خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۴۰

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

بوق دوم نخورده بود که جواب داد :

کجارسیدین الای؟

با همان صدای گرفته صدایش زدم :

_مهراب؟

مکثی کرد و نگران پرسید :

_ چی شده؟

_ بیا اینجا

_ چی شده میگم؟نکنه تصادف کردین؟ حالت خوبه؟

آرام زمزمه کردم :

_ امیروالا رو گرفتن

_کی؟!

_ آرتا با پلیس اومده بود

مکث کرد
بی طاقت صدایش زدم :

_ مهراب؟

صدای غرغر عصبی اش از پشت تلفن آمد :

_ این خراب شده چرا دور برگردون نداره؟

_ چی شده بابا؟

صدای چاوش ضعیف بود
مهراب بی توجه به او گفت :

_ الای آروم باش من خودم میرم دنبال کاراش

_ منم میام

_ کدوم کلانتری رفتن؟ نگفتن؟

_ نه … مهراب منم میام … اگر نمیای دنبالم خودم ماشین بگیرم

صدایم محکم است اما او کوتاه نمی آید :

_ تا یکی دوساعت دیگه میام پیشت … خودم میرم ببینم چی شده

سکوتم را که دید ادامه داد :

_ شنیدی چی گفتم؟

بدون اینکه جوابش را بدهم تماس را قطع کردم و روی زمین نشستم

با خودم فکر کردم و سعی کردم به یاد بیاورم

درس هایی که ماه ها خواندم و دوره کردم

ماشین و خانه به اسم من است ، احتمالا حسابش را مسدود کردند و مطب را می فروختند

برایم اهمیت نداشت!
امیروالا بر می گشت ، بقیه اش مهم نبود

اصلا ما به از صفر شروع کردن عادت داشتیم!

سعی کردم خودم را نبازم

در خانه را باز کردم و خم شدم تا وسیله ها را داخل بیاورم که صدای زن همسایه در گوشم پیچید :

_ چیزی شده الای جون؟ میترا سرصدا شنیده بود میگفت پلیس اومده

بی حوصله سر تکان دادم و وسیله هارا داخل گذاشتم :

_ چیز مهمی نبود خانم مرادی … حل میشه

بدون اینکه منتظر جمله ی بعدی اش بمانم “بااجازه” آرامی زمزمه کردم و در را بستم

وسیله ها را جابه جا کردم ، لباس های روی مبل را جمع کردم و بعد خانه را جارو کشیدم

هرکاری کردم تا فکرم از اتفاقی که افتاده دور شود اما نمی شد

بالاخره چهل دقیقه بعد شکست خورده روی مبل نشستم ، زانوهایم را در آغوش کشیدم و بلند زار زدم

صدای گریه هایم میان صدای جارو برقی گم شد و این خوب بود!

زیرلب زمزمه کردم :

_ امروز هرچی میخوای گریه کن ، هرچی میخوای زار بزن و ناراحت باش اما مهراب که اومد دیگه حق نداری ضعیف باشی … از فردا باید کنار امیروالا باشی نه اینکه یک گوشه ی خونه بشینی و اشک بریزی

یکی دوساعتی که مهراب قولش را داده بود گذشت و نیامد

تمام مدت روی همان مبل نشسته بودم
تمام مدت اشک ریختم
تمام مدت صدای جارو در گوشم بود
تمام مدت به راهکارهایی فکر کردم که هیچ کدامش درست در نمی آمد

به مبالغ بدهی ها ، به قیمت خانه و ماشین و مطب

و بیشتر از همه به امیروالا که امشب را چطور سپری می کند

و به شب های بعد!

