خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

پارت آخر رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

نالیدم:
_تو رو خدا ولش کن…خواهش می کنم!
پوزخند زد.
_اون همه غرورت یهو کجا رفت؟
درمونده لب گزیدم که ادامه داد:
_یعنی این عوضی انقدر برات ارزش داره که حاضری از غرورت بگذری و به من التماس کنی؟

جوابی ندادم که محکم چونم رو بین انگشتاش گرفت.
داد زد:
_آره؟
_آره! خیلی برام ارزش داره…مهم ترین فرد زندگیمه! حاضرم بمیرم ولی توی این وضعیت نبینمش.
خون جلوی چشماش و گرفت.
عصبی به عقب هلم داد که نتونستم تعادلم و حفظ کنم و روی زمین افتادم.

غرید:
_این ارزشمند ترین فرد زندگیت رو، همین امشب ازت میگیرم.
این رو گفت و سپس اسلحه کمریش رو، در آورد.

سمت اشکان نشونه گرفت که جیغ زدم.
ملتمسانه گفتم:
_هر کاری بگی انجام میدم…هر کاری! فقط اشکان و ولکن.
_تنها کاری که آرومم می کنه و می خوام، کشتن این حروم زادس.

دانیال گفت:
_خیرت نکن سورن! اون اسلحه رو بذار کنار.

سورن کوچک ترین توجهی به نصیحت نه چندان اغواکننده ی دانیال نکرد و خواست با نفرت ماشه رو بکشه که همون لحظه چند مرد با لباس مخصوص یگان پلیس داخل ریختن.

ورود شون به قدری حساب شده و غیر منتظره بود که تک تک بادیگارد ها جا خوردن
و نتونستن واکنشی از خودشون نشون بدن!

حتی سورن هم ماتش برده بود.

یکی از پلیسا، مقابل سورن ایستاد و داد زد:
_اسلحت رو بنداز!

سورن حرکتی نکرد و پلیس ارتعاش صداش و بالا برد:
_تموم زیر دستات دستگیر شدن پس حماقت رو کنار بذار و تسلیم شو!

سورن درمونده یه نگاه به من و یه نگاه به اشکان انداخت.
و در نهایت تسلیم شد…

* * * * * * *
مغموم به بدن نیمه جون اشکان خیره شدم و قطرات اشک از چشمام بارید.

داشتم بی صدا گریه می کردم که لای چشماش و باز کرد و گفت:
_هنوز نمردم که اینجور آبغوره گرفتی!

نالیدم:
_دوست ندارم تو این حال و روز ببینمت.
دستم و میون انگشتای پر مهرش گرفت و لبخند مهربونی زد.

_من حالم خوبه…نگران نباش!
جملش کمی اغراق آمیز بود.
سر شکستس!
صورت کبودش!
دنده های مو برداشتش!
همه و همه…
نمی تونست نشونه ای از خوب بودن باشه.

تا خواستم چیزی بگم در اتاق باز شد و دانیال سراسیمه داخل اومد.
_خبر دارم براتون چه خبری!
متعجب پرسیدم:
_چی شده؟

جلو اومد و روی صندلی دیگری، کنار تخت اشکان نشست.

به جای اینکه جواب سوال من رو بده، چشمکی به اشکان زد و گفت:
_خیلی داغون به نظر میای!
_خوبم! یعنی خوب میشم.
_خبری که دارم حسابی سر حالت میاره.

اینبار به جای من، اشکان پرسید:
_جریان چیه؟
_برای سورن پنج سال حبس بریدن! اونم تازه با پارتی بازی های سهراب! وگرنه خیلی بیشتر براش آب می خورد.

حرفش مثل پتک توی سرم کوبیده شد!

انتظار داشتم سهراب هر طوری شده سورن رو از بند قانون نجات بده.
ولی حرفای دانیال، داشت چیزی عکس تصورم رو ثابت می کرد.

ادامه داد:
_دیگه از شر سورن خلاص شدید! حالا حالاها باید تو زندان بمونه.
ناباورانه لب زدم:
_شوخی می کنی؟
اخم کرد.
_به نظرت لحن من به شوخی می خوره دیوونه؟ بدو بدو خودم و به اینجا رسوندم تا این خبر رو بهتون بدم.
_وای…خدایا شکرت.
_شانس آوردید که قاضی پرونده یه آدم درستکار بود و خام رشوه های سهراب نشد! وگرنه الان سورن راست راست داشت بیرون می چرخید.

_اره…واقعا خدا خیلی رحم کرد.
_حالا باید از این فرصت به دست اومده استفاده کنید و از ایران برید.
و رو به اشکان ادامه داد:
_یکم که حالت بهتر شد، باید با دلربا بری.
_قصد دارم همین کارو انجام بدم.

نفسی تازه کرد و ادامه داد:
_اگه این اتفاق پیش نمیومد، من و دلربا الان اونور آب بودیم.
_حالا چیشد که تو مخصمه ی سورن افتادی؟
_غافلگیر شدم.

