خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۲۷

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

دقیقه ای بعد موبایل خودش را دستم داد
کنار چاوش که مشغول عکس گرفتن با ساره بودند نشستم
امیروالا نزدیک تر آمد و اعداد پنج رقمی را پشت هم خواند

عدد به‌دست آمده را که برایش خواندم کلافه پوف کشید و روی مبل نشست

چاوش و ساره برای ادامه عکاسی اشان به باغ رفتند و سیما و همسرش خواب هستند

پذیرایی این وقت ظهر خلوت است
تنها اوست که نزدیک دو ساعت مشغول حساب و کتاب است و از آخر هم کم می آورد!

با دلسوزی از پشت سر خم شدم و دست هایم را دور گردنش حلقه زدم :

_ بریم بالا یکم بخوابی؟

بی توجه به جمله ام دستم را گرفت و کشید
روی پایش نشاندم و متفکر خیره به زمین زمزمه کرد :

_ باید دنبال یک شریک باشم … خودم اونقدری ندارم که بخوام کل سهم معینی و بخرم

نگاهم از پنجره به بیرون افتاد
چاوش کنار درخت انجیر ایستاده و همراه ساره عکس می گرفتند
به دغدغه های متفاوتمان پوزخند زدم :

_ ماشین و بفروش

آرام خندید و سرش را به پشتی مبل تکیه داد :

_ اون وقت سه تا جوجه ام رو چطوری بچرخونم؟

به چشمانی که این روزها اکثرا خسته و درگیر بودند لبخند زدم :

_ تا جوجه ها بزرگ شن بهترش رو می‌خریم

با خنده دستش را پشتم فشرد و سرم را به قفسه سینه اش چسباند :

_ جوجه بزرگم رو چیکار کنم خانم محترم؟! اگر چند وقت دیگه بره دانشگاه کی برسونتش؟ بد قلق و غرغرو هم هست لامذهب … هرچند وقتم که هوس تهران اومدن به سرش میزنه … یک پیشنهادی بدین جوجه بزرگم اذیت نشه

گرفته خندیدم :

_ مطب رو بفروش پس … تو هم مثل معینی سهمت رو بفروش

تلخ پوزخند زد :

_ کل خر حمالیاش مال من بود … هرچی پس انداز داشتم گذاشتم براش الان که جا افتاده بفروشم؟

با ورود چاوش و ساره هول شده خواستم از روی پاهایش بلند شوم که کمرم را محکم تر گرفت

ساره سرتکان داد :

_ خجالت نکشینا

امیروالا بدون هیچ لبخندی شقیقه ام را بوسید :

_ خجالت میکشی نگاه نکن

چاوش خندید :

_ امیر شیرینی بچه هاتم قراره بپیچونی؟! اگر نه که سیما رو بیدار کنم راه بیفتیم

نازنین بدخلقی می کرد و سیما نیامد ، در عوض چکاوک استقبال کرد و قرار شد خودش را برساند

چاوش دلش دیزی خواست و امیروالا و ساره هم موافقت کردند

تا قبل ازینکه وارد سفره خانه شویم شدیدا با پیشنهادشان موافق بودم اما همان بوی گوشت و ادویه ای که در فضا پیچیده بود کافی بود تا حالم را چنان بد کند که مجبور شوم در جوب کنار سفره خانه عق بزنم

وضعیت افتضاح و خجالت آوری بود

از نگاه رهگذران احساس بدی داشتم و از آن بدتر بوی غذایی بود که هرلحظه بیشتر در مشامم می پیچید

نفس زنان دستم را روی شکمم فشردم و روبه امیروالا نالیدم :

_ سوییچ ماشین رو بده … من می شینم تو ماشین تا تو بیای

چاوش کلافه پوف کشید :

_ اینطوری که نمیشه

امیروالا نگران زیر بازویم را گرفت :

_ بریم بچه ها

چاوش خندید :

