خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت ۵۴

توجه: زمان پارت گذاری رمان های آنلاین هر هفته روز جمعه میباشد

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

افکارم و به زبون آوردم و با تشر پرسیدم:
_اگه با من کاری نداری پس چرا من رو دزدیدی؟ هاااااان؟ چی ازم می خوای؟

دستی میون موهای خوش حالت و مشکی رنگش کشید و از داخل جیب پیراهنش کاغذی بیرون آورد و مقابلم تکون داد.
_قبل از اینکه این کاغذو ببینم خیلی کارا باهات داشتم اما الان نه دیگه!

دقیق به کاغذ زل زدم.
کاغذ آزمایش سورن بود!
دیگه رسما وا رفتم و تموم بدنم از شدت استرس شروع کردند به لرزیدن.

من می خواستم کسی متوجه مشکل سورن نشه اما حالا…
حالا بدترین و بزرگ ترین دشمن سورن، رازش رو فهمید بود.

مطمئن بودم که اشکان هر طور شده از این موقعیت استفاده می کنه تا نقشه های شومش رو پیش ببره و به سورن ضربه بزنه.

ترس رو از چشمای به خون نشستم خوند و لبخند ژکوندی زد.
_خیلی جالبه! درست روزی که تصمیم گرفتم از تو برای رسیدن به اهدافم استفاده کنم، خدا یه راه بهتر جلوی پام قرار داد.

با درد نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم هر چند غیر ممکن، اما متقاعدش کنم تا این مسئله رو جا نزنه.
_لطفا….
میون کلامم پرید:
_لطفا به کسی چیزی نگم؟

_ببین راه های بهتر و ساده تری برای حل کردن این مشکلات خانوادگیت وجود داره…لطفا با غرور سورن بازی نکن…غرور یه مرد همه چیز اونه.

مستانه خندید.
از خندش مشخص بود، حرفای من براش جوکی بیش نبوده!

در حالی که هم چنان داشت می خندید در رو با پاش بست و به سمت تخت رفت و روش نشست.
اون می خندید و من حرص می خوردم!
دیگه آخر سر تاب نیاوردم و داد زدم:
_بسهههههه…بسهههههه.

دست از خندیدن کشید و خیره نگاهم کرد.
یهو جدی شد و گفت:
_پس تکلیف منی که سورن هزار بار خردم کرده چی میشه؟
از همین می ترسیدم.

دقیقا از این می ترسیدم که دوتا برادر برای انتقام از گذشته ها اینجور، مقابل هم بایستن.
من توی این ماجرا ها نه سورن رو مقصر می دونستم و نه اشکان رو!

مقصر واقعی پدرش بودش که با بی رحمی هاش این بلا رو سره این دو نفر آورده بود.
نالیدم:
_گذشت کن!

نیشخندی زد و از روی تخت بلند شد.
_متاسفم خانم کوچولو…من آدم مهربون و با گذشتی مثل تو نیستم.
به در طرف رفت که به سمتش پا تند کردم و مقابلش ایستادم.

_بزار من برم…این برگه ها رو هم به من بده و لطفا چیزی به کسی نگو.
_تو می تونی بری، دیگه باهات کاری ندارم…ولی این برگه ها پیش من می مونه…خیلی دوست دارم واکنش بابا رو وقتی متوجه میشه فرزند عزیزش عقیم هستش رو ببینم.

_خیلی پست فطرتی…عقیم شدن سورن فقط به خاطر تو…به خاطر اون تصادف.
یه تای ابروش و بالا انداخت و با بدجنسی نجوا کرد:
_واقعا؟ اما من قصدم از اون تصادف عقیم کردنش نبود…می خواستم که بمیره.

با تموم شدن حرفش، دستم بی اراده ی خودم، بالا رفت و روی صورت اشکان نشست.

_خیلی پست فطرتی…عقیم شدن سورن فقط به خاطر تو…به خاطر اون تصادف.
یه تای ابروش و بالا انداخت و با بدجنسی نجوا کرد:
_واقعا؟ اما من قصدم از اون تصادف عقیم کردنش نبود…می خواستم که بمیره.

