خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۲۸

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

مات به سمت مرد برگشتم

کیف از دستم افتاد و خیره ی صورت کسی ماندم که آخرین بار چنددقیقه قبل از مرگ خواهرم روی پشت بام دیده بودمش

برای ثانیه ای در پوست صورت و ستون فقراتم سرمای شدید احساس کردم

انگار سطلی آب سرد روی سرم خالی کردند

ترسیده لب زدم :

_ رضا؟!

نگاه پر بهتش را از صورتم گرفت ، تا روی شکمم رفت و بعد دوباره متعجب خیره صورتم شد

آب دهنم را فرو دادم
صدای هق هق آسکی در سرم پیچید ، سفارش مرغ عشق هایش را می کرد

دقایقی بعد با صورتی غرق در خون روی زمین افتاده و نفس نمی کشید

با پاهایی لرزان کمی عقب رفتم

حرکت که کردم به خودش آمد و قدمی به سمتم برداشت :

_ الای …

نگاهم به کیف افتاد
درست کنار پای آن زن افتاده بود

_ چی شده آقا رضا؟ این خانم و میشناسی؟!

حال می دانستم چهره ی زن چرا برایم آشناست

درست نمی شناختمش اما در آرتاویل دیده بودمش

با عجله خم شدم ، کیف را چنگ زدم و عقب عقب رفتم

رضا جلو آمد :

_ الای … دایان
(الای صبرکن)

اینبار عقب برگشتم و بی توجه به او که صدایم می زد دویدم اما چند قدم دور نشده بودم که بازویم از پشت سر کشیده شد

وحشت زده صدایم را بالا بردم :

_ ولم کن دست به من نزن

_ گله سن نن دانیشام … الای گولاخ آس
(باید باهات حرف بزنم … الای گوش کن)

سعی کردم بازویم را دستش بیرون بکشم اما فایده ای نداشت

دستم را سمت ماشینی کشید و قبل ازینکه فرصت مخالفت داشته باشم صندلی جلو سوارم کرد

عصبی وحشت زده به سمت در حمله کردم اما بلافاصله قفل در را زد

_ فقط می خوام باهات حرف بزنم … الای تو اون شب من و دیدی … من … من بچه بودم

بغض کرده دستگیره در را با تمام قدرت کشیدم
احساس می کردم بچه هایم هم بی تاب شده اند

_ ولم کن … باز کن در رو

صدایش گرفته و التماس آمیز بود :

_ هرشب خوابشو میبینم … صدای جیغاش تو گوشمه … به قرآن من فقط بوسیدمش … کاریش نداشتم به جون بچه ام

ناخوداگاه با حرص سمتش برگشتم
نفهمیدم چطور پشت دستم روی لبش فرود آمد ، تنها زمانی به خودم آمدم که از شدت خشم می لرزیدم :

_ آشغال لجن … امیدوارم بچه ات تو شکم زنت بمیره

احساس کرده بچه هایم از شدت سنگدلی مادرشان گوشه شکمم جمع شدند اما زبانم به اختیار خودم نبود

سرش را بلند کرد و با چشمان اشکی نالید :

_ نگو … تورو به حضرت عباس نگو … گه خوردم … بچه بودم … نفهم بودم

جنون آمیز خندیدم
خواهرم … خواهر طفلک من تقاص بچگی او را داده بود!

_ نه اصلا چرا تو شکم زنت بمیرن؟! کاش بچه ات دختر باشه و دنیا بیاد … بزرگش کنی ک بعد مثل الای جنازه غرق در خونشو بگیری تو بغلت

از جمله هایم خودم بیشتر از او وحشت کردم آنقدر که دستم را روی دهانم گذاشتم و هق زدم :

_ خدا لعنتت کنه

شانه های او هم لرزید و صدای زار زدنش فضای ماشی را پر کرد :

_ زنم بیماری قلبی داره … میگن بچه سالم دنیا نمیاد … هم زنم میمیره هم بچه ناقص میشه

سرش را روی فرمان گذاشت و بلندتر زار زد :

_ پارسال رفتم کربلا … نذر کردم الای … از امام حسین خواستم دلتون رو نرم کنه نذر کردم شماها ببخشینم ، آسکی ببخشه اسم دخترمو میذارم رقیه … بچمو بهم ببخشین رقیه امو میبرم کربلا دست بوسیش

میان گریه هایم پشت سرهم زمزمه کردم :

