خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۳۹

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

مهراب دوستانه روی شانه اش کوبید :

_ جوش نزن عمو … درست میشه … فوقش یک مقدار با چاوش میذاریم روی هم فعلا دهن این پسر هوتن بسته شه سر سفته و چکش

چاوش خندید :

_ بشین سرجات مهراب … باورت نمیشه حاجی سر موتورم بازی دراورد حساب نکرد .. مجبور شدم برگردونم بگم با مدلش حال نکردم!

ساره سر تکان داد :

_ مهراب که به ما میگه عمو یعنی گند زدیم!

امیروالا لبخند زد :

_ نه بابا … پسره فقط بلوف میزنه … حتی چک رو هم نگه داره مهم نیست … یک روز قبلش پول میفرستن … سهم هوتن از پول بیشتر بود … آخرش اینه سهم منم برمیداره دیگه اونم میگیریم برای پول سودی که هوتن قرار بود تا یکی دوسال دیگه بیشتر بگیره … اون سوخت میشه اگر چک و بگیره

مهراب قلیان را سمتش تعارف زد :

_ نمی کشی؟

امیروالا خندید
خودش را روی تخت سمت من کشید و کنارم به بالشتک تکیه داد :

_ نه راحت باش

با شنیدن حرف هایش کمی آرامش پیدا کردم و از استرسم کم شد

چند روز بعد اما که تاریخ واریز پول رسیده بود سر کلاس هم آرام و قرار نداشتم

موبایل را پشت کتابم پنهان کردم و برایش نوشتم :

_ چی شد؟

جوابم را سریع فرستاد :

_ حواست رو بده به درست بچه … دارم با علیرضا میرم بانک … امروز فقط پول رو واریز میکنن برام … تاریخ چک فرداست

نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به استاد دوختم اما چیزی متوجه نمی شدم

کلاس بعدی را نماندم و خودم را به خانه رساندم
سعی کردم دوباره تماس نگیرم

بسته گوشت چرخ کرده را از یخچال بیرون گذاشتم و تابه را شستم

هم زمان در دلم به امیروالا غر زدم
صبح برای هردویمان املت درست کرده بود و انگار در آشپزخانه بمب منفجر شده بود

قاشق های چرب و ربی را در سینک انداختم و پوف کشیدم

زمان نمی گذشت
از بیکاری زیر ماکارانی را خاموش کردم ، دوش گرفتم و آشپزخانه را مرتب کردم

عقربه ها هفت شب را نشان می دادند که تصمیم گرفتم دوباره تماس بگیرم

دنبال موبایلم بودم که در خانه باز شد

راست ایستادم
امیروالا اول وارد شد

بهت زده به سر و وضع نامرتبش خیره شدم :

_ چی شده؟

خودش را روی کاناپه پرت کرد

_ یک لیوان آب میدی

با صدای بسته شدن در خانه به آن سمت نگاهی انداختم
علیرضا! دوست امیروالا بود و در این مدت که به تهران آمدیم زیاد به دیدنمان می آمد

بی توجه به لباس هایم پرسیدم :

_چی شده؟

زیرچشمی نگاهم کرد :

_ سلام الای جان

خجالت زده لبم را گزیدم :

_ ببخشید سلام … چی شده؟

امیروالا غرید :

_ آب چی شد؟

کلافه سمت آشپزخانه رفتم و با لیوان آب برگشتم
جلوتر که رفتم جای خالی دکمه ی یقه ی پیراهنش را دیدم

وارفته نگاهش کردم :

_ دعوا کردی؟!

آب را سر کشید و خودش را با چشمان بسته روی کاناپه انداخت
با استرس به طرف علیرضا برگشتم :

_ میگین چی شد یا نه؟

_ پول رفته به حساب پسر مستوفی

بهت زده زمزمه کردم :

_ چی؟!

_ اکثر اوقات میزدن به حساب هوتن … آرتام به منشی پول داده … کاری نداشته … آرتا جای پدرش اومده … خواسته اینبار به جای حساب هوتن مستوفی بزنن حساب آرتا مستوفی … مثل همیشه که برای هوتن و امیروالا فرقی نداشته برای کدومشون بزنن

عصبی و ناراحت سرتکان دادم :

_ مگه الکیه؟! پول امیروالا بوده! زدن به حساب یکی دیگه؟!