با تموم شدن حرفش، دستم بی اراده ی خودم، بالا رفت و روی صورت اشکان نشست.
لب هام لرزید:
_خیلی آشغالی…خیلی پستی…آخه لعنتی این همه دشمنی با برادر هم خونت از کجا میاد؟

دستی جای سیلی که توسط من نوش جان کرده بود، کشید و چشمای به خون نشسته و ملتهبش رو بهم دوخت.
لبخند تلخی زد و گفت:
_می دونی چیه؟ حالا که بابام نمی تونی از جانب سورن وارثی داشته باشه مجبوره که دست به دامن من بشه، و من می خوام تورو به عنوان مادره اون وارث انتخاب کنم! نظرت چیه؟

اینبار با خشم و خواست و اراده خودم، دستم و بالا بردم تا سیلی دوم و نثارش کنم اما اینبار مچ دستم و محکم در هوا گرفت و ادامه داد:
_چرا جوش می کنی عزیزم؟ اگه می خوای مادر بشی باید با یکی بخوابی که توانایی اسپرم هاش بالا باشه.

_خفه شو…فقط خفه شو…مشکل سورن به زودی حل میشه…دکترش با اطمینان گفت که مشکلش حل میشه.
_لابد بعد از یکی دو سال درمان! نه؟

با غیظ دستم و از حصار انگشتاش بیرون کشیدم و با صدای تقریبا بلندی گفتم:
_الکی به دلت صابون نزن…تو هیچ جایگاهی در خانواده ی تهرانی نداری…سورن راست می گفت! تو یه عوضی واقعی هستی.

برگه آزمایش و مقابلم تکون داد و با لحن فاتحانه ای پچ زد:
_از لطفت ممنونم زن داداش! اما من از عوضی بودنم لذت می برم و درضمن، حالا دیگه با این کاغذا من حرف اول و توی خانواده تهرانی می زنم.

دره اتاق رو باز کرد و مقابل چشمان ناباور من، ادامه داد:
_می تونی بری، به سلامت…یه اهرم فشار قوی تر از تو پیدا کردم.
_این راهی که داری میری اشتباست.

_من همین راه اشتباه رو انتخاب کردم و دوستش دارم…اگه دلت نمی خواد بری درو دوباره قفل کنم؟
چاره ای جز رفتن نداشتم چون هر چی که می گذشت بیشتر از اون برق چشماش و تحکم صداش می ترسیدم.

اون هیچ جوره راضی نمیشد و من با حرفای مزخرفم نمی تونستم قدم از قدم بردارم.
اما از طرفی هم توان رفتن نداشتم.
نگران سورن بودم.
نگران غرور و آبروش.

شوهره بیچاره ی من حقش نیست که به خاطر یه مشکل، که خودشم نقشی دره ش نداشته نابود بشه.
کلافه نفس عمیقی کشید و اینبار با تشر پرسید:
_پس در رو قفل کنم؟

دستی به چشمای نم دارم کشیدم و با بغض جواب دادم:
_باشه میرم اما اینکارو با سورن نکن…اون هرچی نباشه برادرته.
با تلخی گفت:
_مگه اون هر کاری که انجام میداد یادش میومد که برادری هم داره؟ برو…برو…دیگه نمی خوام ببینمت.

حتی ملامت کردن هم هیچ فایده ای نداشت.
زخم، عمیق و کاری بود.

نیاز به التیام داشت.
اما نه التیامی مثل بدبخت کردن و جا زدن مشکل سورن!

زخم، عمیق و کاری بود.
نیاز به التیام داشت.
اما نه التیامی مثل بدبخت کردن و جا زدن مشکل سورن!

* * * * *

وقتی از اون عمارت مخوف و ترسناک بیرون زدم و خودم رو به خونه رسوندم، ساعت درست راس ده شب بود.

من استرس این رو داشتم که به سورن بابت این تاخیر و دیر اومدن چه جوابی بدم اما وقتی وارد عمارت شدم، دیدم که خبری ازش نیست.

این نبودش باعث شد که اضطرابم بیشتر بشه و خوف تموم وجودم رو فرا بگیره.
وضعیتم جوری شده بود که حتی نمی تونستم گریه کنم!

از صبح تا حالا مدام و پی در پی بهم شوک وارد میشد و من توان مواجه با هیچکدوم شون رو نداشتم.
خسته بودم خسته…
دلم آرامش می خواست.
دلم خواب می خواست.

