خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۲۶

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

_ این روزام می گذره مادر … بچه هات دنیا میان تو هم راحت میشی

نگران نشستم و آه کشیدم :

_ نیومد مامان گلی … دارم از استرس میمیرم … بهم گفت داره راه میوفته ولی هنوز نرسیده … من اینارو سالم دنیا نمیارم از دست امیروالا … هرشب همین بساط رو داریم

او هم چشمانش نگران بود اما حرفی نمی زد
در سکوت کتاب دعایش را از روی میز برداشت و مشغول خواندن شد

مضطرب ایستادم و دست به کمر مسیر پذیرایی تا راه پله را آنقدر رفتم و برگشتم که پاهایم درد گرفتند

عقربه ها که دوازده و نیم را نشان می دادند بالای سر مامان گلی که نگران به زمین خیره شده بود ایستادم و ناله کردم :

_ نیومد … چی کار کنم؟

دستم را گرفت و کنارش نشاند :

_ بشین مادر سرم گیج رفت انقدر راه رفتی

بغض کرده موهایم را پشت گوشم فرستادم و دست دراز کردم تا قهوه ی سرد شده ی سیما را از روی میز بردارم که مامان گلی دستم را گرفت :

_ نخوری برات بده … الان یکم آبمیوه میارم قندت نیفته

سرم را به پشتی کاناپه تکیه دادم
صدای باز شدن در اتاق حاج بابا که آمد راست نشستم

با اخم کمرنگی نگاهم کرد :

_ چی شده این وقت شب؟

از خداخواسته با بغض نالیدم :

_ حاج بابا امیر چندساعته از کرج راه افتاده هنوز نرسیده … توروخدا یک کاری کنید

اخم هایش عمیق تر و چهره اش نگران شد اما دست و پایش را گم نکرد :

_ بسه … تو برو بگیر بخواب من درستش می کنم

_ مگه من خوابم میبره آخه؟! اون بارم همینطوری شد … این جاده ها خطرناکه … من هربار نصفه شب میره و میاد میمیرم و زنده میشم

با چهره ای درهم روی مبل نشست
شلوار مشکی راحتی اما مرتبی به پا داشت و پیراهن سورمه ای رنگ

مثل همیشه عصایش را فقط از سر عادت دست گرفته بود!

بی توجه به اینکه بقیه خواب هستند صدایش را بالا برد :

_ گلین؟

مامان گلی با عجله از آشپزخانه بیرون زد :

_ بفرما حاجی؟ بیدارتون کردیم؟

حاج بابا بی توجه گفت :

_ شماره ی سعادتی رو از تو دفترتلفن…

با صدای زنگ مضطرب زودتر از آن ها از در بیرون زدم

مامان گلی پشت سرم صدایش را بالا برد :

_ هوا سرده الای … نرو اونطوری بیرون

بی توجه پایم را در صندل های مردانه ی چاوش فرو بردم و به سمت در رفتم

مش خسرو از در ساختمان کوچک آن طرف بیرون آمد که داد زدم :

_ من باز می کنم مش خسرو

_ کیه بابا جان؟ این وقت شب نرو من باز می کنم

_ امیروالاست

خیالش که راحت شد سرعتش را کم کرد
زودتر از او در را باز کردم و بهت زده به امیروالا خیره شدم

گوشه ی پیشانی اش کمی کبود شده و باریکه ای از خون از بینی اش سرازیر شده بود

بی جان زمزمه کردم :

_ چی شده؟

خسته خندید که گوشه پلکش از درد چین خورد :

_ هیچی عزیزم نگران نشو

دستم را جلوی دهانم گرفتم و سرتا پایش را نگاه کردم اما به جز بینی خونی و پیشانی کبودش چیزی به چشمم نیامد

داخل آمد و در رابست
وحشت زده همانطور که برای چندمین بار با نگاهم چکش می کردم نالیدم :

_ میگم چی شده؟ دماغت پر از خونه

نور که صورتش را روشن کرد خون بیشتر توی ذوقم زد

گونه هایم خیس شد و لرزان زمزمه کردم :