با شنیدن صدای زنگ از جا پریدم و در را باز کردم

مهراب خسته بالا آمد
پشت سرش چاوش بود

_ چی شد؟

مهراب سرتکان داد :

_ چه خبرته الای؟ بریم تو … نگران نباش

کنار رفتم و اجازه دادم وارد شوند

_ چی شد مهراب؟ امیروالا کجاست؟

آرام زمزمه کرد :

_ فعلا اونجا میمونه

موهایم را چنگ زدم و گوشه ی مبل نشستم
چاوش سمت جارو برقی رفت :

_ این چرا روشنه؟!

دستی به بنده اش زد و ادامه داد :

_ چرا روشنش گذاشتی الای؟ داغ کرده الانه که آتیش بگیره

بی توجه به او رو به مهراب پرسیدم :

_ شب و کجا میمونه؟

چاوش جاروبرقی را کنار دیوار کشاند :

_ به نظرت کجا میمونه؟!

مهراب اخم کرد :

_ برو یک لیوان آب بیار براش

کلافه سر تکان دادم
نیاز به آب نداشتم! حالم هم نباید بد می شد

الان وقت گریه و زاری نبود
باید فکر می کردم…

_ آب نمی خوام مهراب … مبلغ دقیق چک چه قدره؟ خونه ، ماشین ، نصف مطب … مگه اون چک لعنتی چی بوده که مبلغش ازینام بالاتره؟!

مهراب خونسرد روی مبل نشست :

_ مبلغ چک اونقدر نیست که نشه پرداخت کرد اما مشکل اینجاست بعدشم کم کم میرسه … وامی که از بانک گرفته بخاطر مطب ، سفته ها ، قرض های دیگه … اصلا نمیفهمم اینا از کجا اومد … چرا باید چک با اون مبلغ زیاد رو بکشه آخه؟

چاوش میان جمله اش پرید :

_ چون نصفش رو قرار بوده هوتن بده

جمله اش را ادامه دادم :

_ تازه پولم که قرار بوده روز قبلش بیاد تو حسابش … چرا نباید چک بکشه؟ هوتن و امیر زیاد از این کارها می کردن … خیلی وقت ها هوتن چک می داد … هیچ وقتم مشکلی پیش نمیومد

چاوش پوزخند زد :

_ چه زود رفیق شدن!

_ رفیق نشدن! نمی دونم چطور بگم اما به هم اعتماد کردن … فقط تو کار!

مهراب در سکوت سر تکان داد
آرام پرسیدم :

_ حالا چی میشه؟

مردانه خندید :

_ تو قراره وکیل شی از ما میپرسی؟

چاوش زودتر از من جواب داد :

_ با ده پاس میکنه بابا … فکر می کنی درس میخونه؟

بی حال زمزمه کردم :

_ حوصله ندارم چاوش

_ صبح میرم دنبال کاراش

به مهراب خیره شدم :

_ منم میام

اخم کرد :

_ کلاسات؟

به دروغ جواب دادم :

_ فردا ندارم

سر تکان داد :

_ گفته تورو درگیر نکنم اما میدونم لجباز تر از این حرفایی

حرفی نزدم
نگاهم خیره ی زمین بود
احتیاج به فکر کردن داشتم
کاش می توانستم چند ساعت زمان را متوقف کنم

خواب به چشمم نیامد
فکر نکردم ، مغزم خالی بود
شبیه به کاغذی سفید بدون هیچ خط خوردگی اما بازهم خوابم نبرد

ساعت موبایلم که زنگ زد چشمانم از بی خوابی می سوخت
زنگ ساعت را بستم و از جا بلند شدم

مانتو شلوار ساده ای پوشیدم و مقنعه را بدون توجه به چروکیدگی اش سر کردم

مهراب هم انگار مثل من بی خواب شده بود که با دیدنم از روی کاناپه بلند شد

مهمان نوازی را هم فراموش کرده بودم
چاوش روی زمین خوابیده بود و پتوی مسافرتی رویش انداخته اما مهراب نه

با دیدنم راست نشست :

_ کجا؟ هنوز زوده

_ میرم دانشگاه

ابروی راستش را بالا انداخت :

