خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۲۵

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

سیما نازنین غرق خواب را روی تخت گذاشت ، به لب های آویزانم خیره شد و خندید :

_ باز چطوری اون بدبخت رو زجرکش کردی؟

چپ چپ نگاهش کردم و به سمت چمدانی که امیروالا از خانه آورده بود رفتم :

_ از صبح تلفناشو جواب ندادم شاکی شده … داره میاد تهران بریم دکتر

_ وقت گرفته؟

_ نمیدونم … حتما گرفته دیگه

پتورا روی نازنین انداخت :

_ الای تو آخرشی واقعا … باورم نمیشه لج کردی هنوز دکتر نرفتی

کلافه پوف کشیدم و مانتوی مشکی رنگی روی تخت انداختم :

_ چه لجی آخه؟ موقعیتش پیش نیومد … دکتر اینجا دیدم بعدش آزمایش دادیم بعدم که حالم بد شد یک بار دکتر اورژانس چک کرد

_ باید ویتامین بخوری … مگه الکیه؟!

_ امروز میرم دیگه … تو و امیروالا و مامان گلی منو دیوونه کردین

ده دقیقه بعد که شماره ی امیروالا روی موبایلم افتاد شال را روی سرم انداختم و دوان دوان پله هارا پایین رفتم

صدای حاج بابا از پایین باعث شد آرام سرجایم بایستم :

_ آروم دختر …

خندیدم
پیرمرد مراقبم بود
بخش بزرگ خرید های خانه به دستور او برای من بود
هرچه هوس کرده بودم و ممکن بود روزی هوس کنم!

_ چشم … امیروالا پایین منتظره حاج بابا

_ آروم برو … بارت رو زمین گذاشتی هرچی میخوای بدو

چشم دیگری گفتم
روزنامه اش را کنار گذاشت و تسبیحش را از روی میز برداشت :

_ امروز جنسیتش معلوم میشه؟

کمی خیره نگاهش کردم :

_ نمی دونم…

دختر یا پسر فرقی برای من نداشت
سری تکان داد و صدایش را بالا برد :

_ چاوش؟ با الای برین تا جلوی در … مش خسرو رفته خرید کسی نیست

مامان گلی بلافاصله با لیوان شیر جلو آمد
بینی ام را چین انداختم :

_ صبح شیر عسل خوردم

صدای چاوش از پشت سر آمد :

_ دروغ میگه مامان گلی هم شیرعسل امروز و هم شیرخرمای دیروز رو ریخت تو حلق من!

حاج بابا غرید :

_ باریک الله … همینطوری میخوای شیرمرد تحویلمون بدی؟!

کاش امیروالا بود و برای هزارمین بار تکرار می کرد جنسیتش هنوز معلوم نشده!

_ از بوی شیر حالم بد میشه دست خودم که نیست

مامان گلی چادررنگی را روی سرش انداخت :

_ بیا بریم مادر ، شوهرت زیرپاش علف سبز شد

چاوش پرتقالی از ظرف میوه برداشت و روی کاناپه لم داد :

_ میخوای من ببرمش مامان گلی؟

انگار بچه ده ساله ای را راهی می کردند!

_ نه مادر دلم برای امیروالام تنگ شده

از در که بیرون زد هنوز صدایش می آمد :

_ به حق علی این دردونه دنیا بیاد و این دلخوری هارو بشوره ببره

کفش هایم را پوشیدم و آرام خداحافظی کردم

امیروالا با دیدنمان شاکی عینک آفتابی اش را از روی چشم هایش برداشت و بدون اینکه سلام کند از ماشین پیاده شد :

_ مامان گلی تورو قرآن حواستون باشه … این دختره کم من و میجزونه که شمام کله سحری جاروبرقی روشن کردی صدای تلفن خونه رو نشنیدی چاوش خاموش ، سیما جواب نمیده ، ساره میگه من خونه نیستم خبر ندارم ولی دیشب حالش بد بوده اینم از این خانم که قهر کرده … مردم و زنده شدم تا وسطای راه

لبم را گزیدم :

_ سلام

چشم غره ای به من رفت و در عوض به مامان گلی سلام کرد

_ علیک سلام … چه خبرته پسر؟ بزرگش می کنی … ما حواسمون بهش هست … تو هم اگر انقدر نگرانی خودت بیا تهران بمون

_ مطب و چیکار کنم عزیزمن؟!