_ دیزی چی؟

امیروالا در ماشین را باز کرد و کمکم کرد روی صندلی جلو بشینم :

_ گندت بزنن چاوش … برو کوفت کن تو … من با الای میشینم تو ماشین

ساره زودتر از چاوش سوار شد :

_ اینطوری که حال نمیده بابا … کیفش به دور هم بودنشه … بشینین بریم دور بزنیم شام برمی گردیم خونه

به محض نشستن پنجره را پایین کشیدم و با چشمان بسته سرم را بیرون بردم

هوای تازه که به صورتم خورد حالم کمی بهتر شد

صدای موبایل چاوش در فضای ماشین پیچید
چند ثانیه با خواهرش حرف زد و بعد گفت :

_ امیر کنار پارک ارغوان صبر کن چکاوک سوارشه

چکاوک قطب مخالف ساره بود
آرام ، بدون حاشیه ، خون گرم و مهربان

سوار که شد به رنگ پریده ام نگاهی انداخت و خندید :

_ کاسه کوزه اشون رو بهم ریختی نه؟

بی حال خندیدم
ته حلقم می سوخت و حوصله نداشتم

ناله و اعتراض های نمایشی چاوش را که دید خندید :

_ امیرجون برو جلوتر … یک بستتی فروشی بزرگ هست فالوده هاش محشره

ساره سر تکان داد :

_ فالوده و بستنی قبول نیستا … فعلا امشب چون زنت به نفع جیب تو خودش رو به مردن زد قبول میکنیم … بعدا باید جبران کنی

امیروالا بی حوصله فرمان را چرخاند و سمت جایی که چکاوک آدرس داده بود راند :

_ یک مدت کم میدیدمت سردردام خوب شده بود ساره

ساره با پرویی خندید :

_ حالا از این به بعد برمیگرده سرجاش

_ من که قرار نیست بمونم … فعلا سر زنم رو بخور تا وقت داری

تیز نگاهش کردم :

_ شب برمیگردی کرج؟

_ نه … امشب انتخاب رشته کنم برات

ناراضی سرتکان دادم
امشب انتخاب رشته کنم یعنی فقط امشب را به این دلیل میمانم و خبری از شب های بعد نیست!

روبروی بستنی فروشی توقف کرد :

_ چی می خورید مفت خورا؟

ساره شالش را درست کرد و نگاهی به تابلوی شیک و عکس بستنی فانتزی انداخت :

_ برای من شیک بگیر امیر … شکلاتی

چکاوک هم تایید کرد :

_ منم شیک موزی

چاوش خندید :

_ کیک بستنی و آب انار … شیک این دوتارو هم بگو بزرگ بذارن نصفش مال من

امیروالا که نگاهم کرد بی میل سر تکان دادم

هنوز هم کمی حالت تهوع داشتم و اعصابم بهم ریخته بود :

_ هیچی

بدون اینکه اصرار کند سر تکان داد :

_ پس شد دوتا شیک ، کیک بستی و آب انار

از ماشین که پیاده شد چشمانم را روی هم گذاشتم
چکاوک از پشت سر، شانه ام را فشرد :

_ الای حالت بهتر شد از روزای اول؟

ساره پشت سرش پوزخند زد و نگاهم کرد :

_ اینقدر بهش اصرار نکن بمونه عمارت حاجی … خوشت میاد یک گندی تو زندگیتون بزنن؟ الان و نبین همه چیز اوکیه … چون دارین تو مسیری میرین که باب دل حاجیه … وقتی یکم از مسیری که اون میخواد منحرف شی تازه همه چیز دستت میاد

حرف هایش آشنا بود
جمله های امیروالا!
بدون اینکه جوابش را دهم پوف کشیدم

آفتاب گیر را پایین دادم و در آینه کوچکش به چشمانم خیره شدم

بی حال و رنگ پریده بود اما از وقتی به عمارت آمده بودم کمی وزن گرفته و صورتم به حالت اول برگشته بود