_ پول مال مطب بوده! که الان نصفش مال ارتاست … اونم مثل امیروالا اگر امضا کنه معتبره … هیچ فرقی نداره! امیر اگر شکایت کنه و بتونه ثابت کنه که ارتا بدون رضایتش پول رو گرفته بازم کافی نیست چون بعد از چندوقت شاید نصفش برگرده

امیروالا غرید :

_ میکشمش حروم زاده ی بی شرف رو

علیرضا بالای سرش ایستاد :

_ دیوونه ای تو؟ چرا به منشی حمله می کنی؟ کم بدبختی داری اونم شکایت کنه؟

_ بره گمشه هرغلطی میخواد بکنه کثافت … خداروشکر کنه تو و اون نگهبان بودین

مغزم از کار افتاده بود
آرام زمزمه کردم :

_ خب ما که انتظارش رو داشتیم … امیروالا خودت نگفتی کل پول رو هم برداره میشه سهم یک سال سود باباش؟!

امیروالا خشمگین صدایش را بالا برد :

_ با کدوم چک الای؟! با کدوم چک پول رو گرفته؟!

وارفته زمزمه کردم :

_ وای …

_ مردک لاشی پول رو گرفت ، چکم دستشه … چک رو فردا ببره بانک پولی تو حسابم نیست

علیرضا در سکوت به دیوار تکیه داده و نگاهمان می کرد

امیروالا هنوز روی مبل دراز کشیده بود و من همانجا روی زمین نشسته بودم

آرام زمزمه کردم :

_ مبلغش چه قدر بوده؟

امیروالا زمزمه وار جواب داد :

_ زیاد

_ فوقش ماشین رو می فروشی

_ چرا باید برای پولی که حقش نیست ماشینم رو بفروشم؟! سفته ها چی؟ بخاطر اونم خونه رو بدم؟ اصلا اینم حل شد … مطب چی؟ بخواد سر نصفش بازی در بیاره و تعطیل شه همه اش ضرره … وام از بانک گرفتم … اون و چطوری بدم؟ بیست تومنم پول علیرضاست دستم

علیرضا بلافاصله جواب داد :

_ به اون فکر نکن امیر … دیر نمیشه

امیروالا عصبی روی کاناپه نشست :

_ ساکت باش بابا … اول و آخر باید داد … گفتم تا خرداد تسویه میکنم نگفتم؟ وقتی میگی خرداد و بکشونیش به تیر نامردیه

_ امیروالا گوش کن آخه …

بی توجه به جمله ام صدای گرفته و پرحرصش را بالا برد :

_ انگار من آفریده شدم زمین بخورم! هربار به روی خودم نمیارم پا میشم باز هلم میدن … بریدم دیگه … تو این تهران گوه دومتر جا نیست خبری از بدبختی نباشه ما سرمونو راحت بذاریم زمین … پدربزرگم و عموم حساب نمی تونن بکنن مال و اموالشون رو … اون وقت حاجی از بچگی واسه چندرغاز منت سر من گذاشت … انگار نه انگار خودم و بابام مثل سگ واسش جون می کندیم

کلافه کنارش نشستم
عصبی بود
میان بحث هوتن و آرتا از حاج بابا و عمو محسن می گفت و باز برمی گشت

_ کارگر معمولی پیشش اینقدر حمالی می کرد الان یک چیزی گیرش اومده بود

علیرضا پوف کشید :

_ ولش کن اونو … بحث الان حاجیه مگه امیر؟ یک فکری برای این توله سگ هوتن بکنیم

صدای امیروالا بالا رفت :

_ نه بحث حاجی نیست ، بحث زندگی ت*خ*می منه

_ فعلا یک فکری برای چک بکنیم … بعد میرسه مطب و بقیه اش … اون بیست تومن منم نمیخواد بدی فعلا

_ لازم نکرده ترحم کنی … تا اینجاش اومدم ازین به بعدشم میرم خودم

علیرضا سردرگم سر تکان داد و سمت در رفت :

_ بعدا زنگ می زنم بهت

از کنار امیروالا که در سکوت به روبرو خیره بود بلند شدم و پشت سرش رفتم

مشغول پوشیدن کفش هایش بود که آرام زمزمه کردم :

