خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت ۵۸

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

روش نشست و برای اینکه سره حرف رو باز کنه و مثلا یکم با من آشنا بشه، پرسید:
_خب پرواز چه طور بود؟ اذیت که نشدید!
فقط خیره خیره نگاهش کردم.

اولش می خواستم بگم، بدک نبود اما بعد یادم افتاد که قراره نقش یه دختر لال رو بازی کنم.
دختری که یه میلیونر خود ساختس اما قدرت تکلم نداره.

به جای من ستوده جواب داد:
_ممنون…خوب بود.
طبق تصورم، خیلی زود صبر اشکان از این همه سکوتم سر اومد و با تشر گفت:
_ببخشید اما من با خانم مجد بودم! ایشون چیزی نمی خوان بگن؟

_خانم مجد نمی تونن صحبت کنن آقای تهرانی.
_چرا؟ نکنه روزه ی سکوت گرفتن!؟
_ایشون لال هستن.

جا خورد!
ابرو هاش بالا پرید و ناباورانه پلک زد.
قطعا درک لال بودن من، کمی براش سخت بود.
نفس عمیقی کشید و گفت:
_آخ ببخشید…من نمی دونستم.

_مهم نیست…شما فکر کنید من زبون خانم مجد هستم…تموم کارا رو انجام میدم و خانم مجد هم پای برگه هارو امضا می کنن.
سری تکون داد.

_بسیار خب! فقط…می تونن بشنون که؟
_بله…می تونن.
پوزخندی زد و زیرلب با خودش چیزی نجوا کرد که به لطف گوشای توانام شنیدم.
” بازم جای شکرش باقیه که حداقل می شنوه! ”

خندم گرفت ولی به سختی این خنده ی مزاحم رو قورت دادم.
مثل اینکه شریک شدن با یک فرد لال، اونقدرام برای اشکان خوشایند نبود.

بعد از انجام کار های لازم که مربوط به قرارداد میشد و تنها کاره من این وسط امضا کردن اوراق بود، از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.
ستوده کمی با اشکان صحبت کرد و قرار شد توی همین هفته اون برای سرک کشی به شرکتم و انجام کار های نهایی به اصفهان بیاد.
حرفاشون که تموم شد، ستوده با اشکان دست داد و بعد از خداحافظی از اتاق خارج شد.
پشت سرش، من هم خواستم از اتاق بیرون برم که ناگهان اشکان صدام زد:
_ببخشید خانم مجد!
دلم هری ریخت.
همش ترس این رو داشتم که مبادا من رو بشناسه.
با مکث به طرفش چرخیدم و منتظر بهش خیره شدم.
خودش رو بهم رسوند و مقابلم ایستاد.
مجدد یه نگاه دقیق و موشکافانه به سر تا پام انداخت و پچ زد:
_نمی دونم چرا انقدر چهره شما برام آشناست…منو یاده زنی میندازید که…
ساکت شد و با اکراه لب برچید!
خیلی دوست داشتم می تونستم ازش بپرسم من تورو یاد کی میندازم!؟
اما افسوس که باید سکوت می کردم.

به سختی آب دهانش رو قورت داد که سیبک گلوش، تندی بالا و پایین شد.
_هیچی! بیخیال…ممنون از همکاری تون.
در جوابش لبخندی زدم و از اتاق خارج شدم.
بیش از این نمی تونستم مقابلش بایستم و خونسرد، به نقش بازی کردن ادامه دادم.

فقط کاش می فهمیدم حکمت خدا از این دیدار مجدد چی بوده!

مقابل آیینه قدی دفترم ایستادم و کمی شالم رو عقب کشیدم.
موهای مشکیِ پر کلاغیم که به لطف رنگ، به این شکل و شمایل در اومده بود رو کنار زدم و با گیره پشت گوشم دادم.
دستی به هودی بلندم کشیدم و بعد اطمینان از درستی ظاهرم، از جلوی آیینه کنار رفتم.
به سمت میزم قدم برداشتم که خیلی اتفاقی صدای مشاجره ای از بیرون، توجهم رو جلب کرد.
کنجکاو، از اتاقم خارج شدم که دیدم حامد، یکی از ارازلای محله به منشیم گیر داده و داره باهاش بحث می کنه.
_ببین دُخی خوشگله اذیت نکن دیگه…این شماره ی لعنتیت رو بده من برم.

این پسره ی احمق باز به لاله، گیر داده!
اخرین بار ستوده حسابی گوش مالیش داد ولی مثل اینکه بیخیال بشو نیست.

