیق داخل باغ رفت و روی صندلی چوبیش نشست.
ناچارا دنبالش به راه افتادم و وارد آلاچیق شدم.
رو به روش ایستادم و خصمانه غریدم:
_خب! می شنوم.
_لطفا بشین…ممکنه حرفام یکم طول بکشه.
_باشه.
کنارش نشستم و منتظر بهش خیره شدم.

این انتظارم خیلی طول نکشید و بالاخره به حرف اومد.
_فکر کنم تا الان دیگه فهمیده باشی که سورن بهوش اومده!
_اره فهمیدم…ولی خب این چه ربطی به من داره؟
_ببین دلربا شاید در خواستم یکم عجیب و غیر منطقی بیاد ولی می خوام که…می خوام…
لب به دندون گرفت و سکوت کرد.
_راحت باش…حرفت و بزن! چی از من می خوای؟

_می خوام که ازدواج کنی.
چشمام گرد شد.
جوری که هرآن ممکن بود از حدقه بزنه بیرون.
این زن چش شده بود؟
اصلا عقلش سر جاش بود؟
چه طور می تونست همچین چیزی از من بخواد؟

تعجب رو که دید، تند ادامه داد:
_می دونم خواستم خیلی غیر معقول ولی باور کن این تنها راه تا هم تو یه زندگی آروم داشته باشی و هم من! اگه ازدواج کنی سورن برای همیشه دست از سرت برمی داره و می چسبه به زندگیش…اون فعلا نمی تونه راه بره و باید استراحت کنه…ولی من می ترسم همین که دوباره توانش برگرده، جنجال به پا کنه!
از تموم سخنرانیش، فقط یه جمله توجهم رو جلب کرد و مسخ شده لب زدم:
_نمی تونه راه بره؟
_فعلا نه…دکتر گفته باید استراحت کنه تا دوباره توانش برگرده.
سری تکون دادم.

مدتی بین مون سکوت حکم فرما بود تا اینکه بالاخره آرام گفت:
_لطفا دلربا…لطفا نذار زندگی من و خودت به هم بریزه.
_یعنی اگه من ازدواج کنم همه چی درست میشه؟
_اره…اون موقع سورن دیگه نمی تونه کاری کنه و خودش و عقب می کشه.
_باید راجبش فکر کنم.
_مطمئنم تو هم از این وضعیت و در به دری خسته شدی!
سر تکون دادم.
_اره…واقعا خستم.

_پس هم خودت و هم منو از این وضعیت و سردرگمی نجات بده…به خدا خودت راحت میشی…دیگه استرس نداری و می چسبی به زندگیت…سورن هم وقتی ببینه ازدواج کردی، دیگه بیخیالت میشه و تموم حواسش رو به من و بچه هاش میده.
آه سوزناکی کشیدم.
با ازدواج من واقعا همه چیز حل میشد؟
سورن فراموشم می کرد؟
می چسبید به زندگیش؟
به زنش!
به پسرش؟
و یا حتی طفل تو راهیش؟
اگه همه ی این اتفاقا با ازدواج من رغم می خورد، پس من با دل و جون حاضر بودم اینکارو انجام بدم.

_باشه…باشه…فقط سورن باید منو طلاق بده! اسم من هنوز تو شناسنامه اونه.
_تو طلاق غیابی هم می تونی بگیری…با پدرشوهرم حرف می زنم تا کارای طلاقت رو انجام بده.
پوزخند محوی زدم.
پدرشوهر!؟
هه!
من توی این چند سال هیچ وقت سهراب رو با همچین لقبی خطاب نکردم.

_به سهراب چیزی نگو…من خودم با داداشم کارای طلاق رو حل می کنم.
مغموم نگاهم کرد.
_ممنونم دلربا…تو خیلی خوبی.
_لازم به تشکر نیست…من دارم این لطف و در حق خودم می کنم…بین من و سورن خیلی وقته که همه چیز تموم شده.

* * * * * *
با ورود دانیال و آیگل، جیغی از سر خوشحالی کشیدم.
فکر کنم بین تموم آدمای مراسم، فقط من بودم که انقدر ذوق داشتم.

دانیال و آیگل به طرف جایگاه که مقابلش سفره ی عقد پهن شده بود رفتن و روی مبل سلطنتیش نشستن.
به سمت شون رفتم و لبخند زنان گفتم:
_سلام بر عروس و داماد عزیز!
هر دو هم زمان سر بلند کردن.
نگاه شون رو به من دوختن.
دانیال گفت:
_سلام…ببخشید شما؟
نامحسوس نیشگون ریزی از بازوش گرفتم.
_حالا که خرت از پل گذشته دیگه من رو نمیشناسی نه؟
خندید.
_شوخی کردم عزیزم.
به آیگل خیره شدم که با خجالت لب گزید و آروم سلام کرد.
_سلام خوشگل خانم…مثل یه تیکه ماه شدیااا.
_خیلی ممنون…شما لطف دارید.
تا اومدم یکم سر به سرشون بذارم، عاقد قدم در سالن گذاشت و روی صندلی مخصوصش نشست.
از جایگاه فاصله گرفتم و یه گوشه ایستادم.

نگاهم رفته رفته به طرف بابا سوق پیدا کرد که حسابی اخماش در هم بود.
حتما دلش می خواست دانیال هم مثل من بدبخت کنه!

ولی خداروشکر که مراد دلش نرسید.
نتونست حرف زورش رو به دانیال به قبولونه و برای منفعت خودش یکی از دخترای پولدار شریکاش رو، به عنوان عروسش برگزینه.

نگاهم رو از بابا گرفتم و به بقیه مهمونا دوختم.
سره جمع ده نفر می شدیم.
هشت نفر فامیلا و دوستای آیگل بودن و از فامیل دانیال، فقط من حضور داشتم و بابا.
تازه بابا هم از لجش نمی خواست شرکت کنه.
ولی به زور من و دانیال راضیش کردیم تا بیاد.

پوفی کشیدم و روی یکی از صندلی ها نشستم تا عاقد زودتر خطبه رو بخونه و بریم تالار برای ادامه ی مراسم.
انتظارم خیلی طول نکشید و عاقد شروع کرد به خوندن خطبه.
یبار خوند و مادر آیگل گفت ” عروس رفته گل بچینه ”
برای بار دوم خوند.
اینبار من خواستم یه پارازیتی بندازم ولی با ورود اشکان به داخل سالن محضر، رسما وا رفتم.
متعجب نگاهش کردم که لبخند زد و جلو اومد.
کنارم روی صندلی خالی نشست.