_ وای امیروالا وای

کلافه دستم را گرفت :

_ هیچی نیست دیوونه … چت شد تو؟ تصادف کردم

صدای حاج بابا از چندقدم دورتر آمد :

_ چه خبره والا؟

امیروالا بینی اش را بالا کشید و دستش را دور کمرم انداخت :

_ هیچی حاجی … شرمنده شماهم بخاطر من و زنم بدخواب شدین

برای ثانیه ای حس کردم صدای سایش دندان های حاج بابا به گوشم رسید

_ مزخرف تحویل من نده پسر … دارم میگم چه بلایی سر خودت آوردی؟

_ چیزی نیست … حالم خوبه شما بفرمایید

قبل ازینکه بحث راه بیوفتد هول شده جواب دادم :

_ تصادف کرده حاج بابا

خیره به صورت امیروالا با جدیت پرسید :

_ کجا؟

سکوت امیر را که دیدم خودم دوباره جواب دادم :

_ تو جاده احتمالا!

بازهم بدون اینکه مرا نگاه کند پرسید :

_ بیمارستان رفتی؟

_ نمی دونم

زیرچشمی نگاهم کرد و تشر زد :

_ منم از تو نمی پرسم

با خجالت لبم را گزیدم
دست امیروالا دور کمرم محکم تر شد
از او دلخور بودم…
بغضم هنوز هم جایی میان گلویم جا خوش کرده بود

مامان گلی از خانه بیرون زد و با دیدن صورت امیروالا روی گونه اش کوبید :

_ خدامرگم … چی شده امیر؟

_ چیزی نیست مامان گلی چرا خودتو میزنی؟ تصادف کردم … داشتم دور میزدم که یکی با سرعت از پشت کوبید به ماشین … چیزی نشده فقط صورتم خورد تو فرمون … تا الان درگیر بودیم

مامان گلی با استرس جلو آمد و دست امیروالا را به سمت خانه کشید :

_ دماغت خون میاد که پسرجان … ای خدا

حاج بابا جلو تر از ما داخل شد :

_ گلین زنگ بزن منزوی

امیروالا روی مبل نشست و جدی جواب داد :

_ لازم نیست

حاج بابا بی توجه به او با اخم به مامان گلی خیره شد :

_ چرا ایستادی؟ زنگ بزن میگم … بگو خودش رو برسونه

امیروالا بدون اینکه کوتاه بیاید دوباره تکرار کرد :

_ گفتم نیاز نیست … حالم خوبه

نگاهی به من انداخت و ادامه داد :

_ چندتا دستمال کاغذی میاری خوشگلم؟

مامان گلی قبل از من راه افتاد :

_ من میارم … شامم گرم می کنم برات

_ شام خوردم مامان گلی … اومدم دنبال الای

_ این موقع شب؟!

_ صبح مطب نمیرم … کار داریم … دوباره فرداشب میارمش

خیره به صورت بی حالش با بغض سر تکان دادم :

_ من دیگه نمیام … بریم کرج بسه

معذب آرام زمزمه کرد :

_ حرف می زنیم باهم

_ چه حرفی؟ وسیله هامو جمع میکنم الان … برگردیم کرج … من ترجیح میدم تو خونه تنها بمونم تا اینجا هرشب از استرس به این حال بیفتم

_ لج نکن الای … قراره از دوشنبه به چندتا مرغداری هم سر بزنم … همون چندساعتیم که خونه بودم دیگه نمی تونم بمونم

میان بحثمان حاج بابا پرسید :

_ پول لازم داری؟

امیروالا شاکی نگاهش کرد :

_ دو روز دیگه که بچه هام دنیا بیان بله پولم نیاز دارم

_ من هستم!

