خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۲۹

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

دستی روی شانه ام قرار گرفت
چشم هایم را باز کردم

چاوش بهت زده با حرص نگاهم کرد :

_ امیر خل شدی؟ چرا نشستی اینجا؟

دستی به صورتم کشیدم و به سختی بلند شدم
چاوش نمی دانست
برایم عجیب بود اما ساره حرفی نزده بود!

_ بیدار شد؟

بازویم را به سمت بیمارستان کشید :

_ آره … بدنت داغه … امشب سرما میخوری

بی توجه به او که منتظر آسانسور ایستاده بود به سمت راه پله رفتم

فقط چند دقیقه وقت برای جمع کردن افکارم می خواستم

پله ی نود و هشتم را که بالا رفتم همه چیز بهتر شده بود

چاوش نفس زنان همانجا ایستاد :

_ بردنش بخش … تو برو من و اجازه نمیدن بیام

پشت در ایستادم ، دستی به موهای مرطوبم کشیدم و دستگیره را پایین دادم

مثل این چند روز روی تخت خواب بود
کلافه پوف کشیدم اما به محض بسته شدن در چشم هایش را باز کرد

دکتر از شک حادثه گفته بود و اینکه هیچ حرفی نمی زند اما او به محض دیدنم نالید :

_ امیروالا؟

لبم را با زبان تر کرده و سعی کردم لرزش صدایم به گوشش نرسد :

_ جون دل؟

حرفی نزد
انگار تنها قصد داشت از بودنم مطمئن شود

دستش را میان دستهایم گرفتم و آرام گوشه‌ی ناخنش را بوسیدم :

_ خوبی جوجه ام؟

جوابم را نداد
اینطور که در سکوت با چشمانی بی احساس خیره ام شده بود از حالش می ترسیدم :

_ الای؟ خوبی؟ درد داری نه؟ اشکال نداره دورت بگردم … میگم بیان مسکن بزنن

با همان چشمان یخ زده خیره ام بود
بیزار از حال و روزمان زمزمه کردم :

_ الای … حرف بزن

شاید دلش به حال التماس درون صدایم سوخت که بلافاصله به حرف آمد :

_ من انتخاب کردم!

اولین جمله اش همین بود؟
من انتخاب کردم؟!
اصلا معنی حرفش که اهمیتی نداشت
همین که واکنش نشان داده کافی بود

با خنده ای گیج و چشمانی تر سر انگشت اشاره اش را برای چندمین بار بوسیدم :

_ چی رو انتخاب کردی عشقم؟!

_ اسم بچه هارو…

قلبم برای ثانیه ای نزد ، نفسم در سینه حبس شد و دست هایم یخ زد

آرام لب زدم :

_ چی؟!

سرش باند پیچی شده و نمی توانست گردنش را بچرخاند اما مردمک هایش را به چشمانم دوخت و آرام تکرار کرد :

_ اسم دوقلوهارو

قبل ازینکه فرصت حرف زدن داشته باشم در اتاق باز شد
مامان گلی با دیدن چشم های باز الای لنگان جلو آمد :

_ بیدار شدی؟ دردت به سرم

خواستم هشدار دهم اما او بی توجه به چشمان پراخطارم خم شد و پیشانی الای را بوسید :

_ الهی من زیر خاک بودم و این روز رو نمیدیدم الای …

خودش را تکان داد و زار زد :

_ کاش خودم پیش مرگ اون طفل معصوما میشدم

با هشدار صدایش زدم :

_ مامان گلی؟!

