خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۳۶

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

روبه روی آینه ایستادم و همانطور که ساعتم را می بستم برای چندمین بار صدایش زدم :

_ بیدار شو الای

سرش را در بالشت فرو برد و آرام غر زد :

_ ساعت چنده؟

_ دیر شده … پایین دارن صبحانه میخورن … بلندشو میخوام برم مطب

جوابم را نداد
کت را تنم کردم و شیشه ادکلن را برداشتم :

_ بخواب تو پس … من باید برم دیرم شده … به مامان گلی میگم بیدارت کنه دو سه ساعت دیگه

سرش را بالا آورد و خواب الود نگاهم کرد :

_ نه … میام

_ پاشو پس

چشمانش را بست :

_یکم صبر کن … دیشب تا نزدیک صبح خوابم نبرد

دستش را کشیدم :

_ پاشو الای … دیرم شد میگم

بی حال روی تخت نشست
نگاهی به گونه های سرخش انداختم و دستم را روی پیشانی اش گذاشتم :

_ بدنت داغه

صورتش را بالا گرفتم و به چشمان خمارش خیره شدم :

_ چرا تب کردی جوجه ام؟

کمرنگ و بی حال لبخند زد :

_ یاد روزایی افتادم که کنکور داشتم به زور بیدارم می کردی

_ از اولم تنبل بودی … پاشو بپوش بریم دکتر

دستی به صورتش کشید و بی تعادل از جا بلند شد

شلوار مخمل صورتی رنگ و تیشرت سفید ساده ای به تن داشت
موهایش صورت رنگ پریده اش را قاب گرفته بود

دستش را گرفتم :

_ دهنتو باز کن ببینم گلوتو

با خنده پسم زد و سمت سرویس بهداشتی رفت :

_ به تو باشه ندیده چندتا آمپول تو ذهنت آماده کردی برام

از پله ها که پایین می رفتیم هنوز هم حالش خوب نشده بود اما حداقل از لحاظ روحی بهتر بود

هر دو تصمیم گرفته بودیم دوماه دیگر صبوری کنیم…

پشت میز نشستیم
الای بی توجه به دلخوری روز قبل گفت :

_ صبح بخیر

همه ارام جوابش را دادند
مامان گلی با نگرانی ظرف حلیم را سمتش هل داد :

_ حالت خوبه مادر؟ دیشب از فکر و خیال خوابت نبرد مگه نه؟ بی حال دیده می شی

ظرف مربا را از کنار دست الای برداشتم و حلیم را جایگزینش کردم :

_ خوب نیست مامان گلی تب داره … تا شب بی زحمت هواشو داشته باش

با اخم زیرچشمی به حاجی نگاه کردم و ادامه دادم :

_ باز شب نیام خونه ببینم غوغا به پا شده

سیما پوزخند زد :

_ غوغا رو الای و دوستش شروع…

میان جمله اش پریدم :

_ حواستو جمع کن سیما … اون هدی رو هم خبر نکن اینجا

نگاهی به حامد انداختم :

_ شرمنده اتم هستم حامد اما ما موندگار نیستیم … رفتیم همه چی برمی گرده به روال سابق

قبل ازینکه حامد حرفی بزند حاج بابا با جدیت گفت :

_ کجا؟! اینجا خونه اته پسر! هرکس رو دلت میخواد راه میدی دلت نخوادم راه نمیدی … نیاز به رفتن نیست

حامد دلخور نگاهش را گرفت و من کلافه پوف کشیدم و از جا بلند شدم

مامان گلی دستم را گرفت :

_ کجا عزیزم؟ صبحانه ات رو بخور

_ میرم مطب … حواست به الای باشه مامان گلی … اگر تب کرد زنگ بزن بهم

الای خندید :

_ بچه که نیستم … برو نگران نباش

مش خسرو سرحال مشغول آبیاری باغچه بود
صبح بخیر پرانرژی اش را با احترام جواب دادم و سوار ماشین شدم

با شنیدن صدای زنگ موبایلم نگاهم را به صفحه دادم

علیرضا!

