خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت ۵۷

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

_نخیر.
_برای چی؟
تشر زد:
_من چمی دونم خانم!

دیدم یکم دیگه ادامه بدم یهو می زنه از وسط دو نیمم می کنه برای همین زیر لب تشکری کردم و تند از اتاق بیرون زدم.
پسره ی عوضی فکر می کنه کی هست که اینطوری قیافه میگیره!
نکبتِ عوضی…

با عصبانیت به سمت ماشینم رفتم و سوارش شدم و از دانشگاه بیرون زدم.
باید سر در میاوردم که سورن کجاست!

در حالی که با یک دست فرمون و نگه داشته بودم، با دست دیگرم شماره ی سورن رو گرفتم و موبایل رو نزدیک گوشم بردم.
مثل نیم ساعت قبل، باز هم همون زنیکه بد صدا زمزمه کرد:
” متاسفانه تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد، لطفا بعدا تماس بگیرید ”

کلافه تماس و قطع کردم و با حرص موبایل رو، روی داشتبورد انداختم.
تصمیم گرفتم به عمارت برگردم اما سره دور برگردون پشیمون شدم.
حتما سورن الان خونه ی پدرشه!
باید برم اونجا…

با این فکر، تند مسیر حرکتم رو به طرف خونه ی سهراب تغییر دادم.
حدود بیست دقیقه بعد به عمارت سهراب رسیدم و با عجله از ماشین پیاده شدم و به طرف آیفون رفتم.

انگشتم و روی دکمه آیفون فشردم و منتظر ایستادم.
بلافاصله صدای، مادره سورن در فضا پیچید:
_سلام دلربا جان…بیا داخل عزیزم.
و بعد پشت بندش، در با صدای تقی باز شد.

قبل از اینکه آیفون رو بزاره، تند پرسیدم:
_ببخشید مادر جون سورن اینجاست؟
_نه عزیزم.
پوفی کشیدم و ادامه دادم:
_شما ازش خبر ندارید؟
_دو ساعت پیش که زنگ زدم به سهراب، گفت سورن پیشش.

_آهان…باشه ممنون پس منم میرم شرکت.
_خب بیا بالا عزیزم…تو که داری شوهرت رو روز و شب می بینی! بیا بالا دلم برات تنگ شده.

درو بستم و با شرمندگی گفتم:
_ببخشید مادر جون اما کارم با سورن خیلی واجبه، انشالله توی یه فرصت مناسب مزاحمتون میشم، فعلا خدافظ.

و تند به سمت ماشینم دویدم و سوار شدم.
مادره سورن واقعا زن شیرین و مهربونی بودش، اما حیف که گیره همچین شوهره بد اخلاقی افتاده بود!

پشت فرمون نشستم و خواستم راه بیوفتم و به سمت شرکت ماشین رو برونم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
کلافه دست دراز کردم و برداشتمش و بدون اینکه صفحه نمایشگرش رو چک کنم، تماس و وصل کردم و جواب دادم:
_بله؟
_رفته بودی دانشگاه دنبال من؟

ماتم برد! سورن بودش! البته خیلی حق به جانب.
نفس عمیقی کشیدم و عصبی گفتم:
_چرا گوشیت و جواب نمیدی؟ کلی نگران شدم

_نگران؟ نگران برای چی؟ من حالم خوبه! فقط یه سری کار داشتم و سرم شلوغ بود.
با دلخوری لب زدم:
_انقدری شلوغ که حتی نتونستی جواب زنت و بدی!
_خواهش می کنم شروع نکن دلربا…الان که حالم خوبه تو نرین توش!

پوفی کشیدم و ماشین و روشن کردم.
فشار مختصری به پدال وارد کردم که ماشین چند سانتی متری جلو رفت.
_دارم میام شرکت…منتظرم بمون.

_نه شرکت نیا…بیا خونه…کلی خبر خوش برات دارم.
قلبم لرزید و نفس در سینم حبس شد.
این چند وقت انقدر بهم بد گذشته بود و مدام پشت سره هم شاهد اتفاقای ناگوار بودم که احساس می کردم با خوشی غریبم!

_می دونی که من تا خونه طاقت نمیارم…پس الان بگو.
قهقهه ای سر داد.
انگار خیلی حال و احوالش مساعد بود!
انقدر خندید و خندید که اخر سر تاب نیاوردم و بهش توپیدم:
_اه سورن، تمومش کن! حرفت و بزن دیگه.

_حدس می زنم الان داری از فوضولی پس میوفتی.
_خفه شو، قبل از اینکه اون روی سگم بالا بیاد حرفت و بزن.
ریز ریز خندید.
عوضی از حرص دادن من سراسر لذت رو می برد.

_چشم عزیزم، تو خواهش می کنم دوباره هار نشو! خبرم در حدی خوشحال کنندس که می دونم تو هم سره حال میای.
چیزی در جوابش نگفتم و منتظر موندم تا بره سره اصل مطلب.

سر خوش ادامه داد:
_از شره اشکان خلاص شدیم، باورت میشه؟
حرفش مثل پتک توی سرم کوبیده شد و چند ثانیه ای طول کشید تا مغزم لپ مطلب رو تجریه و تحلیل کنه!

خلاص شدیم؟ واقعا خلاص شدیم؟ اما اون دو ماه پیش هم به من گفت نگران نباش! گفت که اشکان هیچ غلطی نمی کنه و گورش و گم کرده و رفته! اما برگشت و تموم برنامه های زندگی مون رو به هم ریخت.

افکارم و به زبون آوردم و با تشر غریدم:
_دو ماه پیش هم همین و گفتی! گفتی که اشکان خطری نداره و رفته پی کارش…اما خودت دیدی که چی شد، برگشت و رید به زندگی مون! اون بلا رو سره تو آورد و هزار بار من و با حرفا و کاراش سکته داد…به خدا من دیگه تحمل ندارم سورن! یه فکر اساسی برای این داداش روان پریشت بکن.

_عزیزه من، به جون کی قسم بخورم که باور کنی؟ اینبار دیگه همه چیز تموم شد…لازم نیست نگران باشی.
و بعد باز دوباره خندید.
چه شنگول!
من داشتم پشت تلفن سکته می کردم و اون مدام می خندید و به من فخر می فروخت.

همون گوشه ی خیابون ماشین و پارک کردم و دستی کشیدم.
منتظر موندم تا حرف بزنه و من رو از این گمهراهی نجات بده!

خنده هاش که تموم شد، با صدای تقریبا دو رگه ای ادامه داد:
_من بابام حرف زدم و اون خیالم و راحت کرد که کاری با اشکان نداره.
_حتی به خاطر وارث؟
_حتی به خاطر وارث.

نفسی از روی آسودگی کشیدم و به پشتی صندلی تکیه زدم.
_حرفات و باور کنم؟
_بیا خونه همه چیزو برات مفصل توضیح میدم.
_باشه، یک ربع دیگه خونم.

این رو گفتم و تماس و قطع کردم و به سمت خونه راه افتادم.
در طول مسیر از یه طرف خوشحال بودم و از یه طرف نگران!
خوشحال از این بابت که لحن سورن جدی بود و مثل اینکه قرار بودش برای همیشه از شر روان پریشی مثل اشکان راحت بشیم.

خوشحال از این بابت که لحن سورن جدی بود و مثل اینکه قرار بودش برای همیشه از شر روان پریشی مثل اشکان راحت بشیم.

و از طرفی هم نگران بودم، چون احساس می کردم نمیشه روی حرف و قول های سهراب خیلی حساب کرد.