امیروالا پوزخند زد :

_ شما برای بچه های خودتون سنگ تموم گذاشتید! دستتونم درد نکنه اما بچه های من خودشون پدر دارن … خداروشکر اونقدری دارم که نیاز به صدقه نداشته باشم

مامان گلی سریع بازویش را کشید تا بحث خاتمه پیدا کند :

_ پاشو مادر … پاشو برو تو اتاقت امشب و بمونید … ساعت دو شبه جایی نمیشه برید که

امیروالا که بلندشد دوباره زمزمه کردم :

_ من تنها نمی مونم امیر … یکبار دیگه امشب تکرار بشه میمیرم از استرس … میخوای برگردی کرج منم وسایلم رو جمع می کنم میام

بدون اینکه جوابم را بدهد دستم را گرفت و با احتیاط به سمت پله ها کشید

وارد اتاق که شدیم به محض بسته شدن در آرام گفت :

_ بپوش الای … اذیتم نکن

بی توجه به جمله اش با ناراحتی دستم را میان موهایش فرو بردم :

_ صورتت هنوز خونیه که امیر

_ میشورم

_ پلیس اومد؟

خسته رو تخت نشست و بعد دراز کشید
پاهایش هنوز روی زمین بود و دست هایش را دو سمتش روی تخت دراز کرده بود
نگاه خالی اش را به سقف داد:

_ به مرتیکه خر میگم من مقصرم اما ماشینت طوری نشده … ماشین من داغون شده صورتمم ترکیده بیا برو تو … حیوون مگه کوتاه اومد؟ زنگ زد پلیس … افسره اومده میگه معلومه کی مقصره چرا الکی تماس میگیرید

لبم را گزیدم :

_ ولش کن دیگه … تموم شد

_ چی چی و تموم شد؟ بدبختیای من کم بود که حالا خرج ماشینم افتاد رو دستم … پشتش داغون شده

همانطور سرگردان به دیوار تکیه دادم
چشمانش را بسته بود و غر می زد :

_ حالا که تازه اون مطب کوفتی رو شناختن و کار و بارمون گرفته و شلوغ شده معینی یادش اومده بازی دربیاره و سهمشو بخواد

_ خب سهمش و بخر!

عصبی خندید :

_ با کدوم پول الای با کدوم پول عشقم؟!

عشقمش را چنان با حرص زمزمه کرد که حس کردم دلش می خواهد گردنم را محکم میان دست هایش فشار دهد!

خشمگین تر زیرلب ادامه داد :

_ با ارث بابام سهمش و بخرم آخه؟

_ آره!

با اخم نگاهم کرد :

_ چی؟

_ عمو محسن الان ماشین و خونه و مغازه های خودش رو داره … نصف پاساژ الماس مال عمو محسنه … مهرابم بخاطر اینکه از حاج بابا جدا شده خودش چیزی نخواست … خب سهم بابای تو چی؟ باید به تو و المیرا برسه دیگه

_ عمو محسن فقط نمایشی پولداره! هیچی به اسمش نیست حتی ماشین زیرپاش! همونطور که چیزی به اسم بابای من نبود … ولش کن الای این بحث و کش نده

کلافه بازویش را روی چشمانش گذاشت و زمزمه کرد :

_ روزی که تو بفهمی فقط من و توییم و قرار نیست از حاجی چیزی بگیریم اون روز عید منه الای!

موهایم را پشت گوشم فرستادم و سمت سرویس رفتم که صدایش را شنیدم :

_ برگشتی حاضرشو … دارم میمیرم چند دقیقه دیگه اینجا بمونم بیهوش میشم

خواستم بگویم خب بمانیم!
این همه اتاق!
اما لبم را گزیدم و تنها آرام زمزمه کردم :

_ من تنهایی برنمی گردما … بخدا اینجا آرامش ندارم امیروالا … تو که نیستی همه اش فکرم اونوره دلشوره دارم … مگه اون دکتره نگفت استرس ممنوع؟! اصلا درک میکنی؟!