تماس را وصل کردم اما هنوز احوال پرسی اش تمام نشده بود که کسی پشت خط آمد

فحش زشتی داد و خندید :

_ سرت شلوغ تر از دوران مجردیت شده که

ولش کن … از مطبه احتمالا … امروز دیر می رسم … چه خبرا؟

صدای بوق دوباره در گوشم پیچید
علیرضا سوت آرامی زد :

_ جواب بده بابا پاره کرد خودش رو

کلافه پوف کشیدم :

_ زنگ میزنم بهت علی

تماس را قطع کردم
شماره ی حامد که روی صفحه افتاد ابرویم بالا پرید

دایره سبز را فشردم
صدای مضطرب سیما در گوشم پیچید :

_ امیر … کجایی تو؟ برگرد عمارت

پایم را روی ترمز فشردم :

_ چی شده؟

اتومبیل ایستاد و فرد پشت سر دستش را روی بوق گذاشت
کلافه دستی برایش به نشان عذرخواهی تکان دادم و ماشین را کنار کشیدم :

_ چی شده؟

صدای ضعیف گریه از آن سمت در گوشم پیچید :

_ چه خبره اونجا؟ صدای گریه ی الای؟

_ بیا امیر … حاج بابا داره منفجر میشه از عصبانیت

قبل ازینکه حرف دیگری بزنم تماس را قطع کرد

کلافه و عصبی موبایل را روی صندلی کنارم پرت کردم و از اولین دوربرگردان دور زدم …

* * * * * * * * *
” الای “

دو خط موازی روی پیشانی ام تیر می کشد و دیدم تار است

خودم هم گرمای غیرعادی بدنم را حس می کردم

سر درد خفیفی داشتم که می دانستم اگر رسیدگی نکنم دردش تا شب چندبرابر می شود اما وقت و توانی برای توجه به این موضوع نداشتم

سیما کنارم نشست و دستم را گرفت
لحنش بعد از مدت ها دوستانه و نگران است :

_ الای؟ حرفای این مرد درسته؟ حاجی خیلی عصبیه فشارش رفته بالا

سرد نگاهش کردم و دستم را کشیدم :

_ شماها همتون دیوونه شدید

صدای بلندم به حاج بابا رسید و او خشمگین جوابم را داد :

_ تو که دیوونه نشدی بگو دخترجون … ما عقلمون قد نمیده … تو بگو اون روز با اون مردک غریبه تو ماشین چیکار می کردی که نتیجه اش شد پرپر شدن نوه های من؟

در با صدای بدی باز شد و به دیوار برخورد کرد
از صدایش در جا پریدم

با دیدن امیروالا بغض گلویم را گرفت

کاش می شد دست هایم را سمتش دراز کنم تا در آغوشم بکشد و برای همیشه ازهرجا مارا می شناسند فرار کنیم

بهت زده جلو امد :

_ چی شده؟

حاج بابا غرید :

_ تو بگو چی شده که اون مرتیکه به من زنگ میزنه میگه چشمت روشن حاج سزاوار! عروس حامله ات با دوست پسرش میرفتن که تصادف کردن … تو بگو چی شده که طرف انقدر مطمئنه که میگه اگر شک دارید برید از مغازه دارای اطراف بپرسید تصادف که شد دختره از صندلی جلوی ماشین اون مرد پیاده شد یا نه!

امیروالا نگاه ماتش را برای ثانیه ای در صورتم گرداند

بدون هیچ واکنشی خیره نگاهش کردم

آب دهنش را فرو داد و انگار تازه به خودش آمد که حاج بابا از چه صحبت می کند

اخم هایش درهم فرو رفت و دست هایش مشت شد

صدای بلند و عصبی اش باعث شد برای دومین بار در جا بپرم :

_ بخاطر همین تن مارو میلرزونی حاجی؟ با خودت نمیگی شاید راننده تاکسی بوده و تهمت می زنی؟!

انگار مبلی که حاج بابا روی آن نشسته آتش گرفت که پیرمرد اینطور فرز از جا پرید :

_ کدوم راننده ی تاکسی جلوی در مطب دکتر با طرف صحبت می کنه؟ کدوم راننده ی تاکسی دست زن حامله ای که قراره برسونش رو میکشه سوار ماشین می کنه؟

خشمگین نگاهی به ساره که کنار راه پله ایستاده انداخت :

_ تو مگه نرسوندیش؟ چرا نگفتی؟ این همه وقت دهنت رو بسته نگه داشتی تا آبروی من بریزه؟

امیروالا غرید :

_ زن من آبروتو میبره حاجی؟!دختری که خودت پناهش دادی و پنج سال بزرگش کردی آبروتو میبره؟

بالاخره صدای فریاد حاج بابا باعث سقوط اولین قطره ی اشکم شد :

_ مار تو آستینم پرورش دادم مار!

حتی با همان حال خراب هم می توانستم سینه ی امیروالا را که از شدت خشم بالا و پایین می شود را تشخیص دهم :

_ حرفی نزن که بعدا پشیمون شی حاجی … پدربزرگمی درست ، بزرگ ترمی درست ، احترامت واجبه درست … اما جلوی روم وایستادی به زنم توهین میکنی؟ بدون مدرک؟

سیما آرام جوابش را داد :

_ فیلم دوربینای مطب رو هم فرستادن … همه دیدیم!