* * * * * *

برگه های آزمایش و از دستش قاپیدم که صداش در اومد:
_هووووووی، یکم یواش تر!
تند نگاهی به برگه ها انداختم و متعجب پرسیدم:
_سهراب اینارو بهت داد؟

_آره…اشکان هنوزم بچس، فکر کرده مثلا می تونه با دوتا برگه آزمایش من و زمین بزنه! خبر نداره که من سه هیچ از اون جلوترم، و درضمن بابام هیچ وقت من و به اون ترجیح نمیده.
از خوشحالی برگه ها رو روی زمین انداختم و پریدم بغلش!

محکم دستام و دور گردنش حلقه کردم و تقریبا داد زدم:
_وای باور نمیشه!
نالید:
_آخ گوشم، چه قدر جیغ جیغو ای دلربا.

خودم و بیشتر بهش فشردم و گفتم:
_پس از فردا میوفتیم دنبال کارای درمانت، حالا دیگه خیالمم راحته که دیگه هیچ مزاحمی توی زندگی مون نیست.
چیزی نگفت و سکوت کرد!

توقع داشتم حرفم و تائید کنه و یه چیزی بگه اما فقط اخم نامحسوسی بین ابروهاش نشست.
از آغوشش بیرون اومدم و سرم و به حالت ملوسی کج کردم و پرسیدم:
_دیگه هیچ مزاحمی تو زندگی مون نیست، مگه نه؟

لبخند زورکی زد و سرش و تکون داد:
_آره عزیزم…فردا میریم پیش همون دکتره ببینیم چی میگه!
یه ماچ سفت از لپش کردم و گفتم:
_آخ جان!
_حالا خیلی هم ذوق نکن خاله سوسکه!

اخم کردم که لپم و کشید و گفت:
_چرا ناراحت میشی آخه عزیزم، تو خاله سوسکه ی منی دیگه!
مثل بچه ها جیغ زدم:
_به من نگو خاله سوسسسسسسسسسکه!
_خب چی بگم؟ سیندرلا خوبه؟ زیبای خفته چی؟ اسم اون کارتون چی بود؟ اهان راپونزل، کدوم دوست داری دلبندم؟
دسته به سینه ایستادم و گارد گرفتم.
_من خودم اسم دارم، ممنون میشم اگه اسمم و صدا بزنی.
_چشم!
این رو گفت و بعد خم شد و آروم لب هام و بوسید.

* * * * * *
”یک هفــــته بعد”

با خوشحالی از مطب خانم دکتر رضوی بیرون زدم و به طرف مرکز خرید بزرگی که چند کوچه پایین تر بود، قدم برداشتم.
به خاطر ذوق زیاد سر از پا نمی شناختم و می خواستم هر چه زودتر به مرکز خرید برسم و برای تولد سورن یه چیز توپ بخرم!

این هفته واقعا جز پر آرامش ترین و شاد ترین، هفته های عمرم بود.
مثل اینکه بعد از اون همه ماجرا بالاخره داشت دوباره خوشی به زندگیم برمی گشت.

اون از برای همیشه کنار رفتن اشکان و این هم از صحبت های امیدوار کننده ی خانم دکتر!
به خاطر مشکل سورن، اصلا امروز دل و دماغ نداشتم که براش تولد بگیرم اما به محض اینکه خانم دکتر گفت جواب آزمایش های جدید سورن، امیدوار کنندس و با طول درمان حداکثر چند ماه مشکلش حل میشه، دوباره شارژ شدم و انرژی گرفتم.

حتم دارم که سورن هم با شنیدن این خبر مثل من ذوق می کنه و شاد میشه.

حتم دارم که سورن هم با شنیدن این خبر مثل من ذوق می کنه و شاد میشه.
طفلکی بچم انقدر طول این دو ماه که پای اشکان به زندگی مون باز شده بود، سختی کشید که حتی برای تولدش هم هیچ اشتیاقی نداشت.
اما خداروشکر که همه چیز به خیر گذشت و اون بالا سری حواسش بهمون بود.
نذاشت سورنم بیشتر از این رنج ببینه!

تا موقع رسیدن به فروشگاه، همین جوری با خودم فکر کردم و فکر کردم و در گذشته غرق شدم.

وقتی به خودم اومدم که مقابل دره ورودی فروشگاه بودم!
تند وارد فروشگاه شدم و به سمت قسمت لباس فروشی که در طبقه بالا قرار داشت رفتم.
قصد داشتم برای سورن یه کت و شلوار شیک بگیرم اما همین که چشمم به مغازه ی عطر فروشی افتاد پشیمون شدم.

عطر سورن آخراش بود و بهترین کار این بودش که براش عطر مخصوصش رو بخرم.
به سمت مغاز رفتم و داخلش شدم.
مقابل فروشنده ایستادم و بعد از سلام کردن اسم عطر رو گفتم.
خداروشکر که عطر رو داشت و مشغول گشتن بین کارتن هایی که در قفسه بالا قرار داشت، شد.
بعد از کمی گشتن عطر رو پیدا کرد و مقابلم قرار داد.

_بفرمایید خانم! این همون عطره ولی قیمتش دو برابر قبل شده ها.
نگاهی به برند عطر انداختم و بعد از مطمئن شدن از اینکه خودشه، گفتم:
_باشه مشکلی نداره…فقط لطفا بزاریدش داخل اون باکس قلبی هاتون.
_چشم.

فروشنده مشغول شد و منم نگاه گذرایی به ویترین و باکس ها انداختم.
داشتم یه باکس دیگه انتخاب می کردم که صدای آشنایی طنین انداخت:
_میگن عطر جدایی میاره.

زود صدا رو شناختم و هراسان به سمتش برگشتم.
با دیدنش، ترس بدی به جونم رخنه کرد و ناخوداگاه بدنم شروع کرد به لرزیدن!

متوجه وحشت ناگهانیم شد و گفت:
_نترس! نیومدم اذیتت کنم، فقط خواستم قبل از رفتنم یه چیزایی رو بهت بگم.
تشر زدم:
_علاقه ای به شنیدن حرفات ندارم.

عصبی خواستم با عصبانیت از مغازه بیرون برم که بازوم رو چسبید.
_فقط چند دقیقه!
_مغز من جایی برای مزخرفات تو نداره…قبل از اینکه سر و صدا راه بندازم، ولم کن.

به خاطر صدای خشمگین و بلندم، توجه فروشنده به ما جلب شد و متعجب پرسید:
_چیزی شده خانم؟ این آقا مزاحم تون شده؟
اشکان با غیظ به سمت فروشنده برگشت و غرید:
_تو به کارت برس.

در لحن، اشکان به اندازه ای تحکم و جدیت وجود داشت که فروشنده ترسید و ترجیح داد تا سکوت کنه!
حالا فهمیده بودم که این خشم و جدیت ویژگی بارز برادران تهرانی.

دوباره صورتش و به سمت من چرخوند و خیلی آروم ادامه داد:
_لجبازی نکن دلربا…فقط برای چند دقیقه به حرفام گوش کن بعد دیگه برای همیشه من و نمی بینی!

پوفی کشیدم و ناچارا سری تکون دادم.
_باشه…حالا بازوم و رها کن.
خیلی زود گوش کرد و دستش و عقب کشید.

_بیرون منتظر باش…می خوام یه چیزی بخرم، کارم که تموم شد میام پیشت.
به دیوار مغازه تکیه زد.
_همین جا منتظر می مونم.
هه! نکنه می ترسید بال در بیارم و فرار کنم؟؟

_همین جا منتظر می مونم.
هه! نکنه می ترسید بال در بیارم و فرار کنم؟؟
به سمت فروشنده رفتم و بعد از حساب مبلغ عطر و برداشتن باکس مورد نظرم، بی توجه به اشکان از مغازه بیرون زدم.
دنبالم به راه افتاد که گوشه ای از مرکز خرید که صندلی داشت، نشستم.