_ باشه عزیزم … اینطوری بهتره

توضیح ندادم که برای شرکت در کلاس هایم نمی روم
سر تکان دادم و بدون حرف دیگری از در خارج شدم

وارد دانشگاه که شدم سمت دانشکده رفتم و شماره ی سارینا را گرفتم

آرام جواب داد :

_ الای استاد اومده زنگ میزنم بعدا

سریع جواب دادم :

_ قطع نکن

پچ پچ کرد :

_ چی شده؟

_ آرتا سر کلاسه؟

صدایی از آن سمت خط نیامد
بی طاقت دوباره پرسیدم :

_ میشنوی ساری؟ هست یا نه؟

_ آرتا کیه؟

_ آرتا مستوفی … همون پسره که …

سرم را که بالا آوردم چشمم به او افتاد
همراه پسردیگری سمت دانشکده می آمد

بدون اینکه جمله ام را ادامه دهم تماس را قطع کردم و موبایل را در جیب کیفم انداختم

همانطور که با قدم های محکم و بلند به طرفش می رفتم زیرچشمی اطراف را نگاه کردم

زیاد هم خلوت نبود…

با چندقدم بلند از کنارش رد شدم و روبرویش ایستادم

تیشرت سفید رنگی که به تن داشت با رنگ کتانی هایش ست شده بود

سعی کرد متعجب به نظر برسد اما موفق نبود :

_ الای … اینجایی! راستش فکر نمی کردم امروز ببینمت

با نفرت نگاهش کردم :

_ کجا باید می بودم؟!

_ زندان! در انتظار ملاقات با شوهرت!

سعی کردم آرام باشم
نگاه کنجکاو دانشجوهایی که از کنارمان میگذشتند را احساس می کردم

حوصله ی مشکلات دانشگاه را نداشتم

_ چی از جونمون میخوای؟

لبخند زد :

_ پولمو!

_ نصف پول اون چک و باید بابات میداده! کل پول رو هم که گرفتی! چی میخوای دیگه؟

پسر کنارش کنجکاو نگاهمان کرد :

_ چی میگن آرتا؟

آرتا خیره در چشم هایم خونسرد جواب داد :

_ مهم نیست! بریم

قبل ازینکه حرکت کنند یک قدم جلوتر آمدم :

_ باید باهم حرف بزنیم

نگاهی به دوستش انداختم و ادامه دادم :

_ تنها!

بی اهمیت از کنارم گذشت :

_وقتی میخواستم حرف بزنم باید میومدی نه الان

دور که شدند دستم را به لبه نیمکت چوبی کنار درخت بید گرفتم و سرم را بالا بردم

آسمان ابری بود و صدای غارغار کلاغ در گوشم می پیچید

موبایلم را از جیب کیفم بیرون آوردم و شماره ی مهراب را گرفتم

جواب نداد

سمت دانشکده راه افتادم و دوباره شماره گرفتم
صدایش در گوشم پیچید :

_ بله الای جان؟ رسیدی؟

از کنار جمع دختر پسرهایی که کنار کتابخانه ایستاده بودند گذشتم :

_ مهراب چی شد؟ چی میگن؟

_ میگن باید تا دادگاه صبر کنید … یکم خلوت بشه میپرسم ببینم میشه با سند فعلا آزادبشه یا نه

از پله ها بالا رفتم و ناامید لب زدم :

_ نمیشه

_ تو از کجا میدونی؟

کلافه توضیح دادم :

_ دارم حقوق میخونم مهراب! تا اونجایی که میدونم باید منتظر بمونیم ببینیم قاضی اجازه میده یا نه … ارزش سندم باید از مبلغ چک بیشتر باشه … یا حتی دو برابر

انگار او هم از پله ها بالا می رفت که مثل من به نفس نفس زدن افتاد :

_ باشه … من بازم میپرسم تو برو سر کلاست

روبروی دفتر اساتید ایستادم :

_ واقعا فکر کردی با این ذهن آشفته میرم سر کلاس؟!