انگار سرم اضافی ست که اینطور روی بدنم سنگینی می کند!

صدای امیروالا از خشم می لرزید :

_ لا اله الا الله

حاج بابا نزدیکش شد :

_ به خودت بیا والا

_ شما به خودتون بیاین حاجی! از زهر کردن زندگی به کام ما چه سودی می برید؟

_ دارم بهت میگم اون مرد …

صدای فریاد امیروالا فضا را پر کرد :

_ از هم شهریاشه … شناختش … دستش رو کشید سوار ماشین کرد

بازوی امیروالا را گرفتم و آرام زمزمه کردم :

_ بیا بریم

حاج بابا پوزخند زد :

_ از اون موقع که راننده ی تاکسی بود … خودتو گول میزنی پسر؟

_ بس کن حاجی بس کن … تو رو به روح بابا محمد قسم بس کن … خستمون کردی

زودتر از من با حرص سمت پله ها رفت
دستم را به دیوار گرفتم و لبم را گزیدم تا صدای هق هقم بلند نشود

حاج بابا با دیدن نگاه خیره ام ابرو درهم کشید :

_ جلوی چشمم نباش

مامان گلی با چشمان خیس نگاهی به صورتم انداخت و کف دستش را پشتم کشید :

_ بیا برو بالا قربونت برم … برو پیش شوهرت عصبیه

نگاهم را از صورت حاج بابا نگرفتم
آرام سر تکان داد :

_ بد کردی دخترجون … نمک خوردی و نمکدون شکستی

پوزخند زدم :

_ شما بدکردی حاجی! خیلیم بد کردی

با قدم های محکم سمت پله ها رفتم
برخلاف انتظارم در اتاق نیمه باز بود

وارد که شدم هر دو چمدان وسط اتاق باز شده افتاده بودند و امیروالا با خشم مشغول خالی کردن کمد بود

آرام زمزمه کردم :

_ چیکار داری میکنی؟

بی حوصله کت شلوار را در چمدان پرت کرد :

_ نمی بینی؟

آرام سر تکان دادم و بدون حرف چمدان دیگر را باز کردم

برای ثانیه ای نگاهم کرد و بعد دوباره مشغول شد

با عصبانیت لباس هارا روی هم می ریخت
من اما آرام تر بودم

پیراهن مردانه را تا زدم و در چمدان گذاشتم :

_ کرواتات طبقه آخریه … برداشتی؟

سر تکان داد :

_ آره … شارژ توروهم برداشتم

_ بذارش دم دست … نره زیر

_ شارژر من هنوز تو برقه اونو بذار تو کیفت

سر تکان دادم و شلوار جینم را در چمدان گذاشتم :

_ باشه

زیپ چمدان را بست و به سمت در رفت :

_ جمع کن تو … من الان میام

از در بیرون رفت
به سمت پنجره رفتم تا قاب عکسمان را بردارم که چشمم به باغ افتاد

با لبخندی تلخ آه کشیدم
روزی اینجا بودن را دوست داشتم
امروز اما این عمارت بزرگ تبدیل به قفس شده بود برایم

_ برفین و بسپر به مش خسرو … خودش حواسش هست

به سمتش برگشتم

قفس مرغ عشق هارا روی پاتختی گذاشت :

_ حاضری؟

خیره اش شدم
اخم کمرنگی میان ابروهایش بود
دسته ی هر دو چمدان را گرفته و نگاهم می کرد

پلک هایم را روی هم گذاشتم :

_ حاضرم

کمرنگ لبخند زد و سعی کرد غمگین به نظر نرسد :

_ پس بریم جوجه ام

مانتو و شال را پوشیدم ، قفس مرغ عشق ها و کارتن کوچک وسایل را برداشتم و پشت سرش از اتاق خارج شدم

منتظر شد کنارش برسم و بعد هم قدم با من از پله ها پایین آمد

اولین نفر مامان گلی بود که دیدمان و ترسیده روی گونه اش کوبید :

_ خدامرگم

نگاه سیما متعجب شد و ساره ابرو بالا انداخت

پله ی آخر را پایین رفتیم
حاج بابا تسبیحش را روی میز پرت کرد و راست ایستاد :

_ چه غلطی دارید می کنید؟

امیروالا در چشمانش خیره شد :

_ غلطی که خیلی وقت پیش باید می کردیم

فک حاج بابا از شدت خشم منقبض شد :

_ لج نکن والا … ضررش مال خودته پسر

_ لجبازی نمی کنم حاجی که اگر به لجبازی بود برای باردوم راضی نمی شدم پا توی این خونه بذارم

آرام غرید :

_ پشیمون می شی

_ بخاطر این مدت ممنون حاجی … لطف کردی! زحمتتون دادیم

سیما کنارم ایستاد :

_ جایی دارید برید؟ میخواین بریم خونه ما

دلخور لبخند زدم :

_تشکر … اینجام که بودیم خوب پذیرایی کردی!

