خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۳۸

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

دست به کمر سمت آشپزخانه رفت و دوباره راه رفته را بازگشت
گیج و سردرگم بود

سعی کردم به خودم بیایم
لبم را با زبان ترک کردم :

_ خب … خب حالا باید به خانوادش خبر بدیم

جوابم را نداد
جلو رفتم و دستم را روی بازویش گذاشتم :

_ امیر والا صدامو میشنوی؟ باید به خانوادش خبر بدیم احتمالاً چون شماره تو آخرین تماسش بوده به تو زنگ زدن … گوشیش رمز نداشته؟ شماره ای از پسرش داری؟

سرش را به نشانه نفی تکان داد و روی کاناپه نشست

_ کسی رو نداشت یا حداقل من نمی دونستم … این پسر هم تازه چندماهه سر و کله اش پیدا شده

مکث آرامی کرد و زیر لب ادامه داد :

_ وای خدا

معلوم بود به هم ریخته و نمی داند چه کار کند
سمت آشپزخانه رفتم و با لیوان آبی برگشتم
نصفش را خودم سر کشیدم و نصف دیگرش را سمت امیر والا گرفتم

_ کجا تصادف کرده؟ کدوم بیمارستان؟ آوردنش تهران؟

گرفته سر تکان داد :

_ آره از بیمارستان تهران تماس گرفت طرف

_ میخوای چیکار کنی؟

از جا بلند شد :

_ میرم بیمارستان

بی توجه به امتحان فردایم پشت سرش سمت اتاق رفتم :

_ باشه منم میام پس

_ بشین سر درست

_ میان ترمش حذفی نیست … میام منم تنهایی

ماشین را کوچه ی پشتی بیمارستان پارک کرد و وارد شدیم

تا زمانی که پرستار خبرش را تایید کرد هنوز هم باورم نمیشد هوتن مرده است

امیروالا کلافه روی نیمکت نشست
دستم را روی شانه اش گذاشتم :

_ باید زنگ بزنیم پسرش

سر تکان داد و موبایلش را از جیبش بیرون آورد

_ مگه نگفتی شماره اش رو نداری؟

_ از منشی مطب بگیرم … چندبار هوتن شماره اش رو داده بود زنگ بزنه

کنارش همانطور ایستاده به دیوار تکیه دادم
با پسر هوتن که تماس گرفت دستش را کشیدم :

_ پاشو بریم … از دست ما کاری برنمیاد … فردا زنگ بزن برای مراسم بپرس ازشون

صبح با اصرار امیروالا سر جلسه ی امتحان می روم و با زور نصف سوالات را جواب می دهم

سارینا همراهم از سر جلسه بلند شد
از در که بیرون زدیم کنجکاو نگاهم کرد :

_ چرا مشکی پوشیدی؟

مقنعه ام را درست کردم :

_ امیروالا منتظره … شریکش فوت شده داریم میریم مراسم اون

متاسف سر تکان داد
جدا که شدیم با عجله سمت ماشین رفتم و سوار شدم :

_ دیر شد امیر کاش نمیومدم سر جلسه

ماشین را راه انداخت :

_ خوب بود؟

در آینه ی جلو رژلب کمرنگم را با دستمال کاغذی کمرنگ تر کردم :

_ بد نبود پاس میشم

آرام خندید :

_ میخواست بمونه سال بعد بخونه تازه … امتحاناتم به زور میخونی دختره

چپ چپ نگاهش کردم :

_ خوب شد نموندم … از آخر مثل تو با گاو و گوسفند سر و کار داشتم … اصلا برو همه جا افتخار کن بگو زنم وکیله

دوباره آرام خندید :

_ احتمالا من کارم طول بکشه … از اونجا آژانس میگیرم برات برگرد خونه

_ چی کار داری؟

_ چک و سفته ها همه دست هوتن بود … تکلیف اونا رو روشن کنم

با تاسف ادامه داد :

_ اصلا باورم نمیشه … همین دیروز داشتم باهاش حرف میزدم

لبخندم محو شد :

