خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۳۷

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

_ کجا میریم؟

_ هتل

_ هتل چی امیروالا تو این وضعیت؟ ولش کن … تو ماشین بمونیم صبحم بریم دنبال خونه … توروخدا الکی پول خرج نکن

کلافه پوف کشید :

_ بریم مطب؟

زیرچشمی نگاهش کردم :

_ مگه الان کسی اونجاست؟

_ نه طبقه ی بالا کسی نیست … طبقه ی پایین تمام وقتن … بریم بالا

سر تکان دادم
روبروی مطب ایستاد و ماشین را پارک کرد :

_ اگر چیزی لازم داری بردار … من و بکشی هم دوباره پایین نمیام الی … وحشتناک خستم

چپ چپ نگاهش کردم :

_ خوبه از صبح باهمیم! صداتو یک جوری کردی انگار تو معدن کار کردی امیروالا … همه ی اون شبایی که برمی گشتی اینطوری خودتو به خستگی میزدی همین بود؟!

بینی ام میان دو انگشتش گرفت و محکم کشید :

_ پرحرفی نکن بچه … حواستو جمع کن چیزی جا نذاری

در چمدان را باز کرد و همان صندلی عقب وسیله ها را بیرون ریخت :

_ شلوارک آبی ام کو؟

_ یعنی فکر میکنی من واقعا تو اون وضعیت دقت کردم شلوارک آبیت کجاست؟

آرام خندید و حوله ها را روی صندلی انداخت
خودم را از صندلی جلو سمتش کشیدم و با چهره ای جمع شده حوله هارا برداشتم :

_ ماشین کثیفه

_ آره … هر روزم یک بدبختی جدید درست میکنه … کلی خرجش میشه … باید کم کم عوضش کنیم

با خنده جواب دادم :

_ پول نداریم!

او هم به خنده افتاد :

_ الان هرکی این ساختمون و مطبو میبینه با خودش فکر می کنه صاحبش تو پنت هاوس برج زندگی میکنه

از صدای خنده اش لب هایم بیشتر کش آمد :

_ نمی دونه طرف با زنش تو ماشین می خوابن

با بلندتر شدن صدای خنده اش با لبخند دستم را روی دهانش فشردم :

_ هیش دیوونه … اینجا مگه نگهبان نداره؟ الان میربزن بیرون

با لبخند دستم را بوسید :

_ دلم برای خندیدن تنگ شده بود

پلک هایم را روی هم فشردم :

_ منم …

اصلا به قول امیروالا اگر کسی بخواهد شاد باشد یک دلیل از میان تمام غم هایش بیرون می کشد
حتی اگر مثل ما جایی برای خواب هم نداشته باشد!

سنگینی سرم در عالم خواب هم اذیتم می کرد

سردم شده و گردنم درد گرفته بود
آرام چشمانم را از هم باز کردم و فضای ناآشنا را از نظر گذراندم

با چشمان خواب آلود به امیروالا خیره شدم

سرش روی شکمم بود و با بالاتنه برهنه و شلوارک آبی اش خوابیده و عمیق نفس می کشید

دیشب دو کاناپه راحتی مطب را بهم چسبانده بود تا راحت بخوابیم

صدای دستگیره ی در که بلند شد هول شده خواب الود سعی کردم بنشینم اما سر امیروالا مانع می شد

شانه اش را عقب هل دادم :

_ امیر پاشو

پلک هایش حتی ذره ای تکان نخورد
صدای چرخش کلید آمد و من ناچار محکمتر عقب هلش دادم

بدنش کمی چرخید و گوشه ی پیشانی اش لبه ی چوبی میز خورد

ناله آرامش که در فضا پیچید با عذاب وجدان دستم را روی محل ضربه کشیدم :

_ بمیرم … از دستی نبود … خودتو انداختی روی من داشتم خفه می شدم

بدخلق چشمانش را باز کرد :

_ پشت در کیه؟

قبل ازینکه بتوانم جوابش را دهم در باز می شود و زنی با مانتوشلوار رسمی و مقنعه مشکی با اخم وارد می شود