کلافه پوف کشید و عقب ایستاد

مامان گلی بازوی امیروالا را گرفت :

_ آخه کجا میخوای بری پسرم؟ تازه چند وقت بود خیالم از شما راحت شده بود

حاج بابا با چهره قرمز شده روی مبل نشست و دستش را سمت چپ سینه اش گذاشت

ناخواسته بغض کردم
برای ثانیه ای عذاب وجدان به سراغم آمد
بعد از سال ها رابطه امیروالا با او کمی بهتر شده بود و حال به خاطر من دوباره همه چیز بر هم ریخته بود
از او ناراحت دلخور نه بلکه بیشتر ناامید بودم!

امیروالا دستم را گرفت
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بغضم را فرو دهم

سیما ترسیده شانه های حاج بابا را مالید :

_مامان گلی قرص حاج بابا رو بیار

مامان گلی صورتش را پاک کرد و لنگان با سرعت به سمت آشپزخانه رفت و چند ثانیه بعد با قرص و لیوانی آب برگشت

حاج بابا که قرص را خورد و کمی صورتش از هم باز شد

امیروالا آرام زمزمه کرد :

_ بریم

به صورتش خیره شدم
چشمانش قرمز شده و خیره حاج بابا بود

آرام زمزمه کردم :

_ نگران نباش دکتر منزوی اون بار گفت خطرناک نیست فقط باید از استرس دورش نگه داریم … ما که بریم استرس هم ازش دور میشه

با زجر پوزخند زد :

_ما استرسش نیستیم الای

انگشت اشاره اش را روی پیشانیش فشرد و ادامه داد :

_ دلیل استرسش اینجاست … آدم وقتی نخواد احساس خوشبختی کنه بالاخره یک دلیل برای بدبختی هاش پیدا میکنه و وقتی هم بخواد خوشبخت باشه از بین کل بدبختی هاش دلیلی برای شادی … حاج بابا انقدر توی قوانین خودش غرق شده که زندگی کردن و یادش رفته

مامان گلی با گریه نگاهمان کرد :

_هنوز که وایستادین! این چمدونارو ببرید بالا دیگه … حالش رو نمی بینید؟!

امیر والا دستم را گرفت :

_ بریم الای

مامان گلی با خواهش نگاهم کرد :

_ الای تو یک چیزی بگو

آرام سر تکان دادم :

_ خداحافظ مامان گلی … بهتون زنگ میزنم

سیما دوباره لیوان آب را به طرف حاج بابا که حالش کمی بهتر شده بود گرفت :

_ واقعاً که نامردین

در عمارت را باز کردیم و بیرون رفتیم

مش خسرو کلاهش را برداشت و خیره چمدان‌ها شد

_ دوباره دارین میرین آقا؟

امیروالا تلخ لبخند زد :

_ مش خسرو این خونه جایی برای ما نداره

به چشمان خیس شده اش خندیدم :

_ حواستون به برفین باشه

_ نمیبرینش خانم؟

امیروالا دوستانه روی شانه اش زد و آه کشید :

_ ما خودمونم جا نداریم

پیرمرد با مهربانی سر تکان داد :

_من یک خواهر پیر دارم آقا با دخترش زندگی میکنه … میخواین برین اونجا؟به خدا که خوشحال میشن … حاجی کم بهشون کمک نکرده

به من نگاه کرد و امیدوار ادامه داد :

_ آره الای جان؟ میرین؟ به جان پسرم تعارف نمیکنم

بغض کرده خندیدم :

_میدونم مش خسرو دستت درد نکنه اما کار یک شب دو شب که نیست … یک فکری می کنیم

با شک سر تکان داد :

_ هر جور صلاح میدونین

در را برایمان باز کرد و در بردن چمدان ها کمکمان کرد

_ برین خدا به همراهتون

کنار امیر والا صندلی جلو نشستم
ماشین را روشن کرد و دستش را بالا برد :

_ بروتو مش خسرو … هوا سرده

در عمارت که بسته شد نفس عمیقی کشید
بدون اینکه نگاهم را از خیابان خلوت روبرو بگیرم دستم را روی دستش گذاشتم و آرام زمزمه کردم :