خوابی که با بیدار شدن و فهمیدن اینکه تموم اتفاقات امروز فقط یه کابوس وحشتناک بوده، همراه باشه!

اما افسوس…
افسوس که زندگی اونطور که می خوایم پیش نمیره و بی رحم تر از این حرفاس.
دستی به چشمای خسته و ملتهبم کشیدم و دست دراز کردم و تلفن خونه رو از روی پایه برداشتم.

شماره سورن رو گرفت و منتظر شدم تا صدای گیرا و مردونش رو بشنوم.
فقط اون می تونست من رو آروم کنه.

دیگه کم کم داشتم نا امید می شدم و قصد کردم تا تماس رو قطع کنم که صدای زنگ موبایلش در فضا پیچید و من تازه متوجه شدم که در حال ورود به سالن عمارته!

بلافاصله با دیدنش، تماس و قطع کردم و با استرس از جام بلند شدم و به طرفش رفتم.
در حالی که او داشت کفشاش رو در می آورد، من کنارش ایستادم و گفتم:
_سلام.

سر بلند کرد و با خوش رویی گفت:
_سلام عزیزم.
از لحن شوخ و شنگولش کاملا مشخص بود که اشکان هنوز دست به کار نشده!

این غفلت اشکان باعث شد نفسی از روی آسودگی بکشم و چراغ امیدی، هر چند کم نور، در دلم روشن بشه.
اون اخم و عبوسیت رو کنار گذاشتم و متقابلا لبخند زدم و پرسیدم:
_چرا انقدر دیری اومدی؟ هیچ می دونی چه قدر نگران شدم!

صاف ایستاد و دقیق نگاهی به سر تا پام انداخت.
سوالم رو با سوال جواب داد:
_تو خودت تا این موقع شب کجا بودی؟

با تلنگر ناگهانیش، تازه نگاهی به مانتو و شلوارم انداختم و بادم خالی شد.
چه بهونه ای باید می آوردم؟
کمی فکر کردم و با من و من گفتم:
_من! امممم…من که خرید بودم.

_تا این موقع شب؟
_اره…بعدشم یه سر به دوستم زدم.
آهانی گفت و بعد وارد سالن شد.
خداروشکر که دروغم رو باور کرد وگرنه نمی دونستم دیگه چه طور باید بپیچونمش!

خسته و کوفته به طرف TV رفت اما قبل از اینکه بتونه روشنش بکنه، اینبار من پرسیدم:
_تو خودت تا این وقت شب کجا بودی؟

خداروشکر که دروغم رو باور کرد وگرنه نمی دونستم دیگه چه طور باید بپیچونمش!
خسته و کوفته به طرف TV رفت اما قبل از اینکه بتونه روشنش بکنه، اینبار من پرسیدم:
_تو خودت تا این وقت شب کجا بودی؟

به دو کلمه بسنده کرد و اینجوری جوابم رو داد:
_کار داشتم.
این یعنی نمی خواد وارد جزئیات بشه و چیزی به من بگه.

با اینکه کنجکاو بودم که بدونم تا این موقع شب چیکار می کرده و چه چیزی باعث شده که انقدر دیر به عمارت بیاد، اما دیگه لام تا کام حرفی نزدم و ترجیح دادم سکوت اختیار کنم.

در حالی که داشت جلوی TV، روی کاناپه لم میداد، طعنه آمیز گفت:
_فکر کنم امشب از شام خبری نباشه!
_زنگ بزن دوتا پیتزا بیارن.

با اخم نگاهم کرد که شونه ای بالا انداختم و ادامه دادم:
_چیه! نکنه تخم مرغ رو ترجیح میدی؟
_معلومه که نه.
_خب پس زنگ بزن.

سری از روی تاسف برام تکون داد و مشغول شماره گرفتن شد.
توی این فاصله که، سورن داشت پیتزا سفارش می داد، من به طرف طبقه بالا رفتم و لباسام و با یه ست خونگی و راحت عوض کردم.

تیشرت و گرمکن سورن رو هم که روی تخت افتاده بود برداشتم و خواستم دوباره به طرف طبقه پایین برم که چیزی توجهم رو جلب کرد.