بینی اش را بالا کشید و ناله ی آرامی کرد :

_ آخ خدا مردم … برو حالا برگشتی حرف می زنیم

_ صورتت رو پاشو بشور امیروالا

بدخلق نالید :

_ جون ندارم

همانطور که سعی داشتم خودم را دور نگه دارم دستش را کشیدم :

_ پاشو جون من دیگه … بخدا حس میکنم کل اتاق بوی خون میده … دوباره حالم بهم میخوره

سرش را که تکان داد و درمانده نشست با خیال راحت وارد سرویس بهداشتی شدم

بدون عجله صورتم را شستم و مسواک زدم
دستم به سمت مایع خوش رنگ کنار شیرآب رفت اما با به یاد آوردن بوی غلیظش منصرف شدم

سر انگشتانم از سیب زمینی سرخ کرده هایی که دهان نازنین داده بودم چرب بود

شانه بالا انداختم و خمیردندان را برداشتم
کمی روی انگشتانم ریختم و پخش کردم
زمانی که زیر آب گرفتمشان پوستم خنک شد

با خنده دست هایم را خشک کردم و بیرون آمدم :

_ امیر یادت باشه اینبار رفتی…

با دیدن چشمان بسته و دهانش که کمی باز مانده بود سکوت کردم

محتاط جلو رفتم و خیره اش شدم

با همان پیراهن و شلوار بیرون و جوراب هایی که از پا بیرون نیاورده به خواب فرو رفته بود

مثل زمان رفتنم پاهایش روی زمین بود و دست هایش را دو سمتش باز کرده بود
منظم و ارام نفس می کشید

لبخند تلخی زدم ، چند دستمال کاغذی را روی هم گذاشتم و بعد از مرطوب کردنشان کنارش روی تخت نشستم

نفسم را حبس کردم و خون خشک شده ای که بالای لبش ریخته بود را تمیز کردم

دستمال هارا دور انداختم و بعد از شستن سرانگشت هایم با همان خمیردندان روبرویش زانو زدم

جوراب هایش را در آوردم و کمربندش را باز کردم
با زور کمی بالا کشیدمش و پاهایش را به سختی روی تخت گذاشتم

تمام مدت بدون اینکه حتی پلک هایش بلرزد از شدت خستگی بیهوش بود

لبخند تلخی زدم و لب هایم را به پیشانی اش چسباندم :

_ فدات بشم انقدر هلاکی

موهایم را باز کرد و با احتیاط سرم را روی سینه اش گذاشتم
خودم دستش را دورم حلقه کردم و دست دیگرم را روی شکمش گذاشتم!

امشب بعد از روزها بازهم کنارم بود
این خواب بدون نگرانی برای امیروالا را دوست داشتم!

” امیروالا “

سنگینی که روی قفسه سینه ام احساس می کردم ترغیبم می کرد چشم باز کنم اما بدنم هنوز هم به استراحت احتیاج داشت

با خودم فکر کردم آخرین خواب راحتم چندشب پیش بود؟!

شب قبل را در مطب مانده و نخوابیده بودم ، شب قبلش ساعت هشت صبح شیفتم شروع می شد و از یک گاوداری کوچک تماس گرفته و خواسته بودند خودم را برسونم

مجبور شدم چهار صبح راه بیفتم تا بتوانم پرونده هایشان را قبل از شروع شیفتم کامل کنم

با ناله ی آرامی به زور پلک هایم را فاصله دادم و اول از همه نگاهم به چشمان گرد و سبز رنگ نازنین افتاد که روی قفسه سینه ام نشسته و خیره ام شده بود

نگاهم را کمی چرخاندم و با دیدن الای که چهارزانو کنارم روی تخت نشسته و مشتاق نگاهم می کرد بدخلق غریدم :

_ بردار اینو الای

بی توجه به من گونه نازنین را نوازش کرد و با لحن بچگانه ای گفت :

_ نازی بگو صبح شده دایی امیر … پاشو دیگه

چشمانم برای بسته شدن التماس می کردند

کاش می توانستم برایش توضیح دهم سه روز گذشته چه قدر سخت گذشته تا شاید اجازه می داد چندساعت دیگر بخوابم!