در ماشین که باز شد نگاهم را از آینه گرفتم
امیروالا شیک ها را عقب فرستاد و یکبار دیگر رفت و آمد تا بقیه سفارش ها را بیاورد

سوار که شد ظرف ها را روبرویم گرفت :

_ کدوم؟

چاوش معترض خودش را جلو کشید :

_ مال من و بده بعد خودشیرینی کن

دستم را از روی بستنی زعفرانی و فالوده رد کردم و کیک بستنی که با دانه های انار تزئین شده بود اشاره زدم :

_ این

چاوش بهت زده سر تکان داد :

_ امیر؟ اذیت نکن جون من

امیروالا بی توجه به او کیک بستنی را روی پایم گذاشت و پرسید :

_ آب انار چی؟

آب انار را هم که از دستش گرفتم چاوش شاکی عقب کشید :

_ گمشین جفتتون

بدخلق غریدم :

_ اون چیه نوشتی؟ مهندسی ننویس … من از ریاضی فیزیک متنفرم

با صبوری سر تکان داد و روی مهندسی خط قرمز کشید :

_ خیلی خب

دست هایم را روی میز تحریر قدیمی اش گذاشتم و چانه ام را به دست هایم تکیه دادم

کلمه بعدی اش را کامل ننوشته که دوباره صدای پر حرصم بلند شد :

_ زمین شناسی؟! امیروالا بخاطر خدا

عصبی پوف کشید و خیره ی چشمان خواب آلودم شد :

_ من سرشب به تو لیست ندادم؟ اصلا نگاه کردی؟!

حق به جانب سر تکان دادم :

_ نگاه کردم

_ پس چرا میای میگی هرچی خودت میخوای بزن؟!

بدون توجه به سوالش به کاغذ اشاره زدم :

_ چه قدر گیر میدی امیروالا … بنویس دیگه

_ ژنتیک؟

شانه بالا انداختم :

_ آره … زیست دوست دارم

دو انتخاب اول را ژنتیک زد و بعد با دقت به لیستش خیره شد :

_ حقوق علاقه داری؟

در سکوت شانه بالا انداختم
دوست داشتم؟

_ وکیل بشم؟

مردانه خندید :

_ چه اشکالی داره؟ خانم وکیل

_ من حق خودم و نمی تونم بگیرم برم حق مردم رو بگیرم؟

خسته از بدقلقی هایم با تاسف سر تکان داد و حقوق دانشگاه آزاد راهم اضافه کرد :

_ کی این دوتا فنچ دنیا بیان ما از شر غرغرای تو راحت بشیم الای

آرام خندید :

_ قبلش غر نمی زدم؟

بدون اینکه نگاهش را از برگه بگیرد لبخند زد :

_ قابل تحمل تر بود … الان غرغرای دونفر دیگه هم بهت اضافه شده!

بی توجه برگه را از دستش کشیدم و نگاه کردم :

_ آزادم انتخاب کردی؟

_ آره … رشته ات تجربی بوده حقوق دولتی قبول نمی کنن

_ شهریه ها خیلی بالاست

انگشتش را روی بینی ام کوبید :

_ تو به ایناش فکر نکن

_ حقوق نزن امیروالا … همون زمین شناسی بود چی بود … اون دولتی داره؟ همون و بزن

دوباره لبخند زد :

_ اون رشته ای که دوست داری و انتخاب کن … دارم کار می کنم بخاطر کی پس؟ بخاطر تو و اون دوتاست دیگه … بخوام خرج نکنم پس به چه دردی میخوره؟

_ اگر بخاطر اینا نبود میموندم سال دیگه … همون رشته ای که دوست داشتم دولتی!