کنارم جا گرفت و گفت:
_بهتر بود بریم کافه ای جایی!
_گفتی فقط چند دقیقه…و فکر نمی کنم برای یه گپ چند دقیقه ای لازم باشه به کافه بریم.
لبخند محوی زد.
_از این صراحت کلامت خوشم میاد…یعنی…یعنی اگه بخوام صادق باشم باید بگم که از همه چیزت خوشم میاد.
چشمام گرد شد و گنگ خیره شدم بهش!

ادامه داد:
_چیه! چرا اینجوری نگام می کنی؟ مگه دوست داشتن تو عیبه؟
خشمگین از روی صندلی بلند شدم.
_می دونستم می خوای مزخرف بگی.
قصد کردم ازش فاصله بگیرم و قدم از قدم بردارم که عاجزانه صدام زد:

_دلربا…صبر کن…توروخدا یه لحظه قشنگ به حرفام گوش بده.
کلافه به سمتش برگشتم.
_آخه حرفات حرف نیست…مزخرفه…هذیون! اینبار نقشه کشیدی تا اینجوری کارات و پیش ببری و به سورن ضربه بزنی؟
صادقانه لب زد:
_نه.

نمی دونم چرا حرفش و باور کردم!
احساس می کردم که دیگه خستس و قصد بازی کردن نداره.
_پس چی؟ چرا پات و از زندگی من و سورن نمی کشی بیرون؟ دیدی که! اون همه نقشه و انتقام و دشمنی هیچ نتیجه ای نداد.

_اره نتیجه نداد…از اولشم نباید برمی گشتم ایران…چون حداقل اینجوری قلبم رو نمی باختم.

متوجه منظورش نشدم و با سردرگمی غریدم:
_خب اینا به من چه؟ به من چه که عاشق شدی! لطفا حرف اصلیت و بزن چون باید برم و به کارام برسم.

لبخند محوی کنج لباش سبز شد و تلخ گفت:
_اونی که قلبم و بهش باختم تویی دلربا…نمی دونم چرا از بین این همه آدم از تو خوشم اومده! و بدتر از همه اصلا درک نمی کنم چرا هر چیزی که من می خوام و سورن باید داشته باشه!

وا رفتم و از روی شوک زیاد دهنم نیم متر باز موند.
چی داشت می گفت؟ هذیون! مزخرف!
ادامه داد:
_می دونم سورن دوست داری…می دونم عاشق زنِ برادر شدنم یه جرم بزرگه! اما خواستم قبل رفتنم این رو بهت بگم.
هم چنان ناباورانه نگاهش کردم و حتی کلامی به زبون نیاوردم.

هنگ بودم…هنگ!
از جاش بلند شد و نگاه خیرش رو دوخت بهم.
برای اولین بار بود که اون چشمای شیطانی و گستاخش انقدر مظلوم و عاجز به نظر می رسید.

_قبل از اینکه فوش کشم کنی خودم میرم، به هر حال شاید این آخرین دیدار ما باشه و می خواستم حرف دلم رو بهت بزنم…اما دلربا مطمئن باش سورن اونقدری که نشون میده دوستت نداره، اونقدری که نشون میده حواسش بهت نیست!

بالاخره بعد از کلی جون کندن، تنها سه کلمه به زبون آوردم:
_داری…چرت و پرت…میگی!
_تو اسمش و بزار چرت و پرت اما حقیقت…به زودی همه چیز بهت ثابت میشه…همه چیز!

نفس عمیقی کشید و پشتش و بهم کرد تا بره که اسمش و صدا زدم.
_اشکان.
متعجب به طرفم برگشت.

_اشکان.
متعجب به طرفم برگشت.
_تو چی می دونی که من در جریانش نیستم!؟
جوابش فقط یه پوزخند تاسف آور بود!
_امیدوارم دوباره ببینمت.

دوباره قدم از قدم برداشت و اینبار بی توجه به من، به طرف پله برقی رفت در مقابل چشمای متعجبم، از دید محو شد.
فقط اومد در دلم غوغا به پا کرد و رفت.
غوغایی که خودم و می کشتم هم نمی تونستم فراموشش کنم!

* * * * * *

بقیه روز رو در تدارک کارای تولد سورن بودم.
کیک پختم و هم چنین عمارت رو یه مقداری تزئین کردم.

هر چند سعی داشتم با اینکارا خودم و مشغول کنم اما گاهی وقتا حرفای اشکان راه گریزی میشد و حواسم و به طور کامل پرت می کرد.
تا جایی که حتی یبار نزدیک بود از بالای چهارپایه پرت بشم پایین!

کارام که تموم شد، با خیال راحت به سمت اتاق رفتم و مقابل میز آرایش نشستم.
امشب می خواستم حسابی بترکونم.
مشغول آرایش کردن بودم و فقط رژ لبم مونده بود که صدای به هم کوبیده شدن دره ورودی در فضا پیچید!

لعنتی…از شانس من چه قدر امشب زود اومد و گند زد به تموم برنامه هام.
بیخیال رژ لب شدم و تند به طرف طبقه پایین رفتم که دیدم متعجب مقابل میزی که تزئینش کرده بودم و کیک و کادوم و روش قرار داده بودم ایستاده.
یعنی یادش نبود که امروز تولدش؟ آخه مگه میشه!؟

هنوز متوجه حضور من نشده بود، برای همین آهسته به سمت کیک رفت و قصد کرد تا ناخنکی بهش بزنه، که جیغ زدم:
_سوووووووووورن!

وحشت کرده از جا پرید و دستش و روی قلبش گذاشت.
_چه خبرته! زهر ترک شدم.
تند از پله ها پایین رفتم و مقابلش ایستادم.
تشر زدم:
_حقته…اصلا برای چی انقدر زود اومدی خونه؟

ابرو هاش بالا پرید و چشماش گرد شد!
_می خوای برگردم برم؟
خندم گرفت!
بیچاره رو داشتم به جرم زود اومدن توبیخ می کردم.

لبخند ملیحی زدم و گفتم:
_نه…کتت رو بده به من و برو یه دوش بگیر.
باشه ای زیر لب گفت و کتش و در آورد و به دستم داد.

سپس خم شد و آروم گونم رو بوسید.
_مرسی که به فکرم بودی! من حتی یادم نبود که امروز تولدمه.
لبخندم جون گرفت و پر رنگ و پر رنگ تر شد.

_تا من بقیه کارا رو می کنم تو هم برو حسابی مثل من خوشگل کن!
_عزیزم من برای خوشگل شدن نیازی به این بزک و دوزکا ندارم…فابریک هندسام و تو دل برو ام.

نیشگونی از پهلوش گرفتم و غریدم:
_برو کم مزه بریز.
خندید و به سمت راه پله ها رفت و خودش و به اتاق رسوند.

با ذوق و شوق خواستم به سمت آشپزخونه برم و ادامه ی کارام و انجام بدم که همون لحظه صدای اس ام اس گوشی سورن که درون کتش قرار داشت، در فضا پیچید و مانعم شد.

موشکافانه گوشیش و از داخل جیب کتش در آوردم و بعد از باز کردن رمزش، چشم به نوشته ی پیام دوختم.