_ نرو این چندماه و … بچه که دنیا اومد با خیال راحت برو ان شاالله

_ اون بچه با چی قراره دنیا بیاد؟ بیمارستان خوب نمیخواد؟ پوشک و شیرخشک و لباس و هزارتا کوفت و زهرمار نمیخواد؟ همین الان از این منشی وقت گرفتم هزینه اش رو گفته سرم سوت کشید … دو بار سونوگرافی بریم و دارو بخریم و آزمایش بده میلیونی در میاد … اتاق و وسیله و واکسن و بقیه اش هم پیشکش

صورتش از خشم قرمز شده بود
ازینکه تا این حد حرصش داده بودم عذاب وجدان داشتم

دستم را روی بازویش گذاشتم که بی توجه به من رو به مامان گلی ادامه داد:

_ رو اعصاب من میرین همتون …

بدون اینکه نگاهم کند با دست به من اشاره کرد و ادامه داد :

_ اینم که بدتر از بقیه نمی فهمه من به جای اینکه بشینم کنارش باید بیشتر کار کنم فردای روز اون بچه تامین باشه

مامان گلی سعی داشت آرامش کند اما با جمله ی بعد بیشتر همه چیز را بهم ریخت :

_ فدای تو بشم که مرد زندگی شدی … مگه حاجی میذاره این بچه کمبود داشته باشه آخه؟ همین الانش میخواد سرویس چوب سفارش بده

امیروالا عاصی شده موهایش را چنگ زد :

_ لااله الاالله … لااله الاالله … زن حاجی حامله ست یا زن من؟!

بازویش را کشیدم :

_ ولش کن دیگه مامان گلی الان سکته میکنه

مامان گلی پوف کشید :

_ برین مادر برین … خدا به همراهتون

لیوان شیر را گرفتم و سوار ماشین شدم

امیروالا پشت سرم آمد و در را به هم کوبید

کلافه و عصبی عینک آفتابی اش را کنارم روی صندلی انداخت و پوف کشید

لیوان شیر را سمتش گرفتم که زمزمه کرد :

_ چیه؟ بخور خودت

_ من خونه خوردم … مامان گلی داد بدم به تو!

بدون حرف لیوان شیر را گرفت و سر کشید :

_ اه چه گرمه

_ مامان گلی گرم کرد عسلاش حل شه

زیرچشمی نگاهم کرد و با تاسف سر تکان داد :

_ مطمئنی مال خودت نبود؟! همه تو اون خونه میدونن من از شیر گرم شده متنفرم!

بدون اینکه جوابش را بدهم با موبایلم سرگرم شدم که لیوان خالی را سمتم گرفت

لیوان را گرفتم اما دستش را عقب نبرد
گیج سر تکان دادم :

_ بله؟

_ موبایل !

_ چی؟!

_ موبایلت رو بده من

مات سر تکان دادم و موبایل را توی مشتش گذاشتم :

_ چی کار داری پشت فرمون؟

دکمه ی کنار موبایل را پشت سرهم فشرد و صدای زنگش را تا آخر بالا برد :

_ دیگه نبینم وقتی دوری سایلنتش کنیا … اوکی؟

بی حوصله سر تکان دادم اما کوتاه نیامد :

_ نشنیدم صداتو … حله دیگه؟

با حرص زمزمه کردم :

_ حله

موبایل را روی پایم گذاشت و پرحرص تر از من سر تکان داد :

_ آفرین دختر خوب

ده دقیقه بعد که پشت چراغ قرمز ایستاد هنوز هم با من حرف نمی زد

شاکی از سکوتش دستم را روی شکمم گذاشتم ، سرم را پایین انداختم و با لحن بچگانه ای زمزمه کردم :

_ ببین باباییت چه بداخلاقه … منم بهش نمی گم امروز لگد زدی!