نازنین دکمه پیراهنم را گرفت و کشید :

_ نی نی دالی؟

الای خندید :

_ نه نازی … من نی نی دارم

چشمانم را مالیدم اما سوزششان کم نشد
با اینکه هنوز هم به چندساعت خواب احتیاج داشتم اما حالم از دیشب خیلی بهتر بود :

_ ساعت چنده الای؟

_ یک ربع به هشت

آرام غلط زدم
نازنین از روی سینه ام کنار الای افتاد و خندید
بی توجه به آن ها روی شکم خوابیدم و دستم را زیر بالشت بردم
پلک هایم را روی هم فشردم و عصبی پوف کشیدم :

_ پاشین از بالای سر من برین اونور

_ مامان گلی گفت برای صبحانه بیدارت کنم آخه

اخم هایم بیشتر درهم فرو رفت
فقط یک ساعت دیگر اگر اجازه می دادند بخوابم همه چیز بهتر می شد!

_ هیش … برای نهار بیدارم کن

_ مامان گلی دوبار اومده از اون موقع … باز میاد خودش بیدارت می کنه

کلافه صدایم را کمی بالا بردم :

_ ما نزدیک صبح بود خوابیدیم باز الان هشت نشده بیدارباش زدن پادگان رو؟!

نازنین ریز خندید و در آغوش الای جمع شد
انگشت کوچکش را روی بینی اش گذاشت :

_ دعبا نکن … نی نی خوابه

کمرنگ لبخند زدم و چشمانم را بستم اما با برخورد محکم پایش به گردنم کلافه پوف کشیدم

بی توجه به چهره ی درهمم تیشرت نارنجی رنگ الای را بالا داد و سرش را به شکمش چسباند :

_ دوتا نی نی

قبل از اینکه دوباره پایش را توی صورتم بزند چرخیدم :

_ آره … نی نی های منن!

_ مال من

خوابم پریده بود
با لبخند کمرنگی دست الای را کشیدم که در آغوشم افتاد و خندید

با اخم لپ نازنین را کشیدم :

_ نی نیا مال نازنین … مامان نی نیا مال امیروالا … خوبه نازی؟!

خوشحال که دست هایش را بهم کوبید الای میان آغوشم خندید :

_ پاشو دوش بگیر دیگه

خواب آلود دستی به چشمانم کشیدم :

_ اینبار بوی چی میدم؟!

آرام مشتش را روی سینه ام فرود آورد :

_ برو دیگه امیروالا اذیت نکن … مامان گلی گفت امروز جمعه ست همه خونه ان بیاین باهم صبحانه بخوریم

موبایلم را از کنار بالشت برداشتم و صفحه را روشن کردم
با دیدن اس ام اس واریز اخم هایم درهم فرو رفت :

_ نکبت ساعتی مثل چی از اون مرغداری پول در میاره حالا همین چهارقرونی که میخواد بریزه رو قسط بندی کرده واسه من

الای در سکوت دستش را روی سینه ام کشید و نازنین روی زانویم نشست

کمتر از هفت ماه دیگر به جای نازی فرزندان خودم میانمان بودند
گوشه لبم کش آمد
آخ که اگر بودند …

_ دیشب خوابم برد نه؟ کسی چیزی نگفت؟

_ چی بگن مثلا امیر؟! چرا سختش میکنی؟ اینجا اتاق خودته جاج بابام از خداشه بمونی … فقط مامان گلی واست غذا آورد که دید خوابی برگشت

من از این عمارت خاطرات خوشی نداشتم اما او اینجا راحت بود و منی که این روزها حتی چندساعت هم بیکار نمی شدم چه می خواستم جز راحتی و آسایش او در زمان نبودم؟!

_ میرم دوش بگیرم

_ نرو دیگه مامان گلی منتظره

دلخور آرام انگشتم را روی بینی اش کوبیدم :

_ نرم که باز خواستم بغلت کنم دماغتو جمع کنی؟

با خجالت لب گزید :

_ بخدا دست خودم نیست … دوست دارم دماغمو بکنم بندازم دور … حتی باورت نمیشه همین بوی شامپوی نازنینم با زور تحمل می کنم

خندیدم ، گونه اش را بوسیدم و به سمت حمام رفتم

کنار الای از پله ها پایین آمدم
سرش را نزدیک گوشم آورد و آرام خندید :