موشکافانه گوشیش و از داخل جیب کتش در آوردم و بعد از باز کردن رمزش، چشم به نوشته ی پیام دوختم.
” پس کی می خوای راجب من به زنت بگی؟ ”
قلبم فرو ریخت!
خدایا این دیگه کیه!؟

متعجب به شماره ی ۰۹۱۲ ای که حتی سیو هم نشده بود نگاهی انداختم و مونده بودم که این اس ام اس چی معنی میده که همون لحظه پیام بعدی فرستاده شد.
” به خدا خستم سورن…حالا که بابات من و آریو رو پذیرفته بهتره همه چیزو به زنت بگی! اون مجبوره دیر یا زود با این موضوع کنار بیاد ”

با خوندن اس ام اس دوم دیگه پاهام نتونستن سنگینی وزنم رو تحمل کنند و همون جا روی زمین افتادم.
این پیام ها قطعا و قطعا از طرف همون زنیه که از سورن یه پسر داره!
اما…اما سورن گفت که باهاش در ارتباط نیست!
یعنی دروغ گفته؟

صدایی از ته ذهنم بهم تلنگر زد:
_آره دلربا خانم…مثل همیشه بهت دروغ گفته و بازیت داده…تو خر هم مثل همیشه چشمات و روی همه چیز بستی و بخشیدیش!

از این بیچارگی و عاجزی خودم، بغضم گرفت.
پس اشکان این رو می خواست بهم بگه اما نتونست.
می خواست بگه از اولشم خر بودی و ندیدی که سورن داره شب و روز بهت خیانت می کنه.
آخ که چه قدر بدبختی دلربا…!
پای مردی موندی، پای مردی پیر شدی که به یک زن بسنده نیست.
ماشالله حرمسرا هم می خواد!

با حالی خراب از روی زمین بلند شدم و قبل از اینکه سورن بیاد و من رو توی این وضعیت ببینه، شماره ی اون زن رو جایی نوشتم و گوشیش و سره جاش گذاشتم.
کتش و روی مبل پرت کردم و یه گوشه نشستم و زانوی غم در بغل گرفتم.

به سختی داشتم خودم رو کنترل می کردم تا اشکام نبارن و همه چیزو خراب نکنن.
اینبار دیگه قصد داشتم یه فکر اساسی بکنم.
یه فکر اساسی برای زندگیم که داشت با این مرد لاشی تباه میشد!

نمی دونم چه مدت توی اون وضعیت بودم و کاسه ی چه کنم چه کنم در دست گرفته بودم اما با اشتسمام بوی سوختگی، تند از افکارم فاصله گرفتم و به سمت آشپزخونه دویدم.

دره فر رو باز کردم و به مرغ تقریبا سوخته شدم زل زدم.
همین اتفاق خیلی خیلی کوچیک، بهانه ای شد که دیگه تاب نیارم و بلند بزنم زیر گریه!
یه گوشه از آشپزخونه نشستم و به حال خودم زار زدم.

جوری از ته دل گریه می کردم و اشک می ریختم که دل سنگ هم به حالم آب میشد.
به خاطر صدای گریه هام، سورن مضطربانه خودش و به آشپزخونه رسوند و دم درگاهش ایستاد.

حیرت زده و با چشمایی اندازه قابلمه شده بهم زل زد و نجوا کرد:
_چی شده دلربا؟ چرا داری گریه می کنی؟
با دیدنش داغ دلم تازه شد و گریم شدت گرفت!

اما اون این ناراحتی و غصه ی من رو به چیز دیگه ای ربط داد و وحشت زده به طرفم اومد.
دستام و محکم گرفت و پرسید:
_چی شده؟ جاییت رو سوزوندی؟

میون گریه هام سری به معنای نه به طرفین تکون دادم که عصبی ادامه داد:
_پس چی کار کردی؟ حتما یه بلایی سره خودت آوردی که اینجور داری اشک می ریزی!

بینیم و بالا کشیدم و گفتم:
_نه…خوبم.
_پس چرا داری گریه می کنی عزیزم؟
دستی به چشمام که احتمالا حسابی به خاطر ریمل و خط چشم سیاه شده بود، کشیدم.
_هیچی…مهم نیست! خوبم…نترس.

_هیچی…مهم نیست! خوبم…نترس.
پوفی کشید و کلافه نگاهش و به فر دوخت.
لبخند محوی زد و به شوخی گفت:
_نگو به خاطر اینکه غذات سوخته داشتی اینجوری اشک تمساح می ریختی!

اخم کردم.
_بی مزه…مگه من بچم که به خاطر…یه همچین چیزی…گریه کنم!
توجهی به حرفم نکرد و طعنه آمیز گفت:
_تو که عرضه نداری یه غذا درست کنی برای چی مواد به این گرونی رو حروم می کنی هان؟ به خدا من راضی نیستم اینجوری خودت و به زحمت بندازی و پولای من و هدر بدی، آخر سر هم هیچی به هیچی…خب زنگ می زدی یه چیزی از بیرون بخرم.

از دستش جیغ کشیدم و سقلمه محکمی به پهلوش کوبیدم.
_خدا لعنتت کنه سورن…خدا لعنتت کنه که همش من و با کارات حرص میدی.
این رو گفتم و ناخوداگاه دوباره زدم زیره گریه.

حال من رو فقط کسی درک می کرد که بارها و بارها از فرد مورد علاقش زخم خورده باشه.
حال من رو فقط کسی می فهمید که بارها و بارها به خاطر عشق بخشیده باشه!

از دست این گریه های به ظاهر بی دلیلم، کلافه بازدمش و بیرون فرستاد و محکم در آغوشم گرفت.
دستش و بین موهام برد و با لحن مهربونی پچ زد:
_چیشده عزیزم؟ مثلا امشب تولدم هاااا…داری با این گریه هات هم اعصاب خودت رو به هم می ریزی و هم منو!

جوابی ندادم و چشمام و روی هم گذاشتم.
دیگه این آغوش رو نمی خواستم.
این آغوش بوی خیانت می داد.
بوی گناه…
بوی یه زن دیگه…

با غیظ از آغوشش بیرون اومدم و از روی زمین بلند شدم که اعتراض کرد:
_تو امشب چته دلربا؟ چرا اینجوری می کنی! خب اگه اتفاقی افتاده به منم بگو.

در حالی که پشتم بهش بود و داشتم از آشپزخونه خارج می شدم، بی رمغ زمزمه کردم:
_ببخشید اما نمی دونم چرا یهو یه سر درد بدی اومد سراغم! یه چند دقیقه برم دراز بکشم ببینم حالم بهتر میشه یا نه!

این رو گفتم و تند از آشپزخونه بیرون زدم و خودم و به طبقه بالا رسوندم.
وارد اتاق شدم و یک راست به سمت تخت رفتم.
روی تخت ولو شدم و دوباره زدم زیره گریه!

این اشک هام، به خاطر شکسته شدن قلبم تمومی نداشتن و پی در پی می باریدن.
از طرفی هم وجدانم رهام نمی کرد و مدام بهم تلنگر می زد تا یه فکر چاره به حال خودم کنم.

یه فکر چاره ای که به حذف شدن سورن، اون هم برای همیشه از زندگیم منجر می شد.

* * * * * *

دیشب با اینکه برای تولدش خودم و به آب و آتیش زدم و کلی ذوق داشتم، اما با فهمیدن حقیقت و دیدن اون اس ام اس ها به سادگی همه ی اون خوشحالی و شوقم تخریب شد.

کل شب رو داخل اتاق موندم و پایین نرفتم.
حتی چیزی هم نخوردم.
وقتی هم که سورن اومد سراغم، خودم و به خواب زدم تا چیزی ازم نپرسه و سوال پیچم نکنه.

صبح هم که طبق روال همیشه، سورن رفت دانشگاه و من موندم با یه شماره تلفن و کلی فکر نامربوط و درهم.

بعد از کمی با خودم کلنجار رفتن، بالاخره تصمیم گرفتم به این شماره زنگ بزنم.
تند تند شماره گرفتم و تلفن و کناره گوشم گذاشتم.