_ عصبی میشه چرت و پرت میگه ناراحت نشین

آرام خندید :

_ رفیقمه میشناسمش … ناراحت نشدم … میرم که تنها باشه

سر تکان دادم
بلوز شلوار زرد رنگی به تن داشتم با اشکال برجسته ی موز و لیمو و گل های آفتابگردان

به داخل اشاره زد :

_ برو پیشش

لبخند زدم :

_ مگه نگفتین باید تنها باشه؟

به سمت پله ها رفت :

_ تو فرق می کنی

چند ثانیه مکث کردم و با دور شدنش در را بستم

نفس عمیقی کشیدم و کنار کاناپه ای که امیروالا دراز کشیده بود ایستادم

_ امیروالا؟

آرنجش روی چشمانش بود
نمی دانستم به همین زودی خوابیده است یا نه

انگشت هایم را میان موهایش چرخاندم :

_ عزیزم؟

نفس عمیقی کشید اما باز هم حرفی نزد
موهایش را به آرامی سمت بالا هل دادم ، خم شدم و آرام پیشانی اش را بوسیدم :

_ عشقم؟

سکوتش را که دیدم خواستم برای آوردن پتو سمت اتاق بروم که دستم را گرفت و به طرف خودش کشاند

روی شکمش نشستم
دستش را دور گردنم انداخت و مجبورم کرد روی بدنش دراز بکشم

خودم هم بی میل نبودم!
سرم را در سینه اش فرو بردم :

_ ناراحت نباش …

موهایم را نوازش کرد :

_ نیستم … برو بخواب صبح بری کلاسات رو

_ نمیرم فردا رو

آرام خندید و موهایم را نوازش کرد :

_ نشد که … دو روز دیگه شوهرت بیفته زندان تو باید بیای وکیلش بشی

با اخم سرم را بالا گرفتم :

_ لوس نشو

_ منو نگاه کن الای

با اخم صورتم را محکم تر روی سینه اش فشردم
به سختی سرم را از خودش دور کرد :

_ نگام کن می گم

بی حوصله نگاهش کردم :

_ می خوای مزخرف بگی دیگه!

مردانه آرام خندید :

_ دستت درد نکنه

دلخور نگاهش کردم :

_ بگو

نگاهش جدی شد :

_ طرف حاجی و محسن نمیریا

گنگ خیره اش شدم :

_ چرا برم طرف حاجی؟!

_ کلی دارم می گم … هرچی شد اون طرفا پیدات نمیشه الای … ببین دارم از قبل میگما … بد عصبی میشم بفهمم رفتی

_ مگه خرم؟!

لب هایش خندید :

_ کم نه

مشت کم جانم را روی شکمش می کوبم :

_ پاشو بریم تو اتاق بخواب

_ تو برو … من خوابم نمیبره

دستش را کشیدم و به دروغ گفتم :

_ پاشو دیگه … فردا امتحان دارم باید زود بخوابم

پوف کلافه ای کشید و از جا بلند شد اما برای ثانیه ای مکث کرد

خسته نگاهش کردم :

_ چی شد؟

جوابم را نداد
متفکر به زمین خیره شده بود
دستش را کشیدم :

_ امیروالا؟!

برگشت و سمت موبایلش رفت :

_ صبرکن کار دارم

بدون اینکه نگاهم کند شماره گرفت
بی حوصله سمت آشپزخانه رفتم

صدایش می آمد :

_ الو علیرضا … شماره کیوان رو داری؟ میفرستی برام؟

قابلمه ماکارانی دست نخورده مانده بود اما اشتها نداشتم

_ کارش دارم … تو محضره هنوز؟ اگر داری بفرست برام … نداری ام مهم نیست زیاد

ظرف سالاد را برداشتم و در یخچال را باز کردم که با جمله ی بعدی اش مات ماندم :

_ میخوام خونه رو بزنم به اسم الای!

بهت زده در یخچال را بستم و از آشپزخانه بیرون زدم :

_ چرا؟!

دستش را به معنای سکوت سمتم تکان داد و ادامه داد :

_ آره … کنارمه الان … نه همین امشب باشه چه بهتر … نشد صبح اول وقت

بازویش را کشیدم :

_ امیر؟!