برگه را روبه رویش نگه داشته بود و رشته هارا وارد سیستم می کرد

انتخاب رشته که تمام شد عقب کشید و کمی چشمانش را مالید

_ صبح میری مطب؟ تا شب؟

بدون اینکه دهان باز کند سر تکان داد
آهسته پرسیدم :

_ بعد برمی گردی اینجا؟

دستانش را از روی چشمانش برداشت و خیره نگاهم کرد
بعد از مکث کوتاهی دودل زمزمه کرد :

_ برمی گردم

ابروهایم بالا پرید :

_ واقعا؟

منتظر جوابش نماندم
با خوشحالی کوتاه خندیدم و ادامه دادم :

_ تا کی بمونیم؟

_ می خوام خونه رو بفروشم الای!

به گوش هایم شک کردم!
وارفته زمزمه کردم :

_ چی؟!

_ خونه رو بفروشم … سهم معینی رو بخرم … هرچی ام از پولش موند تهران خونه رهن کنیم

نمی دانستم چه حسی دارم
خوشحالم یا غمگین؟

ماندن در تهران را دوست داشتم اما آرامشی که در آن آپارتمان هفتاد و پنج متری بود هیچ کجای دیگر پیدا نمی شد

آرام پرسیدم :

_ اوم … می خوای دنبال خونه نگردی؟ پولت رو روی مطب سرمایه گذاری کن که درست کارت جا بیفته … ما هم همینجا بمونیم

محکم جواب داد :

_ بس کن!

لبم را گزیدم :

_ باشه

چهره درهمم را که دید از جا بلند شد و دستم را گرفت
مجبورم کرد بلند شوم و بعد از دراوردن پیراهنش روی تخت خواباندم و در آغوشم کشید :

_ فقط چندوقت اول سخته … برنامه ریزیام درست پیش بره همه چیز اوکی میشه

خندیدم و بیشتر در آغوشش جمع شدم
بخاطر من هیچ عطری نزده بود و بعد از مدت ها بدون ترس از حالت تهوع لعنتی ام در آغوشش گرفته بودم :

_ اگر قرار بود طبق برنامه ریزیای تو پیش بره الان ترکیه بودی!

متفکر خندید :

_ درسته

دستش را روی شکمم سر داد و هم زمان گردنم را بوسید

صدای زمزمه آرامش به سختی به گوشم رسید :

_ دلم برات تنگ شده

بدون فکر سرم را برگردانم
فاصله صورت هایمان کمتر شد و لب هایمان روبروی هم قرار گرفت :

_ می خوای امشب…

با خنده همانطور که صورتم را نوازش می کرد جمله ام را قطع کرد :

_ بگیر بخواب … من می ترسم محکم بغلت کنم بچه هام اون تو بشکنن بعد تو پیشنهاد برای امشب میدی؟!

خواب آلود خندیدم و پلک هایم را روی گذاشتم
هیچ جوره نه پدر شدن به او می آمد و نه مادر شدن به من!

” پنج ماه بعد “

_ اینجا اصلا قشنگ نیست … اما می تونیم با کمک هم قشنگش کنیم … چهارتایی

کف دستش روی شکمم بود و من با همان مانتو و شالی که روی موهایم افتاده بود همانطور که چرت می زدم به زمزمه های بی پایان او با بچه هایی که امروز وارد هفت ماهگی می شدند گوش می دادم

_ احتمالا این عمارت میشه اولین خونه اتون … دوست نداشتم اینطوری بشه اما بعضی وقتا همه چیز اونطور که ما میخوایم پیش نمیره

حال ماه ها بود که در این عمارت می ماندیم!
به قول امیروالا خانه اول بچه هایمان مثل پدرشان همینجا بود!