_ ازت متنفرم … ازت متنفرم

_ بچه بودم … احمق بودم … خاک بر سرم … من کاریش نداشتم به قرآن … کاریش نداشتم

هق هق کنان به در کوبیدم :

_ بازش کن لعنتی … باز کن در رو

صدای گشت پلیس از پشت سر آمد :

_ پژو حرکت کن … پژو نقره ای حرکت کن راه رو بستی … حرکت کن

رضا که ماشین را روشن کرد جیغ زدم :

_ بازش کن … باز کن در رو

پایش را روی گاز گذاشت و ماشین میان خیابان شلوغ به راه افتاد

اینبار وحشت زده تر جیغ زدم :

_ کجا میبری منو؟ باز کن در رو … به خاک آسکی انقدر به در میکوبم که همین پلیسا بگیرنت … آبروتو جلوی زنت میبرم

_ الای آروم … به خدا کاریت ندارم … واستا از اینجا رد شیم باز می کنم … حرف بزنیم

اینبار حرفش تمام نشده بود که با تمام توان فریاد زدم :

_ من حرفی با تو ندارم بازش کن میگم

ماشین پلیس که از پشت سر نزدیک تر شد قفل را زد :

_ الای … ببین باز کردم … نرو بذار…

ادامه ی جمله اش را نشنیدم و در ماشین را باز کردم

پایش را محکم روی ترمز گذاشت و ماشین وسط خیابان متوقف شد

بی توجه به موقعیتم با حالی بد پای راستم را روی زمین گذاشتم و نیم خیز شدم

پای چپم را بیرون نیاورده بودم که صدای وحشت ناک بوق اتومبیلی در گوشم پیچید

ترسیده سرم را سمت راست چرخاندم

وانتی ابی رنگ با تمام سرعت به سمتم می آمد

صدای فریاد ” مواظب باش ” رضا هم زمان با صدای برخورد وانت با کناره ی ماشین آمد

همه چیز در صدم ثانیه اتفاق افتاد اما حسش کردم!

برخورد وانت با بدنم ، کنده شدن در پژو بر اثر فشار و بعد پرت شدنم روی زمین

حتی ثانیه ای که روی آسفالت داغ خیابان غلط می خوردم هم بهوش بودم

کیف دستم کمی جلوتر از بدنم پرت شد و قوطی قرص های تقویتی بیرون افتاد ، قل خورد و چندمتر فاصله گرفت

موتوری با سرعت از رویش رد شد و لحظه ای بعد کپسول های قرمز رنگ روی زمین پخش شدند

دیدم تار شد
گرمی خون را بین موهایم احساس می کردم

پاهایی دوان دوان از هرسمت به طرفم می آمدند اما نگاه من به کپسول های کوچک قرمز رنگ بود

دکتر تاکید کرده بود حتما استفاده ی شان کنم

برای بچه ها لازم بود
پلک هایم روی هم افتاد و داغی خون شدت گرفت

بعدا از امیروالا می خواستم کپسول جدیدی تهیه کند
وقت زیادی نبود…
بچه هایمان دو ماه دیگر دنیا می آمدند!

امیروالا می گفت حالا که جنسیتشان را نمی دانیم کارمان سخت تر است

مجبوریم چهار اسم انتخاب کنیم!
دو دختر و دو پسر

چاوش با خنده می گفت هرچهار اسم باید شبیه باشند چون ممکن است یکی از آن ها دختر و دیگری پسر باشد و این بحث از چهار ماهگی بچه ها تا هفت ماهگی اشان در خانه ادامه داشت

یکبار من اسم ترکی پیشنهاد می دادم و مامان گلی چشم غره می رفت که من نمی توانم فلان اسم را تلفظ کنم

یکبار امیروالا می گفت و من مخالفت می کردم
بار بعد من می گفتم و او خوشش نمی آمد و بعد ساره با چشمانی بی تفاوت روبه او می گفت که انتخاب اسم بچه ها برای کسی ست که آن هارا نه ماه در شکمش نگه داشته

من با پیروزی می خندیدم و او ادامه می داد حالا که فامیل را از پدر می گیرند اسم برای مادر است

سیما کلافه به بازوی خواهرش می کوبید که این حرف ها چیست؟! باهم انتخاب می کنند و در آخر من و امیروالا بودیم که بی هیچ نتیجه ای به بحثشان می خندیدیم

حال اینجا هستم
اتاق نیمه تاریک است و ماسک اکسیژن نصف صورتم را پوشانده

احتمالا کسی نمی داند بهوش آمدم!