بعد از کمی با خودم کلنجار رفتن، بالاخره تصمیم گرفتم به این شماره زنگ بزنم.
تند تند شماره گرفتم و تلفن و کناره گوشم گذاشتم.

از شدت استرس، قلبم جوری به قفسه ی سینم می خورد، که می تونستم صدای تپش هاش و بشنوم.
تپش های سرسام آور!

بالاخره بعد از گذشت چند ثانیه، صدای زن جوونی در فضا پیچید و استرس من رو دوچندان کرد:
_الو!

به سختی آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
_سلام.
_سلام…شما؟
_دلربام…دلربا بزرگمهر.

به خوبی متوجه جا خوردن اون زن شدم!
صدای نفس های عمیقش، نشون از این میداد که حیرت کرده.
قبل از اینکه فرصت کنه و چیزی بگه، ادامه دادم:
_زنگ نزدم تا دعوا راه بندازم و بحث کنم…فقط می خوام باهات منطقی صحبت کنم و چندتا سوال بپرسم!
_خب بپرس…منم دعوایی باهات ندارم.
نفس عمیقی کشیدم.

_می خوام بدونم شما چند وقته با سورن در ارتباطی؟
با مکث کوتاهی جواب داد:
_از وقتی آریو به دنیا اومده من با سورن در ارتباطم…هرچی نباشه، سورن پدره آریو…نمی تونه قید بچش رو بزنه…اگه تا الان هم چیزی به کسی نگفته فقط به خاطر ترس از باباش بوده که خوشبختانه این موضوع هم حل شد.

جا خورده، لب زدم:
_چی! منظورت چیه؟
حرفاش مثل پتک، محکم توی سرم کوبیده شد:
_همین یک هفته پیش سورن همه چیزو به باباش گفت و مشکل حل شد! الان سهراب هم آریو رو به عنوان نوش پذیرفته.

به معنای واقعی نابود شدم!
مثل اینکه تموم عالم و آدم دست به دست هم داده بودند تا من رو با خاک یکسان کنن.
حتی سهراب هم داشت تلاش می کرد تا زندگی رو به کامم تلخ کنه.
وقتی دید سکوت کردم و چیزی نمیگم، بدتر ادامه داد و سوهان به روحم کشید.
_من از سورن خواستم که همه چیز رو بهت بگه، تا بتونی یه تصمیم درست بگیری! بالاخره آریو پسره سورن و حق داره به عنوان فردی از خاندان تهرانی زندگی کنه…حق داره که پدر بالای سرش باشه.
لبخند تلخی زدم.
لابد این حق رو هم داره که پدر و مادرش هر دو باهم زندگی کنند!؟
پس تکلیف منه بدبخت این وسط چی میشه؟
بشینم، بمونم، بسازم و هوو و پسرش رو تحمل کنم!؟
نه…نه…من در این حد دیگه طاقت ندارم.
با خشم تماس رو قطع کردم و از جام بلند شدم.
اینبار دیگه کوتاه نمیام.
اینبار دیگه نمی بخشمت سورن!

* * * * * *
سرش پایین بود و رگ متورب شده از خشمش نشون از این میداد تا چه حد عصبیه.
حالا مرد می خواست تا به دانیال بگه که می خوام از سورن جدا بشم!
سورنی که بارها و بارها مثل یه احمق به پاش موندم.
نفس عمیقی کشیدم و دو دلی رو کنار گذاشتم.
دست دست کردن هیچ مشکلی رو حل نمی کرد.
_دانیال…من راستش…می خـ…
با تشر میون کلامم پرید:
_نگو که می خوای ازش جدا بشی!؟
در جوابش سرم رو پایین انداختم که صداش و بالا برد و ادامه داد:
_وای وای از دست تو دلربا…دلم می خواد کلم و بکوبونم به دیوار! این چه بساطیه که در آوردی…یه روز طلاق، یه روز آشتی…لابد بعد از یه مدت که جدا شدی، باز برمی گردی سره خونه ی اول! باز می بخشیش…باز خر بازی در میاری.
به چشماش خیره شدم و صادقانه گفتم:
_آره…چون دوسش دارم…همین طور که تو داری میگی، احتمالا بعد از یه مدت دوباره برمی گردم سره خونه ی اول.
_خب! خب تو که اینارو می دونی و قبول داری چرا اومدی سراغ من؟ تو که هر کاری که دلت می خواد انجام میدی چرا باز اومدی سراغم؟
_ببین دانیال من خوب فکر کردم…دیدم اگه با سورن باشم و چشمام و روی این اشتباهش هم ببندم، فقط عذاب می کشم…برای همین می خوام جدا بشم ولی اینبار یه جوری که دیگه سراغم نیاد! نیاد و با حرفاش خامم نکنه.
یه تای ابروش بالا پرید و لب هاش لرزید:
_چه جوری؟
به سختی بغضی که سد راه گلوم شده بود رو قورت دادم و گفتم:
_می خوام با یه هویت دیگه زندگی کنم.
وا رفت.
چشماش اندازه ی قابلمه درشت شد و لب زد:
_چـــــــــــــی! شوخی نکن! چه جوری می خوای هویت جعل کنی؟
_با پول…با پول میشه همه چیز رو اوکی کرد…توروخدا کمکم کن دانیال…خواهش می کنم…به این آبجی احمقت کمکم کن.

کلافه سرش و بین دستاش گرفت.
_می خوای چیکار کنی؟
_من دیشب پلک روی هم نذاشتم و با خودم خیلی کلنجار رفتم…هرچی فکر دیدم نمی تونم با یه زن دیگه کنار سورن کنار بیام…و از طرفی هم قطعا سورن با زبون خوش من رو طلاق نمیده و محال ممکن که دست از سرم برداره.
_خب! لابد می خوای هویتت رو جعل کنی و مثل دفعه قبل پاشی بری خارج!؟
برای تکذیب حرفش، سری به معنای نه به طرفین تکون دادم.
_نخیر…قصد ندارم از ایران برم.
عصبی پوفی کشید.
حتما در معرض دیوونه شدن، از دست من و کارام بود.
_من که سر در نمیارم چی میگی!
_یادته بابا یه شرکت مد و تبلیغاتی داخل اصفهان داشت؟
کمی فکر کرد.
_آره یادمه…که برشکست شد دیگه؟
سری تکون دادم.
_خب این چه ربطی به بحث ما داره؟؟
_ربطش اینه که می خوام هویتم رو عوض کنم و برم اصفهان…اینبار می خوام ده قدم از سورن جلوتر باشم…اگه من ناپدید بشم سورن حتما فکر می کنه من باز به خارج از کشور رفتم…اون عمرا ذهنش به اینجا نمی رسه که من، بغل گوشش، همین جا داخل اصفهانم.
مسخ زده خیره شد بهم.
فکر کنم باورش نمیشد که من برای رهایی از دست مردی که عاشقانه می پرستمش، ذهنم به سمت شرکت برشکسته شده ی بابا، پر بکشه!
نفسش و بیرون فرستاد و گفت:
_واقعا نمی دونم چی بگم…در حدی از دست تو و کارات گیج شدم که حتی نمی تونم درست و حسابی فکر کنم.
برای راضی کردنش، چشمام و ملوسانه درشت کردم و نادم و پشیمون پچ زدم:
_توروخدا کمکم کن داداشی…تو فقط یه هویت جعلی به من بده! بعدش دیگه همه چیز با خودم.
با حرص اسمم و صدا زد:
_دلربا.
_جانم.
_هویت جعل کردن با پول به راحتی آب خوردن! مخصوصا برای من…اما تردید من می دونی به خاطر چیه!؟
_نه…نمی دونم.
_به خاطر اینه که قبلا هم یبار این سناریو تکرار شده…همین یکسال پیش تو سورن رو ترکش کردی اما باز برگشتی سره خونه ی اول.
شرمگین سرم و پایین انداختم.
بهش حق میدم!
من در حدی خرم که برادرمم حاضر نیست با دل و جون بهم کمک کنه.
ادامه داد:
_هرکاری بخوای برات انجام میدم چون خیلی خیلی دوستت دارم…اما خواهش می کنم دلربا، یکم به فکر خودت باش! یه درصد به این فکر کن که بری اصفهان و سورن پیدات کنه…اون موقع چیکار می کنی؟ باز خام حرفاش میشی؟ باز می بخشیش؟ اینبار صحبت درمورد یه زن دیگه و یه بچس!
قاطعانه جواب دادم:
_نه…تو من رو چی فرض دانیال؟ درسته که دوسش دارم اما حاضر نیستم با یه زن دیگه کنار بیام…می خوام فراموشش کنم، برای همیشه…از اول هم نباید دل به یه مرد لاشی می بستم…به نظرت فرصت جبران اشتباهاتم رو دارم؟
_معلومه که داری! تو هنوز ۲۶ سالت هم نشده…می تونی با فراموش کردن سورن یه زندگی خوب بسازی.