گیج نگاهم را از امیروالا که تنها شلوارکی به پا دارد گرفتم و به خودم خیره شدم

تیشرت قرمز و شلوار مشکی سوارکاری به تن داشتم و موهای بلندم روی شانه هایم ریخته بود

به جز رژلب قهوه ای رنگش آرایشی نداشت

با نگاهی تیز و دهانی باز مانده ، متاسف سر تکان داد :

_ واقعا که آقای دکتر … از شما توقع نداشتم

امیروالا کلافه پوف کشید و از جا بلند شد
انگار تازه یادش آمد برهنه است که زیرلب ناسزا گفت و سمت پیراهنش رفت

زن نگاهی به من انداخت و دوباره با تاسف سر تکان داد :

_ شنیده بودم متاهلید دکتر! به هرحال به من مربوط نیست اما لطفا دوست دخترتون رو محل کارتون نیارید!

امیروالا شلوارش را برداشت و عصبی غرید :

_ همسرم هستن

قیافه اش با کت و شلوارک خنده دار شده بود
زن متعجب سر تکان داد :

_ واقعا؟ عذر می خوام … من فکر کردم … فکر کردم …

نگاهی به اخم های درهم امیروالا انداخت و در را باز کرد :

_ من بهتره برم پایین

زن که در را پشت سرش بست با ناله ی آرامی خودم را روی کاناپه انداختم و خمیازه کشیدم :

_ این کی بود؟

بی حوصله و کلافه دستش را در هوا تکان داد :

_ یکی از دکترا … ولش کن

شلوارش را برداشت و ادامه داد :

_ چه قدر چروک شد

بیست دقیقه بعد روبروی املاک جعفری در ماشین نشسته ایم

امیروالا شیرکاکائو را سمتم گرفت :

_ بیا … بخور ضعف نکنی تا نهار

بی میل گاز کوچکی از کیکم زدم و شیرکاکائو را از دستش گرفتم :

_ زنگ زدی به جعفری؟

_ خوابه بابا … کله سحر مگه جواب میده؟

برای چندمین بار خمیازه کشیدم و گردن دردناکم را مالیدم
صندلی را خواباندم و چشمانم را بستم :

_ اومد بیدارم کن

آرام صدایم زد

_ الای؟

بدون اینکه دهان باز کنم “هوم” گفتم

_کاش خونه رو مبله نمی دادیم … وسیله از کجا بیاریم حالا؟

گیج خواب جواب دادم :

_ چندماه بیشتر نمونده … سالشون که تموم شد میرن دیگه … وسایلارو بیار تهران اونجا رو هم بفروش

_ میزنم به اسم تو … اونجا مال خودته

لبخند زدم اما آنقدر خوابم می آمد که حتی جوابش را ندادم

دوباره صدایم زد :

_ الای؟! موافق نیستی؟

کلافه غریدم :

_ خوابم میاد امیروالا … اونجا رو بفروشیم یکم از قرضا کم بشه … حالا الان بذار بخوابم بعدا فکر می کنیم

چنددقیقه ای سکوت کرد اما همینکه کمی گیج شدم انگشتانش را روی بازویم به سمت صورتم کشید و بینی ام را فشرد

چشمانی که شک ندارم قرمز شده اند را باز کردم با اخم خیره اش شدم

_ کرم داری؟

_ پاشو دیگه … من نشسته خوابم نمیبره حوصله ام سر میره

تمام یک ساعت و چهل دقیقه تا آمدن جعفری را مجبورم کرد بیدار بمانم

بالاخره نزدیک عصر خانه ای هشتادمتری در طبقه دوم ساختمانی نوساز به دلمان می نشیند

جعفری دست به کمر در خانه می چرخد :

_ دکتر من خواهرخانم خودم دنبال خونه بود اول اینجا رو پیشنهاد دادم … اون بنده خدا پولش نرسید وگرنه خیلی مامانه … تو این کوچه این ساختمون حرف نداره خدایی

امیروالا نگاهم کرد و سر تکان داد تا نظر دهم

بی توجه به چشمان عجولش برای دومین بار وارد اتاق شدم

از صبح پنجمین خانه بود که می دیدیم و از نظر امیروالا و جعفری هر پنج خانه مناسب بودند!