یه شورت توری سفید رنگ گوشه ی اتاق افتاده بود.
با فکر اینکه اون شورت مال خودمه، به طرفش رفتم اما همین که از روی زمین برداشتمش، فهمیدم که مال من نیست و من تا به حال همچین مدلی نداشتم.
حتی سایزشم، سایز من نبود!

رسما داشتم شاخ در میاوردم.
هر جوری فکر می کردم، تو کتم نمی رفت که این شورت زنونه، اونم توی اتاق من و سورن چیکار می کنه و چه جوری سر از اینجا در آورده.

فکرم به این موضوع پرکشید که شاید سورن زنی رو به اتاق آورد و بهم خیانت کرده، اما هنوز این فکر کامل توسط مغزم پردازش نشده بود که تند و چکشی توسط قلب و وجدانم رد شد.
سورن عاشق منه…
محاله که بهم خیانت کنه…

قطعا افتادن این شورت، توی اتاق مون یه دلیل دیگه ای داره.
مشغول بررسی همه جوانب شدم و با چشم اتاق و گشتم تا سره نخی پیدا کنم که صدای سورن من رو از جا پروند:
_دلربا…دلربا…بیا پایین پیتزا آورد.

داد زدم:
_باشه الان میام.
_اومدی تیشرت و گرمکنمم بیار.
_باشه.

سریع شورت رو یه گوشه قایم کردم به طرف طبقه پایین رفتم.
سورن هم چنان روی کاناپه نشسته بود.
با این تفاوت که دوتا جعبه پیتزا همراه با نوشابه و سس مقابلش بود.

سریع شورت یه گوشه قایم کردم به طرف طبقه پایین رفتم.

سورن هم چنان روی کاناپه نشسته بود.
با این تفاوت که دوتا جعبه پیتزا همراه با نوشابه و سس مقابلش بود.

به طرفش رفتم و لباساش و کنارش پرت کردم و رو به روش نشستم.
جعبه پیتزا باز کردم و همون طور که داشتم یه تیکه ازش بر می داشتم، به فکر فرو رفتم.
ذهنم خیلی مشغول بود.

از یه طرف اشکان…
یه طرف این ماجرای ناگهانی عقیم شدن سورن…
و حالا هم که این شورت!

نمی دونستم باید چیکار کنم.
اخه این همه بدبختی در طول یه روز؟
فقط یه روز!
مگه میشه!؟

_چرا نمی خوری؟
با سوال ناگهانی سورن، سرم و بالا آوردم و نگاهی بهش انداختم.
_دارم می خورم دیگه.
_به نظر میاد فکرت مشغوله.

گازی به پیتزام زدم و سری به معنای نه به طرفین تکون دادم.
با دهن پر گفتم:
_نه…اشتباه…می کنی.
_مطمئن باشم که هیچ مشکلی نداری؟
_اهوم.

ابرویی بالا انداخت و نگاهش و ازم گرفت.
در حالی که مشغول ریختن سس روی پیتزاش بود، پرسید:

_راستی…جواب آزمایشا رو گرفتی؟
به یکباره تموم تنم شروع کرد به لرزیدن، و تکه پیتزا از دستم افتاد.
دیگه بدتر از این نمیشد!
برگه های ازمایش دست اشکان بود و من حالا باید چه جوابی میدادم؟؟

از این واکنش ناگهانی من، ابروهاش بالا پرید و با تعجب لب زد:
_چی شد یهو؟
خم شدم و تکه پیتزا که داخل جعبش افتاده بود برداشتم و گفتم:
_هیچی! از دستم افتاد.

عاقل اندر سفیه نگاهم کرد که ادامه دادم:
_برگه های آزمایش ندادن بهم…گفتن باید دوباره بریم آزمایش بدیم.
_وااااا…برای چی آخه؟

سعی کردم هم چنان خونسرد باقی بمونم و یه طوری رفتار کنم که انگار من هم از این موضوع شاکی ام.

_نمی دونم والا…مثل اینکه آزمایشا درست در نیومده…این همه فقط الکی تا اونجا رفتیم و گرما خوردیم…اگه می دونستم قراره همچین بساطی در بیارن، اصلا پام و توی اون آزمایشگاه خراب شده نمی ذاشتم.
لحنم جوری بود که به نظر می رسید حسابی قانعش کرده!