داشت قلقکم میداد تا قید سورن رو بزنم!
ولی اینبار واقعا جدی و بدون ذره ای ترحم.
پرسیدم:
_کارای جعل هویت چه قدر طول می کشه؟
_تقریبا یک هفته.

_یه جوری بکنش سه روز! من دیگه تحمل این وضعیت رو ندارم…نمی تونم مقابل سورن بایستم و لبخند ساختگی بزنم…دیگه نمی تونم به نقش بازی کردن ادامه بدم.

دستش و از اون طرف میز دراز کرد و محکم دستم و میون انگشتاش گرفت.
_چشم آبجی گلم…تو فقط غصه نخور…خودم همه چیزو ردیف می کنم.
این حرفش باعث شد تا اولین قطره ی اشکم روی گونم بچکه.
چه طور توقع داشت غصه نخورم!

اگه می فهمید چه حالی دارم، هیچ وقت همچین حرفی رو نمی زد.
با بغض بینیم و بالا کشیدم و گفتم:
_فقط زودتر همه چیزو ردیف کن.
نگاهش به چشمای اشک آلودم افتاد و اخم کرد.

_به قران خری دلربا اگه به خاطر اون مرتیکه ی لاشی یه قطره اشک بریزی! تو هنوز فرصت جبران اشتباهت رو داری…برو خدا رو هم شکر کن که بچه ای این وسط نیست تا قربانی اشتباه تو و سورن بشه.

_آره…بابت این یه مورد باید سجده ی شکر به جا بیارم…چون اگه بچه ای این وسط بود قطعا باید می موندم و می ساختم.
سری تکون داد.

_خب! حالا چه جوری می خوای شرکت اصفهان باز سازی کنی؟ به نظرت می تونی؟

_خب! حالا چه جوری می خوای شرکت اصفهان باز سازی کنی؟ به نظرت می تونی؟
_هرچی نباشه منم یه بزرگمهرمااااا…معلومه که می تونم…فکر همه جاش رو کردم، فقط به یه مقدار پول لازم دارم که اونم سعی می کنم با بابا حرف بزنم و یه جوری حلش کنم.

_من خودمم کمکت می کنم.
تاکید کردم.
_وقتی من رفتم اصفهان، تا مدت ها نباید با هم کوچک ترین ارتباطی داشته باشیم، چون نمی خوام پیدام کنه و دوباره سناریو یک سال پیش تکرار بشه.

_باشه عشق داداش…خودم حواسم هست.

* * * * * *

برای آخرین بار نگاهی به نامه ای که برای سورن نوشته بودم، انداختم و زیره لب، جملات رو نجوا کردم:
” متاسفم که مجبورم اینطور بدون خداحافظی بزارم و برم…دلمم برات خیلی خیلی تنگ میشه اما قصد کردم تا برای همیشه فراموشت کنم، می دونی چرا؟

چون سهم من از داشتن تو چیزی جز خاطره نیست! خاطراتی که به زودی دورشون می ریزم…خاطراتی که حذف شون می کنم…لطفا دنبالم نیا سورن، خواهش می کنم نیا…چون دیگه به وجود مرد لاشی مثل تو نیاز ندارم…من همه جوره پات موندم و بخشیدمت…نه یبار! بلکه بارها و بارها…اما این دفعه دیگه نتونستم با اشتباهاتت کنار بیام، نمی تونم یه زن دیگه رو در کنارت ببینم!
الانم میرم تا تو راحت بتونی به گند کاری هات ادامه بدی، بدون من…فقط یه چیزی رو یادت نره، هرکسی جای من بود خیلی زودتر قید اون همه عشق و علاقه رو می زد و ترکت می کرد ”

حرف های خیلی بیشتری برای گفتن داشتم اما قرار نبود براش یه تومار بنویسم.
غالبا باید با خوندن همین چند سطر، می فهمید چه قدر بدی در حقم کرده.

می فهمید چه قدر به پاش موندم و دم نزدم.
اما الان! درست توی این زمان، دیگه موندن جایز نیست.
آه سوزناکی کشیدم و تایی به برگه زدم.
روی تخت قرارش دادم و بعد از برداشتن چمدونم، از اتاق بیرون زدم.

پله هارو به سختی، با یه چمدون نسبتا بزرگ پایین رفتم و دم درگاه در از حرکت ایستادم.
برای آخرین بار نگاهی به عمارت انداختم.
درست توی همین عمارت سورن با ساحل روی هم ریخت و بهم خیانت کرد.

اما بخشیدمش که ای کاش همچین غلط اضافه ای نمی کردم.
الان هم قراره دوباره توی همین عمارت خیانت دیگه ای صورت بگیره.

قراره یه زن دیگه بعد از رفتنم پاش رو اینجا بزاره و با سورنِ من زندگی کنه.
آخ ببخشید، یادم نبود!
اون از حالا به بعد سورن من نیست.
دیگه ما هیچ نسبتی باهم نداریم و حتی هم رو نمیشناسیم.

من قراره با یه هویت جدید، بدون اون زندگی کنم.
با هویتی به اسم ” غزاله مجد ”
تلخ و دردناک اما باید با این وضعیت کنار بیام و دوباره از نو خودم رو بسازم.

به قول دانیال خیلی خوش به حالمه که بچه ای این وسط نیست تا قربانی بشه.
قربانی حماقت من!
برای آخرین نگاهی به سالن عمارت و تک تک وسایلش انداختم.

بالاخره دل کندم و به سمت تاکسی که بیرون منتظر بود تا من رو به فرودگاه برسونه قدم برداشتم.

بالاخره دل کندم و به سمت تاکسی که بیرون منتظر بود تا من رو به فرودگاه برسونه قدم برداشتم.

خداحافظ عمارتی که یکسال تمام توش زندگی کردم و خاطره ساختم…
خداحافظ تهرانی که توش متولد شدم…
و خداحافظ مردی که بهت دل بستم و قلبم رو باختم…
خداحافظ!

* * * * * *

” دو ســـــال بعــــد ”

طبق عادت، دستم و زیره شالم بردم تا موهام و داخل فرو ببرم اما با لمس حجم اندکی از مو، تازه یادم افتاد که چه بلایی سرشون آوردم!

همین یک هفته پیش پسرونه کوتاهشون کردم.
کوتاه کوتاه…
دل کندن از اون همه مو، حس لذت بخشی داشت اما من به خاطر شکست عشقی یا شپش یا هر چرت و پرت دیگه ای موهام رو نزدم.