یه تای ابروی دانیال بالا پرید و من متعجب پرسیدم:
_غافلگیر!؟
_اره…اولش سهراب باهام تماس گرفت و یه لوکشین برام فرستاد…گفت کار واجبی داره! ولی وقتی رفتم به اون لوکشین با سورن مواجه شدم.
_یعنی سهراب هم با سورن هم دست بوده؟

_نه! از حرفای سورن فهمیدم حتی سهراب رو هم فریب داده بوده.
_آها.

دانیال سری تکون داد و از روی صندلی بلند شد.
_خب حالا که همه چیز حل شده، شما دوتا یه شیرینی حسابی به من بدهکارید.
اشکان لبخندی زد و گفت:
_دعا کن از روی این تخت بلند بشم، اونم به چشم!
_ایشالله که بلند میشی…خب من دیگه تنهاتون میذارم.

این رو گفت و از اتاق بیرون رفت.

با خروجش نگاهم و به اشکان دوختم و خم شدم و پشیونیش رو بوسیدم.

_زود خوب شو!
_ببخشید دلربا…خیلی ترسوندمت!
_وقتی از روی تخت بلند بشی باید جبران کنی جناب…جریمه سنگینی گردنت.
_قول میدم این جریمه بپردازم! اون هم به بهترین شکل ممکن.

* * * * * * *
” سه ماه بعد ”

” از تمام جهان همین مرا بس است که
تو باشی و من
هوایی که در آن عطر نفس هایت جاریست
صدایت که حوالی گوشم پرسه میزند
و بویی که تنها از آغوش تو استشمام میشود! ”

تموم بازدید کننده های نمایشگاه، دور تابلویی که اشکان با خط زیبا این شعر رو نوشته بود جمع شده بودن و با تحسین نگاهش می کردن.

اغلب بازدید کننده ها، آمریکایی بودن و حتی نمی تونستن متن رو بخونن.
ولی تابلو به قدری زیبا نوشته شده بود!
که هر چشمی رو مجذوب می کرد.

مخصوصا چشمای منی که می دونستم مخاطب این نوشته هستم.

خواستم جمعیت رو کنار بزنم و جلوتر برم که شخصی بازوم رو چسبید.
به طرف اون فرد برگشتم که با اشکان مواجه شدم.

لبخند دندون نمایی تحویلم داد و گفت:
_اگه این بازدید کننده ها تابلویی که ازت کشیدم رو ببین چه غوغایی بر پا می کنن!

لبخند دندون نمایی تحویلم داد و گفت:
_اگه این بازدید کننده ها تابلویی که ازت کشیدم رو ببین چه غوغایی بر پا می کنن!
دلم غنج رفت.

می دونستم حتما شاهکار زیبایی از من کشیده.

ازم فاصله گرفت و به سمت تابلوی بزرگی که یه گوشه از سالن قرار داشت و پارچه ای سفید روش بود، قدم برداشت.
کنار تابلو ایستاد و رو به جمعیت گفت:
_عزیزان…میشه یه لحظه وقت تون رو بگیرم؟

همه با شنیدن صدای اشکان به سمتش برگشتن و نگاه شون رنگ تحسین گرفت.
بعد از گذشت سه ماه همه دیگه اون رو به خوبی می شناختن.
می دونستن رئیس نمایشگاس!
و یه هنرمند واقعی…

وقتی نگاه همه روی اشکان نشست، اون پارچه به یکباره از روی تابلو کشید و تصویر من در حالی که موهای بلندم در هوا در حال رقص بود، نمایان شد.

لباس بلند و زیبایی، درست مثل پیراهن اصیل زاده های قدیم، درست مثل یک شاهدخت به تن داشتم و همین شکوه نقاشی رو چند برابر می کرد.

همه با دیدن تابلو شروع کردن به بحث کردن و دست زدن!
معلوم بود خیلی خوششون اومده.

اشکان لبخندی زد و وقتی جمعیت آروم گرفت، با صدای بلندی گفت:
_این نقاشی، تصویر تنها دلیل زندگی منه! تنها فرد مهمی که دارم! کسی که وقتی دیدمش، تموم وجودم از خشم لبریز بود! ولی عشق اون منو از برزخ نفرت و انتقام، از برزخ تنهایی و افسردگی نجات داد و دوباره به راه هنر هدایت کرد…ازش ممنونم و خوشحالم…از صمیم قلب خوشحالم که دارمش.

و بعد با دست به من اشاره کرد.

_ممنونم…ممنونم که هستی دلربای من! شهدخت زیبای من!

” تو سیاست عاشقی بلد بودی
سیاست‌ آغوش،
غم‌ که بر چهره ام می نشست
تو بودی و چهار وجب آغوشت
و دست هایی که تن نحیفم را
می پوشاند،
لبانی که حیات‌ می بخشید
و منی که بی قرار تر‌ از همیشه
به کشف‌ لایه های عمیق نفس های تو
می رسیدم
تو سیاستمدار سرزمین‌ عشق بودی ”

پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.