صدای بهت زده اش را که شنیدم تلاش کردم به قهقهه نیفتم :

_ جون من؟ آره الای؟ بگو جون امیروالا لگد زد … این هنوز دو ماهشه که

لب هایم را بهم فشردم تا خنده ام شدت نگیرد :

_ مگه تو دکتری آخه؟ یا بچه تو شکمته؟! دارم میگم لگد زد دیگه!!!

سرم را با ناز به سمت پنجره چرخاندم و زیرلب ادامه دادم :

_ خیلی خوش اخلاقه که شوخی هم بکنم باهاش!

ماشین را گوشه ی خیابان نگه داشت و با ذوق خندید :

_الای؟

جوابش را ندادم که کلافه ادامه داد :

_ عشقم؟

سرم را بیشتر چرخاندم تا از خنده ام نفهمد سرکارش گذاشتم

دستم را گرفت و بوسید :

_ جوجه ام؟ خانمم؟

پر خنده زمزمه کردم :

_ هوم؟

_ ببین الان لگد نمیزنه؟ نمیشه یک کاری کنی لگد بزنه من دست بزنم

دیگر نتوانستم خنده ام را کنترل کنم :

_ نخیر نمیشه

_ حالا تو امتحان کن … ببخشید داد زدم … تو اخلاق قهوه ای من و میشناسی که فدات شم … جون امیروالا امتحان کن

بلند تر خندیدم :

_ قسم نده

با انگشت به شکمم کوبیدم و بیشتر خندیدم :

_ هی بچه … تکون بخور

کمی صبرکردم و بعد با خنده رو به صورت وارفته ی امیروالا سر تکان دادم :

_ فکر کنم خوابیده

با حرص ماشین را روشن کرد و راه افتاد :

_ گمشو

به مطب که رسیدیم شلوغ تر از آنی بود که فکر می کردم

تا زمانی که نوبتمان شد با لبخند به زنی با شکم قلمبه و صورت ورم کرده کنارم نشسته بود زیرچشمی نگاه کردم و خودم را در آن وضعیت تصور کردم

یک ساعت و چهل و پنج دقیقه ی بعد با غر زدن های عصبی امیروالا سر منشی و حالت تهوع و حال بد من بالاخره داخل رفتیم

زن میانسال زیادی جدی بود
سنم را پرسید و ازینکه دیر مراجعه کردم مواخذه ام کرد

وقتی خواست روی تخت دراز بکشم امیروالا با لبخند پرسید :

_ جنسیتش جلسه ی بعد مشخص میشه خانم دکتر؟

دکتر با جدیت سر تکان داد :

_ هرچه دیرتر بهتر … سونوگرافی زیاد برای بچه خوبه نیست … هنوز خیلی کوچیکه

امیروالا با سادگی و غرور کمرنگی خندید :

_ بچه ی ما هنوز دوماهش نشده لگد می زنه … بعید نیست جنسیتشم زودتر بشه تشخیص داد … معلومه خیلی شیطون و زرنگه مگه نه خانم دکتر؟!

لبم را چنان با خجالت میان دندان هایم فشردم که از شدت سوزشش اشک در چشمانم جمع شد

با صورت قرمز شده مشت نامحسوسی روی پای امیروالا زدم که با چهره ای گیج نگاهم کرد

زن چند ثانیه ای خیره نگاهش کرد و بعد با چهره ای جدی با تاسف سر تکان داد :

_ خیر جناب … حتی اگر همسرتون رونالدو دوم رو هم باردار بودن امکان نداشت چون پاهای بچه ی شما هنوز تشکیل نشده که بخواد لگد بزنه!