بدون اینکه نگاهم کند دستش را دور کمرم انداخت و بدنم را به خودش چسباند :

_ حله … خیلی آقایی جبران می کنم

نمی دانم علیرضا چه گفت که خندید :

_ گمشو بی جنبه … فقط علیرضا خیلی فوریه

تماس را که قطع کرد آرام زمزمه کردم :

_ کار به ضبط اموال نمی کشه … مگه نه؟

دستش را دور کمرم محکمتر کرد و گردنم را بوسید :

_ شامپوت رو عوض کردی؟ بوش جدیده

کلافه سرم را عقب کشیدم :

_ جواب منو بده

_ کار از محکم کاری عیب نمی کنه!

دهان باز کردم تا جواب دهم که انگشتانش را روی لب هایم کشید :

_ نگو جوجه ام … از چیزی که معلوم نیست اتفاق بیفته یا نه نگو … الکی تلخش نکنیم … بیا فکر کنیم آرتا اونقدر لاشخور و حروم خور نیست که هم پول رو برداره هم چک رو ببره بانک

نفسم را آه مانند بیرون فرستادم
روی تخت دراز کشید و بغل باز کرد :

_ بیا

سرم را روی بازویش گذاشتم
آشفته بود :

_ بخواب

_ دارم میخوابم

_ داری فکر می کنی! به قول خودت به چیزی که نمی دونی اتفاق میفته یا نه فکر نکن

خوابید! من هم در آغوشش به خواب رفتم

صبح بدون اینکه بیدارش کنم آرام از جا بلند شدم و صبحانه آماده کردم

جلوی آینه اتاق خواب مشغول درست کردن مقنعه ام بودم که صدای زنگ موبایلش بلند شد

سمت پاتختی رفتم و موبایل را برداشتم

صدای خواب آلود و گرفته اش در گوشم پیچید :

_ کیه الی؟

موبایل را سمتش گرفتم :

_ نمی دونم سیو نداری … پاشو صبحانه بخور من دارم میرم دانشگاه … توروخدا آشپزخونه رو نترکون امیر دیشب پدرم در اومد تا تمیز شد

آرام خندید و تماس را جواب داد :

_ بله؟

وارد سرویس بهداشتی شدم و مسواکم را برداشتم
صدایش هنوز از بیرون می آمد اما واضح نبود

کارم که تمام شد از سرویس بیرون آمدم :

_ من تا دوازده کلاس …

با دیدن صورت برافروخته اش بهت زده پرسیدم :

_ چی شده؟

خشمگین غرید :

_ بپوش بریم

_ کجا؟!

_ محضر

نگران کنارش ایستادم :

_ کی بود زنگ زد؟

عصبی از روی تخت بلند شد و سمت کمد رفت :

_ از بانک … چک رو برگشت زده آشغال

گوشه تخت نشستم و سعی کردم مباحث درسی که استاد بارها در کلاس تدریس کرده بود را به یاد بیاورم

ضبط اموال منقول و غیرمنقول ، حکم جلب و بعد …
به بعدش نمیخواستم فکر کنم!

ترسیده زمزمه کردم :

_ماشین رو بفروش

عصبی دست به کمر به زمین خیره شد :

_ مبلغش بیشتره … بعدم مشکل من فقط چک نیست … از هزار طرف دیگه بهم فشار میاد

نگاهی به رنگ پریده‌ام انداخت و ادامه داد :

_ پاشو برو کلاست دیر نشه

_ نمیرم

کلافه بازویم را کشید :

_ پاشو الای کل ترمو رفتی حالا همین آخر کاری تر بزن بهش ببینم میتونی

_ تو چیکار می کنی؟

روبه روی تخت ایستاد ، هر دو دستش را دو طرف صورتم گذاشت و از بالا با محبت نگاهم کرد :

_ چیکار کنم نفسم؟ وایمیستم ببینم اون مرتیکه تا کجا پیش میره

دستم را روی دستش گذاشتم :

_ بیا از مطب بگذر امیر … مطب رو بفروش با پول نصفش چک رو بده … ماشینت رو هم بذار سفته ها را بگیر

گرفته خندید :

_ وام بانک؟ به خاطر اونم خونمونو بدم حتما آره؟

ناراحت نگاهم را از صورتش گرفتم و بی حال زمزمه کردم :

_ نمیدونم

با گوشه ی شست گونه ام رو نوازش کرد :

_به خاطر اون عوضی از صفر شروع نمی کنم … هر چند اگر مطب خونه و ماشین رو هم بدم بازم کمه … خودت که ساختمون مطب رو دیدی شبیهش تو اون منطقه پیدا نمیشه … به خاطر خریدش کلی قرض و وام گرفتم که نصفشم هنوز تموم نشده

به چشمان نگران من خیره شد و ادامه داد :

_ بعدشم این خونه مال توئه قرار نیست بخاطر بدبختی های من بفروشیش … هرگز!