می خواستم با هویت و استایل جدیدم هم خوانی داشته باشه.
استایلی که به زور تحملش می کردم و باید باهاش کنار میومدم.

بیخیال موهام شدم و نگاهم و به کاغذهایی که مقابلم قرار داشت دوختم.
بعد از مطالعه کامل، سرم و بالا آوردم و رو به مدیر عامل شرکتم که هم چنان سیخ ایستاده بود و من رو تماشا می کرد، گفتم:

_این شرکتی که قراره باهاش قرارداد ببندیم مطمئنه دیگه؟
سری تکون داد.
_بله خانم مجد.

_باشه…پس خودت کارای قرارداد رو انجام بده.
_من کارای اولیه انجام میدم ولی برای امضا و ثبت نهایی خودتون باید برید تهران!
قلبم ریخت.

دو سال بودش که من از ترس سورن، پام و از اصفهان بیرون نذاشته بودم.
بعد حالا چه طور می تونستم برم تو دل خطر!؟

تند گفتم:
_نه…بگو اونا بیان اینجا.
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد که شرمگین سرم و پایین انداختم.

یه جوری داشتم حرف می زدم که انگار صحبت درمورد مهمونی نه یه قرارداد خیلی مهم و حساس!
ناچارا زمزمه کردم:
_اوکی…من میرم تهران.

_برای آخر این هفته قرارو میزارم.
_باشه…حالا می تونی بری.
سری تکون داد و بعد از جمع کردن اوراق، تند از دفترم بیرون زد.

با بسته شدن در، از روی صندلی چرمیم بلند شدم و به سمت پنجره بزرگ و شیشه ای دفترم قدم برداشتم.
به نمای بیرون خیره شدم که ناخوداگاه تموم حواسم جلب انعکاس تصویر خودم، در شیشه های شفاف و تمیز شد.

یه دختر با ظاهر و تیپی کاملا پسرونه می دیدم که فقط به لطف شالش، مشخص بود که دختره!
نه کوچک ترین آرایشی، نه کوچک ترین زیورآلاتی…هیچی!

چه قدر این منه الان، با منه دو سال پیش فرق داشت.
چه قــــــــدر زیـــــاد…

چه قدر این منه الان، با منه دو سال پیش فرق داشت.
چه قــــــــدر زیـــــاد…

* * * * * *

داشتم با کلید دره آپارتمانم رو باز می کردم که همون لحظه سر و کله ی دختر جوون واحد بقلیم پیدا شد.

نیم نگاهی سمت من انداخت و خیلی ناگهانی پرسید:
_میگم که یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟
دره واحدم رو باز کردم و به طرفش برگشتم.
_نه…بپرس.

_امممم…تو ترنسی؟ *افرادی که جنسیت خودشون رو تغییر میدن*
چشمام چهارتا شد و تند گفتم:
_نه…چرا آخه همچین سوالی می پرسی؟

_ظاهرت و تیپت شبیه پسراس، گفتم شاید ترنسی.
با اخم غریدم:
_نخیر نیستم.

بعد هم با غیظ وارد واحدم شدم و در رو محکم پشت سرم بستم.
به در تکیه زدم و زیر لب تموم جد و آباد سورن رو فوش کش کردم.

خدا لعنتش کنه که من به خاطر اون عوضی مجبور شدم اینجور تغییر شکل و شمایل بدم.
پوفی کشیدم و کلافه هودی و شالم و در آوردم و روی مبل ولو شدم.

چشمام و روی هم گذاشتم و از شدت خستگی کم کم نزدیک بود خوابم ببره که یهو یاده لنزام افتادم و سیخ توی جام نشستم.

دوباره درودی برای سورن فرستادم و به طرف آشپزخونه رفتم.
دستام رو شستم و سپس لنزای طوسی رنگم رو از چشمام در آوردم و داخل جا لنزی گذاشتم.

به خاطر شناخته نشدن چه کارا که باید انجام میدادم!
از لنز گذاشتن بگیر تا کوتاهی مو و تغییر استایل.

کارم که تموم شد، از آشپزخونه بیرون زدم.
داشتم به طرف کاناپه برمی گشتم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد.

گوشیم و از داخل جیب شلوارم بیرون آوردم و تماس تصویری رو که از جانب دانیال بود وصل کردم.
با وصل شدن تماس، خواست چیزی بگه اما همین که نگاهش به موهای کوتاه و مشکی رنگم افتاد، ماتش برد.

از آخرین مکالمه تصویری مون تقریبا دو ماه می گذشت و اون هنوز این قیافه جدید من رو ندیده بود!
مسخ شده چندین بار پلک زد و ناباورانه گفت:
_وایییییی دختر تو چیکار کردی با خودت؟

لبخند زدم و دستی به موهام کشیدم.
_بهم میاد؟
_اصلا باور نمیشه…چه طور دلت اومد قید موهات رو بزنی!؟

_به سختی! ولی خب الان باهاش کنار اومدم…حداقل دیگه برای حموم رفتن ماتمی ندارم.
خندید که دوباره پرسیدم:
_نگفتی! بهم میاد یا نه؟

دستی به ته ریشش کشید و گفت:
_مگه میشه چیزی به آبجی خوشگل من نیاد؟ حتی داف تر از قبل شدی…الان حتی می تونی مخ دخترا رو هم بزنی.
_گمشو…عوضی.
_والا…مگه دروغ میگم؟

_اتفاقا دختر همسایم بهم نظر داره…امروز داشت می پرسید ترنسی یا نه؟
قهقهه بلندی سر داد و میون خنده هاش با تپه تپه گفت:
_وایییییی جر خوردم…می گفتی آره بفرما تو.

منم مثل اون، مستانه زدم زیره خنده.
جوری که در نهایت اشکم در اومد!
روی کاناپه ولو شدم و در حالی که دوربین گوشی رو، زوم روی صورتم گرفته بودم، گفتم:

_خب بگو ببینم چه خبر!
دست از خندیدن کشید و یهو جدی شد.
_خبرا که پیش تو عزیزم…تویی که الان یه شرکت مد عالی و موفق داری!

_نه بابا اون طورام نیست…شرکت من هنوز کوچیک…زمان میبره تا حسابی بالا بیاد.
لب و لوچش رو با حالت با نمکی کج کرد و گفت:
_داری شکسته نفسی می کنی خواهر…همین الانشم تو کلی پیشرفت کردی و یه شرکت عالی داری.

لبخند محوی زدم و دیگه کلامی به زبون نیاوردم.
خیلی دلم می خواست راجب سورن ازش بپرسم اما آخرین بار که حرف سورن رو پیش کشیدم، دانیال بهم تشر زد:
” تا زمانی که بخوای مدام راجب اون حرف بزنی، هیچ وقت نمی تونی فراموشش کنی! اولین نکته مهم در فراموش کردنش، اینه که دیگه بهش فکر نکنی ”

کاش می تونستم به این نکته توجه کنم!
کاش راهی وجود داشت تا فکر سورن تو ذهنم پرورش نیابه!

به خدا هربار که با خودم تنها میشم، محاله ممکنه که بهش فکر نکنم.
مثل خوره افتاده به جونم و دست از سرمم برنمیداره.

سکوتم رو که دید، نفس عمیقی کشید و ریه هاش رو پر از هوای تازه کرد.
_خب من باید برم، فعلا کاری نداری؟
_نه…خدافظ داداش.
_خدافظ.

تماس رو قطع کردم و خسته و کوفته چشمام و روی هم گذاشتم.
خواب! تنها چیزی بود که بهم آرامش میداد.

* * * * * *

ساعت دقیقا راس ۴:۳۰ بعدازظهر بود و من همراه با مدیر عامل شرکتم، داخل تاکسی نشسته بودم.
بعد از گذشت تقریبا دوسال، بالاخره با کلی ترس و لرز پا در شهری گذاشتم که سورن درونش نفس می کشید.