_ فهمیدیم خیلی با جذبه ای بابا … باز کن اخمات رو

همانطور که نازنین را در آغوش داشتم به سختی آستین های پیراهنم را تا دادم و پوف کشیدم

الای جلوتر از من رفت و خندید :

_ صبح بخیر

جمعشان را نگاه کردم
همه بودند

عمومحسن ، همسرش و دخترانشان ساره و سیما
شوهر سیما مثل همیشه آرام بدون توجه به شلوغ کاری های چاوش مشغول صبحانه خوردن بود و تنها هرچند ثانیه یک بار لبخند می زد

سیما با لبخند دستش را سمت نازنین دراز کرد :

_ صبح بخیر … کجا رفتی تو موش؟

نازنین درآغوشم جمع شد و چاوش خندید :

_ سیما بچه اتم ازت فراریه

روی صندلی نشستم :

_ صبح بخیر

مامان گلی با محبت ظرف تخم مرغ را روبرویم گذاشت :

_ بیا دورت بگردم عسلی درست…

الای سرش را عقب چرخاند :

_ اه مامان گلی

به چهره وارفته اش خندیدم :

_ نمی خوام مامان گلی دستت درد نکنه الای حالش بد میشه … مربا میخورم

مامان گلی ظرف تخم مرغ را که با گوجه و جعفری تزئین شده بود با اکراه روبروی چاوش گذاشت
چاوش وارفته سر تکان داد :

_ اگر قراره امیر موندگار بشه بگین من واسه خودم جا پیدا کنم

ساره با کنایه خندید :

_ بچه هاش دنیا بیان همه باید دنبال جا باشیم

پوف کشیدم
این دختر حتی حرف عادی هم که می زد در کنارش تا تکه ای بار آدم نمی کرد آرام نمی گرفت!

حاجی صدایش را صاف کرد :

_ صبحانه اتون رو بخورید

الای گردویی در دهانش گذاشت :

_ چی شده مامان گلی؟!

نگاهش کردم
بدون اینکه چیزی بخورد با محبت نگاهش را بینمان میچرخاند

_ هیچی مادر … میدونی چندساله این خونه بچه هاش رو کنار هم ندیده؟ یکیتون بود ، دوتا نبود … بخدا که دلم لک زده بود دوباره کنار هم جمع شید

نازنین میان آغوشم کلافه دست و پا زد و عمو محسن مردانه اه کشید :

_ روح محمد شاد

چشمان مامان گلی غمگین شد :

_ بمیرم برای محمدم … یکی از بچه هاش بعد از سالی با اصرار و التماس راضی شده پا بذاره تو خونه ی خودش … اون یکی ام اون ور دنیا

زن عمو فیروزه دست از خوردن کشید و بالاخره به حرف آمد :

_ والا گلین خانم همین الانشم حاج اقا اراده کنن المیرا و میتونن برگردونن ایران

ساره پوزخند زد :

_ بچه مادر می خواد مامان جون … بیاریمش اینجا چیکار؟! ماها خیلی خوشبختیم؟

حاجی دستش را روی میز کوبید
نازنین در آغوشم پرید و ساره ساکت شد

_ ببینم میتونید دو لقمه رو زهرمون کنید یا نه

نازنین دست هایش را به سمت الای دراز کرد
بی توجه به جو پیش آمد به سمت سیما گرفتمش :

_ بگیر بچه ات رو سیما

چایش را روی میز گذاشت :

_ بده اش به الای دیگه

خودم را جلوتر کشیدم و بچه را روی پایش گذاشتم :

_ مگه الای زاییده تو صبحونه بخوری زن من بچه جمع کنه

چاوش خندید :

_ چندماه دیگه حال خودتم می بینیم قهرمان

سیما قاشق مربا را دست نازنین داد و با خنده سر تکان داد :

_ والا … من پیر شدم یکیش رو بزرگ کردم … شماها چی میکشین

مامان گلی دستش را روی دستم گذاشت
او همیشه در این خانه سفید ترین بود…

سال های جوانی اش را در این خانه گذراند
مادر نبود اما چه برای پدرم ، عمه و عموهایم چه برای ما نوه ها بیشتر از هر مادری مادرانه خرج کرد