امیروالا راضی نبود
مخالفت کرد ، قهر کرد ، فریاد زد و حتی در مقابل اصرارهای مامان گلی هم محکم ایستاد

سکوت کرده بودم
تمام مدت بدون مخالفت اجازه دادم او در اینباره تصمیم بگیرد

خودم را با بچه ها سرگرم کردم
هر روز همراه چکاوک و سیما پاساژهای تهران را گشتیم و بدون اینکه جنسیتشان را بدانیم خرید کردیم

مامان گلی سرتکان داده و گفته بود تا زمانی که نفهمی پسر هستند یا دختر خرید کردن فایده ای ندارد

حاج بابا با لبخند گفته بود حتی شده یکی از دوقلوها باید پسر باشد و ساره طعنه زده بود که پادشاهی امیروالا در این خانه با دنیا آمدن پسرش کامل می شود!

من و امیروالا اما بی توجه به آن ها کار خودمان را کردیم

برای دخترهایی که از جنسیتشان مطمئن نبودیم سرهمی آبی انتخاب کردیم و برای پسرهای فرضی کفش های کوچک صورتی برداشتیم!

ماشین های قرمز رنگ را که برداشتیم فروشنده پرسیده بود برای پسرتان از این تفنگ ها نمی برید؟
جدید آمده و پرفروش است!

من و امیروالا اما با لبخند سر تکان دادیم و از فروشگاه بعدی عروسک انتخاب کردیم

مگر مهم بود که جنسیتش را نمی دانیم؟

اصلا شاید دخترمان هوس ماشین بازی به سرش می زد و پسرمان دوست داشت یکبار هم شده با عروسک هایش خاله بازی کند

از روز اول زندگی اشان که نباید تفکیک می کردیم!

عروسک صورتی دست دخترک نمی دادیم تا چندسال بعد آشپزی را کاری زنانه بداند و اگر دلش خواست مهندسی عمران بخواند بخاطر جنسیتش عقب بکشد!

ماشین های آبی رنگ را در آغوش پسرک جا نمی دادیم تا بعدها اگر به پرستاری علاقه مند شد دنبال علاقه اش نرود و یا سال ها بعد از همسرش بخواهد در خانه بشیند و بچه هایشان را بزرگ کند

من اکتای دیگری در این دنیا نمی خواستم!
من قربانی های دیگری مثل الای ، آسکی و اصلان نمی خواستم!
من عقاید حاج بابا و آتا را نمی خواستم!
من برای بچه هایم عقده های ساره ، لبخند های غمگین چکاوک ، حسرت و خشم های امیروالا را نمی خواستم

من و امیروالا تنها با عشق بچه هایمان را می خواستیم!

بچه هایی که زندگی کردن را بلد باشند
بچه هایی که جدا از دختر و پسر بودن انسان بودن را بلد باشند..

امیروالا دوباره شکم برآمده ام را نوازش کرد :

_ امروز که حاجی داره با ما میاد سونوگرافی لگد مگد نزنیدا … آروم یک گوشه گلوله شید … لگدارو نگه دارید واسه باباییتون

آرام خندیدم

ماه ها از ساکن شدنمان در این عمارت می گذشت

مهراب به امیروالا پیشنهاد داده بود خانه ی کرج را رهن دهد و با پول رهن و پس اندازش سهم معینی را از مطب بخرد و در این مدت هم در عمارت بمانیم

امیروالا مخالفت کرده بود
مامان گلی اصرار کرد ، سیما و مهراب با او حرف زدند و در آخر بالاخره حاج بابا خواسته بود بمانیم

نه مثل بقیه با خواهش و اصرار!
محکم و با جدیت پیشنهاد داده بود

آن شب امیروالا بالاخره گرفته از من پرسیده بود

که می خواهم بمانم؟
که می خواهم فرزندانم را اینجا دنیا بیاورم؟
که برای چندماه ، یک سال و یا حتی چندسال با زندگی در عمارت کنار می آیم؟

و من تنها یک چیز گفته بودم

که آن آپارتمان هفتاد و پنج متری در آن کوچه با درخت های بلند را دوست دارم و فکر فروشش ناراحتم می کند

آن شب سکوت کرد و دو روز بعد خانه را رهن داد!