ممکن بود دست سرنوشت کاری کنه تا من رو ببینه، اما آیا می شناخت؟
شک می کرد که من دلربام؟
حتما نه!

جوری من در عرض این دو سال تغییر کرده بودم که حتی اگه بابامم من رو می دید، نمی فهمید دخترشم.
هر چند امیدوار بودم طبق قانون مورفی، دیداری هر چند غیره ممکن صورت نگیره.

با توقف تاکسی، از افکار شومی که فقط به یک نفر منتهی میشد فاصله گرفتم و بعد از حساب کرایه تاکسی پیاده شدم.

مدیر عاملم کنارم ایستاد که پرسیدم:
_این شرکت کجاست؟
با دستش به سمتی اشاره کرد.

_اوناها…شرکت پارس نوین! تازه تاسیس و متعلق به یه مرد پولدار.
نگاهم رو به سمتی که ستوده اشاره می کرد سوق دادم.

_اوناها…شرکت پارس نوین! تازه تاسیس و متعلق به یه مرد پولدار.
نگاهم رو به سمتی که ستوده اشاره می کرد سوق دادم.
به نظر شرکت خوبی میومد!

به طرف شرکت گام برداشتم و ستوده هم دنبالم به راه افتاد.
همین که وارد شرکت شدم چشمم به نمای کاشی کاری شده و پر زرق و برق افتاد.

لعنتی رئیس اینجا چی ساخته!…فقط میلیونی خرج دکوراسیون کرده!
جلوتر رفتم که صدای مکالمه ای توجهم رو جلب کرد.

_خانم رضایی یه تماس با این شریک جدید بگیر ببین کی می رسه!
_یک ساعت پیش تماس گرفتم…گفتن تازه هواپیماشون نشسته و خودشون رو خیلی زود می رسونن.

موشکافانه نگاهم و به سمت صدا چرخوندم که با مردی مواجه شدم که در فاصله ی چند متری ازم قرار داشت و فقط نیم رخش مشخص بود.

خیلی زود اون نیم رخ رو شناختم و ترسیده هینی کشیدم!
اولش فکر کردم دارم اشتباه می کنم اما دقیق تر که نگاه کردم، دیدم نخیر خودشه.

آخه از بین این همه آدم، از بین این همه شرکت.
چرا اشکــــــــــــان؟
چرا من دوباره باید با این بشر مواجه بشم؟
شانس گند تر از مال من هم هست؟؟

قبل از اینکه من رو ببینه، به سرعت از شرکت بیرون زدم و یه گوشه ایستادم که ستوده متعجب پرسید:
_یهو چی شد خانم مجد؟
آمرانه دستور دادم:
_سریع این قرارداد لعنتی رو فسخ کن.

بهت زده نجوا کرد:
_آخه چرا؟
_همین که گفتم…سریع برو و قرارداد رو فسخ کن…من نمی خوام با این شرکت همکاری داشته باشم.

_اما خانم اگه قرارداد رو فسخ کنم باید خسارت بپردازید! شرکت هم الان در وضعیتی نیست که بتونه پولی بپردازه.
کل دنیا روی سرم خراب شد.

فقط همین رو کم داشتم که از بین این همه شرکت و آدم پرم بخوره به اشکان!
واقعا بدبخت تر از من هم وجود داره؟؟

عصبی دستی میون موهام کشیدم و از سره درموندگی گفتم:
_باشه…باشه…فقط وقتی رفتیم داخل یه جوری نقش بازی کن که انگار من لال هستم و نمی تونم حرف بزنم.

دهن باز کرد تا سوالی بپرسه که انگشتم و به معنای سکوت، روی لبام قرار دادم.
_هیس! خواهشا چیزی نپرس، فقط کاری که گفتم رو انجام بده…من پای تک تک اون اوراق رو امضا می کنم ولی تو با رئیس این شرکت پارس نوین حرف بزن و یه جوری رفتار کن که مثلا من لالم.
_اما چرا خانم؟
_عه! گفتم چیزی نپرس دیگه.
_چشم…هرچی شما بخواید…اما کاش دلیلش رو برام توضیح می دادید.
_چون لازم نیست بدونی چیزی نمیگم…لطفا کارا رو زودتر انجام بده تا برگردیم اصفهان.

زیر لب مجدد چشمی گفت و به طرف دره ورودی قدم برداشت.
من هم به دنبالش به راه افتادم.

زیر لب مجدد چشمی گفت و به طرف دره ورودی قدم برداشت.
من هم به دنبالش به راه افتادم.

اینبار در سکوت و البته اعصابی داغون پا در شرکتی گذاشتم که می دونستم متعلق به اشکان!
فردی که اگه متوجه هویت واقعیم می شد، دست از سرم برنمی داشت.

وارد شرکت که شدیم، من یه گوشه ایستادم و ستوده به سمت منشی رفت.
هماهنگی های لازم رو انجام داد و سپس به من اشاره کرد تا دنبالش برم.

مثل یه جوجه اردک که دنبال مادرش می دوه، من هم پشت سره ستوده گام برداشتم.
جوری که بقیه فکر می کردن رئیس ستوده ست نه من!

مقابل دره اتاقی که یقین داشتم متعلق به اشکان ایستاد و در زد.
_لطفا بیاید داخل.

آخ! لعنتی حتی با شنیدن صداش هم تموم وجودم از استرس آکنده شد.

ستوده در رو باز کرد و هر دو داخل رفتیم.
به محض ورودم، نگاهم سمت اشکان کشیده شد که مغرورانه پشت میز ریاستش نشسته بود!

یه امپراطوری قدرتمند برای خودش به هم زده بود.
به احترام ما از جاش بلند شد و به طرف مون اومد.

با ستوده دست داد و سرانجام زل زد به من.
یعنی انقدری ریز بین و دقیق بود که من رو بشناسه؟؟؟

موشکافانه چشماش و تنگ و باریک کرد و یه نگاه به سر تا پام انداخت.
از این طرز نگاه کردنش فقط دو چیز رو می تونستم برداشت کنم.

یک اینکه من رو شناخته و داره با خودش فکر می کنه چه واکنشی نشون بده!
و دو اینکه من رو نشناخته و فقط به عنوان شریکش قصد آنالیز کردنم رو داره!

_ایشون خانم مجد هستن…رئیس بنده و شریک شما.
با پیچیده شدن صدای ستوده در فضا، اشکان لبخندی زد و گفت:
_خوشبختم.

آخیــــــــــش! خداروشکر که من رو نشناخت!
البته بیچاره حقم داشت که نشناسه!
من خیلی خیلی خیلی تغییر کرده بودم.
فقط کوتاه کردن موهام و گذاشتن اون لنزای طوسی رنگ، به اندازه ی کافی چهره ی من رو از این رو به اون رو کرده بود.

برای اینکه حتی نتونه من رو از روی صدا هم شناسایی کنه، در جوابش فقط سری تکون دادم که لبخندش محو شد.
لابد الان با خودش فکر می کنه عجب آدم عن و نچسبی هستم که حتی زورم میاد جوابش رو بدم.

_خب بفرمایید بشینید خانم مجد!
و با دستش به یکی از صندلی ها اشاره کرد.
سری تکون دادم و روی یکی از صندلی ها نشستم.

ستوده هم کناره من جا گرفت و اشکان به طرف صندلی ریاست و چرمیش رفت.
روش نشست و برای اینکه سره حرف رو باز کنه و مثلا یکم با من آشنا بشه، پرسید:
_خب پرواز چه طور بود؟ اذیت که نشدید!
فقط خیره خیره نگاهش کردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.