جز صدای نفس های خودم و دستگاه بیمارستان صدایی نمی شنوم

دردی ندارم!
بخواهم دقیق تر بگویم حسی در بدنم نیست که دردی احساس کنم

تنها نقطه ی بدنم که حرکت می کند چشمانم است!

بدون حرکت دادن گردنم ، مردمک هایم اطراف اتاق می چرخد و پلک های نیمه بازم هرچند ثانیه روی هم می افتد و دوباره باز می شود

به این فکر می کنم که بچه هایم هفت ماه است در شکمم زندگی می کنند و من و امیروالا وقتی برای پیدا کردن اسم برایشان نداشتیم

نه اینکه برایمان اهمیت نداشته باشد یا سرمان شلوغ باشد نه …

نمی دانم شاید هم قسمت بود اینجا به اسمشان فکر کنم

اتاقی ساکت ، بدنی بی حس و بدون درد ، وقت کافی بدون مزاحم

به سختی آب دهنم را فرو می دهم و چشمانم را می بندم

فکر می کنم…
همیشه نام سایا را دوست داشتم
سایا به معنای بی ریا و یکرنگ و آیجان به معنای دختری با روح پاک

قطره ی سمج اشک بی توجه به حال خوبم از گوشه چشمم سرازیر می شود

محلش نمی دهم

نام پسرانه آیدین به دلم می نشیند
جلوی چشمانم پسربچه ای با پوست سفید و موی لخت قهوه ای رنگ نمایان می شود که درست مانند اسمش پاک و روشن است

دومین قطره ی اشک از چشمم سقوط می کند

باید با امیروالا مشورت کنم
اگر هردو پسر باشند اسم دیگری نداریم…

نمی دانم چرا تا این حد گیجم
احتمالا تاثیر داروهای بیهوشی و مسکن هایی ست که اینطور بدنم را بی حس نگه داشته و اجازه نمی دهد دردی حس کنم

پلک هایم را روی هم می گذارم
پرستار زمان رسیدنم به بیمارستان حواسش به شکمم بود؟!

داروها برای بچه ها خطرناک نباشد

وقت بیشتر نگران شدن را ندارم
چشم هایم آرام بسته می شود

تصویر پسربچه با پوستی روشن و موهایی بلند همچنان در ذهنم ثبت شده آنقدر که در خواب اورا می بینم

دست پسربچه ای شبیه به خودش را گرفته و هر دو می خندند

کاش در یکی از دستانم حسی باقی مانده بود
اینطور می توانستم حداقل شکمم را لمس کنم … بچه هایم را
همان بچه هایی که تا دوماه دیگر در آغوش می گرفتم …

* * * * * * *

” امیروالا “

چاوش دستش را روی شانه ام می گذارد :

_ پاشو امیر

نگاهم را از موزاییک های کرم رنگ بیمارستان می گیرم

_ بهوش اومده؟

خودم هم از شنیدن صدای گرفته و عجیبم متعجب می شوم پس او حق دارد اینطور با ترحم نگاهم کند :

_ آره … اما حرف نمی زنه

دستم را به لبه صندلی گرفتم و آرام بلند شدم
ایستادن برایم مشکل است
درد در ستون فقراتم پیچید

انگار به جای الای ، من تصادف کرده ام ، دو دنده و مچ دستم مو برداشته ، پای چپم شکسته و مهم تر از همه….

_ یعنی چی حرف نمی زنه؟!

_ دکترا میگن بخاطر شک تصادفه … شایدم…

مکث کوتاهش اعصابم را به بازی گرفت :

_ شاید چی؟ مثل آدم بنال چاوش من حال ندارم

_ میگن ممکنه از ضربه ای که به سرش وارد شده باشه

رنگ پریده و چشمان ماتم را که دید هول شده ادامه داد :

_ هیچی معلوم نیست امیر … اینا احتماله همش

به سمت اتاق رفتم :

_ باید ببینمش

_ هنوز دکتر بالای سرشه

عصبی بی توجه به محیط بیمارستان صدایم را بالا بردم :

_ سه روزه مارو علاف کردن … بهشون میگم اگر نیازه منتقلش کنیم بیمارستان بهتر … بهشون برمی خوره که ما امکانات داریم و پرسنلمون کاربلدن … کاربلدیشون همین بود؟! زن من بعد از چند روز چشم باز کنه اونم بدون زبون؟