_ زشت نیست همین روز اول بحث چک و سفته وسط بکشیم؟

_ چرا اما خیلی مهمه … کسی رو هم نداشت هوتن که من باهاش آشنا باشم … معلوم نیست بعدا ببینیمشون یا نه … حداقل شماره پسره رو بگیرم ببینم میخواد چیکار کنه با سهم باباش

برخلاف چیزی که فکر می کردیم جمعیت زیادی آمده بودند

کسی را نمی شناختیم
گوشه ای ایستادیم و در سکوت فاتحه خواندیم

صدای گریه ها مثل مراسم های دیگر حتی زمانی که هوتن را به خاک می سپردند بلند نبود

منشی مطب هم آمده بود
با دیدنمان جلو امد و احوال پرسی کرد

امیروالا پرسید :

_ پسر هوتن کدومشونه؟

منشی با دست به نقطه ای اشاره زد :

_ اونجاست دکتر … اسمش آرتاست … آرتا مستوفی!

گنگ مسیر نگاهش را دنبال کردم و به او رسیدم

چشمان آبی رنگش اصلا از نظرم دوست داشتنی نبود
پیراهن مشکی و شلوار سورمه ای به تن داشت

امیروالا تیز نگاهش کرد :

_ این همون پسره نیست؟

آرام سر تکان دادم :

_ خودشه

_ مگه سر کلاسات تاحالا فاملیش رو نشنیدی؟ نمیدونستی پسر هوتنه؟!

کلافه و متعجب سر تکان دادم :

_ نمی دونستم! این همه تشابه فامیلی

نگاهم را سمت آرتا برگرداندم
گریه نمی کرد ، حتی ناراحت هم نبود

بی تفاوت دست چپش را درون جیب شلوار خوش دوختش فرو برده بود و هر چنددقیقه یک بار در جواب پسری که کنارش ایستاده حرفی می زد

چشمانم را به زمین دوختم تا نکند سنگینی نگاهم را حس کند

_ تو برو تو ماشین الای

_ میخوای بمونی؟

_ خلوت تر بشه میرم باهاش حرف می زنم

سرم را تکان دادم :

_ میخوای بمونم؟ تسلیت بگیم … بالاخره تنها فامیلش که همین پسره نیست

_ لازم نیست … منم بخاطر شرایطش میرم … تسلیت میگم شماره اش رو هم میگیرم

بی حواس جواب دادم :

_ من میتونم شمارش رو پیدا کنما

تیز نگاهم کرد
ادامه ندادم
کیفم را سر شانه ام بالاتر کشیدم :

_ من میرم …

با صدای آرتا جمله ام ناقص ماند :

_ به به … شریک جدید!

سمتش برگشتم
برخلاف انتظارم با لبخندی کج خیره ی امیروالا بود

آخرین بار امیر با زور یقه اش را رها کرده بود و امروز دوباره روبه رو شده بودند

امیروالا سرد نگاهش کرد :

_ تسلیت می گم

مضطرب لبم را به دندان گرفتم

آرتا تشکر کرد
نگاهش که به سمت من کشیده شد امیروالا دستم را گرفت :

_ بشین تو ماشین عزیزم … هوا سرده

تسلیت آرامی گفت و خواستم عقب برگردم که لبخند زد :

_ ممنونم

خیره چشمانم مکث کوتاهی کرد و ادامه داد :

_ الای

با اخم کمرنگی که میان ابروهایم جا گرفته بود عقب برگشتم

صندلی جلو نشستم و از همان فاصله نگران خیره اشان شدم

آرتا جدیدا به دانشگاه آمده بود اما از همان ابتدای ورود حسابی جلب توجه کرد

از او ، نگاهش به دخترها و رفتار مغرورانه اش نفرت داشتم

با باز شدن در به چهره ی برافروخته ی امیروالا خیره شدم :

_ چی شد؟

در را بهم کوبید و موهایش را چنگ زد :

_ میگه حالا حرف می زنیم

_ برای چی عصبی شدی پس؟

صدایش کمی بالا رفت :

_ این همه آدم اون وقت درست همین عوضی باید سروکله اش پیداشه

سعی کردم آرامش کنم :

_ اگر پس نده می تونی شکایت کنی! میشه خیانت در امانت

_ حالا همین الان خانم برای ما وکیل شده!