نگاهی به پنجره که رو به پارک کوچکی باز می شد انداختم و لبخند زدم

امیروالا وارد اتاق شد و پشتم ایستاد :

_ همین؟

به سمتش برگشتم
موهایش ژولیده و نامرتب بود

دستم را میان موهایش کشیدم و کمی عقب هلشان دادم
حال کمی مرتب تر شده بود :

_ همین!

شب را خانه ی مهراب می مانیم
معلوم است چاوش و سیما کل اخبار را رسانده اند که چکاوک و مهراب سوالی نمی پرسند

جو خانه اشان را دوست دارم
چکاوک نقاشی می کشد و موزیک بی کلامی گوش می دهد و مهراب همانطور که زیر لب آواز می خواند به گفته ی خودش برایمان غذایی فرانسوی می پزد

به محض خرید خانه ، مامان گلی چند جعبه از وسایلمان که در زیرزمین عمارت بود را همراه قابلمه ی کوفته تبریزی می فرستد

نهار را که میخوریم دست به کار می شویم

با زور طی و دستمال را دست امیروالا می دهم و مجبورش می کنم کل خانه را طی بکشد و خودم به شستن اشپزخانه مشغول می شوم اما هنوز چندساعت بیشتر نشده از شدت خستگی روی قالیچه ی خاکی وسط هال پخش می شویم

زنگ خانه که به صدا در آمد زیرلب غر زد :

_ اه فرشارو آوردن حتما … در رو باز کن الای

حتی جان ایستادن هم ندارم :

_ باید بری کمکشون امیر … در رو هم باز کن دیگه خودت

با غرغر از جا بلند شد و بدون اینکه مطمئن شود چه کسی پشت در است دکمه را فشرد

همانطور که قابلمه و پیش دستی کوفته های ظهر را برمی داشت به قالیچه اشاره زد :

_ اینو بکش تو اتاق …

بیچاره وار نالیدم :

_ بکشش دیگه

چشم غره ای رفت و از گوشه ی قالیچه گرفت :

_ حداقل پاشو از روش بچه

ریز خندیدم :

_ پاهامو حس نمی کنم

با تاسف سر تکان داد و همانطور که عقب عقب می رفت قالیچه را همراه من سمت چهارچوب در کشید

صدای خنده ام بلند شد و نگاهی به پشت سرش انداختم :

_ برو چپ چپ ، نه برعکس ، چپ من میشه راست تو

صدای زنگ بالا که بلند شد سمت در رفت

با شنیدن صدای چاوش هیجان زده از روی زمین بلند شدم و سمت در رفتم

ساره هودی زرد رنگی به تن دارد و گوشه ی دیوار ایستاده و دست مامان گلی قابلمه ی دیگری ست

بی توجه به چاوش که سمتم می آمد به طرف مامان گلی دویدم
مهربان آغوشش را باز کرد و مرا به خودش فشرد :

_ آخ دورتون بگردم … این دو سه شب خواب نداشتم

بغضش ترکید و شانه هایش لرزید :

_ تا نمی دیدم یک سقف بالای سرتونه آروم نمی گرفتم

ساره کلافه سر تکان داد :

_ چرا هندیش میکنی مامان گلی؟

بی توجه به ساره نگاهی به امیروالا انداخت :

_ ببین توروخدا … رنگش پریده بچم

چاوش خندید :

_ کجا رنگش پریده؟! یکم کثیف شده فقط … بره حمام رنگش برمی گرده

ساره بدخلق سمت چهارپایه رفت :

_ مبل که بگیرین حداقل خسیسا

امیروالا چپ چپ نگاهش کرد :

_ انتخاب کردیم تا شب میارن … میخوای زنگ بزنم بگم مادام ساره تشریف آوردن زودتر بفرستن؟