چاوش به قدم هایش سرعت داد تا به من برسد :

_ هنوز معلوم نیست گفتن بخاطر شک حادثه…

ادامه جمله اش را نشنیدم
در اتاق را باز کردم و وارد شدم

دکتری بالای سر الای بود و پرستاری پشت سرش ایستاده بود

با باز شدن در دکتر سرش را بلند کرد و با اخم کمرنگی خیره ام شد

هر زمان دیگری بود بخاطر رفتار بی ادبانه ام شرمنده می شدم اما امروز در این حال اهمیتی نداشت

به سمت تخت رفتم :

_ بهوش اومد؟

آرام سر تکان داد :

_ بله بهوشه … یکم گیجه فقط … هنوز تاثیر داروها هست

کنار تخت ایستادم و خم شدم
دستم را با احتیاط روی گونه اش کشیدم
لب هایش کمی تکان خورد اما چشم باز نکرد

سرم را پایین تر بردم و با صدایی لرزان زمزمه کردم :

_ جوجه ام؟

چینی میان ابروهایش نشست
چشم هایش همچنان بسته بود

بغض طنابی شده بود دور گلویم که اجازه نفس کشیدن نمی داد

لب هایم را به شقیقه کبودش چسباندم و آرام بوسیدمش

راست که ایستادم دکتر توضیح داد :

_ حالشون بهتره اما چندوقت به استراحت نیاز دارن … اگر امروز بهوش بیان و مشکلی نباشه تا دو روز دیگه میتونن مرخص شن

بی حوصله سر تکان دادم
دستم را به انگشتانش رساندم و نوازششان کردم
پوستش سرد و مهتابی شده بود

_ آقای سزاوار؟

همانطور که دستش را میان دستم گرفته بودم سرم را بالا گرفتم

حدودا چهل ساله میزد با موهایی جوگندمی و شکمی برآمده

_ تا بیست دقیقه ی دیگه خانم دکتر مرادی بیمارستانن … حتما دیدنشون برید تا شرایط همسرتون رو کامل تر توضیح بدن

بی حوصله دستی به صورتم کشیدم و سرم را تکان دادم :

_ بلای دیگه ای هم مونده که سر زنم اومده باشه و ندونم؟!

مکث کوتاهی کرد و جواب داد :

_ بهتره خودشون جواب بدن

_ نیازی هست؟ نمیشه خودتون بگید؟ نمی خوام وقتی الای بیدار شد کنارش نباشم

سر تکان داد :

_ البته که نیازه … خانم شما سقط داشتن! باید درباره وضعیتشون با دکتر زنان صحبت کنید نه من

دستم را گوشه ی تخت گرفتم

این روز ها تازه فهمیده بودم “عرق سرد” که می گویند چیست
فشار خون کاهش پیدا می کرد و به بدن اکسیژن نمی رسید

فک قفل شده ام را به سختی تکان دادم :

_ میرم … چرا … چرا نمی تونه حرف بزنه؟

مرد نفسش را بیرون فرستاد :

_ من فکر نمی کنم مشکل جدی باشه … نگران نباشید

نگران بودم…
نگران دختری که روی تخت خواب بود و فعلا از بلایا خبری نداشت

_ نمیشه چند روز بیشتر نگهش دارید؟

متفکر ابروی چپش را بالا انداخت :

_ محیط بیمارستان خوب نیست … تو خونه بیشتر میتونید بهش رسیدگی کنید … تا چندوقت دیگه از لحاظ جسمی مشکلی ندارن

_ منظورم اینه تا حالش کمی مساعد بشه و با این وضعیت کنار بیاد بیمارستان بمونیم … بچه های من…

بغض گلویم را گرفت
دندان هایم را روی هم فشردم و سعی کردم زار نزنم :

_ بچه های من تا دوماه دیگه دنیا می اومدن …

بدون تعارف پرسید :

_ از من میخواید همسرتون رو بیهوش نگه دارم؟

دستی به گردنم کشیدم و سکوت کردم

_ این راه حل نیست اقای سزاوار … همسر شما چه الان و چه سال دیگه بهوش بیان مطمئن باشید اول از همه از بچه هاشون می پرسن … قرار نیست فراموش کنن!