پس برای تائید حرف من سری تکون داد و گفت:
_تو خودت و ناراحت نکن عزیزم…پس فردا میریم یه جای دیگه! من به خاطر بابام کشوندمت تا اونجا.

چیزی نگفتم و سرم و پایین انداختم و مشغول خوردن پیتزام شدم.
از اینکه اینطور داشتم می پیچوندمش و دروغ تحویلش می دادم، عذاب وجدان داشتم.

عقلم بهم امر می کرد تا حقیقت رو به زبون بیارم و درمورد مشکلش و هم چنین اشکان، همه چیزو بگم.

اما چیکار کنم که زبونم، مطابق با میل عقلم نمی چرخید.
لعنتی به کل بند اومده بود!
البته حقم داشت.

عقلم بهم امر می کرد تا حقیقت رو به زبون بیارم و درمورد مشکلش و هم چنین اشکان، همه چیزو بگم.
اما چیکار کنم که زبونم، مطابق با میل عقلم نمی چرخید.
لعنتی به کل بند اومده بود!
البته حقم داشت.

هیچکس نمی تونه، فیس تو فیس با کسی که دوستش داره قرار بگیره و بگه که عقیم هستی.
باید کلی دوا و درمون کنی تا بچت بشه!

در افکار بی سر و تهم غرق بودم و داشتم به این فکر می کردم که حقیقت رو به زبون بیارم یا نه که صدای طلبکارانش طنین انداخت:

_بعد میگه چیزیم نیست! لابد عمه منه که سه ساعت به یه تیکه پیتزا خیره شده و معلوم نیست به چی فکر می کنه.
با شنیدن صداش، سرم و بالا آوردم و گنگ نگاهش کردم که ادامه داد:
_ها؟ چرا شبیه قورباغه من و نگاه می کنی!؟
با حرص گفتم:
_قورباغه تویی پلشت.

_عه؟ من قورباغم دیگه؟
با لبخند سری تکون دادم که جعبه پیتزا رو از مقابلم برداشت و گفت:
_پس برو همون تخم مرغت رو نوش جان کن.

ریز ریز خندیدم و به سمتش خم شدم تا جعبه از دستش بگیرم که خودش و عقب کشید و ناخونکی به جعبه من زد.
صدای اعتراضم بلند شد:
_عه سوررررررننننننن…اون ماله منه.
_شما تشریف ببر همون تخم مرغت رو بخور.

و بعد بازم یه تیکه دیگه برداشت و تند مشغول خوردن شد.
خواستم از جام بلند بشم و به طرفش خیز بردارم تا جعبه ازش بگیرم اما همین که چشمم به جعبه پیتزا اون افتاد، پشیمون شدم.

با لبخند فاتحانه ای جعبه اون رو به سمت خودم کشیدم و با فکر اینکه حسابی حالش و گرفتم درش و باز کردم.
اما جز خورده نون و بسته سس تموم شده، چیز دیگری توش نبود!

یعنی در عرض این چند دقیقه ای که من به فکر فرو رفته بودم و دنبال یه راه چاره می گشتم، تموم پیتزاش رو نوش جان کرده بود؟
بابا ماشالله به این اشتها…!

بعد از گذشت یکسال و خورده ای هنوزم تو کتم نرفته بود که سورن چه آدم شکمویی.
با حرص دره جعبه بستم و نگاهم و به اون لپای پر شدش که به علت فشار خنده داشتند می ترکیدند، زل زدم.

در حالی که داشت از شدت خنده منفجر می شد، به زور محتویات دهانش و قورت داد و بلند زد زیره خنده!
این خنده هاش، بیشتر من و حرصی کرد و باعث شد به سمتش خیز بردارم و خودم روش بندازم.

روی پاهاش نشستم و سعی کردم جعبه از دستش بگیرم که دست از خندیدن کشید و با اون دست آزادش من و بین بازوش اسیر کرد.

شروع کردم به جفتک پروندن و بین جفتک هام، با تشر غریدم:
_اون جعبه ماله منههههههههه.
_پس تلاش کن ازم بگیریش.
جملش که تموم شد، مظلومانه بهش زل زدم که لبخند خبیثی زد و ادامه داد:
_با اون چشمات نمی تونی کاری از پیش ببری.
اخم کردم.
_عه! واقعا؟
_آره.