مامان گلی بی توجه به بحثشان مشغول شد

بدون اینکه به جملات من و امیروالا که میگوییم زمین طی کشیده شده است طی را دست چاوش داد و خودش با دستمال و مواد شوینده به جان کابینت ها افتاد

متاسف به صورت کبودش نگاه کردم :

_ آخه چرا شکایت نمی کنی احمق؟

بدون اینکه دلخور شود چادر مشکی را روی سرش انداخت و ملتمس نگاهم کرد :

_ ساکت باش الای توروخدا … بچه ها بفهمن کلی حرف در میاد

با اعصابی خورد چپ چپ نگاهش کردم و جزوه ام را از روی دسته ی صندلی برداشتم

صبر کردم آخرین دانشجو هم از کلاس خارج شود و بعد غریدم :

_ چرا اینطوری میکنی سارینا؟ ناسلامتی خودت داری حقوق میخونی … چرا نمیری پزشک قانونی

کیفش را برداشت و سمت در رفت
پشت سرش راه افتادم

_ نمی تونم الای … محمد دیوونست … حتی سامان و بابامم ازش می ترسن

نزدیک در دانشگاه که رسیدیم دستم را کشید :

_ این پسره اینجاست باز … بیا از اون در بریم

کنجکاو پرسیدم :

_ کی؟

_ همون آرتا

با اخم نگاهم را دزدیدم :

_ ول نمیکنه چرا … اون سری شماره ام رو از بچه ها گرفته بود امیروالا حساس شد … بهش گفتم متاهلم

هم زمان موبایل در جیب مانتو جلوبازم لرزید
اس ام اس امیروالا را که دیدم کلافه پوف کشیدم :

_ نرو اون سمت … امیر اومده دنبالم

با تردید سر تکان داد :

_ پس من میرم

_ بیا برسونیمت

دستش را در هوا تکان داد :

_ مسیرم فرق میکنه … بعدا می بینمت

دور که شد از در خارج شدم و سعی کردم به او بی اعتنا باشم

با چشم دنبال امیروالا گشتم اما خبری نبود

دستم سمت موبایلم رفت که صدای آرتا بلند شد :

_ الای؟

ابروهایم در هم فرو رفت
شماره ی امیروالا را گرفتم

رد داد
پس احتمالا نزدیک بود

از ارتا فاصله گرفتم
از ماشین گران قیمتش پیاده شد و طرفم آمد

هم سن و سال خودم بود با ته چهره ای آشنا که تشخیص نمی دادم کجا دیده بودمش

_ تو چی می خوای از من؟ چرا راه افتادی دنبالم آخه؟

دهان باز کرد تا حرف بزند که خودم ادامه دادم :

_ بهت گفتم متاهلم

اخم هایش درهم فرو رفت :

_ جوابمو ندادی … گفتم تنها بودی زنگ بزن

با حرص گوشه ی لبم را به دندان گرفتم تا صدایم جلوی در دانشگاه بالا نرود

می دانستم دردسرش برای هردویمان است

خواستم عقب بکشم که بی توجه به سنگینی نگاه های اطراف بازویم را گرفت :

_ سوارشو

با تشر دستم را کشیدم :

_ ولم کن دیوونه شدی

با دیدن ماشین امیروالا از او فاصله گرفتم تا برخوردی پیش نیاید اما امیر از اتومبیل پیاده شد و در را بهم کوبید

مثل همیشه عینک آفتابی به چشم داشت و اخم هایش درهم بود

نزدیک که شد بازویش را گرفتم :

_ بریم امیروالا

عینک آفتابی را از چشمش برداشت و عصبی پرسید :

_ چی شده … چرا به زور می کشیدت؟

_ بریم توروخدا دارن نگاه میکنن

آرتا پوزخند زد :

_ دوست پسرته؟

امیروالا خشمگین یک قدم جلوتر رفت و تیز نگاهش کرد :

_ شوهرشم … فرمایش؟!