پرسیدم:
_تو اینجا چیکار می کنی؟
_دانیال دعوتم کرد…منم چون نمی خواستم مراسمش رو از دست بدم، اومدم.
پوزخندی زدم.
_عه! چه زود هم با داداش من پسر خاله شدی!

_بله بله…بالاخره باید خودم و تو دل خانواده ی همسرم جا کنم دیگه.
ابروهام بالا پرید.
_جانم؟ الکی چی برای خودت می بری و می دوزی!
توجهی نکرد و بی پروا ادامه داد:
_تا اینجا که خوب پیش رفتم و تونستم نظر داداشت رو جلب کنم…امروز یه تستی هم روی بابات می کنم!
ریشخندی زدم.
_موفق باشی.
_مثل اینکه به توانایی های من شک داری! اگه نظر بابات رو جلب کردم چی؟
چون می دونستم محاله ممکنه که بتونه، با اعتماد به نفس گفتم:
_اونوقت هر کاری بگی انجام میدم.
_هر کاری؟
_اره.
_پس بشین و تماشا کن!

از روی صندلیش بلند شد و به طرف بابا که هم چنان اخماش در هم بود رفت.
کنارش ایستاد و شروع کرد به خوش و بش کردن.
اولش بابا فقط سرد جوابش و میداد اما کم کم اون اخم بابا از بین رفت و ماجرا به جایی رسید که حتی لبخند روی لب های بابا نقش بست!

متعجب فقط نگاشون می کردم.
انقدر از این رفتار بابا حیرت کرده بودم که حتی وقتی صدای جیغ و سوت به خاطر بله گفتن آیگل به هوا برخاست هم به خودم نیومدم.

همه ی مهمونا برای تبریک گفتن به عروس و داماد به طرف جایگاه رفتن اما من تو جام نشسته بودم و اشکان و بابا رو نگاه می کردم.

از شانس گندم حتی لب خونی هم بلد نبودم.
رسما تو دلم غوغا بر پا بود تا بفهمم چی میگن.
بالاخره اشکان به بحث خاتمه داد و با بابا دست داد.
به طرفم برگشت.
همین که کنارم نشست، بی اختیار نیشگون ریزی از بازوش گرفتم.
از درد لب به دندون گرفت اما اعتراضی نکرد.

_داشتی چی می گفتی؟
_چیزای خوب! جان من دیدی چه طور بابات و مست خودم کردم؟
_هه! مست؟ من که باورم نمیشه.
_باورت نمیشه؟ ندیدی چه طور باهام می خندید؟
سکوت کردم.
حرف حق جواب نداشت.

ادامه داد:
_تازه برای امشب، شام دعوتم کرد.
حیرت زده نگاهش کردم.
_کجا؟ کجا دعوتت کرد؟
_عمارتش.
دیگه واقعا داشتم شاخ در میاوردم!
بابا امکان نداشت مجذوب کسی بشه.
مخصوصا فقط تو یه برخورد.

_شوخی می کنی؟
_می خوای برو از خودش بپرس!
_اصلا باورم نمیشه.
خندید و گفت:
_خب بریم سر شرط مون…قراره هر کاری من بگم انجام بدی خانم خانما.

به سختی محتوای دهنم رو قورت دادم که ادامه داد:
_شرطم زیاد سخت نیست…نترس!
_نترسیدم…حرفت و بزن.
_می خوام امشب که اومدم به عمارت بابات، جواب نهایی رو بشنوم.
متوجه منظورش شدم ولی خودم و زدم به اون راه.
_جواب چی؟
_جواب در خواست ازدواجم…امشب دیگه نمی تونی طفره بری دلربا…یه کلام میگی آره یا نه!
سری تکون دادم.
بیشتر از این نباید اشکان رو منتظر می ذاشتم.
باید تکلیفش و روشن می کردم.

_باشه.
لبخند ملیحی زد و به جایگاه عروس و داماد اشاره کرد.
_نمی خوای بری پیش داداشت؟
_چرا چرا…میرم.
از روی صندلی بلند شدم و تند به طرف جایگاه رفتم.
دانیال با اخم نگاهم می کرد.
لابد از دستم ناراحت شده بود.

کنارش ایستادم.
تشر زد:
_می خواستی الانم نیای!
خم شدم و گونش رو بوسیدم.
_تبریک میگم داداش گلم…رفتی قاطی مرغا.
_الان مثلا داری خرم می کنی؟
_عه وا…این چه حرفیه شاه دوماد! یه امروز رو تلخ نباش.

مردمک هاش در حدقه رقصید و لبخند ملیحی زد.
_چشم.
خم شدم سمت آیگل و گونه ی اون رو هم بوسیدم.
_تبریک میگم عزیزم…ایشالله خوشبخت بشید.
_ممنون.
چشمکی نثارش کردم.
_همه جوره می تونی روی من حساب کنی! اگه دنیال اذیتت کرد بهم بگو تا چشماش و در بیارم.
نتونست جلوی خودش رو بگیره و زد زیره خنده.
یکم دیگه سر به سرشون گذاشتم و بعد از جایگاه عروس و داماد پایین اومدم.
باید آماده می شدیم و می رفتیم تالار!
دانیال برای چند ساعت تالار رزرو کرده بود تا هم به مهمونا یه شیرینی بده و هم یه خاطره ای باشه برای روز عقد شون.

به سمت اشکان رفتم و کنارش ایستادم.
پرسیدم:
_تو هم میای تالار؟
_من جایی کار دارم…ولی شب می بینمت!
اخم کردم.
دلم می خواست اونم همراه مون به تالار بیاد.
با اینکه خیلی ناراحت شدم اما به زور ظاهرم رو حفظ کردم و گفتم:
_باشه…پس شب می بینمت.

* * * * * *

خسته و کوفته روی تخت ولو شدم و به سقف زل زدم.
فکر کنم تموم طول مراسم رو، وسط سالن در حال رقص بودم.
جوری که الان روی پا ایستادن برام به شدت سخت بود.
کاش حداقل بابا اشکان رو برای فردا شب دعوت می کرد!

نه امشبی که حسابی خستم.

پوفی کشیدم و غلتی زدم.
همین که نگاهم به عقربه های ساعت افتاد، هراسان از جا پریدم.
از تخت پایین اومدم.
تا ساعت هشت شب فقط کمتر از نیم ساعت مونده بود!
و منه احمق حتی درمورد تصمیم نهاییم هم به طور کامل فکر نکرده بودم.