با غیظ به سمتشون رفتم و گفتم:
_اینجا چه خبره؟
نگاه هر دوشون روم زوم شد.
حامد لبخند پت و پهنی زد و گفت:
_جووووووون…تامبوی کی بودی تو!
غضبناک غریدم:
_دهنت و ببند مرتیکه ی لاشی…گمشو از شرکتم بیرون تا ندادم جر واجرت کنن.
_لعنتی تو فقط دستور بده تا بیان من رو جر بدن.
_باشه…خودت خواستی…الان زنگ می زنم به پلیس تا بیاد جمعت کنه.
گوشی و از روی میز منشیم برداشتم و مشغول شماره گرفتن شدم که توی یه حرکت ناگهانی از دستم قاپیدش!

مخمور نگاهم کرد و با لحن حال بهم زنی، پچ زد:
_دیگه قرار نشد اینجوری با ما تا کنی دُخی! بیا و بساز.
کلافه چشمام و در حدقه چرخوندم.
به سختی داشتم خودم رو کنترل می کردم تا خرخرش رو نجوم!

با تشر گفتم:
_زود باش! اون تلفن و بده من و رو اعصابم راه نرو.
_بدم که زنگ بزنی به پلیس؟
_اگه نمی خوای زنگ بزنم، تلفن و بده و گورت رو گم کن.

خندید و یه قدم به سمتم برداشت.
رو به روم ایستاد و با مدل خاصی سر تا پام و برنداز کرد.
_جون بابا بخورمت…اخم که می کنی چه هلویی میشی.

دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دستم و بالا بردم و محکم کوبوندم تو صورتش!
عربده زدم:
_دهنت و ببند کسافت…گمشو از شرکت من برو بیرون تا با دستای خودم نکشتمت.
بر اثر شدت ضربه ی من، سرش به طرف چپ خم شد.

ناباورانه دستش و جای سیلی من قرار داد و یهو جدی شد و گفت:
_منو می زنی بی ناموس؟ الان نشونت میدم.

و بعد دستش و بالا آورد و قصد کرد تا تلافی کنه که ناگهان صدای غضب آلود شخصی در فصا پیچید:
_دستت بهش بخوره، تک تک استخونات رو درجا می شکنم.

و بعد دستش و بالا آورد و قصد کرد تا تلافی کنه که ناگهان صدای غضب آلود شخصی در فصا پیچید:
_دستت بهش بخوره، تک تک استخونات رو درجا می شکنم.

هر دو متعجب به طرف صدا برگشتیم.
با دیدن اشکان، اون هم در یک قدمیم، وحشت زده هینی کشیدم.

یه قدم به عقب رفتم و زیره لب نالیدم:
_وای…نه…نه…خدایا داری با من چیکار می کنی؟

حامد دست به کمر ایستاد و گفت:
_تو دیگه چه خری هستی؟ هان؟
اشکان خشمگین به طرف حامد رفت و رو به روش ایستاد.

_الان نشونت میدم کی هستم…فکر کردی چون یه زن بی پناهو گیر آوردی، می تونی هر غلطی دلت بخواد بکنی؟ نخیر! از این خبرا نیست…الان بلایی سرت میارم که به گه خوردن بیوفتی حروم زاده.

این جملات رو با غضب به زبون آورد و بعد با مشت و لگد به جون حامد افتاد.
جوری می زدش که انگار کیسه بوکس!

وقتی حسابی زدش و دلش خنک شد، از روش برخواست و داد زد:
_هررررررررررررری…یالا گمشو برو بیرون.

حامد با تنی آش و لاش از روی زمین بلند و ترسیده زد به چاک!
با رفتنش اشکان نگاه شماتت آمیزی حواله من کرد و غرید:
_دفترت کجاس؟

مضطربانه به دفترم اشاره کردم که محکم دستم رو گرفت و با خشونت دنبال خودش کشید.
دره دفترم رو باز کرد و پرتم کرد داخل و خودش هم تو اومد.

در رو قفل کرد و به طرفم برگشت.
دیدن اون چشمای به خون نشسته و ملتهب، مساوی شد با زهره ترک شدنم!
لعنتی جوری نگاهم می کرد، که انگار قصد سلاخیم رو داره!!!!

پوزخندی به سر و وضعم زد و بعد صداش و بالا برد و گفت:
_توروخدا نگاش کن! سر و وضعش رو نگاه!
چیزی نگفتم و سرم رو پایین انداختم که جلوتر اومد.

_که تو لالی هان؟ که نمی تونی حرف بزنی هان؟
باز هم سکوت کردم.
بدجور دستم رو شده بود و برای دفاعیه چی داشتم که بگم؟؟

مقابلم ایستاد و دستش و زیره چونم قرار داد و وادارم کرد تا سرم و بالا بیارم.
_منو نگاه کن! منو نگاه دلربا…یا شاید هم باید صدات کنم خانم مجد! خانم غزاله مجد!