و ای کاش فراموش می کرد…
ای کاش جای شکستن پایش حافظه اش نابود می شد
هفت ماه اخیر زندگی اش را از یاد می برد و تنها دردش گچ پایش بود…

دکتر همانطور که از کنارم می گذشت ادامه داد :

_متاسفم … توصیه می کنم با یک روانشناس هم صحبت کنید … خیلی می تونه کمکتون کنه

سر تکان دادم
چاوش به جای من تشکر کرد
قبل ازینکه از اتاق خارج شوم نگاهی به الای انداختم

زخم بزرگی روی چانه اش بود و خراشی از گوشه ی پلک چپش تا روی گونه اش ادامه پیدا کرده بود

موهای بلندش از میان پانسمان سرش بیرون زده و روی بالشت سفیدرنگ بیمارستان ریخته بود

چاوش زمزمه کرد :

_ من اینجام … برو نگرانش نباش

سر تکان دادم و از اتاق خارج شدم

با دیدن مامان گلی و ساره سرعت قدم هایم را کم کردم

حوصله صحبت کردن و توضیح دادن نداشتم اما ایستادم

مامان گلی سرم را در آغوش گرفت :

_ الهی من بمیرم … آخ خدا … بیدار نشد؟

_ نه …

سبد کوچکی را از دست ساره گرفت :

_ بیا مادر … برات قیمه بادمجون درست کردم … چند روزه لب به غذا نزدی فدات شم

با آن که می دانستم چیزی از گلویم پایین نمی رود کم جان سرتکان دادم تا ادامه ندهد :

_ با دکترش حرف بزنم میام

_ میخوای منم بیام؟ کسی پیش الای هست یا تنهاست؟

ساره بالاخره گفت :

_ من میرم باهاش … شما برو پیش الای

بدون اینکه منتظرش بمانم جلوتر راه افتادم و به سمت آسانسور رفتم
دوان دوان خودش را به من رساند

سرد پرسیدم :

_ اون روز چرا منتظرش نموندی؟

دکمه آسانسور را زد :

_ هزاربار پرسیدی امیروالا … ترافیک بود نمی تونستم صبر کنم

با حرصی پنهان نگاهش کردم :

_ زن من چرا وقتی می دونست تو منتظرشی سوار ماشین کس دیگه شد؟

محکم زمزمه کرد :

_ نمی دونم

در آسانسور باز شد و مردی با دختربچه ای در آغوشش بیرون آمد

نگاهم را دزدیدم که چشمم به لنگه کفش کوچک صورتی رنگ گوشه ی آسانسور افتاد

ناخوداگاه خم شدم و برش داشتم :

_ ببخشید؟

مرد ایستاد
چشمش که به کفش بچه افتاد چند قدم برگشت :

_ شرمنده آقا کفشا بزرگه براش … همش میوفته از پاش … ممنون

خواست بچه را زمین بگذارد تا کفشش را پا کند که دختربچه یقه اش را چنگ زد و جیع کشید

آب دهنم را فرو دادم و چشم از موهای بچه که دو سمت سرش خرگوشی بسته شده بود گرفتم :

_ من پاش می کنم

مرد خندید :

_ شرمنده جناب … این بچه هام نازشون زیاده … مگه ما جرات می کردیم اینطوری جیغ بزنیم؟ اینا سلطنت می کنن بخدا

در سکوت کمی خم شدم و پای کوچک بچه را در کفش فرو بردم

مرد نگاهی به دستان لرزانم انداخت :

_ حالتون خوبه؟

بند های کفش را بستم و خیره ی صورت بچه شدم

دختر من احتمالا شبیه به الای می شد
موهایی فر و چشم هایی درشت
اگر به مادرش می رفت تخس تر ازین دختربچه

سر تکان دادم و بدون هیچ حرف دیگری وارد آسانسور شدم

روبروی در اتومات ورودی بیمارستان ایستادم

با نزدیک شدنم در باز شد

آب دهنم را فرو دادم
چشم هایم می سوخت

در برای ثانیه ای بسته و بلافاصله دوباره باز شد

چهره دکتر از مقابل چشمانم کنار نمی رفت

حدودا چهل ساله به نظر می رسید
موهای لخت رنگ کرده اش فرق کج روی پیشانی اش ریخته بود و آرایش کمرنگی داشت

چشمانش یاقوتی رنگ بود
تمام مدت که جمله هارا پشت سرهم ردیف می کرد خیره چشمانش بودم

در دوباره باز و بسته شد

خودم را که معرفی کرده بودم بدون اینکه نگاهی به پرونده ی الای کند پرسیده بود :

_ پدر دوقلوها؟!

سوال درستی نبود!
او که می دانست دوقلوهایم دیگر وجود ندارند!