احساس می کردم از گونه هایم آتش بیرون می زند!
نگاهم را از صورت وارفته ی امیروالا گرفتم و راست ایستادم :

_ من .. من برم سرویس بهداشتی

زن بدون اینکه نگاهم کند سر تکان داد :

_ زیاد طول نمی کشه … لطفا اگر عجله ندارید اول معاینه کنم بعد

آب دهنم را فرو دادم :

_ باشه

روی تخت دراز کشیدم
امیروالا کنارم ایستاد و قبل ازینکه دکتر جلو بیاید کنار گوشم زمزمه کرد :

_ من دارم واسه تو خالی بند

ریز خندیدم
دکتر که مایع ژله ای و سردی روی شکمم ریخت در خود جمع شدم و امیروالا کمرنگ لبخند زد

هر دو با دقت و چشمان ریز شده داخل مانتیور خیره شدیم اما چیزی تشخیص نمی دادیم

توصیه های دکتر را امیروالا از من با دقت تر گوش داد و من تنها بعضی سوالات را جواب دادم

بالاخره صدای تند ضربان قلبی در فضا پیچید
دست هایم بی حس و چشمانم غرق در اشک شد

با ذوق به امیروالا که بهت زده تر از من با چشمان قرمز شده دستش را جلوی دهانش گرفته بود خیره شدم

انگار قطراب آب ولرم قطره قطره روی قندی که در شکمم بود چکید

آرام کمی حل شد و ذراتش سلول به سلول بدنم را شیرین کرد

در آن لحظه از نظرم در دنیا از این صداهای بوم بوم پشت سرهم حیرت آور تر وجود نداشت اما جمله ی دکتر حتی از صدای ضربان قلب هم بهت زده ترم کرد :

_ جفت کوچولوها خوبن … رشد هردوشون تا این لحظه که راضی کننده بوده و ان شاالله مامانشون بیشتر حواسش به تغذیه و داروهاش هست و زمان معاینه هاشم فراموش نمی کنه! تو خانواده تاحالا چندقلو داشتید؟

دستم را جلوی دهانم گرفتم
ناخواسته قطره های اشک سر خورد و شالم را نم دار کرد

امیروالا خندید
از صدای لرزانش بهت زده لبخند زدم
بغض کرده بود؟
در جواب دکتر آرام گفت :

_ پسرعمو و دخترعموم … دوقلوئن

با همان صورت خیس خندیدم :

_ من و برادرم!

دکتر اینبار لبخند کمرنگی زد :

_ خب پس انتظارش رو داشتید

امیروالا دستم را گرفت و من دوباره خندیدم
انتظار یکی اشان را هم نداشتیم چه رسد به دوقلو بودنشان!

آرام زمزمه کردم :

_ صدای قلبشون رو میشه دوباره بشنوم؟

دکتر به صورت خیسم لبخند زد
به خشکی چند دقیقه پیش نبود
حال از نظرم چشم هایش کمی مهربان می آمد

صداهای پشت سرهم و تندتند ضربان قلبشان که در اتاق پیچید امیروالا رو به دکتر خندید :

_ خدایی قبول کنید شاید لگد نزنن کاملا مشخصه شیطون و زرنگن!