آرتا دوباره از همان نوع پوزخندهایی که بین بچه ها معروف شده بود زد و بی توجه به امیروالا خیره ام شد :

_ بهت زنگ میزنم الای

امیروالا روی شانه اش کوبید :

_ پس آویزونی که شماره اش از روی گوشی زنم پاک نمیشه تویی! زنگ نزن تو بلک لیستی … این سمت و نگاه کن ببینم به کی زنگ میزنی؟!

ملتمس بازویش را کشیدم :

_ امیروالا … لطفا همه دارن نگاه میکنن

دوباره با تشر روی شانه اش کوبید که ارتا با همان پوزخند گوشه لبش قدمی عقب رفت

_ دفعه دیگه از چندمتری زن من رد نشو چه برسه به اینکه بخوای دستش رو بگیری

آرتا خونسرد خندید :

_ چیزی نمی گم چون آبروی الای برام مهمه

امیروالا که عصبی یقه اش را گرفت با التماس دستش را کشیدم
صدایم از ترس می لرزید :

_ امیر … جون من … دردسرش برای من میشه … ولش کن این نفهم رو ارزش نداره

بعد از مکث کوتاهی با ضرب یقه اش را رها کرد

آرتا بی تعادل دو قدم عقب رفت

نفس راحتی کشیدم و دست امیروالا را گرفتم :

_ بریم

نگاه خشمگینش را از چشمان ارتا نمی گرفت
محکم تر دستش را کشیدم :

_ بریم امیروالا

نفسش را محکم بیرون فرستاد و سمت ماشین رفت
صندلی جلو که نشستم پایش را روی گاز فشرد و موهایش را چنگ زد :

_ این مردک شمارتو از کجا آورده؟

پنجره را پایین کشیدم تا شاید باد خنک کمی از التهاب صورتم کم کند :

_ از بچه ها حتما

زیرلب فحش رکیکی داد و سرعتش را بالا برد

به خانه که رسیدیم به محض باز کردن دکمه های مانتوام شعله گاز را روشن کردم و سمت اتاق رفتم

روی تخت دراز کشیده و بازویش را روی چشمانش گذاشته بود

چهارزانو کنارش نشستم :

_ اعصابتو بخاطر اون عوضی داغون نکن خب؟

آرام سر تکان داد
انگشتم را روی قفسه سینه اش کشیدم :

_ یکی دیشب قول داد کمک کنه نهار فردا رو که من کلاس داشتم درست کنیم

کمرنگ لبخند زد :

_ سرم درد میکنه … درست کن شام با من

دستش را کشیدم :

_ کمک کنی سرتو یک ماساژ باحال میدم حالت جا بیاد … پاشو دیگه

بدخلق روی تخت نشست و پیراهنش را دراورد

چندماه پیش خانه کرج خالی شده و با وجود نارضایتیه امیروالا به درخواست من فروخته شد

این خانه را دوست داشتم …

در این چندماه حاج بابا را ندیده بودیم
مامان گلی و چاوش تند تند به دیدنمان می آمدند و هرچندبار ساره هم همراهشان می آمد و یک ساعت بعد زودتر از بقیه می رفت

با دیدن امیروالا که پیشبند سبز رنگ آشپزی بسته بود خندیدم :

_ مثل اونبار نمک یادت نره سرآشپز

گوشت چرخ کرده را در روغن ریخت و زیرلب غر زد :

_ لعنت به من اگر دفعه ی بعد قولی به تو بدم

صفحه تلفن همراهش روشن شد
موبایل را سمتش گرفتم :

_ هوتن

دستش را در هوا تکان داد :

_ ولش کن عصر زنگ میزنم … جواب بدم اصرار می کنه برم مطب

بی خیال شانه بالا انداختم و روی میز چوبی آشپزخانه نشستم :

_ دیگه از پسرش حرفی نزد؟

_ نه … میگه تهران نبوده … البته اگر راست بگه … خیلیم از دستش شاکیه

سیبی از ظرف میوه برداشتم و خندیدم :

_ هوتن از کسی شاکی باشه بدون اون طرف دیگه چه جونوریه

ادویه اضافه کرد و سمتم آمد
دستانش را دو طرفم روی میز گذاشت و گاز بزرگی از سیب دستم زد