عصبی شروع کردم به طی کردن طول و عرض اتاق.
مدام داخل اتاق قدم بر می داشتم و مونده بودم چه تصمیمی برای آیندم بگیرم.
انقدری این خود درگیری من ادامه پیدا کرد تا اینکه اون عقربه های لعنتی از هم دور تر شدن و ساعت راس هشت رو نشون دادن.
پوفی کشیدم و به طرف کمدم رفتم.
هم از لحاظ روحی خسته و درمونده بودم و هم جسمی.
دلم فقط می خواست بخوابم و اینجوری هم بدنم کمی استراحت کنه و هم از دست هجوم افکار وحشیانم خلاص بشم.

سرسری لباس انتخاب کردم و پوشیدم.
جلوی آیینه رفتم و فقط موهام و شونه زدم.
اصلا حوصله ی آرایش نداشتم.
به اندازه ی کافی برای مراسم دانیال، پای آیینه پلاس بودم.
کارم که تموم شد، مجدد روی تخت نشستم و مول جن زده ها به ساعت خیره شدم.
دیگه کم کم باید پیداش می شد!

ولی ای کاش نمیومد.
چون واقعا نمی دونستم باید چه جوابی بهش بدم.
قلبم اون و پذیرفته بود ولی مغزم هنوز اصرار به صبر پیشه کردن می کرد!
مغزم اینبار ازم می خواست تا درست تصمیم بگیرم.
درست آیندم رو بسازم.
تقریبا پنج سال از عمرم رو با عشق سورن تباه کردم.
و حالا…
قصد داشتم برای باقی روز های زندگیم، یه کار مفید انجام بدم.
به قول دانیال هنوز هم دیر نشده!
من جوونم.
مگه چند سال که بشینم و غصه بخورم؟
نباید به خاطر یه مرد.
یه جنس مذکر!
مثل یه مرده رفتار کنم که…
من دلربام.
دلربا بزرگمهر.
یه دختر قوی و سر سخت!

با شنیدن هیاهویی که از طبقه ی پایین میومد، تند از روی تخت بلند شدم.
خودش بود!
بالاخره اومد.
نفس عمیقی کشیدم و به طرف طبقه پایین قدم برداشتم.
پله ها رو پایین رفتم و درست وسط سالن ایستادم.

اشکان و بابا کنار شومینه نمایشی، روی مبل های سلطنتی نشسته بودن و خوش و بش می کردن.
یکی از خدمتکارا هم در حال پذیرایی ازشون بود.

تک سرفه ای کردم که توجه شون نسبت به من جلب شد.
زیر لب گفتم:
_سلام!
هر دو جواب سلامم رو دادن و من جلوتر رفتم.
روی یکی از مبل های سلطنتی کنار بابا نشستم و خدمتکار ظرف میوه و شیرینی رو مقابلم قرار داد.

اشکان پرسید:
_پس دانیال کجاست؟
من جای بابا جواب دادم:
_توقع داری کجا باشه؟ داری از اولین روز متاهلیش لذت می بره.
خندید.
_مثل اینکه امشب مزاحم تون شدم.
بابا گفت:
_نه این چه حرفیه اشکان جان! شما مراحمی.
چشمام گرد شد.
درست شنیدم؟
گفت اشکان جان!؟
این حرفا از بابا خیلی بعید بود.

اشکان لبخند مهربونی زد.
_راستش من امشب به یه قصدی مزاحم تون شدم.
_چه قصدی؟
اشکان مکث کرد و با کمی تردید پاسخ داد:
_من می خوام دلربا رو از شما خواستگاری کنم.
انتظار هم چین حرفی از جانب اشکان داشتم برای همین تعجب نکردم.
اما بابا حیرت زده چندین بار پلک زد.
_چی! خواستگاری؟
_بله! البته اگه از نظر شما اشکالی نداره…من خیلی وقته که به دلربا علاقه مندم.

تعجب بابا مدام بیشتر و بیشتر میشد!
اشکان برای اینکه کمی بابا رو از بهت بیرون بیاره، ادامه داد:
_می دونم خیلی جا خوردید ولی باور کنید من واقعا خاطر دلربا رو می خوام…اگه امشب مزاحم تون شدم فقط و فقط به این خاطر که تکلیفم روشن بشه.
لب گزیدم.
سرم و پایین انداختم و به گلای قالی ابریشمی چشم دوختم.
حالا باید چه جوابی به اشکان میدادم؟
” آره یا نه! ”

بابا کمی تو جاش جا به جا شد و گفت:
_راستش و بخوای من یه مقدار جا خوردم…نمی دونم چی بگم!
_می دونم باید با یه بزرگ تر مزاحم تون می شدم ولی راستش و بخواید من کسی رو ندارم…مادرم فوت کرده و پدرمم که بهتره درموردش حرف نزنم!
_من مشکلی ندارم…خود دلربا باید تصمیم بگیره.
از گوشه ی چشم، نگاهی به بابا انداختم.
واقعا مشکلی نداشت؟
از اشکان خوشش اومده بود!؟

اشکان نفس عمیقی کشید و بازدمش و بیرون فرستاد.
آماده شد تا سوال نهایی رو بپرسه!
_تصمیمت چیه دلربا؟ حاضری با من ازدواج کنی؟
سرم رو بالا آوردم و به اون چشمای بی پرواش خیره شدم.
فقط یک جواب…
یک جواب آینده ی من رو دگرگون می کرد.

اون جواب می تونست دوباره من رو تو یه جهنم سوزان قرار بده و یا دری باشه به روی خوشبختی!

_دلربا…میشه امشب تکلیف من و روشن کنی؟
با شنیدن صدای کلافه ی اشکان، سرم و بالا آوردم و افکارم فاصله گرفتم.
یه نگاه به بابا انداختم و یه نگاه به اشکان!
هر دو منتظر چشم به دهن من دوخته بودن.
دل و زدم به دریا و بالاخره گفتم:
_من مخالفتی ندارم.
اشکان خندید ولی بابا هیچ واکنشی نشون نداد.
نمی تونستم بفهمم از تصمیمم خوشحال شد یا ناراحت!

_خب حالا که دلربا موافق، من میگم بریم سراغ صحبت های مهم!
جلوی دهنم رو گرفتم و ریز ریز خندیدم.
چه قدر هم هول بود!
بابا گفت:
_به نظرم بهتره فعلا بریم شام بخوریم…بقیه صحبت ها میذاریم موقعی که دانیال هم باشه.
اشکان سر تکون داد و ناچارا موافقت کرد.