_ پس کجا رفتی؟

از در باز اتاق نگاهی به استاد حشمتی که با استاد دیگری صحبت می کرد انداختم :

_ کار داشتم … مهراب؟

_ جان؟ الای من باید برم یکم خلوت تر شد

غمگین زمزمه کردم :

_ حالش خوبه؟ تو دیدیش؟

مکث کوتاهی کرد
صدایش مهربان بود

_ آره که خوبه … شکنجه اش که نمیدن الای … میای میبینیش خودت

بغض کرده آرام گفتم :

_ بهش بگو یک کار مهم داشتم خب؟ بگو میام حتما … بگو از اونجا میارمش بیرون

_ گریه میکنی؟

بینی ام را بالا کشیدم :

_ نه … من باید برم مهراب

نگاهی به حشمتی که از پشت میز بلند شد انداختم و ادامه دادم :

_ فعلا

تماس راقطع کردم ، تقه ای به در زدم و وارد شدم :

_ خسته نباشید

می دانستم مرد کنارش هم استاد بود اما تا به حال درسی با او نداشتم

از استاد حشمتی بسیار جوان تر بود :

_ میان ترم حذفی هیچ ارفاقی نداره خانم… اگر هم سوالی درباره امتحان پایان ترم باشه سر کلاس جواب داده میشه

آرام سر تکان دادم :

_ من کلاسی ندارم باهاتون

نگاهی به استاد حشمتی که قصد بیرون رفتن داشت انداختم :

_ میتونم چندتا سوال بپرسم؟

مرد کنارش سر تکان داد :

_ با اجازتون استاد

حشمتی دست دراز شده اش را گرفت و مودبانه سر تکان داد

تنها که شدیم دوباره روی صندلی اش نشست :

_ بفرمایید خانم … من تا ده دقیقه ی دیگه باید سرکلاس باشم … اگر سوال درسی دارید سر کلاس جواب میدم

لبم را با زبان خیس کردم و سر تکان دادم :

_ نه استاد … یعنی … نمیدونم چطور بگم

در سکوت منتظر نگاهم کرد
بعد از مکث کوتاهی آرام توضیح دادم :

_ همسرم یک چک با مبلغ بالا داده ، برگشت خورده

بدون تعجب سر تکان داد :

_ ادامه بده

حال حرف زدن برایم آسان تر بود
مقابلش روی صندلی نشستم
با دقت به حرف هایم گوش داد و بعد دست هایش را درهم قلاب کرد

_ مجازات چک برگشتی برای مبلغ پایین تر از ده میلیون ریال شش ماه حبس و اگر مبلغ بالاتر به همون نسبت بیشتر میشه

به زمین خیره شدم
مبلغ بیشتر بود
خیلی بیشتر!

ادامه داد :

_ در صورتی که مالی جهت تادیه دین معرفی کنید چنانچه به فروش برسه و کفاف بدهی شما رو بده جلب صادر نمیشه

دهان باز کردم تا سوال دیگری بپرسم که با شنیدن صدای آرتا بهت زده سکوت کردم :

_ خسته نباشید استاد حشمتی … از آموزش پرسیدم گفتن استاد منصوری اینجا هستن

حشمتی نگاهی به آرتا انداخت :

_ چند دقیقه پیش رفتن

نگاهی به من انداخت و ادامه داد :

_ اگر چک شما حقوقی بود …

بقیه جمله اش را تشخیص ندادم
حواسم به آرتا بود که با دیدن نیمرخم از جلوی در کنار نرفته بود

حشمتی با دیدنش صحبتش را قطع کرد :

_ کار دیگه ای هم دارید؟

آرتا پرتمسخر لبخند زد
احتمالا به جملاتی که حشمتی درباره چک و مجازاتش به من می گفت

_ بله استاد … یک سوال کوچیک داشتم

_ بیرون منتظر بمونید! کار خانم که تموم شد جواب میدم

آرتا خندید :

_ امتحان دارم استاد

با کنایه ادامه داد :

_ اینطور که معلومه کار خانم زیاد طول میکشه .. اگر لطف کنید چنددقیقه جواب من رو بدید ممنون میشم

حشمتی بعد از مکث کوتاهی با اخم سر تکان داد :

_ بفرمایید

نگاه آرتا روی من بود :

_ از یک نفر سفته دارم استاد … اما نمی دونم چطور اقدام کنم!