شبی که بقیه وسایلمان را به این عمارت منتقل می کردیم دوباره گفت

که هنوز هم دیر نشده
که تربیت و سال های اول زندگی بچه هایمان مهم تر از هرچیزی ست

پرسیده بود!

که می توانیم دور از عقاید حاجی و حتی بقیه ی اعضای این خانه آن ها را بزرگ کنیم و من گفته بودم باید بتوانیم!

و از همان شب به بعد همه چیز آرام ماند!

قندهایم که لحظه به لحظه بزرگ تر می شدند و عمارتی که چشم به راهشان بود!

_ چی داری پچ پچ می کنی پسر؟

امیروالا از جا بلند شد و من صاف نشستم

حاج بابا کت شلوار خاکستری رنگی به تن داشت و در دستش مثل همیشه عصایی به چشم می خورد

امیروالا زیادی به این پدربزرگ شباهت داشت!

_ بریم حاجی؟ دوساعته من و الای آماده نشستیم اینجا

خیلی وقت بود روابطشان نه صمیمی و گرم اما بهتر شده بود

_ غر نزن پسر … اون دکتری که قرار نیست بگه بچه ها پسرن یا نه رفتن نداره که تو این همه عجله داری

من کلافه چشمانم را در کاسه چرخاندم و امیروالا پوف کشید :

_ خب نیاید شما … من گفتم از جنسیتشون نمیگه دکتر که

_ دو سه ماه دیگه دنیا میان

امیروالا خسته برای چندمین بار توضیح داد :

_ درسته اما من و الای نمی خوایم بدونیم! ان شاالله دنیا که اومدن می فهمیم همه

عصبی عصایش را به زمین کوبید و غرغر کنان جلوتر از ما بیرون رفت

دکتر که میخواهد لباسم را بالا دهم با خجالت به حاج بابا نگاه می کنم اما او پشت به من نشسته و چنان با دقت به صفحه مانیتور خیره شده که انگار سال ها پزشکی خوانده و حال از تمام اجزای دوقلو ها که در صفحه نمایش داده می شود سر در می آورد

امیروالا کلافه پوف کشید :

_ حاجی اگر اجازه بدین من و دکترم به اون صفحه دید داشته باشیم

حاج بابا خودش را کمی عقب کشید و به امیروالا چشم غره رفت

با ذوق به مانیتور کوچک خیره شدم

هرچه به تاریخ زایمانم نزدیک تر می شد دوقلو ها قابل تشخیص تر می شدند

دکتر مثل همیشه با لبخند توضیح داد

_ این سر یکی از کوچولوهاتونه … اینم دست و پاهاشو…

حاج بابا میان جمله اش پرید :

_ سر و دست و پارو که همه دارن دکترجون … از اون اصلیه بگو

دکتر که مبهوت زمزمه کرد : “ببخشید؟!” از خجالت قرمز شدم

_ دارم میگم نیاز نیست دست و پاشونو به ما نشون بدید … اون و که دنیا اومد می بینیم … الان جای دیگه رو نشون بدید بالاخره بعد شش هفت ماه بفهمیم پسرن یا نه!

امیروالا کلافه دستی به گردنش کشید و ابروهای دکتر در هم فرو رفت :

_ جای دیگه رو هم دنیا بیان می بینید حاج آقا! مادر و پدر بچه نخواستن بدونن وگرنه خیلی وقته جنسیتاشون مشخصه

بدون اینکه فرصت دهد حاج بابا حرفی بزند رو به من ادامه داد :

_ پاشو عزیزم … ماه های آخر بیشتر حواست باشه به خودت و دوقلوها … حرکت جنین ، فشار خون خودت و یا اگر خونریزی داری اهمیت داره و حتما خبر بده … زیاد سرپا نایست ، پیاده روی داشته باش و اگر تکرار ادرار یا یبوست داشتی جلسه ی بعد بهم بگو