زن و مرد جوانی کنارم ایستادند
دوطرف در از هم فاصله گرفت

مردجلوتر خارج شد و زن پشت سرش رفت

در اتومات بسته شد و بعد بلافاصله بخاطر منی که بی حرکت پشتش ایستاده بودم دوباره باز شد

سر در نمی آوردم
نه از اصطلاحات پزشکی اش و نه از کلمات قلمبه سلمبه اش

برایم آشنا بودند اما معنی اشان را در فرهنگ لغتم پیدا نمی کردم

در دوباره باز و بسته شد
به آن سمت خیره شدم
آسمان ابری و گرفته بود انگار که قصد باریدن داشت

اینبار که در باز و بسته شد با خودم فکر کردم گریه هم فکر خوبی ست وقتی آسمان با آن عظمت اشک می ریزد!

نگاه ماتم را که دیده بود بی حوصله پرسید تا چه مقطعی درس خواندم؟

اخم های ساره درهم فرو رفت اما من خندیدم

دکتر با ترش رویی سوالش را تکرار کرد و من دوباره خندیدم

فکر می کرد بی سواد هستم؟!

خب حقم داشت!

مثلاً او که از “سقط” می گفت من نمی دانستم به معنای از دست رفتن رویان قبل از هفته بیستم است و او از سر عادت اکثر پزشکان از این واژه برای بچه های هفت ماهه ام استفاده می کند

من به حرف هایش خندیدم چون نمی توانستم بگویم شاید پزشک نباشم و تخصصم زنان و زایمان نباشد اما واحدهایی پاس کرده ام و معنی کلماتی که به کار می بری را از برم

من تنها متنفرم ازاینکه این کلمات را کنار اسم الای و بچه هایم می گذارد!

_ ببخشید آقا؟

نگاهم به زنی افتاد که پشت ویلچر ایستاده بود

پسری نوجوان با پای گچ گرفته روی ویلچر نشسته و با موبایلش سرگرم بود :

_ میشه رد شید یا برید کنار؟! ویلچر برادرم رد نمیشه

دو قدم سمت چپ برداشتم
کفش پشت پایم را زخم کرده بود

زن رد شد و در بسته شد

با لجبازی دوباره سرجایم ایستادم
باز و بسته شدن در از سر گرفته شد

ساره عصبی غرید :

_ این چه سوالیه خانم؟ پسرعموی من دامپزشک ان … تو یکی از بهترین دانشگاه های ایران درس خوندن

نگاه دکتر تغییر کرده بود :

_ بسیار عالی … پس من می توانم راحت تر براتون توضیح بدم

آسمان رعد و برق زد
اینبار که در باز شد منتظر بسته شدنش نمانده و بیرون زدم

آمبولانسی آن طرف تر ایستاد
پیرمردی را با عجله از آن خارج کرده و سمت اورژانس بردند

دختری هفده هجده ساله با گریه دنبالشان می دوید

بی توجه به خیسی نیمکت نشستم و چشمانم را بستم

صدای دکتر دوباره در گوشم پیچید

_ همسر شما عمل سختی داشتن … متاسفانه بچه ها هفت ماهه بودن و کامل شکل گرفتن … کورتاژ یک بچه مشکلاتی رو به همراه داره چه برسه به دوقلوها اونم زمانی که ضربه های محکمی به شکم مادر وارد شده ، خونریزی شدید داشتن و دنده هام آسیب دیده …

اولین و آخرین جمله ام در آن اتاق همان بود که برای ساکت کردنش با صدای لرزان گفتم :

_ فقط بگید مشکل کجاست … نیاز به مقدمه چینی ندارم

قطرات باران صورتم را خیس کرده بود
اطرافیانم به قدم هایشان سرعت بخشیده بودند اما من مشکلی نداشتم
حداقل اشک های احتمالی ام میان قطرات باران گم می شد

_ عمل جراحی داخل رحم باعث ایجاد زخم هایی در لوله های فالوپ شدن … علاوه بر این فشار به دهانه رحم باعث ضعف رحم شده … احتمالا ترشحات و خونریزی تا مدت ها ادامه داره … من داروهایی می نویسم تا از ایجاد عفونت رحمی جلوگیری کنه اما با این همه عفونت اصلا بعید نیست

نگاهی به صورتم انداخت و ادامه داد :

_ متاسفانه با این وجود من احتمال نمیدم همسرتون دوباره بتونن بچه دار بشن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.