آب دهنم را فرو دادم
می دانست
خوب هم می دانست

حشمتی مردانه خندید :

_ من حافظه خوبی ندارم اما امیدوارم ترم پیش رو با من کلاس نداشته باشید … انتظار سوالات تخصصی تری داشتم!

آرتا پا به پایش خندید اما من خنده ام نمی آمد

کاش سنم کمتر بود
مثلا ده دوازده ساله بودم
آن زمان بدون ترس میان خنده هایشام بلند زار می زدم

_ اول باید به اداره واخواست دادگستری مراجعه کنید و بعد از واخواست سفته و گرفتن یک برگ واخواست برای شما برای مطالبه وجه اقدام کنید … یک نسخه پیش دادگاه میمونه و یک برگ دیگه به صادرکننده ابلاغ می شه

_ تو زندانه استاد! فعلا بخاطر چک اما قراره سفته هام بهش اضافه بشه

از شدت نفرت دست هایم مشت شد و ناخن انگشت اشاره ام در گوشت دستم فرو رفت

سرم را بالا گرفتم و با نفرت خیره اش شدم

از میان دندان های بهم فشرده ام آرام زمزمه کردم :

_ تو دیگه چه لاشخوری هستی آرتا مستوفی؟!

استاد حشمتی بهت زده سکوت کرد :

_ اتفاقی افتاده؟!

بدون اینکه جوابش را بدهم از جا بلند شدم و روی سینه ی ارتا کوبیدم :

_ کثافت … حروخور تو باید تو زندان باشی نه امیر

مچ دستانم را گرفت و عقب هلم داد :

_ دادگاه تصمیم میگیره!

صدای فریادم در اتاق و راهرو پیچید :

_ گند بزنن به اون دادگاه و قاضی که قراره پشت دزدی مثل تو باشه

حشمتی متعجب ایستاد :

_ بچه ها چه خبرتونه؟! تو دانشگاه هستین … آروم

انگشت اشاره ام را سمت آرتا گرفتم :

_ امیر همین روزا میاد بیرون اما تو تقاصشو میدی آشغال

آرتا لبخند زد
از آن لبخند های مطمئن و خونسرد خاص خودش

_ راست میگی! امیروالا سزاوار میتونه از اون تو خیلی راحت بیاد بیرون … هرچی باشه سزاواره نه؟! برای حاج سپهبد سزاوار که این مبلغ ها پولی نیست .. درست نمی گم؟

می دانست!
آرتای لعنتی خیلی چیزها میدانست

چیزهایی که شاید فهمیدنش برای یک غریبه سخت نبود اما دانستنش توسط آرتا عجیب بود …

مردی روبه روی در ایستاد :

_ مشکلی پیش اومده استاد؟

بی توجه به آن ها سمت در رفتم ، لحظه اخر ثانیه ای مکث کردم و سمت حشمتی برگشتم :

_ ممنون استاد

آرام پلک هایش را روی هم گذاشت :

_ موفق باشید

خسته از دانشگاه خارج شدم
باد سردی وزید
زمین خیس بود اما انگار زمانی که در اتاق استاد حشمتی بودم باران تمام شده بود