پوزخندی زدم و بعد گاز محکمی از بازوش که درست جلوی صورتم قرار داشت، گرفتم.
هر عرض کمتر یک ثانیه صدای عربدش در فضا پیچید و من رو رها کرد.

پوزخندی زدم و بعد گاز محکمی از بازوش که درست جلوی صورتم قرار داشت، گرفتم.
هر عرض کمتر یک ثانیه صدای عربدش در فضا پیچید و من رو رها کرد.

از این موقعیت استفاده کردم و تند جعبه پیتزا برداشتم و به سمت طبقه بالا دویدم.
هنوز کامل به طبقه بالا نرسیده بودم که صدای خشدارش و شنیدم:
_می کشمت دلربا.

* * * * *

کتاب مورد نظرم رو از داخل قفسه برداشتم و شانسی یک صفحه رو باز کردم که نگاهم جلب شعر گوشه صفحه شد.

نوشته بود:
” فقط اونجا که شاملو میگه!
کوره ها سرد شدن…
سبزه ها زرد شدن…
خنده ها درد شدن… ”
با خوندن این شعر زیبا و کوتاه، ناخوداگاه یه حس خوبی بهم دست داد.

واقعا که چه قدر شعر های شاملو دوست داشتنی و پر مفهموم.
لبخند ملیحی زدم و کتاب و به قصد خریدن در دست گرفتم و خواستم به سمت صندوق برم که توی اس ام اس گوشیم، مانعم شد.

گوشیم و از داخل کیفم در آوردم و بعد از باز کردن قفلش، به بخش پیاما رفتم، اما با خوندن پیام خون تو رگام یخ بست.

” می دونم که هنوز اقدام نکردی و چیزی به سورن نگفتی! ۲۴ ساعت بهت وقت میدم دلربا تا به سورن همه چیزو بگی و از این بازی بکشیش کنار وگرنه خودم دست به کار میشم ”

لعنتی…لعنتی.
آخه شماره ی من رو از کجا آورده بود!
کلافه نفسم و بیرون فرستادم و قصد کردم تا با حرص گوشیم و داخل کیفم پرت کنم که مجدد اس ام اس دیگری اومد.

مضطربانه کلمات تایپ شده رو زیره لب زمزمه کردم:
” و یادت باشه که من همیشه حواسم بهت هست…از خوندن کتابت لذت ببر! ”
ترسم دو چندان شد.

با استرس سر بلند کردم و دقیق نگاهی به اطرافم انداختم اما اثری ازش ندیدم.
حتم داشتم که همین دور و وراس و من و زیره نظر گرفته.
اما یه جوری مخفی شده!

کتاب و داخل قفسه قرار دادم و به سمت خروجی کتاب فروشی قدم برداشتم.
دیگه نمی تونستم یه لحظه هم اینجا بمونم.

اون هم با وجود نگاه های اشکان، که مثل سایه در تعقیبم بود و من نمی تونستم پیداش کنم.
از کتاب فروشی بیرون زدم و به طرف ماشینم که اینبار یه جای شلوغ و پر رفت و آمد پارکش کرده بودم، رفتم.

قبل از اینکه سوار ماشینم بشم، باز نگاهی به اطراف انداختم اما اثری ازش ندیدم.
این کار درستی و احتیاطش خیلی عصبیم می کرد.

عوضی می دونست چیکار کنه تا کاملا از دیدم مخفی بمونه!
عصبی سوار ماشینم شدم و استارت زدم و به راه افتادم.

باید زودتر این ماجرا رو تموم می کردم.
با سکوت هیچ چیز درست نمی شد و اشکان مدام به اذیت هاش ادامه می داد.
فقط مونده بودم که چه طور تموم حقیقت رو به سورن بگم!؟

اونم طوری که زیاد عصبی نشه و جا نخوره.
واقعا که توی بد اوضاع و شرایطی گیر کرده بودم.
تا موقع رسیدن به عمارت، فقط با فکر و خیال خودم و خفه کردم.
انقدری که وقتی به عمارت رسیدم، تازه فهمیدم کلی خرید داشتم و به خاطر اشکان از تموم برنامه هام عقب موندم.
تازه می خواستم به دانشگاه برم و یه سر هم به سورن بزنم!