الای لرزان زمزمه کرد :

_ حال بچه هام خوبه

جمله اش سوالی نه بلکه خبری بود

دستم را روی گونه اش گذاشتم تا شاید حواسش از مامان گلی پرت شود :

_ الای؟ من و ببین عزیزم … الای

صدای گریه های مامان گلی بالا رفت :

_ حاجی مثل مرغ سر کنده ست … آروم و قرار نداره … بخدا که اندازه شما نگران اونم هستم… میترسم سکته کنه

الای بلندتر گفت :

_ حال بچه ها خوبه

شانه اش را گرفتم تا ثابت بماند
می دیدم که حتی همین بلند حرف زدن هم باعث درهم شدن صورتش از درد می شود :

_ هیش … آره خوبن … آروم

مامان گلی خم شد و میان اشک های بی پایانش برای چندمین بار پیشانی الای را بوسید :

_ بمیرم برات … بمیرم برات

الای فریاد زد و من محکم تر به تخت فشردمش :

_ نه نمیر … دارم میگم بچه هام خوبن … چرا میخوای بمیری؟! نمیتونم شکمم و لمس کنم اما من حسشون می‌کنم …

فکش را آرام فشردم :

_ من رو ببین الای … به من نگاه کن

نگاهش را از مامان گلی نگرفت

بدنش میان دستانم چنان می لرزید که تنها آرزویم در آن لحظه آرام بخشی بود تا اورا به خواب ببرد و از این موقعیت نجات دهد

مامان گلی روی سینه اش کوبید :

_ بخدا که دلم خونه اما مادر آخر دنیا که نیست … مرخص شی میرم مشهد … خودم از امام رضا میخوام دو سال نشده بچه ات تو بغلت باشه

در اتاق باز شد :

_ چه خبره اینجا؟ مراعات کنید لطفاً … مریض داریم … چون اتاق خصوصیه دلیل نمیشه آرامش بقیه رو بهم بزنید … بفرمایید بیرون لطفاً فقط یک همراه

حتی سربرنگرداندم تا نگاهش کنم
سرم را به گوش الای چسباندم
صدای گریه های مامان گلی دور تر شد و بعد در دوباره بهم خورد

_ نلرز الای … مرگ من اینطوری نلرز همه کسم

صدای خس خس نفس های به شماره افتاده اش می ترساندم :

_ دستم رو نمی تونم تکون بدم

_ نلرز … بلرزی دوباره مجبور میشن خوابت کنن

هستریک خندید :

_ بیان … میخوام بخوابم … طولانی

بغضم را فرو دادم و کنار گوشش را بوسیدم :

_ تو بخوابی من دلم تنگ میشه آخه…

بغضش وحشت زده منفجر شد :

_ دستم رو نمی تونم تکون بدم

انگشت های سردش را میان دستم گرفتم :

_ می تونی جوجه ام می تونی …

_ بذارش رو شکمم

دست دیگرم را به چشمانم کشیدم
از خشک بودنشان که مطمئن شدم بهت زده زمزمه کردم :

_ چی؟!

عصبی صدایش را بالابرد و من نگران پرستار بدخلقی بودم که اینبار مرا از اتاق بیرون کند :

_ دستم رو بذار رو شکمم

با دست هایی لرزان کف دستش را به شکمش چسباندم و او وارفته لب زد :

_ نیستن

_ الای…

بی توجه به من زار زد :

_ سرجاشون نیستن … دوماه دیگه باید میموندن … سرجاشون نیستن … یک چیزی تو وجودم کمه

بازوهایم را دور شانه اش انداختم
سرش میان سینه ام فرو رفت و اشک هایش پیراهن چروکم را نم دار کرد :

_ من کشتم … به رضا گفتم بچه ات تو شکم مادرش بمیره

نفسش از شدت گریه بالا نمی آمد :

_خاک برسرم … من کشتم … من بچه هامونو کشتم … کاش لال می شدم

_ نلرز الای … اینطوری دل نزن نفسِ امیر

بی حال لب زد :

_ کاش بمیرم … کاش منم میمردم … من … من تو خواب دیدمشون … هردوشونو … میخواستن منم ببرن … کاش می‌بردن

دندان هایش را روی هم فشردم و چشمانم به سوزش افتاد

با همان بغض سنگین کنار گوشش خندیدم و زمزمه کردم :

_ بهشون نگفتی؟

بدون صدا لب زد :