امیروالا کمکم کرد بلند شوم و حاج بابا زود تر از ما بعد از خداحافظی کوتاهی خارج شد

دکتر به سمت میزش رفت و دوباره گفت :

_ دوتا هستن و رشدم کردن … احتمالا اندازه و شدت حرکاتشون کم میشه چون جای کافی ندارن اما تعداد دفعات همونه و نباید کمتر باشه

از اتاق دکتر که خارج شدیم امیروالا خندید و جملاتی گفت که درست متوجه نشدم

نگاه خیره ام روی زنی باردار بود که سنش بیشتر از هفده سال نمی زد

چهره اش آشنا بود اما نمی دانستم اورا کجا دیده ام

مردی پشت به من روبروی زن دست به کمر ایستاده و شاکی موضوعی را توضیح می داد و زن با چشمان گریان سر تکان می داد

امیروالا بازویم را کشید :

_ کجایی الای؟! جلوتو نگاه کن الان با این وضعیت از پله ها می افتی بدبخت میشیم

گیج نگاهم را از صورت زن گرفتم :

_ امیر اون زنه برات آشنا نیست؟

سرسری نگاهی به صورت زن انداخت و سر تکان داد :

_ نه چرا باید آشنا باشه؟ بیا بریم حاجی نیم ساعته رفته پایین منتظره

سرگردان وارد آسانسور شدم
مطمئن بودم زن را جایی دیده ام اما کجایش را نمی دانستم

حاج بابا تا زمان رسیدنمان به خانه بخاطر نفهمیدن جنسیت بچه ها پشت سرهم غر زد و از آخر هم شاکی از ماشین پیاده شد و زودتر از ما به سمت در ورودی رفت

مامان گلی اما اینبار بدون اینکه سوالی از دختر یا پسر بود بچه ها بپرسد لیوان شیروعسلی دستم داد :

_ خوب بود همه چی مادر؟

امیروالا خندید :

_ خوبه خوب

با خستگی سر تکان داد و کنارم روی مبل نشست :

_ خداروشکر … راستی صبح چندتا از وسایل بچه هارو آوردن … خودتون سفارش داده بودین … من تحویل گرفتم

ذوق زده از جا پریدم
امیروالا و مامان گلی هم زمان با اخطار اسمم را صدا زدند

با خنده “حواسم هست” بلندی گفتم و سمت پله ها رفتم

صدای مامان گلی را هنوز هم از پایین می شنیدم :

_ ای خدا … این اینجا اینطور بپر بپر میکنه خدا میدونه تو دانشگاه چیکار میکنه

به سمت اتاق بچه ها رفتم و بلند تر خندیدم :

_ حقوق میخونم مامان گلی … رشته ام تربیت بدنی که نیست

زمانی که در خانه ی مان در آرتاویل بودم همه می دانستند وقتی پیدایم نمی کنند کجا هستم

آن زیرزمین کوچک گوشه ی حیاط برایم از چندین خانه باغ و عمارت عزیزتر بود

انگار دیوارهایش به خونم آرامش تزریق می کرد و این روزها بعد از سال ها دوباره همان حس را در این اتاق تجربه کردم

این اتاق با دیوارهای لیمویی رنگ ، دو تخت کوچک دو سمتش و کمد بزرگ دایره ای شکل را بی نهایت دوست داشتم

پلنگ صورتی غول پیکر را چاوش هدیه داده بود و خودش هم کنار کمد روی دیوار نصبش کرده بود

روبروی آینه ی اتاق که کفشدوزک های کوچک سمت راستش چسبانده شده بود ایستادم و دستم را روی شکمم گذاشتم
زیرلب زمزمه کردم :

_ زود دنیا بیاین عسلا … مامان دلش براتون ضعف کرده

با صدای پایی که نزدیک می شد از در باز اتاق نگاهی به راهرو انداختم

_ ساره؟

با صدایم ایستاد و به سمتم برگشت

هنزفری اش دور گردنش افتاده بود و عینک آفتابی قرمز رنگی روی موهایش بود

نگاهی به شکمم انداخت و سر تکان داد :

_ الای احتمالا تا ماه نهم منفجر بشی!