_ پسر اگر بچه هاتم به خودت برن که واویلاس…

حواسم به الای بود که با قاشق کوچکی به جان مرباها افتاده بود
لقمه ی دستم را با اخم طرفش گرفتم

سیما هیجان زده خندید :

_ مامان گلی یادته حاج بابا رفته بود حموم امیروالا صندلی زیر پاش گذاشته بود از تو سوراخ در نگاهش می کرد؟

چاوش چنان به خنده افتاد که لقمه ی نان تستش در گلویش پرید

الای قهقهه زد و نازنین بهت زده به صورتش خیره شد

با لبخند سری به تاسف تکان دادم و لقمه ی بعدی را سمتش گرفتم که لب هایش را جمع کرد :

_ مربا دلمو زد امیر

چاوش با چهره جمع شده سر تکان داد :

_ جمع کنید خودتونو

بی توجه به او لقمه ی پنیر و گردو را سمتش گرفتم
نازنین متفکر خندید و به او اشاره زد :

_ نی نیِ

چاوش گازی به لقمه ی بزرگش زد و بقیه اش را جلوی دهان نازنین گرفت :

_ سن خرپیر و داره … بگو خر پیر نازی

هسته ی آلبالو را سمتش پرت کردم :

_ ببند دیگه مردک

نازنین دوباره خندید :

_ نی نیِ

سر تکان دادم :

_ آره دایی جون سه تاشون نی نیِ منن

نگاهی شاکی به سیما انداختم و ادامه دادم :

_ سر نازی چی خوردی بچه ات این شد؟ بگو من نذارم الای بخوره

جمع خندید و الای اینبار بدون اینکه تعارفش کنم لقمه ام را گرفت

” الای “

ساره سرش را به سرم چسبانده و سعی می کرد همراه خواننده لب خوانی کند

چاوش بی توجه به من و ساره که مثل دلقک دوطرفش نشسته و در لایوش بالا و پایین می پریدیم نظرات را جواب میداد

موبایل را کمی عقب تر برد
ساره با همان لبخند بدون اینکه دهانش تکان بخورد زیرآب آرام غرید :

_ آهنگ فارسی می‌ذاشتی حداقل نکبت

دوباره لبخند زد و با آهنگ خودش را هماهنگ تکان داد

چاوش مردانه و جذاب خندید و بی توجه به ما نظر بعدی را جواب داد

در همین چند دقیقه به نفس نفس افتاده بودم
لایو را که قطع کرد و موبایل را پایین آورد ساره جیغ کشید :

_ این چی بود گذاشتی؟! خودت مثل ارباب ها ژست گرفتی من و الای و نشوندی دوطرفت بازدید لایوت بره بالا؟

چاوش بی توجه به او با موبایلش سرگرم بود :

_ گمشو … شماها بیلی آیلیش میفهمین آخه؟!

امیروالا روی مبل روبرویی نشسته بود و بدون اینکه به ما اعتنا کند با کاغذهای حساب مطب سرگرم بود

چاوش با نیش باز صفحه اینستاگرامش را مقابل چشمان من و ساره گرفت :

_ فالوئرارو حال کنید

امیروالا با پشت خودکار روی میز کوبید :

_ آروم بابا … آدم باشین انقدر جیغ زدین دفعه دومه حسابام بهم میریزه

پست آخرش را که باز کرد ناخودآگاه بلند خندیدم :

_ چاوش پیج من و ساره رو خواستن … تگمون کن

ساره هیجان زده سرش را در موبایل فرو برد :

_ استوری بذار اصلا

امیروالا پوف کشید :

_ الای اینایی که میگم جمع بزن … گوشیم بالاست

از کنارشان بلند شدم :

_ موبایل منم بالاست … صبر کن میارم

خسته بدنش را کشید و ایستاد :

_ تو نمی‌خواد پله هارو بری بالا … خودم میارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.