_ چی رو؟

لب هایم را به موهایش چسباندم :

_ نگفتی من شیشه ی عمرِ یک کسی ام؟ نگفتی بشکنم و بلایی سرم بیاد اون یک نفر باعث و بانی اش رو آتیش میزنه؟

آنقدر در آغوشم هق هق کرده بود که حال بی جان با چشمانی نیمه باز در سکوت اشک می ریخت

_ نگفتی ما یک مسیر سخت و اومدیم بالا؟ صدبار زمین خوردیم اما صد و یکبار بلند شدیم …

انگار صدایم را نمی شنید
قلب من کم کم از جا کنده می شد و او مثل ماهی بیرون از آب مانده تنها لب هایش را حرکت می داد و نفس کشیدنش سخت تر می شد

برای چندمین بار لب زد :

_باید بمیرم

_ بهشون میگفتی آدم جا زدن نیستی … می گفتی وقتی یکی پابه پام میاد … وقتی یکی نفسش به نفسم بنده … وقتی یکی تب کنم می‌میره رسمش جا زدن نیست …

چشمانش روی هم افتاد اما هنوز هم هوشیار بود :

_ بهش گفتم بچه ات رو غرق خون بغل بگیری … مثل آسکی … کاش اون روز با ساره نمی رفتم…

_ چشمات رو ببند…

_ پوست شکمم می سوزه

ثانیه ای مکث کرد و بعد بلند نالید :

_ امیروالا؟

موهایش را نوازش کردم :

_ جان؟

_ خاکشون کردن؟

آخ خدا ….

_ آره امیر؟

سرش را از سینه ام فاصله داد و با چشمان اشکی خیره ام شد :

_ بچه ی هفت ماهه رو خاک میکنن نه؟ یا … یا میندازن تو سطل آشغال؟!

فرصت پاسخ دادن نداد
دیوانه وار سرش را چپ و راست تکان داد :

_ باید خاک کنن … الکی که نیست … بچه هام هفت ماهشون بود … قلبشون تشکیل شده بود … ضربان داشتن … دست و پا … سر … حتی مو

قطره ی اشکم میان موهایش گم شد
سرش را به سینه ام فشردم و او بی مخالفت چشمانش را بست :

_ رفتیم سونوگرافی دکتر می گفت یکی دستش رو انداخته دور اون یکی

میان گریه خندید و بعد با همان چشمان بسته زمزمه وار ادامه داد :

_ همدیگه رو بغل کرده بودن … باید خاکشون می کردن … حتما خاکشون کردن …

صورتم را میان موهایش فرو بردم و او جمله دیگری نگفت…

” الای “

صندلی عقب نشسته ام و سرم روی شانه ی مامان گلی ست
امیروالا پشت چراغ قرمز ایستاد و عقب برگشت :

_ راحتی؟ درد نداری؟

سرتکان می دهم و او با سبز شدن چراغ با اینکه آشکار است قانع نشده ، پایش را روی پدال گاز می فشارد

سیما دستش را روی شانه ام گذاشت :

_ می خوای چند روز بریم خونه ی ما؟ حال و هوات عوض شه؟

چه قدر حرف می زدند!
سرم را بازهم تکان دادم و اینبار چاوش در آینه ی جلو نگران نگاهم کرد و پوف کشید

بالاخره روبه روی عمارت ایستاد

مش خسرو بلافاصله در را باز کرد و امیروالا ماشین را داخل برد تا من کمتر راه بروم

مامان گلی نگران نگاهی به گچ پایم انداخت :

_ امیر بیا با چاوش کمک کنید … منم یکی از اتاقای پایین و آماده می کنم براتون

امیروالا در سمت مرا باز کرد :

_ بغلت می کنم

آرام سر تکان دادم :

_ نه

بی توجه دستش را سمت پای در گچم آورد
ناخوداگاه صدایم بالا رفت :

_ گفتم نه

دستش که در هوا خشک شد نگاهی به چهره هاج و واج بقیه انداختم و لبم را گزیدم

آرام با سری پایین افتاده نالیدم :