با لبخند سرم را روی شانه اش گذاشتم که بوسه ی به لاله ی گوشم زد :

_ خط جدید میگیرم برات عروسک … اون عوضی دوباره مزاحمت شد بگو بهم

با بلند شدن دوباره ی صدای موبایلش سرم را برگرداندم و به صفحه اش خیره شدم :

_ جواب این بدبخت و بده امیر شاید کار مهم داره

کمی فاصله گرفت و تماس را وصل کرد :

_ جان هوتن؟

گاز دیگری از سیب زدم و او خندید :

_ واسه این زنگ میزدی؟! فکر کردم میخوای بکشونیم مطب جواب نمیدادم

به پرروییش خندیدم و با تاسف سرتکان دادم
هوتن برخلاف انتظارم بد نبود
حداقل برای ما بد نبود!

در کار حرفه ای بود و حساب کتاب دستش بود
اکثر پیش بینی هایش درست از آب در می آمد

بعضی چک و سفته های امیروالا دستش بود اما امیروالا هم خیلی وقت ها چک های امضا شده ی او را مدت ها نگه می داشت تا به دست فروشنده ها برساند

نه اینکه زیادی با هم صمیمی باشند اما هردو قابل اعتماد بودند

هوتن دو بار برای شام به خانه ی مان آمد و کم کم نگرانی ام کمتر شد

رند و زیرک بود اما به قول خودش امیروالا به دلش نشسته بود و آدم خیانت به شریکش نبود

امیروالا که موبایل را قطع کرد سر تکان دادم :

_ چیکار داشت؟

خندید و فلفل دلمه ای هارا روی میز گذاشت :

_ اینارو ریز کن … هیچی بیچاره میگه دارم میرم تبریز حواست به کارا باشه سه چهار روز نیستم

_ پسره براش دردسر شده نه؟

_ نمیدونم اما این چند روز خیلی اعصابش به هم ریخته

همانطور که سیبم را میجویدم بی تفاوت سر تکان دادم و حرف دیگری نزدم

این روزها معنی واقعی آرامش را درک می کردم و هزار بار خدا را شکر می کردم که به این خانه آمدیم

عصر بی توجه به چشم غره های امیر والا روی کاناپه دراز کشیدم و خط به خط جزوه ام را با صدای بلند خواندم تا حفظ شوم

معترض لیوان چای اش را روی میز کوبید و با پوف کلافه ای از جا بلند شد

پوشه مطب را بالا گرفت و شاکی گفت :

_ خوبه منم آمارها رو بلند بلند بخونم؟!

سمت اتاق رفت که صفحه موبایل روشن شد

نیم خیز شدم و موبایل را برداشتم

_ بیا موبایلت رو هم ببر تمرکزم بهم می ریزه

نگاهی به اسم هوتن انداختم و ادامه دادم :

_ این هوتنم ولت نمیکنه ها

راه رفته را برگشت و موبایل را گرفت :

_ بله هوتن؟ چی شده امروز اینقدر یادم میکنی!

نمی‌دانم فرد پشت خط چه گفت که رنگ امیر بالا پرید :

_من … من همکارشونم

با چشمان تنگ شده روی مبل نشستم :

_ چی شده؟

بی توجه به من ادامه داد :

_ کدوم بیمارستان؟ حالش چطوره؟

ابرو بالا انداختم
امیر والا کلافه گفت :

_ باشه خبر میدم بهشون … من دوستشم … شرایطش خوبه؟

کمی مکث کرد و بعد وارفته چانه اش را مالید :

_ یا خدا … من میام

تماس را قطع کرد
مضطرب کنارش ایستادم :

_ چی شده هوتن طوری شده؟

موهایش را چنگ زد :

_ ماشینش رفته تو دره

با چشمان گشاد شده تکرار کردم :

_ چی؟ زنده است؟

رنگ پریده در سکوت نگاهم کرد

مات سرتکان دادم :

_ مرده؟!

سرش را به نشانه تایید تکان داد
بهت زده دستم را به دیوار گرفتم :

_ باورم نمیشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.