بدون اینکه دلخور شوم خندیدم :

_ کجا داری میری؟

ابرویش را بالا انداخت و بدخلق گفت :

_ ببخشید؟!

لبخند زدم
اخلاقش تند بود اما از او بدم نمی آمد

_ چندتا کتاب میخوام

بدون لبخند سر تکان داد :

_ خب؟!

_ من از سیما شنیده بودم کتاب فروشی هارو…

بی حوصله جمله ام را قطع کرد :

_ خب؟!

کلافه پوف کشیدم :

_ هیچی ولش کن

مکث کوتاهی کرد و بعد چشمانش را در حدقه گرداند :

_ تو که لباسات تنته … حاضرشو باهم بریم

_ من تازه رسیدم

با چهره ای درهم کشیده جوابم را داد :

_ ماشین هست بابا … مگه میخوای پیاده بری؟ من اسم کتابات یادم نمی مونه … حوصله هم ندارم تو کتاب فروشی ها بگردم … خودت بیا منم تنهام

پشت سرش از پله ها پایین رفتم
مامان گلی از اشپزخانه بیرون زد :

_ داروهات کو مادر؟ پیش تو نبود؟

نگاهی به اطراف انداختم :

_ یک مشمای سفید دست امیروالا بود

_ امیروالا میگه یا دست تو بوده یا تو مطب جا موندهه

همانطور که کفش هایم را می پوشیدم سر تکان دادم :

_ دارم میرم با ساره کتاب بخرم … میرم مطب داروهامم میگیرم … احتمالا همونجا جا مونده

ناراضی سر تکان داد :

_ تو این وضعیت کتاب خریدنت چیه مادر؟

بدون اینکه جمله اش را جواب دهم دست تکان دادم :

_ پس به امیروالا بگو مامان گلی … یک ساعته برگشتم

از عمارت که بیرون زدیم ساره صدای آهنگ را بالا برد :

_ کدوم سمت برم؟

آدرس را دادم و نگاهی به موهای لختش که از شال بیرون زده بود انداختم

عینک آفتابی اش را به چشم زده بود و همانطور که با ریتم آهنگ روی فرمان می کوبید هرچنددقیقه آدامسش را باد می کرد و می ترکاند

روبه روی مطب شلوغ ایستاد :

_ بپر داروهارو بگیر برگرد

هم زمان با پیاده شدنم صدای آژیر پلیس در گوشم پیچید

ساره کمی سرش را پنجره بیرون آورد :

_ الای من میرم کوچه ی بغل … اینجا جا نیست صبر کنم

سری برایش تکان دادم و سریع خودم را به آسانسور رساندم
همانطور که امیروالا حدس میزد داروها را در داروخانه ی طبقه سوم جا گذاشته بودیم

با عجله از منشی تشکری کردم و برگشتم
از در مطب بیرون زدم

سرم پایین بود و مشغول جا دادن داروها درون کیفم بودم که با شدت به کسی برخورد کردم

سرم را بالا آوردم :

_ ببخشید شرمنده حواسم نبود

چشمم به صورت زن افتاد
همان زنی که چندساعت پیش در مطب دیده بودمش و به نظرم آشنا آمد

دهان باز کردم تا جمله ی بعدی ام را بگویم که با صدایی که از پشت سر به گوشم رسید میخکوب شدم

_ آیسل دکتر ددی خانم منشیدن گلن آیدان نوبت توتاخ… ددیم اردبیل دن گلمیشیخ ددی اوسون دییرم تز وقت ورسین
( آیسل دکتر گفت از منشیش برای ماه دیگه هم نوبت بگیریم … گفتم از اردبیل اومدیم گفت میگم زودتر وقت بدن )

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.