_ خودم می تونم

ناراحت نشد! بدون اینکه خم به ابرو بیاورد بعد از مکث کوتاهی سر تکان داد :

_ باشه عزیزم … دستت رو بگیرم؟

از لحن محتاطش بغض گلویم را فشرد
بدون اینکه دهان باز کنم به نشان تایید سر تکان دادم و او بازویم را گرفت

مش خسرو با سری پایین افتاده یک قدم جلو آمد :

_ خدا بد نده الای خانم … از این به بعد غمتون کم ان شاالله

سری تکان دادم و نگاهم را به زمین دوختم

امیروالا به جای من تشکر کرد و کمی که فاصله گرفت سرش را به گوشم چسباند :

_ مطمئنی نمی خوای بغلت کنم خوشگله؟

_ نمی خوام … همه اشون یک جوری دارن نگام میکنن

با صبوری کمکم کرد قدم های کوچک بردارم :

_ چجوری عزیزم؟

خواستم شانه بالا بیندازم که یاد درد طاقت فرسایی که از تکان دادن بالاتنه ام داشتم افتادم و منصرف شدم :

_ نمی دونم

چند قدم دیگر که رفتم از شدت درد به نفس نفس افتادم

_ بغلش کن والا

با شنیدن صدای محکم حاج بابا سرم را بالا گرفتم
کنار در ورودی ایستاده بود ، اخم هایش کمی درهم و عصایش مثل همیشه روبه رویش به زمین تکیه داده شده بود

نگاهم برای ثانیه ای به دانه های تسبیح دستش که پشت سرهم با نظم یکی یکی سقوط می کردند افتاد و دوباره سمت چشمانش رفت

نگاهش را نمی توانستم بخوانم…
شاید متفکر و کمی سرد

_ گفتم حاجی … خودش نخواست

_ خودش نخواد! تو کاری که میدونی صلاحه انجام بده

امیروالا نگاهی به چشمانم انداخت و من سر پایین انداختم

دست هایش که زیر زانویم قرار گرفت از درد نالیدم
حاج بابا صدایش را بالا برد :

_ گلین؟ یکی از اتاق های پایین رو آماده کن … بعد زنگ بزن منزوی بیاد … اونم اگر لازم بود دارویی اضافه کنه

امیروالا پوف کشید و من بی حوصله سرم را در سینه اش فرو بردم

_ دکترا تو این چند روز هرکاری لازم بوده انجام دادن حاجی

_ منزوی هم یک نگاه بندازه … مشکلی پیش میاد پسر؟!

کاش حرف هایشان تمامی داشت
بعد از روزها در بیمارستان بودن مرخص شدم
دلم دوش اب گرمی می خواست که بدون مزاحم زیر آن بنشینم و ساعت ها اشک بریزم

نه پرستاری باشد تا آرام بخش تزریق کند
نه مامان گلی که همراهم زار بزند
و نه حتی امیروالایی که در آغوشم بگیرد

خودم باشم و جای خالی بچه ها در شکمم
خودم باشم و یک دنیا خیال از ده روزگی و ده ماهگی و ده سالگی اشان
خودم باشم از سرهمی رنگ همشان تا فرم مدرسه و لباس دامادی و شاید لباس عروس اشان

امیروالا آرام روی تخت اتاق طبقه ی پایین گذاشتم و من بازهم ناله کردم

گونه ام را بوسید :

_ جون؟ درد داری؟

جوابش را ندادم
در سکوت دستش را به مانتوی چرک شده ام رساند و دکمه ها را یک به یک باز کرد :

_ خوب میشه جوجه ام خوب میشه … هم دردت … هم زندگی امون

_ بعضی زخما مثل سوختگیه امیر … تا ابد جاش هست … از دست سلولای پوستتم کاری برنمیاد آخه ترمیم شدنی نیست

آخرین دکمه را هم باز کرد :