لبخند دکتر عمیق تر شد و با تاسف سر تکان داد :

_ ان شاالله که همینطوره …

روبه من کرد و پرده سفید رنگ را کنار زد :

_ درست کن لباست رو عزیزم … بازم دارم تاکید میکنم … علاوه بر دارو ها حتما حواست به تغدیه ات باشه … خیلی مهمه رشدشون خوب باشه و خودت هم ضعیف نشی تا زایمان خوبی داشته باشی

پشت میزش که نشست دکمه های مانتوام را بستم و او سوال های بی شمارش را دوباره شروع کرد تا پرونده ام را تکمیل کند

از بیماری های احتمالی مثل دیابت و فشارخون پرسید از مصرف دخانیات و چندین سوال دیگر و هربار با جدیت به امیروالا تذکر میداد تا اجازه دهد خودم جواب دهم

هوا کم کم تاریک می شد که از مطب شلوغ بیرون آمدیم

ماشین را که روشن کرد بی مقدمه گفت :

_ مهلت انتخاب رشته داره تموم میشه

سرگردان از پنجره به مرد میوه فروش که بی حوصله گلابی هارا از جعبه خارج می کرد خیره شدم :

_ چی کار کنم؟

نفس عمیقی کشید و همانطور که با یک دست فرمان را نگه داشته بود با دست دیگر مچم را گرفت و انگشت هایم را نوازش کرد :

_ امسال بمونی با دوتا بچه مکافاته … به جون خودت که میدونی چه قدر عزیزی اگر می دونستم بمونی وقت درس خوندن داری حتی بهش فکرم نمی کردم اما نمی شه … چند ماه اول رو که هنوز دنیا نیومدن بی حوصله ای و خواب آلود … بعدشم که خودت می دونی

دلخور زمزمه کردم :

_ یعنی چی؟ دیگه ولش کنم؟

کلافه گوشه ی پیشانی اش را خاراند

آستین پیراهنش را تا داده بود
ساعت طوسی رنگش به دستش می آمد

_ نه جوجه ام … ول کنم یعنی چی؟ میگم یعنی حالا دامپزشکی و بیخیال شو … هزارتا رشته ی دیگه هست

تلخ پوزخند زدم
ماه های آخر را به یاد آوردم
روزهای قبل کنکور که چطور حتی از ساعات خوابم هم زده بودم و درس می خواندم
سکوتم را که دید پوف کشید :

_ ببین منو … لب و لوچه آویزون نکن الای … داریم حرف می زنیم … خودت میدونی من بیشتر از تو دلم می خواد همونی بشه که برنامه ریختیم

سر تکان دادم و زیرلب گفتم :

_ می دونم

_ پس چته لامصب؟ میری تو خودت دوست دارم بزنم تو سر خودم که همون اول نبردمت سقط کنی پنج شش سال دیگه بچه دار شیم

حوصله خندیدن نداشتم اما کمرنگ لبخند زدم :

_ دلت میاد؟

نگاهی به شکمم انداخت و گوشه ی لبش کش آمد :

_ خدایی نه … زر زدم!

کوتاه خندیدم و هم زمان آه کشیدم :

_ برای سال بعد کلی برنامه داشتم

آرام زمزمه کرد :

_ چیکار کنم برات عروسک؟ تو بگو … من که دارم بیست و چهارساعت جون می کنم که درست پس انداز کنم دو روز دیگه دنیا اومدن تو و بچه ها راحت باشین … اصلا اگر می خوای بمونی پشت کنکورم بمون … تو دنیا آوردیشون بشین سر درست … پرستار میگیرم حواسش باشه … خوبه؟

_ درسته سنم زیاد نیست اما می فهمم … سال بعد با دوتا بچه ای که به پرستارشون وابسته شدن چیکار کنم؟ بچه نیاز به مادر داره امیروالا

محکم جواب داد :

_ بچه نیاز به مادر شاد داره! مادری که زندگی کردن یاد داشته باشه و به بچه اش هم زندگی کردن یاد بده … یک مادر افسرده ، زنی که به خواسته هاش نرسیده ، کسی که همیشه سرکوب شده ، آدمی با دنیایی از حسرت هیچ وقت نمی تونه مادر خوبی باشه…

سکوت کردم … حق با او بود
بدون اینکه منتظر بماند سرتکان داد :

_ از الان می سپارم یک پرستار خوب پیدا…

جمله اش را قطع کردم :

_ نه!