با سر پایین افتاده سمت ایستگاه اتوبوس رفتم

شلوغ بود
آنقدر شلوغ که جایی برای نشستن نبود
کنار درختی ایستادم

اتوبوس سبزرنگ تندرویی توقف کرد
نیمی از جمعیت بلند شدند

بی توجه به جاهای خالی شده خیره ی خیابان شدم

امیروالا گفته بود نزدیک عمارت حاج بابا نشوم
گفته بود خانه را نفروشم چون آنجا خانه ی من است! خانه ی عشقمان!
گفته بود ماشین را نفروشم
گفته بود همراهش به کلانتری نروم
گفته بود…

آرام زمزمه کردم :

_ پس من چیکار کنم امیر؟

نگفته بود چه کار کنم!
تنها با تمام جملاتش منع کرده بود

اتوبوس دیگری آمد
اینبار زرد رنگ

توقف کوتاهی کرد و بعد دوباره به راه افتاد

خیره ی آسفالت خیابان بودم که ماشینی با سرعت از نزدیکم عبور کرد
با گذشتنش از روی چاله های پر آب شده ، گل روی مانتوام ریخت

بهت زده سرم را بالا گرفتم
لحظه ی آخر توانستم اتومبیل ارتا را تشخیص دهم

حتی حوصله ی اینکه بد و بیراه بگویم هم نداشتم

قبل ازینکه دوباره ی خیره ی اسفالت شوم کسی صدایم زد

سرم را بالا آوردم و به علیرضا نگاه کردم
دوباره صدایم زد

نگاهی به ماشین پشت سرش که دستش را روی بوق گذاشته بود انداختم و در جلو را باز کردم

به محض نشستنم پایش را روی گاز فشرد و بخاری را روشن کرد :

_ خیس شدی

آرام سلام کردم
مهربان خندید :

_ علیک سلام … چرا گوشیتو جواب نمیدی؟

حتی نمی دانستم کجاست!
بی حوصله شانه بالا انداختم :

_ نشنیدم … کی به شما خبر داد؟

_ چاوش … چند روز دیگه دادگاه داره

سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم
زیرچشمی نگاهم کرد :

_ اگر بتونیم ثابت کنیم پولی که از…

میان جمله اش پریدم :

_ ما هیچی رو نمی تونیم ثابت کنیم

_ انقدر منفی بهش نگاه نکن … شاید بشه

عصبی نگاهش کردم :

_ نمیشه … مگه بچه گول می زنید؟! قرار نیست معجزه بشه! باید پول رو جور کنیم

_ پس جورش کن!

گنگ نگاهش می‌کنم :

_ خونه و ماشین رو زد به نام من اما من اگر بدونم کافیه …

جمله ام را قطع کرد :

_ نیست! کافی نیست! فوقش چک و نصف سفته ها رو درست کنیم … بدهی بانک و بقیه سفته ها چی؟ مطمئن باش تو این مدت هزار جور خرج و مخارج کوچیکم تو مطب درست میشه که نصفش رو باید امیروالا پرداخت کنه

صدایم بالا رفت :

_ چیکار کنم؟!

_ به حاجی بگو…

بهت زده سکوت کردم
علیرضایی که اکثر مواقع با امیروالا هم نظر بود چنین پیشنهادی می داد؟!

_ اصلا به غرور امیروالا فکر کردی؟

عصبی روی فرمان کوبید :

_ گوربابای غرور امیر … تو زندان بین یک مشت قاتل و ادمکش نبوده غرور یادش بره

در سکوت خیره اش شدم
جای امیروالا آنجا نبود
اما…

_اگر همچین کاری کنم حتی اگر نتیجه هم بده هرگز نمی بخشتم

با حرص خندید :

_ داری از امیروالا میگی الای … می تونه نبخشه؟! اونم تورو! یکی دوهفته میره تو خودش و سرسنگین میشه … بعدش تمومه

محکم جواب دادم :

_ همچین کاری نمی کنم

_ خوبه! اون وقت میشه بدونم برنامه ات چیه؟!

_ باید امیروالارو ببینم …

با بی رحمی جواب داد :

_ امیر نمیخواد ببینت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.