به پیشنهاد بابا از روی مبل بلند شدیم و به طرف میزی که خدمتکارا در حال تکاپو برای چیدنش بودن، رفتیم.
همین که سر میز نشستیم، در سالن باز شد و دانیال خسته و کوفته داخل اومد.
مثل من انقدر رقصیده بود و اینور و اونور زده بود که نا نداشت

روی پاهای بایسته.
نگاهی به ما انداخت و با دیدن اشکان لبخند محوی زد.
_به ببین کی اینجاست!
اشکان به احترام دانیال از سر میز بلند شد و باهاش دست داد.
_سلام شاه دوماد.
_خیلی خوش اومدی…بشین من برم لباسام و عوض کنم میام.
_باشه.

دانیال به طبقه بالا رفت و من مات برده به اشکان خیره شدم.
نمی دونم وردی چیزی خونده بود که انقدر خانواده ی من مست و شیداش شده بودن!
حالا دانیال بگی یه چیزی.
نه بابام که حتی با خودشم قهره!

مشغول خوردن شدیم و تو این فاصله دانیال لباس هاش و عوض کرد و به جمع ما پیوست.
رو به روی من نشست و فقط برای خودش یه بشقاب سوپ ریخت.
مشخص بود انقدر خستس که حتی میل به غذا نداره.

چند دقیقه ای سکوت بین مون حکم فرما بود تا اینکه من متوجه نگاه های عجیب غریب بین اشکان و دانیال شدم.
با اشاره و چشمک داشتن با هم حرف می زدن و ریز ریز می خندیدن.
می دونستم دلیل این ادا بازی شون منم!

تک سرفه ای کردم که دست از خندیدن کشیدن و مشغول خوردن شام شون شدن.

تا اخر شام دیگه هیچکس چیزی نگفت و بعدش از سر میز بلند شدیم و مجدد به سالن برگشتیم.
هر کس روی یکی از مبل ها نشست.
اشکان سر حرف و باز کرد و گفت:
_خب حالا می تونیم بریم سر حرفای اصلی؟
دانیال به شوخی گفت:
_چه حرفایی؟
_مراسم و اینا!
_چه قدر هم عجله داری داداش! تو اصلا بله رو گرفتی که می خوای بپری رو شاخه ی بعدی؟
_فکر کنم گرفتم.
چشمای دانیال گرد شد و من خجالت زده سرم و پایین انداختم.

امشب بالاخره دل و به دریا زدم و جواب بله به اشکان دادم.
نمی دونستم دوباره دارم اشتباه می کنم یا نه!
ولی یه حسی ته دلم می گفت من و اشکان انگار برای هم ساخته شدیم.
هر دو تو این زندگی سختی کشیدیم و روی پای خودمون ایستادیم.
پس می تونستیم با هم خوشبخت بشیم.
می تونستیم زخمای هم رو بهبود ببخشیم.

دانیال لبخند محوی زد.
_پس بالاخره این طلسم لعنتی شکسته شد!
تا اشکان اومد چیزی بگه، بابا تلنگر زد:
_پس سورن چی؟ سورن می خوای چیکار کنید؟
تموم تنم به یکباره یخ بست.

اسم سورن…
برام مثل یه کابوس بود.
کابوسی که من رو به سمت گذشته دردناکم می کشید.

اخمای هر سه نفرمون به خاطر شنیدن نام سورن در هم رفت و بابا بدتر ادامه داد:
_تو هنوز اسمت تو شناسنامه اونه.
اشکان غرید:
_کاری نداره که…می تونه طلاق غیابی بگیره.
_طلاق گرفتن به این راحتی ها نیست…مخصوصا از کسی مثل سورن.
_ببخشید ولی شما اون و الکی گندش کردید…اون الان یه پسر داره! زنشم که دوباره حاملس! راهی نداره جز طلاق دادن دلربا.
بابا سکوت کرد و چیزی نگفت.
حرف اشکان کاملا منطقی به نظر می رسید.

برای اینکه این بحث خاتمه پیدا کنه، دانیال لبخند زورکی زد و زمزمه کرد:
_بیخیال! الکی بحث اون و وسط نکشید…از فردا خودم میوفتم دنبال کارای طلاق دلربا…حالا چه غیابی چه توافقی.
_ممنون داداش.
_چاکر آبجی.
لبخند ملیحی زدم.

بابا یکم دیگه با اشکان گپ زد و دانیال هم هر از گاهی تو بحث شون شرکت می کرد.
اما من تموم مدت ساکت بودم و به درستی یا نادرستی تصمیمم فکر می کردم.

صحبت هاشون که به پایان رسید من و اشکان به داخل باغ رفتیم تا یکم با هم حرف بزنیم.

من روی صندلی آلاچیق نشستم و اون هم مقابلم قرار گرفت.
چند دقیقه فقط خیره خیره نگاهم کرد که پرسیدم:
_چرا اینجوری بهم زل زدی؟
نگاهش و دزدید.
لب زد:
_باورم نمیشه بالاخره جواب بله دادی.
_جواب بله که ندادم…گفتم فعلا مشکلی ندارم…حالا شاید در آینده یه مشکلی پیش اومد و عذرت رو خواستم.

اخم کرد و به طرفم اومد.
کنارم نشست و دستم و گرفت.
_دیگه حرفی که زدی! باید پاش وایسی.
_عه! از حالا داری منو تهدید می کنی؟
_نه بابا من غلط بکنم…من چاکر شمام.

_چابلوس…با همین زبونت دل داداش و بابای منو به درست آوردی؟
_من اگه زبون داشتم دل بابای خودم و به دست میاوردم.

مغموم پچ زدم:
_بیخیال…حرف اونا رو پیش نکن.
سر تکون داد.

_از فردا منم میوفتم دنبال کارای طلاقت.
_اما دانیال گفت که خودش هــ…
میون کلامم پرید:
_منم کمکش می کنم.
_ممنون!

لبخند مهربونی زد و سرش و جلو آورد.
آروم گونم رو بوسید و نزدیک گوشم پچ زد:
_ممنون که هستی.

” یک هفته بعد ”

_کارای طلاقت داره به خوبی پیش میره!
_واقعا؟
_اوهوم.
_یعنی سورن به همین سادگی کوتاه اومده؟
_فکر کنم اصلا در جریان طلاق و اینا قرارش ندادن.
چشمام گرد شد و ابروهام بالا پرید.
_یعنی چی؟
_یعنی اینکه اصلا سهراب چیزی بهش نگفته…اونم چون نمی دونسته جریان از چه قراره، سر جلسه حاضر نشده…از طرفی هم سورن زن دوم داره! پس دادگاه صد در صد رای به نفع تو میده.
_اها.