سرم و بالا آوردم اما نتونستم به صورتش زل بزنم.
مثل کسی که چیزی رو گم کرده باشه، چشمام سرگردون و وامونده در حدقه می چرخید و روی یک نقطه زوم نمی شد.

آمرانه گفت:
_با توام! گفتم من رو نگاه کن!
بالاخره زل زدم بهش.
به صورتش…به چشمای گیراش!
_می خواستی با این نقش بازی کردنا چی رو پیش ببری؟

لب هام لرزید:
_هیچی! به خدا هیچی.
_پس چرا داشتی اینطور نقش بازی می کردی؟ چرا قیافت رو تغییر دادی؟

یهو جوش آوردم و داد زدم:
_به خاطر داداش لاشی تو…به خاطر اون سورن آشغال…فکر کردی من الان خیلی از وضعیتم راضیم؟ فکر کردی از خدامه اینطور لنز بزارم و چشمام و اذیت کنم؟ به خدا که نه…اما مجبورم.
_چرا مجبور؟
کلافه دستش و پس زدم و به عقب هلش دادم.

_چرا مجبور؟
کلافه دستش و پس زدم و به عقب هلش دادم.
_چون دیگه نمی خوام ببینمش…حتی نمی خواستم تورو ببینم ولی مدیر عامل شرکتم سرخود برنامه ی شراکت رو ریخت و وقتی به تهران اومدم دیدم ای دل غافل! ببین از بین این همه آدم پرم به پره کی خورده.
بهش برخورد و با اخم نجوا کرد:
_مگه من چمه؟

_چیزیت نیست…اما سگ زرد برادر شغاله! ترجیح میدم تا عمر دارم دیگه نه تورو ببینم و نه اون داداش لاشیت رو.
مایوسانه سری برام تکون داد.

حرفم کمی تند و زننده بود اما در حدی از دست این خانواده ی تهرانی کشیدم که دیگه کارد به استخونم رسیده.
_خیلی ممنون…الان من سگم دیگه؟

در حالی که داشتم به طرف کشو پرونده ها می رفتم، زمزمه کردم:
_منظور بدی از حرفم نداشتم…فقط یه مثال بود!

این رو گفتم و پوشه ی مربوط به شراکت خودم و اشکان رو از داخل کشو بیرون آوردم.
_حالا که تو منو شناختی می تونم با خیال راحت این قرارداد رو فسخ کنم.

دست به سینه ایستاد و یه تای ابروش و بالا انداخت.
_و چرا فکر می کنی من همچین لطفی در حقت می کنم؟
مات زده به طرفش برگشتم و بهش خیره شدم که ادامه داد:
_شراکت من و تو از همین امروز به طور رسمی آغاز میشه…و چه خوب که تو لال نیستی خانم مجد…چون از حالا به بعد می تونیم خودمون دوتایی کارا رو درست راسی کنیم و نیازی هم به اون مدیر عاملت نیست.

* * * * * *
اشکـــان

از همون لحظه ای که پاش و از دره شرکت دلربا بیرون گذاشت، تا موقعی که به هتل رسید، مدام به او فکر می کرد.
خوشحال بود، خیلی خیلی خوشحال!

چون بعد از دو سال، بالاخره دختری رو می دید که قلبش رو بهش باخته بود.
او واقعا دلربا رو می خواست و قصد داشت تا به دستش بیاره.

قصد داشت تا مرحمی برای زخمی که سورن به معشوقش زده، بشه.
با خودش فکر کرد:
” شاید بهتر باشه این شراکت ناگهانی رو به فال نیک بگیره! شاید خدا داره با اینکار، تموم بدبختی هایی که توی این چند سال بهش تحمیل کرده رو جبران می کنه! ”

با این فکرا، لبخند محوی کنج لبش نقش بست.
از تاکسی پیاده شد.

به طرف سوئیتش رفت و با کلیدی که متصدی هتل بهش داده بود، در رو باز کرد.
قدم در داخل سوئیت گذاشت و یک راست به طرف تخت رفت و روش دراز کشید.

وقتی هواپیماش در فرودگاه اصفهان نشست، غم عالم در دلش چنبره زد و با خودش عهد بست تا زودتر کارای شراکت رو انجام بده و به تهران برگرده!

اما حالا…
با دیدن دلربا، بدش نمیومد حتی اینجا زندگی کنه.
کناره معشوقش!
کناره کسی که روزی متعلق به سورن بود.

شقیقه هاش لحظه ای پر نبض شد!
حتی یادآوری اسم سورن هم، حالش و دگرگون می کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.