_ ما باهم ترمیمش می کنیم

_ هرچه قدرم ترمیمش کنیم بازم کنج دلمون سوخته … داغه

کمی بدنم را از تخت فاصله داد تا مانتو را کامل در بیاورد و هم زمان لاله گوشم را بوسید :

_ خودم آب می شم رو کنج دلت

اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شد :

_ آتیش خاموشم که بشه با یک باد دوباره شعله می گیره

مانتو را کناری انداخت و بالشت را زیر سرم درست کرد :

_ غلط کرده جوجه ام … مگه دست خودشه؟ اصلا حالا حالاها وقت داری … خوب گریه هات رو بکن … خوب اشکات رو بریز … شکایتت هات رو بکن … داد و فریادت رو بزن بعد یک روز بیا دستم رو بگیر بگو امیر تمومه! از اون روز به بعدش با من … ببین باز میذارم آتیش دلت روشن بشه یا نه

خواستم لبخند بزنم اما نشد
بخیه های شکمم می سوخت
بخیه هایی که روزی خیال می کردم بعد از دنیا آمدن دوقلوهایم روی پوستم زده می شوند اما امروز برای بیرون آوردن جسم بی جانشان زده شد

_ می‌خوام دوش بگیرم

_ اول استراحت کن

_ می‌دونی چند روزه تو بیمارستانم؟! به اندازه کافی استراحت کردم امیروالا

بعد از مکث کوتاهی سر تکان داد :

_ صبرکن لباسامو عوض کنم باهات میام

_ لازم نیست فقط گچ پام …

جمله ام را قطع کرد :

_ درستش می‌کنم

چند دقیقه بعد پلاستیک زباله ی بزرگی را از زیر پایم رد کرد و مشغول گره دادنش شد

آرام زمزمه کردم :

_ حاج بابا از من دلخوره؟

دستش برای ثانیه ای از حرکت ایستاد :

_ چرا باید دلخور باشه؟!

دستم را روی قفسه سینه ام گذاشتم

_ درد داری؟ دراز بکش تا گچ پات رو ببندم بعد کمکت می‌کنم … نگفتی چرا باید دلخور باشه؟

به سختی روی تخت دراز کشیدم :

_ نمی دونم … این چندوقت نیومد بیمارستان … الانم سرد بود

چسبی را دور پلاستیک مشکی رنگ کشید :

_ به اون ربطی ندارد … اگر ناراحته ما بیشتر ناراحتیم … اجازه نده کسی…

جمله اش را با صدای لرزانی قطع کردم :

_ تو هم از من ناراحتی؟

_ نه

_ فکر می‌کنی تقصیر من بود؟

_ نه

_ امیروالا؟

کمکم کرد از روی تخت بلند شوم :

_ جان؟

_ چرا نمی پرسی اون نامردی که سوار ماشینش بودم کی بود؟

در چشمانم خیره شد و کلمه هایم را تکرار کرد :

_ اون نامردی که سوار ماشینش بودی کی بود؟

بغض گلویم را فشرد
سرم را پایین انداختم و به زمین خیره شدم :

_ اون کجاست؟

_ وقتی ما رسیدیم کسی همراهت نبود

سرم را بالا گرفتم و با چشمان اشکی خیره اش شدم :

_ امیر من…

مکثم را که دید با چشم به در حمام اشاره زد :

_ برو … بعداً حرف می‌زنیم

به سختی روی صندلی کوتاهی نشاندم
آب را اندازه کرد و دوش را دستم داد

انگشت هایش را میان موهایم فرستاد و به سمت بالا هلشان داد تا از جلوی چشمانم کنار بروند :

_ می‌خوای بمونم؟

سرم را به نشان نفی تکان دادم

_ زود تمومش کن باشه عزیزم؟

دوباره سر تکان دادم
کمی به سمت در چرخید اما انگار پشیمان شد
دوباره برگشت و صورتم را میان دست هایش گرفت :

_ اینجا گریه نکن باشه؟!