_ چرا؟ بخاطر بچه ها؟

قاطع سر تکان دادم :

_ نه … بخاطر خودم

دودل نگاهم کرد
چشمانش خسته بود
چندتار از خرمایی رنگ های دوست داشتنی که روی صورتش ریخته بود را با دست بالا دادم :

_ امشب نرو امیر … یکم بخواب … چشمات کاسه ی خون شده

پشت دستم را نوازش کرد و همانطور که در کوچه می پیچید بی توجه به جمله ام گفت :

_ فرداشب زودتر میام برای انتخاب رشته ات پس … باشه؟

سرم را به نشان تایید تکان دادم

روبروی خانه ی حاج بابا ایستاد و ماشین را متوقف کرد
دستش را دور کمرم انداخت و جلو کشیدم

در آغوشش فرو رفتم و زمزمه ی آرامش را شنیدم :

_ خونه بدون تو جهنمه…

از آغوشش بیرون آمدم و دهان باز کردم تا پیشنهاد برگشت دهم که خودش حدس زد و به در اشاره کرد :

_ بپر پایین بچه … باز نخوای بدقلقی هات رو شروع کنی که امروز جون ندارم … در عوض فرداشب دربست دراختیارتم هرچه قدر خواستی غر بزن!

اصرار نکردم
می دانستم تنها بودنم در این وضعیت تاچه حد نگرانش می کند

جعبه شیرینی که سرراه خریده بود را دستم داد

از ماشین پیاده شدم و برایش دست تکان دادم

لجباز با ابرو به خانه اشاره زد و تا در خانه باز نشد راه نیفتاد

مش خسرو با دستان گلی همانطور که بیلچه ی کوچکی در دست داشت خندید :

_ خوش خبر باشید خانم … تو راهیتون سلامت بود ان شاالله؟

سر جعبه را باز کردم با لبخند تعارفش کردم :

_ بچه ها مش خسرو بچه ها! دوتان!

تبریک و خنده های بهت زده اش را با روی خوش جواب دادم و داخل شدم

به نازنین لبخند زدم :

_ بگو .. نی نی

همانطور که انگشت اشاره اش را می مکید به شکمم اشاره زد و نامفهوم تکرار کرد :

_ نی نی

صفحه موبایلم را روشن کردم اما بازهم خبری از امیروالا نبود
نازنین دستش را روی شکمم گذاشت :

_ کو نی نی؟

به شکمم خیره شدم
هنوز هم برجستگی اش را تنها خودم حس می کردم! :

_ ایناهاش

ریر خندید و دندان های سفید و کوچکش را به نمایش گذاشت :

_ نی نی نیست

_ هست … دوتا نی نی هست

سرش را روی شکمم گذاشت و تکرار کرد :

_ دوتا نی نی

سیما با ماگ قهوه اش روبرویم نشست :

_ ساعت یازده ست الای … فکر نکنم بیاد شاید امشب مطب مونده

_ دو ساعت پیش اس ام اس داد راه افتاده

نازنین دوباره دستش را روی هوا تکان داد و پرسید :

_ کو نی نی؟

سیما خندید و روی کاناپه دراز کشید :

_ بچه ام گیج شده

دوباره به ساعت خیره شدم
حاج بابا یک ساعت پیش به اتاقش رفته و شوهر سیما هم خوابیده بود

مامان گلی اما هنوز هم در آشپزخانه خودش را مشغول کرده بود تا امیروالا برسد

_ ساعت یازده نیم شد سیما … جواب نمیده تماسام رو

با احتیاط زمزمه کرد :

_ دعواتون شد؟

نازنین سعی داشت تونیک آبی رنگم را بالا دهد و شکمم را ببیند
احتمالا برای پیدا کردن نی نی هایی که دنبالشان بود!

_ نه … سه بار پرسیدی سیما!