شاکی و بهت زده نگاهش کردم :

_ چته امیر چرا عصبی هستی به من میپری؟!

با حرص پوف کشید :

_ حالا بگو ببینم چکای خود هوتن که پشتش امضای منم هست چی؟ اونا تکلیفش چیه؟

با تمسخر پوزخند زدم :

_ برو بابا بیشعور

گرفته خندید :

_ ولی واقعا از زمین و آسمون میرسه خداروشکر! تازه چندوقت بود کارا ردیف شده بود یکم …

بحث را تغییر دادم تا حواسش پرت شود :

_ دانشگاه بودم مامان گلی زنگ زد … می گفت امیروالارو یک شب راضی کن برای شام بیاین اینجا

زیرچشمی با اخم نگاهم کرد :

_ این بدبختم بین ما گیر افتاده … کاری که از دستش برنمیاد تا یک چیزی میشه قیمه درست میکنه مارو بکشونه اونجا

آرام خندیدم
حق با او بود!

_ تو چی گفتی؟

پوزخند کمرنگی زدم و بی خیال شانه بالا انداختم :

_گفتم امیروالا هم بیاد من نمیام!

بی حال لبخند زد :

_ نه بابا؟ چه عجب

خندیدم
چنددقیقه بعد روبروی خانه ایستاد :

_ برو عزیزم

_ تو نمیای؟

_ برم مطب

دستش را گرفتم :

_ مطب چیکار؟ امروز که خبری نیست

کلافه دستی به صورتش کشید :

_ نمی دونم … اصلا هنوز باورم نشده الای

بازویش را نوازش کردم :

_ بیا بریم بالا … امروز کسی نیست امیروالا

_ مدارک و سرجمع کنم … ببینم چی دست هوتن بود چی دست من … حسابشو داشته باشم

از ماشین پیاده شدم و در سمت راننده را باز کردم :

_ فردا میری … الان بریم بالا

کلافه نگاهم کرد :

_ اذیت می کنی؟

_ مگه بچه ام؟

زیرچشمی نگاهی به خیابان خلوت انداخت و دستم را کشید

بی تعادل روی پایش نشستم و کمرم را به فرمان تکیه دادم

دستش را روی گونه ام کشید :

_ داری اذیت می کنی جوجه ام

دستش را گرفتم و با زور از خودم دور کردم

صدای زمزمه پرشیطنتم به سختی به گوش رسید :

_ تو ماشین؟ جلوی در خونه؟ از شما بعیده آقای دکتر!

آرام خندید :

_ چیکار کردم مگه؟! ذهنت منحرفه خانم وکیل

ذوق زده خندیدم :

_ آخ کی بشه من مدرکم رو بگیرم

با خنده پایینم گذاشت و خودش هم پیاده شد :

_ دعا کن این مرتیکه راه بیاد وگرنه که اولین موکلت شوهرته!

گرفته مشت آرامی به بازویش کوبیدم :

_ مسخره نشو

در خانه را باز کرد و کنار ایستاد تا اول وارد شوم

کیفم را کنار جاکفشی انداختم و خواستم سمت اتاق بروم که دستم را کشید و آرام به دیوار راهرو کوبیدم :

_ کجا؟ کی دلبری می کرد که بیا بالا امروز نرو مطب؟

آرام خندیدم :

_ گفتم بیای بالا استراحت کنی خسته ای

شالم را از سرم کشید و لب هایش را روی گردنم گذاشت :

_ اتفاقا من خیلی سرحالم

_ من خسته ام

بوسه ای روی پوست شانه ام نشاند :

_ تورو هم سرحالت میارم

ریز خندیدم و از پایین خیره ی چشمانش شدم

کلافه پوف کشید و با خشونت سرم را به دیوار فشرد :

_ چشمات وحشیه عشقم!