_ بعدا بهترش رو میخریم

_ اینجا خونه ماست! خونه عشقمون! با هزار بدبختی خریدیمش … نه از پول حاجی بلکه از پول خودمون … واسش زحمت کشیدیم به خاطر همین یخچال و مبل و فرشو بقیه‌اش کلی قسط دادیم و هنوزم داریم میدیم … این خونه رو نمی فروشیم … اصلا الای!

سمت کمد برگشت و گفت :

_بپوش خودم میبرمت

_ میرم خودم

_میبرمت جلوی در منتظر میمونم کلاست تموم بشه بریم محضر … تا چند کلاس داری؟

آرام جواب دادم :

_یازده و نیم تا دوازده و ربع وقتم آزاده بعدش دوباره کلاس دارم

_ خب میریم محضر از اونور میذارمت دانشگاه خودم میرم مطب زنگ بزنم اون کثافتم بیاد

در سکوت همراهیش کردم

خانه را به اسمم زد
از محضر که بیرون آمدیم مکث کرد ، بعد دوباره دستم را از پله‌ها بالا کشید و این بار ماشین را هم به اسمم زد

دلیل کارش را می دانستم اما با این همه به خاطر حالش غمگین بودم

خواستم اعتراض کنم که مهراب مانع شد

مرا دانشگاه برگرداند و خودش مطب رفت

تا شب مضطرب بودم
نه تنها آن شب که تا روزها بعد استرس داشتم

انگار منتظر بدبختی بزرگی بودم اما اتفاقی نیفتاد

آرتا را در دانشگاه می دیدم و هر بار ناخودآگاه چنان با نفرت نگاهش میکردم که بقیه درباره رابطه مان کنجکاو شده بودند

چند روز که از آن اتفاقات گذشت انگار کمی خیالم راحت شد و آرام شدم

مهراب که همراه چکاوک و چاوش برای دو روز به بابلسر سفر می‌کردند پیشنهاد داد همراهشان برویم و امیر والا قبول کرد

احساس میکردم بیشتر به خاطر حال من راضی شد دو روز از کارش دست بکشد

صبح زود با زور بیدارم کرد و ساندویچ نان و پنیر را دستم داد

_ بریم تو ماشین میخوابی

با همان چشمان بسته خندیدم

زغال ها را برداشت و زیر چشمی نگاهم کرد :

_بله خنده هم داره از دیشب کل کارها رو من کردم

با لبخند گاز کوچکی به ساندویچ زدم :

_ شب اولی که رفتیم ویلای حاج بابا تو اردبیل همینطوری بهم ساندویچ دادی یادته؟

لبخندش کمرنگ شد :

_ یادمه

از یاد آن روزها آه کشیدم :

_ ترسیده بودم … وحشت زده … حس میکردم تو این دنیا هیچکسو ندارم

_ اون روز شبیه جوجه ماشینی بودی … انقدر مظلوم‌ و ساده که دوست داشتم بغلت کنم هیچکس نتونه بهت آسیب بزنه … برام شبیه المیرا بودی … کوچولو ، لوس ، سرتق

سکوتم را که دید شال لیمویی رنگی دور گردنم انداخت :

_ پاشو دیر شد

کیفم را برداشتم :

_سوئیچ دست منه دنبالش نگردی

سر تکان داد و سمت زغالها رفت

زودتر از او از پله ها پایین رفتم و در را باز کردم

خواستم سوئیچ ماشین را از جیب مانتوام بیرون بیاورم که کسی روبرویم ایستاد

از لباس های نظامی اش معلوم بود که پلیس است…

نگاهی به من انداخت و بعد بی توجه زنگ واحدی را فشرد

آرام زمزمه کردم :