مامان گلی جلوی در آشپزخانه ایستاد و همانطور که دست های خیسش را با دستمال سفید رنگی خشک می کرد سر تکان داد :

_ نیومد این پسر

نازنین که دوباره لباسم را کشید عصبی پوف کشیدم :

_ نکن نازی

صدای جیغ کلافه اش بلند شد
مامان گلی جلو آمد و در آغوشش کشید :

_ سیما پاشو بخوابون این طفلک رو … این مگه هم سن شماهاست که پا به پای خودتون بیدار نگهش می دارید

سیما بی میل ماگ قهوه اش را روی میز گذاشت و نازنین را بغل کرد :

_ پاشو بخواب الای … شاید منصرف شده از کرج راه نیفتاده

سر تکان دادم
از پله ها که بالا رفت نگران با گوشه لبم بازی کردم :

_ اگر مثل اون بار دوباره اتفاقی افتاده باشه چی؟

مامان گلی دستش را روی زانویش گذاشت و با ناله ی آرامی روی کاناپه نشست :

_ این حرفارو نزن مادر خدا قسمت نکنه دیگه … اون از خدا بی خبرارو پیدا نکردن؟

با همان چهره ی درهم سرم را بالا انداختم :

_ نه … امیروالا پیش پلیس ام رفته بود … جعبه های گوشی و مشخصات دزدارو هم داد اما خبری نشد

همانطور که زانویش را می مالید آه کشید :

_ مردم دلاشون از سنگ شده … دوتا جوون رو وسط جاده ول می کنن با خودشون نمیگن شاید تو اون بیابون گرگی چیزی حمله کنه بهشون

برای لحظه ای نگرانی ام را از یاد بردم و ریز خندیدم :

_ گرگ کجا بود مامان گلی؟ من دلم واسه موبایلم سوخت

نگاهی به دستی که روی زانویش بود انداختم

حوصله ی غر زدن نداشتم وگرنه دوباره برای آوردن کسی برای کمک اصرارش می کردم

سیما و شوهرش با اینکه اکثرا اینجا بودند اما نازنین اجازه نمی داد سیما حتی به آشپزخانه سر بزند چه برسد که وقت کمک کردن به مامان گلی را داشته باشد

ساره با تشرهای پدرش و حاج بابا با اکراه هرچند وقت در جمع کردن سفره کمک می کرد و چاوش هم اکثرا نبود

تکلیف من هم مشخص بود!
حالم بهتر شده بود اما هنوز هم به بوی بیشتر مواد غذایی حساس بودم و آزارم می داد

روی کاناپه دراز کشیدم و سرم را روی زانو اش گذاشتم
دستش را میان موهایم کشید :

_ بد به دلت راه نده دخترکم … شاید گوشیش شارژ تموم کرده … الانا دیگه میرسه ان شاالله

پاهایم را بیشتر در شکمم جمع کردم :

_ خسته شدم دیگه مامان گلی

_ چرا مادر؟

_ صبح تا شب همه اش نگران امیروالام … کجاست ، چی میخوره ، چی میپوشه ، چیکار می کنه … بخدا دکتره کلی ترسوندم … گفت چون دوتان باید خیلی حواست به تغدیه ات باشه وگرنه برمی گشتم خونه امون … اما می دونم برم دوباره کارم به بیمارستان می کشه … بوی گوشت خام و روغن که بهم میخوره دلم بهم می پیچه

خودش را خم کرد و گوشه ی پیشانی ام را بوسید :

_ درد و بلای تو و امیروالا بخوره تو سر من که اینطوری درگیر همدیگه شدین … یادته روز اولی که اومدی عمارت؟ فرداش از تو حموم صدای گریه هات رو شنیدم … در زدم فکر کردم چی شده … برگشتی گفتی موهام گره خورده شونه گیر کرده

غمگین خندیدم :

_ دلم پر بود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.