دست هایم را دور گردنش حلقه کردم و او لب هایش را جایی میان ابروهایم فشرد

از فشار دستش روی پهلویم آرام ناله کردم :

_ آروم امیر

لب های مرطوبش را روی پوستم کشید :

_ تو که چشمای خودت رو نمیبینی … اینطور خیره که میشی دیوونه کننده میشن

با خنده کمی چرخیدم تا از فشرده شدن سرم به دیوار جلوگیری کنم

عقب عقب رفتم و او قدم به قدم همراهم آمد

جزوه های درسی من و پوشه های مطب را با یک حرکت از روی کاناپه پایین انداخت و روی بدنم خیمه زد

مقصد بوسه های سوزانش اینبار لب هایم است

دستش را که از روی گردنم پایین آورد آرام خودم را جمع کردم

واکنشم را که دید انگشتانش را دوباره بالا کشید و آرام زمزمه کرد :

_ جان؟ گردنت گرفته؟

کمرنگ لبخند زدم و او بوسه ای کنار دستش ، روی پوستم زد :

_ ماساژ بدم؟

لب زدم :

_ بده

از جا بلند شد ، پیراهنش را از تن در اورد و بدجنس ، دستم را کشید :

_ پس بیا بریم تو حمام ماساژت میدم

بلند خندیدم
خنده ام را که دید خم شد ، یک دستش را زیر پاهایم و دست دیگرش را زیر گردنم انداخت و بلندم کرد :

_ خودم می برمت پرنسس

بدون مخالفت دست هایم را دور گردنش حلقه زدم و سرم را در گردنش فرو بردم

وارد حمام شد
نفسم را که سرشانه اش فوت کردم در حمام را بست و بی طاقت لب هایش را روی لب هایم گذاشت

سوار آسانسور شدم و دوسمت مانتو بنفش رنگ جلوبازم را بهم نزدیک کردم

صدای موبایلم برای چندمین بار درامد اما توجه نکردم

می دانستم یا چاوش است و یا ساره
هنوز ده دقیقه تا ساعت قرارمان مانده ، زنگ بارانمان میکردند

از آسانسور که بیرون آمدم صدای آرام منشی مطب در فضا پیچیده بود

سرم را برگردانم
تنها دختری جوان با قفس کوچکی که نمی توانستم تشخیص دهم چه حیوانی در آن است روی کاناپه به انتظار نشسته بود

به نظر همستر و یا خرگوش می آمد

رو به منشی که با تلفن مشغول بود سری تکان دادم و با دست به اتاق امیروالا اشاره کرده و لب زدم :

_ تنهاست؟

از جا نیم خیز شد و برای ثانیه ای تلفن را از خودش دور کرد :

_ سلام خانم دکتر ، نه تنها نیستن اما آخرین مراجعه کنندشون بودن

با لبخند سر تکان دادم
از همان ابتدا خانم دکتر صدا می زد و من دلیلش را نفهمیدم

مردی با کت شلوار و خانمی میانسال که از اتاق خارج شدند سمت اتاق رفتم

پشت به من ایستاده بود و با خستگی دست هایش را می کشید

چندین هفته از مرگ هوتن گذشته بود و همه چیز ظاهرا آرام بود

تقه ای با انگشت اشاره به در کوبیدم که با همان سر پایین افتاده سمت میزش رفت :

_ برای امروز بسه خانم منتظری … کسی رو نفرستید داخل باید برم

با لبخند وارد شدم :

_ یک ربع پیش باید می رفتید آقای دکتر

سمتم برگشت ، نگاهی به لباس هایم انداخت و آرام خندید :

_ بنفش بهت میاد

صبح هم سارینا همین را گفته بود!