_ حالا چی؟

با گوشه شست پشت دستم را نوازش کرد :

_ داغی که هنوز قربونت برم

_ خوبم من

_ لپات گلی شده

پیشانی ام تیر می کشید و گلویم می سوخت
سرما خورده بودم اما احساس می کردم بیشتر تاثیر فشارهای عصبی این دوشب است

_ امیروالا؟

_ جان؟

_ کجا میری؟

_ پارک

بهت زده تکرار کردم :

_ پارک؟

غمگین خندید :

_ نترس قرار نیست کارتون خواب شیم … یک زنگ بزنم از داروخونه هم دارو بگیرم میام

آرام سر تکان دادم
از ماشین پیاده شد و سمت داروخانه رفت که موبایلم در جیبم لرزید

به صفحه ی روشنش خیره شدم
دو تماس بی پاسخ از طرف دینا

پیامش را باز کردم :

_ الی دیشب دیگه دعوا خوابید؟ چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟

پیام های بعدی را باز کردم :

_ قهری؟ تقصیر خود خرته … بعدشم اون زنیکه به خانوادم اونطور گفت عصبی شدم … ببخشید میدونم واسه تو بد شد

_ جواب بده لوس نشو

_ الای!

لبخند زدم
عصبی و شلوغ بود اما بدجنس نبود
یک بار هم چندوقت پیش با امیروالا بحثش شده بود اما بازهم از او دلخور نبودم

طاقت ظلم نداشت
چه به خودش و چه به بقیه و اکثر اوقات دربرابر رفتارهای بقیه سرزنشم می کرد

برایش تایپ کردم :

_ الان دیدم اس ام اسارو … ناراحت نشدم … ما از خونه ی حاجی اومدیم بیرون!

با لبخندی کمرنگ ادامه دادم :

_ احتمالا چندوقت دیگه خونه بخریم … میای میبینمت … فعلا خیلی درگیرم

بلافاصله بعد از ارسال شدن پیام “اوکی” فرستاد

سرم را بالا آوردم
چشمم به امیروالا افتاد که مشمای داروهارا به دست داشت و هم زمان مشغول صحبت کردن با تلفن بود

هرچندثانیه یک بار با تاکید دستش را در هوا تکان می داد

بالاخره تماس را قطع کرد و سوار شد
بطری آب معدنی را سمتم گرفت :

_ قرص رو بخور … تبت قطع نشد بریم درمونگاه

_ من خوبم امیروالا … کجا میریم؟

عینک آفتابی اش را به چشم زد و آرام گفت :

_ تورو میذارم آتلیه پیش علیرضا … ترانه هم هست … برو اتاق بالا استراحت کن … خودمم میرم بنگاه

_ چی؟! دنبال خونه؟

_ آره

بهت زده ابرو بالا انداختم :

_ پول چی؟

_ هست تو حسابم

_ خب؟

بی حوصله سر تکان داد :

_ خب چی؟

_ بقیه اش چی امیروالا؟ بقیه ی پول … اون کمه

_ جور کردم

_ چطوری؟!

کلافه پوف کشید :

_ از هوتن قرض گرفتم

عصبی و ناراحت سر تکان دادم
چاره ی دیگری نداشتم!

_ عجیبه … این هوتنم جدیدا شده فرشته ی نجات

پوزخند زد :

_ همچینم فرشته ی نجات نیست … قرار شد به جاش برای نصف سهم هوتن هم من چک بدم … مخارج مطب تمومی نداره

با حرص پوف کشیدم :

_ تموم شه بره این روزهای لعنتی

نگاهی به مسیر انداختم و ادامه دادم :

_ من و نبری آتلیه … منم باهات میام

_ برو استراحت کن فعلا باید بگردم … چند مورد پیدا کنم فردا میبرمت تو انتخاب کن

با اصرار قانعش کردم و باهم دنبال خانه گشتیم

با شنیدن قیمت ها دوخوابه هارا همان اول از لیست خط می زنیم

نزدیک عصر دو ساندویچ همبرگرمان را در ماشین می خوریم و بعد دوباره مشغول بازدید از خانه ها می شویم

آخرین بنگاه که خانه ای نود متری در طبقه چهارم ساختمانی قدیمی را نشانمان می دهد از خستگی حتی جان روی پا ایستادنم نداریم

با مرد خداحافظی کردیم و خسته سوار ماشین شدم
عقربه ها ده و ربع شب را نشان می دهدند :

_ شب و کجا بریم؟ اصلا حوصله ی سوال های مهراب و چکاوک رو ندارم … نمی شه تو ماشین بمونیم؟!

آرام و خسته خندید :

_ اونش با من …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.