پرسید:
_خوشحال نشدی؟
_معلومه که شدم.
_پس چرا من اثراتی از شوق و ذوق تو چهرت نمی بینم؟
_حتما باید پاشم این وسط قر بدم تا تو راضی بشی؟
لبخند ملیحی زد و کنارم روی مبل نشست.
دستم و گرفت و گفت:
_چیزی شده؟
_نه…چه طور؟
احساس می کنم از طلاقت راضی نیستی.
_راضی ام…از خدامم هست…ولی خب….
مکث کردم.

_ولی خب چی؟
_دلم به حال سورن می سوزه.
_مگه اون وقتی داشت با کارا و لاشی بازی هاش تو رو آزار می داد، دلش به حالت سوخت؟

تلنگرش باعث شد تا به خودم بیام.
اخم کردم و پچ زدم:
_نه!
_خب پس تو چرا الان دلت به حالش می سوزه؟
_نمی دونم…شاید چون من یه احمقم.
_عه آخه این چه حرفیه.
_راست میگم دیگه…به خدا هر کسی جای من بود قید سورن رو همون اول کار می زد.
_بیا به گذشته فکر نکنیم…باشه؟
سر تکون دادم و از روی مبل بلند شدم.
_من میرم بیرون یه هوایی بخورم.
_باشه عزیزم.
_به خاطر کمک هات ممنون…نمی دونم اگه تو رو نداشتم باید چه خاکی تو سرم می ریختم.
_چاکر آبجی کوچیکه.
لبخندی زدم و از سالن بیرون رفتم.

مشغول قدم زدن داخل باغ بودم و به اتفاقای اخیر فکر می کردم که گوشی درون جیبم لرزید.
از داخل جیبم درش آوردم و به صفحه نمایشگر خیره شدم.
یه پیام از شماره ای نا آشنا داشتم.

” امشب بیا به این آدرسی که میگم ”
متعجب آدرس درج شده رو خوندم و براش نوشتم:
” شما؟ ”
بلافاصله جوابش اومد:
” بیا تا بفهمی ”

ضربان قلبم اوج گرفت.
ذهنم دنبال نام و نشونی برای این فرد ناشناس گشت ولی به نتیجه ی مطلوبی نرسید.
عصبی براش نوشتم:
” مغز خر خوردم به آدرسی بیام که یه فرد ناشناس برام فرستاده؟ ”
” ناشناس؟ من ادمی هستم که تو چهار سال تموم کنارش بهترین لحظاتت رو گذروندی! ”
برای لحظه ای، شقیقه هام پر نبض شد.
خودش بود.
سورن بود!

انگشتاش لرزونم روی صفحه کیبورد رقصید و براش تایپ کردم:
” سورن تویی؟ ”
جواب داد:
” چه عجب! بالاخره شناختی! ”
” چیکار داری؟ چرا دست از سر من بر نمی داری؟ ”
” هه! لابد از اینکه زنده موندم و باز دوباره سر و کلم پیدا شد ناراحتی! ”
خواستم براش بنویستم اره ناراحت شدم.
اما نتونستم.
به جاش حقیقت رو به زبون آوردم:
” نه! اتفاقا خوشحالم که زنده ای! ”
” چرا؟ ”
” چون نمی خواستم قاتل باشم ”
” فقط به همین علت؟ ”
” اره…من تو رو هل دادم و به همین خاطر خودم و مسئول می دونستم…اگه اتفاقی برات میوفتاد نمی دونستم چه طور باید با عذاب وجدان به زندگیم ادامه می دادم ”

همین که پیام فرستاده شد، بلافاصله گوشی در دستم لرزید.
مونده بودم جواب بدم یا نه!

گوشی انقدر در دستم لرزید تا اینکه تماس قطع شد.
از شدت استرس بدنم یخ بست و می دونستم اگه صدای سورن رو بشنوم، قطعا روح از بدنم پر می کشه!

فکر می کردم بیخیال میشه اما اون باز هم زنگ زد.
و من اینبار تماس رو ریجکت کردم.
پیام داد:
” جواب بده ”
” نمی خوام صدات و بشنوم ”
” اما من دلم برای صدات تنگ شده ”
داشتم تند تند براش تایپ می کردم که باز تماس گرفت.
کلافه بازدمم رو رها کردم و بالاخره آیکون سبز رو فشردم.
گوشی رو کنار گوشم قرار دادم و منتظر موندم تا چیزی بگه.
اما نه من حرفی می زدم و نه اون!
فقط در سکوت به صدای نفس های همدیگه گوش می دادیم.

مدتی گذشت تا اینکه طاقت اون سر اومد و گفت:
_نمی خوای حرفی بزنی؟
با درد پلک هام و باز و بسته کردم.
این صدا…
این نوا…
یه مدت تموم زندگی من بود.
اما حیف!
حیف که خود سورن با خیانت هاش منو روند.
لب از هم شکافتم و به سختی گفتم:
_حرفی برای گفتن ندارم.

پوزخند زد.
_شنیدم داری طلاق میگیری!
نفسم بند اومد.
فکر نمی کردم سهراب اجازه بده سورن بویی از ماجرای طلاق ببره.

_شنیدی چی گفتم؟
_اره شنیدم…توقع داشتی با وجود خیانت هات بازم مثل یه خر بمونم پیشت؟
_من خیانتی نکردم…تو بودی که یهو گذاشتی رفتی.
ریشخندی زدم.
_وای سورن! چرا همه چیزو حاشا می کنی؟ چرا هی این گذشته لعنتی رو هم می زنی؟ من خودم یه شورت زنونه داخل اتاق مشترک مون پیدا کردم! تو در حالی که من رو کنارت داشتی رفتی سراغ آرام…تو خیانت کردی لعنتی…مثل همون وقتی که داشتی تن و بدن ساحل رو لمس می کردی و من سر رسیدم…اونبار تونستم ببخشمت ولی حالا دیگه نه! حداقل به آرام خیانت نکن…مثل یه مرد پشتش باش و برای پسرت هم پدری کن.
سکوت کرد.
با حرص بیشتری ادامه دادم:
_دست از این هوس بازی هات بردار…حداقل زخمی که به من زدی رو به آرام نزن.
_اما من طلاقت نمیدم.
_چه بخوای چه نخوای دادگاه رای به نفع من صادر می کنه.
_دادگاه وقتی بفهمه تو هویتت رو جعل کردی و رفتی یه شهر دیگه، اونوقت چیکار می کنه؟

هه!
داشت تهدیدم می کرد.
ولی یه تهدید خشک و تو خالی!
اون هیچ غلطی نمی تونست بکنه.
اصلا مدرکی نداشت!