_ مرسی … بریم؟ چاوش و ساره دیوونم کردن انقدر زنگ زدن

سری تکان داد و موبایلش را برداشت :

_ آره کاری ندارم دیگه

_ یک خانمی بیرون نشستن ها … دیر میشه

_ با دکتر بهرامین … کاری به ما ندارن

کنار هم به سمت در خروجی رفتیم که مردی داخل آمد

نگاهم را از کفش های مردانه و شلوار کتان آبی رنگش گرفتم و خیره ی صورتش شدم

آرتا مستوفی!

ابروهایم بهم نزدیک شد
خونسرد گفت :

_ شب بخیر

امیروالا جدی نگاهش کرد :

_ شب بخیر … قرار بود دوساعت پیش همو ببینیم

آرتا بیخیال لبخند زد :

_ برنامه هام جور نشد

امیروالا سر تکان داد :

_ تا اونجایی که از بابات شنیدم سرکار نمیری …اما من دوساعت پیش بخاطر تو به کسی وقت ندادم … کاش برنامه هات رو جور میکردی

گوشه لبم را به دندان گرفتم
طوری با او حرف می زد انگار آرتا کم سن و بچه است

از اخم عمیقش معلوم بود خودش هم از حرف های امیروالا خوشش نیامده :

_ حالا که اینجام

امیروالا به من اشاره زد :

_ متاسفانه داشتیم میرفتیم

لجباز شده بود
می دانستم از آرتا خوشش نمی آید و اگر از همین اول اینطور بحث می کرد به ضرر خودمان تمام می شد

نگاهش کردم :

_ من تو ماشین منتظر میمونم

_ لازم نیست فردا میان

ملتمس نگاهش کردم تا لجبازی را کنار بگذارد

خیره ی آرتا شد :

_ چک و سفته ها همراهتونه؟

آرتا کج لبخند زد :

_ در این باره هم صحبت می کنیم

نگاهی به من انداخت و ادامه داد :

_ البته اگر قرار نیست برین

امیروالا با جدیت به اتاقش اشاره زد
سمت در رفتم :

_ من منتظر میمونم

آرتا به طرف اتاق رفت و امیروالا دستم را گرفت :

_ لازم نیست … زیاد طول نمیکشه … باهم میریم

پشت سرش وارد اتاق شدیم
منشی از جا بلند شد :

_ من می تونم برم دکتر؟

نگاهی به اطراف انداختم
خبری از زن با قفس همسترش هم نبود

امیروالا همانطور که در را می بست سر تکان داد :

_ بله خسته نباشید

آرتا بدون تعارف روبروی میز نشست ، پای راستش را روی پای دیگر انداخت با رضایت خیره ی اتاق بزرگ شد :

_ میبینم که بابام خوب خرج کرده

دور تر روی صندلی دونفره نشستم :

_ بابات و امیروالا! هرچی بوده شریکی بوده!

امیروالا کنارم نشست و آرتا با تمسخر رو به او خندید :

_ نمی دونستم شما هم تو کار ساخت و سازید؟!

_ داشتید میومدید بالا تابلو رو ندیدی؟! اینجا مطبه و من دامپزشکم

_ اما از اول مطب نبوده مگه نه؟!

کلافه جمله اش را قطع کردم :

_ به چی میخوای برسی؟

آرتا لبخند زد :

_ اومدم اینجا که حرف بزنیم الای

امیروالا نگاهی به ساعت مچی گران قیمتش انداخت :

_ شما شاید بیکار باشی اما ما نه! برای وقت گذرونی اومدی؟ همون روز اول هم گفتم … چک من که دست بابای خدا بیامرزته تاریخش چند روز دیگه میرسه … سفته ها و مهم تر از همه این مطب

_ من ایران نمی مونم! سهمم ازینجا رو میخوام

بهت زده نگاهش کردم
نیامده سهم دار شده بود!