اما به خاطر این اشکان لعنتی، تنها کاری که می تونستم این اواخر انجام بدم، دیوونه کردن خودم، با فکر و خیال بود.
کلافه از ماشین پیاده شدم و به سمت ورودی عمارت رفتم.

خم شدم تا کفشام و در بیارم که گوشیم زنگ خورد.
متعجب گوشیم و از داخل کیفم در آوردم و نگاهی به صفحه نمایشگرش انداختم.
همون شماره ای بود که دو پیام از طرف اشکان ازش دریافت کرده بودم!

اونکه پیغاماش و به من رسونده بود، پس چرا حالا داشت تماس می گرفت؟
با دو دلی تماس و وصل کردم که صداش در فضا پیچید:
_سلام زن داداش.

آخ که چه قدر از این کلمه ” زن داداش ” متنفر بودم.

و این عوضی انگار این موضوع رو می دونست که مدام کلمه ی مورد تنفر من رو به زبون می آورد!
سکوت ناشیانم رو که دید، ادامه داد:
_ببینم زن داداش از کتاب خوندن لذت بردی؟

با فک منقبض شده ای غریدم:
_خفه شو…فقط خفه شو.
_اوه! چه خشن.
عصبی بازدمم رو بیرون فرستادم و با حرص پرسیدم:
_از من چی می خوای؟ چرا دست از سر بر نمیداری؟ چرا همش داری تعقیبم می کنی!

_یکی یکی عزیزم…جواب کدوم سوالت رو اول بدم؟
_کاش اصلا هیچ وقت سر و کلت توی زندگیم پیدا نمی شد.
خندید!
از ته دل هم خندید.

جوری که یه لحظه شک کردم که آیا جوک خنده داری به زبون آوردم!؟
_این آرزوی محالیه زن داداش…به خاطر اینکه زندگی تو به سورن گره خورده و زندگی سورن به من! چه بخوای چه نخوای ما یه جوری به هم مربوطیم.

_از این ارتباط متنفرم.
_سخت نگیر…من اگه به خواسته هام برسم خیلی زود از زندگی تو و شوهر دوست داشتنیت بیرون میرم.

یه تای ابروم بالا پرید و لب هام با نفرت، لرزید:
_لابد خواسته ی تو بدبخت کردن سورن نه؟
_نه.

_پس چرا اون برگه های آزمایش و از من گرفتی…چرا می خوای با مشکلی که خودش هیچ نقشی درش نداشته و تازه تو مقصر هستی آبروشو ببری!؟

_پس چرا اون برگه های آزمایش و از من گرفتی…چرا می خوای با مشکلی که خودش هیچ نقشی درش نداشته و تازه تو مقصر هستی آبروشو ببری!؟

سکوت کرد و جوابی نداد.
دلیل این سکوتم رو متوجه نشدم.
کاش می تونستم بفهمم چی توی اون ذهن پلیدش می گذره!
_سوال من جوابی نداشت؟

حرف و عوض کرد و یهو جدی شد.
_تا آخر امشب فرصت داری که همه چیزو به سورن بگی…وگرنه خودم دست به کار میشم.

سمج تر از این حرفا بودم که بیخیال جواب سوالم بشم، پس مجدد گفتم:
_جوابمو ندادی!
_فکر می کنم قبلا دلیل این کارم و برات توضیح دادم.

_دوباره بگو…دوباره می خوام بشنوم.
آه از نهادش بلند شد و اینبار، لحنش رنگ حسرت و غم به خودش گرفت.
_سورن بارها و بارها با من مثل یه آشغال رفتار کرده…بارها و بارها به من زخم زده…حالا نوبت منه که ازش انتقام بگیرم.
_اما تــ…

میون کلامم پرید و سرزنش آمیز زمزمه کرد:
_تو خودت هم بازیچه ی دستای سورنی.
چشمام گرد شد.
داشت راجب چی حرف می زد؟
یعنی سعی داشت با این مزخرفات رابطه ی بین من و سورن رو شکرآب کنه!؟

متعجب و البته کمی با چاشنی عصبانیت لب زدم:
_یعنی چی! چی داری میگی خودت؟
_انقدر ساده و احمقی که نمی خوای قبول کنی برای سورن حکم یه زیر خواب و داری.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.