کاملا جدی، بدون اینکه ذره ای صدام بلرزه، زمزمه کردم:
_اگه مدرکی داری من منتظر ارائش هستم…فردا می خوام ببینم تو دادگاه چیکار می کنی!
_واقعا می خوای با من بازی کنی دلربا؟
_من وقتی برای بازی کردن با تو ندارم…حتی دیگه نمی خوام ببینمت…فردا، داخل دادگاه آخرین دیدار ما.
_فکر می کردم برمی گردی…فکر می کردم همه چیز درست میشه.
_ببین اونی که سه بار بهت فرصت میده رمز گوشیت! من یبار خیانتت رو با چشم دیدم و بخشیدم…ولی حالا دیگه نمی تونم! الانم دیگه نمی خوام صدات رو بشنوم.
این رو گفتم و به سرعت تماس رو قطع کردم.

دستم و روی قفسه سینم نهادم و پی در پی نفس عمیق کشیدم.
خیلی تند باهاش حرف زدم.
فقط امیدوارم کینه به دل نگیره.
می ترسم فردا بیاد به دادگاه و گند بزنه به همه چی.

* * * * * *
روی صندلی دادگاه نشسته بودم و مضطربانه ناخن در گوشت دستم فرو می کردم.
هنوز خبری از سورن و یا سهراب نشده بود ولی من به شدت استرس داشتم.

دانیال با دیدن حال و روزم کنار نشست و دستای یخ بستم رو میون انگشتای داغش گرفت.
چشم درشت کرد و گفت:
_چرا انقدر یخی دختر! این دیگه چه حال و روزیه!
_نمی دونم چرا استرس دارم!
_نگران نباش عزیزم…دادگاه رای نهایی به نفع ما صادر می کنه.
تند پرسیدم:
_به اشکان زنگ زدی بگی نیاد؟؟
_نه! برای چی زنگ بزنم؟
قلبم فرو ریخت.
اگه سورن میومد و اشکان رو می دید یه جنگ خونین به راه میوفتاد.

تند گوشیم و از داخل جیب کتم در آوردم و مشغول شماره گرفتن شدم.
دانیال پرسید:
_داری چیکار می کنی؟
_می خوام به اشکان بگم نیاد.
_آخه برای چی؟
جوابی ندادم و از روی صندلی بلند شدم.

در حالی که داشتم با ترس و لرز طول و عرض راهرو طی می کردم، به صدای بوق بوق تلفن گوش سپردم.
یک بوق…
دو بوق…
سه بوق…
حتی به هفتمین بوق هم رسید ولی اشکان جواب نداد و تماس خود به خود قطع شد.

کار دنیا برعکس!
حالا همیشه اشکان جواب می داداااا…
الان که کارم خیلی واجب و حیاتی، معلوم نیست کدوم گوریه.

مجدد خواستم بهش زنگ بزنم که مردی به طرف مون اومد و گفت:
_نوبت شماست…لطفا بفرمایید داخل.
نگران به دانیال چشم دوختم.
_چشم…الان میایم.
_لطفا سریع تر.
این رو گفت و رفت.
با رفتنش، تند به طرف دانیال هجوم بردم و نگران پچ زدم:
_هر چی به اشکان زنگ می زنم جواب نمیده…می ترسم سورن هم بیاد و این دوتا با هم رو به رو بشن.
دستش و روی شونم نهاد.
_نترس! سورن نمیاد…حتی اصلا معلوم نیست سر و کله ی سهراب پیدا بشه.
_ولــ…
میون کلامم پرید:
_انقدر بد به دلت راه نده دلربا…ایشالله اونا نمیان و دادگاه رایش رو به نفع ما صادر می کنه.
دستم و گرفت.
ادامه داد:
_بیا…بیا بریم داخل.
ناچارا دنبالش قدم برداشتم.
دلم خیلی شور می زد و دانیال هم عین خیالش نبود.

وارد اتاق شدیم و کنار هم روی صندلی نشستیم.
وکیلمم که دانیال برام گرفته بود، یه سری کاغذ روی میز مردی که مقابل مون قرار داشت، گذاشت.
مرد نگاهی به اوراق انداخت و سپس پرسید:
_پس شوهرت کو؟
جای من دانیال جواب داد:
_نیومدن…یعنی هیچ کدوم از جلسه ها رو نیومدن.
مرد چیزی نگفت و مشغول بررسی بقیه کاغذ ها شد.
وکیلمم از این فرصت استفاده کرد و تموم تلاشش رو به کار برد تا دادگاه رای به نفع من صادر کنه.

تو این فاصله که وکلیم داشت بد سورن رو می گفت، من مضطربانه ناخن در پوست دستم می فشردم.
خیلی نگران بودم.
کاش زودتر امروز تموم می شد.

حرفای وکیلم که به پایان رسید، روی صندلی نشست و مرد دقیق نگاهی به من انداخت.
خواست چیزی بگه که همون لحظه در باز شد.
ترسیده به در خیره شدم اما با دیدن اشکان، کمی آروم گرفتم.
فقط ارزو می کردم سورن نیاد!
نیاد و من بتونم طلاق غیابی بگیرم.

اشکان زیر لب سلام کرد و پشت من نشست.
سرش و نزدیک گوشم آورد و پچ زد:
_ببخشید دیر کردم.
_اشکالی نداره.
پرسید:
_تا کجا پیش رفتید؟
_اگه سورن نیاد همه چیز ختم به خیر میشه.
_اون نمیاد.
_از کجا انقدر مطمئنی؟؟

_فقط بهم اعتماد کن.
سرم و به طرفش چرخوندم و موشکافانه پرسیدم:
_نکنه تو کاری کردی!
لبخند زد.
_شاید.
تا اومدم باز سوال پیچش کنم، قاضی به حرف اومد.
_خب با توجه به اینکه شوهرت تون در جلسات حضور نداشته و این مدارکی که وکیل تون ارائه کرده، دادگاه رای به نفع شما صادر می کنه خانم بزرگمهر…با طلاق غیابی شما موافقت میشه.

تموم وجودم رو شادی فرا گرفت.
فکر نمی کردم به این آسونی کار طلاقم انجام بشه.
همش انتظار این رو داشتم که سورن سر برسه و همه چیز رو خراب کنه!

لبخندی زدم که وکیلم بقیه کارا رو انجام داد و من رسما از سورن طلاق گرفتم.
کارا که به طور کامل انجام شد، هر سه از اتاق بیرون اومدیم و داخل راهرو ایستادیم.