امیروالا عصبی گفت :

_ چی میگی؟ مگه میشه؟ هرچی سود سهم بابات بوده میاد به حساب تو … مفت میخوری میخوابی خرحمالیاشم مال ماست … چی میخوای دیگه بچه جون؟

_ هرچی هوتن داشته الان مال منه! قراره خودم براش تصمیم بگیرم! اگر داری سهمم رو بخری بسم الله

امیروالا خشمگین دستی به گردنش کشی
نگران به صورت قرمز شده اش خیره شدم :

_ چک و سفته ها؟

آرتا با لبخند کمرنگی سر تکان داد :

_ کدوم چک و سفته ها؟!

صدای زنگ موبایلم بلند شد
مضطرب خاموشش کردم و با استرس پنجه ی پایم را پشت سر هم به زمین کوبیدم

امیروالا از میان دندان های بهم فشرده شده اش غرید :

_ چک تاریخش چند روز دیگه ست … بیست و چهار ساعت قبلش قراره پول بزنن به حسابم … دست بابات بود … خودش پول و نقد میکرد و برای قسط وسیله و بقیه ی هزینه ها واریز می زد

_ به اسم کیه؟ هیچکس؟! اما چک الان دست منه … بحث اینجاست! تو چک و سفته هات پیش بابای من بوده! پس دارایی اون حساب میشه … بهتر بگم! دارایی من!

امیروالا صدایش را بالا برد :

_ هوتنم خیلی وقت ها دست من چک داشت … این سری من شلوغ بودم اون رفت دنبالش … میخوای به چی برسی آرتا مستوفی؟

آرتا تسلیم وار دست هایش را بالا گرفت :

_ فقط داریم حرف می زنیم

_ منم دارم برات توضیح میدم … تکلیف اینجام مشخصه! مثل روال قبلش … هرچی سود هوتن بوده ازین به بعد میاد تو حساب تو

_ یک بار گفتم قصد فروش دارم!

امیروالا بلافاصله جواب داد :

_ باشه! مشتری پیدا کن برای سهمت!

از جا بلند شد :

_ بریم الای

پشت سرش بی توجه به آرتا بیرون رفتم
از پله ها زودتر از من از پایین آمد و برای نگهبان سر تکان داد :

_ آقایی که بالا هستن دارن میرن … تا چنددقیقه ی دیگه پایین نیومدن برو بالا

نگهبان که تایید کرد سوار ماشین شدیم

عصبی و کلافه ماشین را روشن کرد :

_ کجا میخواستین برین؟

آرام زمزمه کردم :

_ میخوای بریم خونه؟

_ نه خونه چرا … آدرس بده

آرام آدرس را زمزمه کردم
سکوتمان فقط چند دقیقه دوام داشت :

_ سفته ها رو برای چی دادی؟

بی حوصله توضیح داد :

_ اول که مطب رو گرفتیم برایم خرید وسیله و دستگاه ها و بقیه مخارج سهممون مساوی بود … کم کم پول کم اومد … هوتن بیشتر گذاشت … سفته دادم بهش اما از روی سودم درصد بیشتری می گرفت … تا یک سال دیگه تموم شده بود تقریبا … سفته هارو هم همون اول دادم … هنوز زیاد شناخت نداشتیم … منتظر بودم خرجاش جبران شه بعد ازش بگیرم

سرم را تکان دادم
روبروی کافه رستوران باصفایی ایستاد اما دیگر حوصله ای برایم نمانده بود

از ماشین پیاده شدم و کنارش ایستادم
سوییچ را به مردی که جلو آمده بود سپرد و سرتکان داد :

_ چرا این شکلی شدی؟ عادی باش الان حال اینارو هم میگیری

به من گفت عادی باش اما خودش عادی نبود!

چنددقیقه بعد از رسیدنمان زمانی که ساره و چاوش قلیان را میان خودشان می چرخاندند دور از تخت ما ایستاده بود و به آبی که از زیر پل می گذشت خیره بود

ساره رو به من چشمک زد :

_ چشه؟

چاوش دود قلیان را فوت کرد :

_ نمی دونی؟ سر همین قضیه هوتن دیگه

امیروالا بالاخره چشم از آب گرفت و کنارمان ایستاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.