با پشت دست اشکم را از روی گونه ام پاک کردم و بی حال خندیدم :

_ باشه

پیشانی ام را بوسید و در را بست اما ثانیه ای نگذشته بود که دوباره در را باز کرد و از همان پشت گفت:

_ در رو کامل نمی‌بندم باشه؟

دکمه های لباسم را باز کردم و آرام از تنم درش آوردم

با هر حرکت درد در استخوان های آسیب دیده‌ام می‌پیچید

گردنم را نمی‌توانستم زیاد حرکت دهم
به سختی آینه کوچک را برداشتم و به زیر شکمم چسباندم تا مجبور نشوم سرم را خیلی پایین ببرم

با دیدن رد بخیه ها لبم را محکم میان دندان هایم فشردم تا صدای هق هقم بالا نرود

اشک هایم یکی پس از دیگری روی سطح آینه افتادند

پوست شکمم جمع شده و آثار زخم و کبودی هنوز هم کاملا مشخص بود

صدای گریه هایم که بالا رفت امیروالا کلافه داخل آمد ، دوش و آینه را از دستم گرفت ، بازویم را کشید و لباس هایم را از تنم بیرون آورد

تمام مدت که در سکوت سرم را می‌شست بدون هیچ مخالفتی آرام اشک ریختم

لباس هایش خیس شد اما شکایتی نکرد

یا یک دست محکم نگهم داشت تا سر نخورم و با دست دیگر دوش را روی شانه های برهنه ام گرفت

حوله را که دورم پیچید مامان گلی داخل آمد

_ می‌گفتی من میومدم کمکش می‌کردم مادر

حوله را روی موهایم کشید :

_ دستتون درد نکنه خودم بودم

مامان گلی کمی این پا و آن پا کرد
امیروالا بدون اینکه نگاهش کند همانطور که مشغول خشک کردن موهایم بود پرسید :

_ چی شده مامان گلی؟

_ میگم الای نمی‌تونه بیاد سر میز؟

_ نمی دونم … خودتون یک نگاه بهش بندازید ببینید عقلتون چی میگه

دستم را روی دستش گذاشتم و لب گزیدم :

_ امیروالا!

با حرص پوزخند زد :

_ من که می‌دونم دستور حاجیتونه … بگید زنم حالا حالا ها نمی‌تونه زیاد از اتاق بیاد بیرون … هر وعده همین بحث رو نداشته باشیم بهتره

مامان گلی کلافه سر تکان داد :

_ چی شد باز پسرم؟ شما که رابطتون خوب شده بود

امیروالا بالاخره موهایم را رها کرد و سمت کمد لباس ها رفت :

_ الانم رابطه امون بد نیست فقط دارم می‌گم تو این شرایط حوصله یک سری چیزایی که خودتونم خوب می‌دونید چیه رو ندارم … یکم تا من و الای روبه راه بشیم کوتاه بیاد

_ باشه مادر من که حرفی نزدم … نهارتون رو میارم اینجا

_ آماده کردی میام خودم میارم … منم نبودم به چاوش بگو … پات درد می‌کنه

_ تو جوش این چیزارو نزن مادر … راستی دکتر منزوی اومده

امیروالا تیشرت گشاد و دامن ازادی روی تخت انداخت و کشوی لباس زیرهارا باز کرد :

_ خودت ردش کن بره مامان گلی … دکتر دیده اش آزمایش نوشته بررسی هم کرده … حاجی میخواد از چی سر در بیاره؟! ردش کن بره

_ جواب حاجی و چی بدم آخه؟

لباس هارا برداشت و روبه رویم نشست
آرام گفتم :

_ اشکال نداره … بذار بیاد خیال حاج بابام راحت شه

_ حاجی اگر می خواست خیالش راحت شه زحمت می کشید میومد بیمارستان … لازم نکرده دیگه الان

با گوشه ی حوله اب سر موهایم را گرفت و ادامه داد :