نفس عمیقی کشیدم و رو به دانیال و اشکان گفتم:
_از جفت تون خیلی ممنونم…نمی دونم اگه شما رو نداشتم باید چیکار می کردم.
دانیال دستش و روی شونم نهاد.
_چاکرتم آبجی!
_نمی خوای شیرینی بدی؟
نگاهم رو به اشکان دوختم.
_شیرینی!؟
_بله شیرینی…باید خوشحال باشی که آخرین طناب تواصلت با سورن پاره شد.
_معلومه که هستم.
_خب پس! من شیرینی می خوام.
_چشم…ناهار با من…خوبه؟
_فقط؟
_زیاد چونه بزنی همینم خبری نیست.
خندید و رو کرد سمت دانیال.
_تو هم میای؟
_نه راستش من باید برم پیش زنم…تازه قراره دو نفری خیلی دل چسب تره.
دانیال این رو گفت و با شیطنت، چشمکی حواله من و اشکان کرد.

خواستم چیزی بگم که گوشی درون جیبم پالتوم لرزید.
گوشیم و بیرون آوردم و به صفحش چشم دوختم.
باز هم یه پیام از جانب همون شماره ی ناشناس.
از جانب سورن!

در حالی که دانیال و اشکان داشتن با هم خوش و بس می کردن، من وارد صندوق پیام ها شدم و با ترس و لرز پیام رو خوندم:
” اون اشکان حروم زاده یه کاری کرد که نتونم خودم و به دادگاه برسونم! اما خب اشکالی نداره…من هنوز چیزی رو از دست ندادم ”
محتوای دهنم رو به سختی قورت دادم که پیام بعدی فرستاده شد:
” زیاد دلت رو به این طلاق آبکی خوش نکن! تو چه بخوای چه نخوای مال منی! مال سورن تهرانی…”

دستام مشت شد و اخمام درهم رفت.
لعنت بهش!
لعنت…
عوضی هنوز هم می خواست با تهدید و زورگویی کارش و پیش ببره.

با حرص خواستم چیزی براش بنویسم اما پشیمون شدم.
حالا که دیگه ازش طلاق گرفته بودم، بی اعتنایی بهترین راه بود.

_چیزی شده دلربا؟
با شنیدن صدای اشکان، تند قفل گوشیم و فشردم و سرم و بالا آوردم.
گیج و منگ بهش خیره شدم.
_نه! چه طور؟
_آخه یهو به هم ریختی.
لبخند تصنعی زدم و در حالی که داشتم گوشیم و داخل جیب پالتوم قرار می دادم، گفتم:
_نه…چیزی نشده.
و برای اینکه حرف و عوض کنم، ضمیمه کردم:
_خب برای ناهار کجا بریم؟

* * * * * *
” میم مالکیت من هنوز روی تو! ”
عصبی پوفی کشیدم و چنگی میون موهام زدم.
چرا بیخیال نمی شد؟
چرا دست از سرم بر نمی داشت؟
آخه تا کی باید از دستش عذاب می کشیدم!؟

تند تند براش نوشتم:
” من دارم ازدواج می کنم پس بیخیالم شو و بچسب به زندگیت ”
پیام رو براش فرستادم و منتظر جوابی از جانبش، چشم به صفحه گوشی دوختم.
چند ثانیه ای منتظر موندم و دقیقا زمانی که جواب داد، اشکان مقابلم روی صندلی نشست.
برای اینکه اشکان شکی نکنه و یا ناراحت نشه، پیام رو نخوندم و سریع گوشی رو خاموش کردم.

_سفارش دادی؟
_اره…ولی آخه ماکارانی هم شد غذا؟
تاکید کردم.
_پاستا نه ماکارانی.
_حالا همون! مگه آدم با دوتا رشته سیر میشه!؟
_پس از اون دسته از مردایی هستی که از ماکارانی خوششون نمیاد!؟
_متنفرم ازش…به یه چیزی مثل کباب میگن غذا.
خندیدم.
_جز کباب دیگه چی دوست داری؟
شیطون شد.
ابروهاش و بالا انداخت و گفت:
_چیه؟ نکنه می خوای برام درست کنی؟
_چرا که نه! حالا چی دوست داری؟
_هر چی تو درست کنی رو با جون و دل می خورم.
_به به…چه قانع…حتی تخم مرغ؟
_حتی تخم مرغ!

سکوت کردم و چیزی نگفتم.
ادامه داد:
_دلربا.
_بله؟
_حالا که طلاق گرفتی کی میــ….
تا ته ماجرا رو خوندم و میون کلامش پریدم:
_هر وقت بگی.

چشماش گرد شد.
جوری که گویا هر آن ممکن بود از حدقه بزنه بیرون.
ناباورانه لب زد:
_واقعا؟
_اره…چرا انقدر تعجب کردی؟؟
_فکر می کردم مخالفت می کنی و باز میگی می خوام فکر کنم.
_فکرام و کردم.
_و چی دستگیرت شد؟
_اینکه بهت علاقه دارم.
دیگه رسما داشت شاخ در میاورد.
همچین حرفایی از من، کمی دور از انتظارش بود.

ادامه دادم:
_من خیلی با خودم فکر کردم…حتی چند بار تصمیم گرفتم برگردم پیش سورن ولی پشیمون شدم…با خودم گفتم تا کی باید خودم و نابود کنم؟ تا کی باید به پای کسی بمونم که برام ارزشی قائل نیست و فقط عذابم میده! آخر سر، بعد کلی کلنجار با خودم، دل و زدم به دریا و تو رو انتخاب کردم…تویی که ناجیم بودی و هنوزم هستی! درست موقعی که تو برزخ گیر کرده بودم سر و کلت پیدا شد و هوام رو داشتی…ازت ممنونم.

دهن باز کرد تا چیزی بگه اما همون لحظه سر و کله ی گارسون پیدا شد و سفارش هامون و روی میز قرار داد.
_نوش جان.
زیر لب تشکر کردم که رفت و من و اشکان دوباره تنها شدیم.

بازدمم رو بیرون فرستادم و ظرف پاستا رو به طرف خودم کشیدم.
چنگال رو داخل ظرف فرو کردم و گفتم:
_چرا نمی خوری!
از بهت بیرون اومد و تکه ای از پیتزاش و برداشت.
_دارم می خورم.
لبخندی زدم.
_یعنی انقدر از حرفای من تعجب کردی!؟
_تعجب نکردم…فقط به فکر فرو رفتم.
_چه فکری؟
گازش به پیتزاش زد.
_بخور! بعد غذا حرف می زنیم.
سری تکون دادم و مشغول خوردن شدم.