_ با کی کار دارین؟

جمله ای گفت که نشنیدم
چشمانم خیره آرتا بود که با خونسردی عقب‌تر به ماشینش تکیه داده بود و نگاهم می کرد

ترسیده به صورت مامور پلیس نگاه کردم

این بار جمله اش واضح بود :

_ منزل آقای امیروالا سزاوار اینجاست؟

بدون این که جوابش را بدهم یک قدم عقب رفتم

برای بار چندم نگاهی به آرتا انداختم و بدون اینکه دست خودم باشد در را به هم کوبیدم

مامور دوباره در زد :

_ خانم باز کنید لطفاً

وحشت زده عقب عقب رفتم
صدای زنگ واحد آمد

کمی مکث کردم و بعد با عجله به سمت خانه دویدم

امیر والا مشغول پوشیدن کفش هایش بود بهت زده نگاهم کرد :

_چی شده؟

در عمرم زیاد چنین ترس و غمی احساس نکرده بودم

بار اول زمانی بود که آسکی را غرق خون یافتیم
و بار دوم همین چند دقیقه قبل!

هول شده بودم ، اضطراب داشتم و پاهایم می لرزید

امیر والا نگران جلو آمد :

_ چی شده میگم؟

ناخودآگاه بازویش را کشیدم :

_ امیر برو

بهت زده سر تکان داد :

_ کجا؟!

دستش را با شدت بیشتری کشیدم :

_ نمیدونم فقط برو … اونا پشت درن از پشت بوم برو

سعی کرد آرامم کند :

_ چی شده؟ کی پشت دره؟

آنقدر ترسیده بودم که عقلم از کار افتاده بود :

_ آرتا پلیس آورده … حتما حکم جلب گرفته … بیا برو امیر والا یک کاری کن

عصبی با اخم های درهم وسیله ها را روی زمین گذاشت و موهایش را چنگ زد :

_ پس چرا نمیان بالا؟

_در رو روشون بستم

کلافه برای ثانیه ای چشم هایش را بست و بعد جلو آمد

صورتم را میان دستانش گرفت و نوک بینی ام را بوسید :

_ نترس جوجه‌ام هیچی نمیشه

صدای باز شدن در که از پایین به گوشم رسید بغضم منفجر شد و اشک گونه هایم را خیس کرد :

_ توروخدا برو امیروالا

کف دستش را روی گونه های خیسم کشید :

_ همه چی درست میشه قول میدم

خشمگین هر دو دستم را روی قفسه سینه اش کوبیدم :

_ داری دروغ میگی هیچی قرار نیست درست بشه اگه الان نری بیچاره میشیم

صدای پاهایی که از پله ها بالا می آمد حالم را بدتر کرد

پشت سر هم کنار لبم را بوسید و زمزمه کرد :

_ گریه نکن هیچی نشده … زنگ بزن به علیرضا یا مهراب … خودت راه نیفتی دنبالمون

_ باهاشون نرو

بی توجه با عجله ادامه داد :

_ میگم علیرضا حواسش باشه آرتا نزدیکت نشه … خودتو داغون نکنی … سر جلسه امتحانات برو … درست رو بخون

با محبت نگاهی به چشمان اشکی‌ام انداخت و ادامه داد :

_ بشو خانم وکیل خودم … باشه؟

قبل از اینکه بتوانم جوابش را دهم صدای مردانه ای در فضا پیچید :

_ آقای امیروالا سزاوار؟

امیروالا بی توجه به او بازویم را گرفت و سمت خانه هولم داد :

_ برو تو

خودم را جهت مخالف کشیدم :

_منم میام

_ نمیشه

_ماشین میگیرم پشت سرتون میاد

دوباره هولم داد :

_ برو تو زنگ بزن علیرضا … برو عزیزم

“برو عزیزم” گفتنش چنان ملتمس و کلافه بود که مقاومت نکردم و داخل رفتم

سمتم آمد و در را گرفت
نگاهی به صورت خیسم انداخت و لبخند زد :

_ زود برمیگردم

در را بست و تمام شد
به همین راحتی!

با پاهای لرزان سمت موبایلم رفتم و سعی کردم آرام باشم

نگاهی به میز انداختم و بعد تازه یادم آمد موبایل احتمالاً در جیب مانتوام است

پیدایش کردم و شماره مهراب را گرفتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.