_ مامان گلی خودت ردش کن بره … من نمی دونم چطوری

مامان گلی آهی کشید و سر تکان داد
دلم به حالش سوخت
هرکس با دیگری لجبازی می کرد و او این وسط سرزنش می شنید

به زور امیروالا چند قاشق از خورشت آلو خوردم و روی تخت دراز کشیدم

دارو ها گیجم کرده بود آنقدر که نمی توانستم در مقابل خواب مقاومت کنم

شب و روزم را گم کرده بودم
چشم هایم را روی هم می گذاشتم و چند ساعت بعد بیدار می شدم

نمی دانستم چه ساعتی از شبانه روز است

سیما آمد ، چاوش سر زد ، چکاوک در آغوشم بلند گریه کرد طوری که امیروالا اخطار داد ، حاج بابا بعد از دو روز بدون اینکه وارد اتاق شود از دم در حالم را پرسید ، مهراب زنگ زد و گفت سال هاست به این عمارت نمی آید اما نگرانم است

می دانستم …
حال دل این عمارت خوب نبود

بالاخر بعد از یک هفته که از مرخص شدنم می گذشت حجم داروها ذره ای کمتر شد

دو روز قبل دینا به دیدنم آمده بود

حوصله ای برای دانشگاه رفتن نداشتم
ترم اول را بخاطر بارداری ام کامل نکرده بودم و ترم دوم را هم بخاطر تصادفم شروع نکردم

آن روز از صبح همه چیز ناآرام بود
حاج بابا پرسیده بود مرد غریبه ای که سوار ماشینش شدم و بخاطرش این وضعیت پیش آمده بود کیست و من سکوت کرده بودم

چه می گفتم؟
آن ها از چه چیز خبر داشتند که حال بگویم آن مرد پسر کسی بود که قرار بود همسر خواهرم شود و بعد با من سر سفره ی عقد نشست!

بغض کرده خندیدم
اگر این وصلت سر میگرفت نسبتم با رضا چه بود؟
فرزند و نامادری؟!

حالم بد بود
روزها از اتاق بیرون نمی آمدم که چشمم به راه پله نیفتد
چشمم به راه پله نیفتد تا اتاق آخر راهرو را به یاد نیاورم

اتاقی با دیوار لیمویی رنگ ، دو تخت کوچک و قاب عکس های خالی که قرار بود عکس بچه هایم در آن جا بگیرد

ساعت نزدیک یک ظهر بود و عمارت خلوت

با عصاهایی که تازه راه رفتن با آن هارا یاد گرفتم آرام از اتاق خارج شدم و روی کاناپه چشمم به او خورد

خدا را شکر کردم که طبقه ی بالا نبود
آرام زمزمه کردم :

_ سلام

اخم هایش در هم فرو رفت
موبایلش در دستش بود و هنزفری اش مثل همیشه متصل به موبایل

ناراضی پرسید :

_ بهتری؟

ناخواسته پوزخند زدم :

_ از احوال پرسی های شما!

_ من اومدم بیمارستان … بیهوش بودی … این چند وقتم حالت رو از مامان گلی پرسیدم … در ضمن

نگاهی به صورتم انداخت و ادامه داد :

_ حس و حال کنایه شنیدنم ندارم الای خانم!

بعد از مدت ها گوشه لبم کش آمد
ساره ی بداخلاق و بی حوصله…

_ نمی دونستم اومدی بیمارستان

بی خیال شانه بالا انداخت :

_ خب حالا که فهمیدی … چرا این ریختی شدی؟!

_ چه ریختی؟

با چشم به من اشاره زد :

_ شبیه مرده ها…

حرفی نزدم
حق با او بود …
وزنم به شدت و یکدفعه ای کم شده و هاله ی سیاهی دور چشمانم ایجاد شده بود

سکوتم را که دید پرسید :

_ چی میخوای ازم که بالاخره رضایت دادی از اتاق بیای بیرون؟!

اینبار در ذهنم اضافه کردم
ساره ی بداخلاق و بی حوصله ی باهوش!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.