من زودتر از اشکان غذام رو تموم کردم و در حالی که کاملا سیر شده بودم به صندلی تکیه زدم.
در سکوت به اشکان خیره شدم که متوجه سنگینی نگاهم شد و غذا در گلوش پرید.
متعدد سرفه کرد و لب زد:
_چه قدر امروز عجیب شدی!
_چه طور؟
_قبلا به زور باید سرت و میاوردم بالا ولی حالا یه جوری نگام می کنی که آدم ندیدی.
_اگه نگاهم اذیتت می کنه، دیگه سرم و میندازم پایین.
_نه! اذیت نمیشم…اتفاقا ذوق می کنم.
_ذوق برای چی؟
_همیشه دلم می خواست به نفر اینجوری بهم خیره بشه.

آه سوزناکی کشیدم و گفتم:
_منم همین طور! تنها کسی که با عشق و علاقه واقعی نگاهم می کرد مادرم بود که اونم از دنیا رفت.

_متاسفم…من و تو یه زخمایی از گذشته داریم که بهتره راجبش حرف نزنیم.
سری تکون دادم.

لبخندی زد و زمزمه کرد:
_خب! خب! مثل اینکه بالاخره نوبت به ما رسیده.
قفل گوشیم و فشردم و نگاهی به صفحه نمایشگر انداختم.
دو پیام طول و دراز از سورن داشتم.
درحالی که مشغول باز کردن قفل گوشیم بودم، لب زدم:
_نوبت چی؟
_نوبت عقد و عروسی مون! گفتی موافقی دیگه!
بی حواس، جواب دادم:
_اره موافقم…ولی درمورد عقد و عروسی باید با دانیال و بابام حرف بزنی.
این رو گفتم و به دو پیام سورن چشم دوختم.
” اون حروم زاده ای رو که بخواد سر سفره ی عقد با تو بشینه درجا می کشم…تو رو هم زنده نمیذارم! ”

” دست از پا خطا نکن دلربا ”
با خوندن پیاما از ترس غالب تهی کردم و رنگ از رخسارم پرید.
رفتارم جوری ناشیانه بود که اشکان هم متوجه شد و نگران پچ زد:
_چیزی شده؟
به سختی نفس عمیقی کشیدم.
_نه چیزی نیست.
_یهو ریختی به هم!
حرف و عوض کردم:
_من باید زودتر برم خونه…می تونی برسونیم؟
دور دهنش رو با دستمال پاک کرد و گفت:
_البته.
گوشی و دسته کلیدم رو داخل کیف چرمم انداختم و از روی صندلی بلند شدم.
اون هم متقابلا برخاست و هر دو به طرف در رفتیم.

همین که به ماشینش رسیدیم، در رو برام باز کرد و گفت:
_احتمالا فردا شب بیام به خونتون!
_باشه…خودت با دانیال یا بابا هماهنگ کن.

* * * * * *
” عشق یعنی به سرت هوای دلبر بزند، درد از عمق وجودت به دلت سر بزند! ”
با خوندن این پیام افسونگر از جانب اشکان، لب هام به لبخند گشوده شد.
به راستی که این دو برادر چه قدر با هم تضاد داشتن.
یکی شون وقتی پیام می داد، ترس و اضطراب رو به جونم می انداخت.
و دیگری!
آرامشی به وسعت یک دریا بهم هدیه می داد.
براش نوشتم:
” می تونی برای درمان درد دلت قرص بخوری جناب! ”
مثل همیشه، به دقیقه نکشید که جواب داد:
” قرص لازم نیست! امشب قلب من درمان قطعی میشه ”
” چــــــــــــــــی! امشـــــــــب؟؟ ”
” بله…امشب ”
نفس در سینم حبس شد.
همه چیز چه قدر زود داشت پیش می رفت.

من بی توجه به تهدید سورن، در حال گام برداشتن به سمت کدوم مسیر بودم؟؟

مسیرم درست بود؟
یا شاید هم اشتباه!

نفس عمیقی کشیدم و براش نوشتم:
” می خوام ببینمت…همین الان! ”
” الان؟ ”
” اره…فقط بیا در پشتی عمارت ”
” آخه برای چی؟ ”
اخم کردم.
چه قدر سوال می پرسید!

” اصلا نیا…بیخی ”
” تا نیم ساعت دیگه اونجام…ولی کاش می گفتی چیکار داری! ”
” رسیدی اینجا می فهمی ”

* * * * * *
با تقه ای که به در خورد، آروم در آهنی رو باز کردم و اشکان داخل اومد.
در رو پشت سرش بست و با لبخند گفت:
_سلام.
با خوش رویی جواب سلامش رو دادم و اون جلوتر اومد.
مقابلم ایستاد و دستم و محکم بین انگشتاش گرفت.
_خوبی؟
سر تکون دادم.
_اره…تو چی؟
_الان که دارم می بینمت عالیم…از آخرین قرارمون فقط بیست و چهار ساعت گذشته ولی در عرض این بیست و چهار ساعت جوری دلم برات تنگ شد که خدا می دونه.
جوابی ندادم و نگاهم رو به چمنای پشتی عمارت دوختم.
ادامه داد:
_کاش زودتر مال من بشی.
_یه مشکلی هست.
_چه مشکلی؟
دستم و از حصار انگشتاش بیرون کشیدم و گوشیم و از داخل جیب بارونیم بیرون آوردم.
قفل گوشیم و باز کردم و وارد صندوق پیام ها شدم.
نمی دونستم کاری که داشتم انجام می دادم درست یا نه!
ولی می خواستم پیام های سورن رو به اشکان نشون بدم.
نباید ازش چیزی رو مخفی می کردم.

گوشی رو به سمتش گرفتم.
_پیاما رو بخون…خودت متوجه مشکل میشی.
تند گوشی رو از دستم گرفت و به صفحش چشم دوخت.
با خوندن پیاما، کم کم حالت صورتش تغییر کرد و اخم غلیظی بین ابروهاش نشست.
غرید:
_حساب این حروم زاده رو باید برسم…پاش و خیلی از گلیمش دراز تر کرده.
با تحکم گفتم:
_اینا رو بهت نشون ندادم تا بری و جنجال به پا کنی…نشونت دادم تا بدونی چه قدر برام مهمی و هیچ چیزی نمی تونه رابطه ما رو خراب کنه.

سرش و بلند کرد و به چشمام خیره شد.
اون اخمش به یکباره از بین رفت و لبخند مهربونی کنج لبش نشست.
ضمیمه کردم:
_حالا چه خوب یا بد من تصمیمم رو گرفتم! باهات ازدواج می کنم…تهدیدای پوچ سورن هم نمی تونه مانعم بشه.
حرفم که تموم شد، جلوتر اومد و یکباره من رو در آغوش گرفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.