خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۲۴

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

یک دستم میان دست امیروالا و دست دیگرم در دست سیما بود

به سمت عمارت که رفتیم سعی کردم جوی باریک خون را نادیده بگیرم

لحظه آخر صدای حاج بابا به گوشمان رسید :

_ تو بمون پسر

زیرچشمی به صورت درهم امیروالا خیره شدم
برخلاف انتظارم بدون مخالفت با اخمی کمرنگ سر تکان داد و دستم را رها کرد :

_ برو عزیزم … منم میام

هیچ وقت نفهمیدم آن روز حاج بابا به امیروالا چه گفت اما هرچه بود کمی او را نسبت به این خانه و حاج بابا نرم تر کرد

دوساعت بعد بی توجه به اصرارهای مامان گلی به کرج برگشتیم

در خانه را که باز کردیم لبخند زدم
خسته خودش را روی کاناپه انداخت :

_ به چی میخندی؟

_ دلم برای اینجا تنگ شده بود …

خودش را جلو آورد و مچ دستم را کشید
بی تعادل روی پایش نشستم و سرم به سینه اش چسبید

شالم را کنار زد و گردنم را بوسید :

_ باید به فکر یک خونه ی دیگه باشیم

متعجب اخم کردم :

_ چرا؟!

بعد از مکث کوتاهی دستش را روی شکمم سر داد
گرمای انگشتانش را دوست داشتم

_ چون اون اتاق می خواد!

لبخند زدم :

_ نگو که می خوای وقتی دنیا اومد تو اتاق خودش بخوابونیمش

_ تو نگو که می خوای وسط خودمون بخوابونیش!

با شیطنت دستش را روی لباسم رساند و یقه ام را به طرف خودش کشید
لباس از بدنم فاصله گرفت و تمام بدنم پیدا شد

بدجنس به لباس زیرم زل زد :

_ ما الان تازه عروس دوماد محسوب میشیم!

با خنده عقب هلش دادم و یقه ام را درست کردم

_ تختش رو توی اتاق می ذاریم … یک کمد کوچیک هم می تونیم تو راهروی کنار اشپزخونه بذاریم … نوزاد اونقدرا وسیله نداره

خسته همانطور که روی پاهایش بودم خودش را عقب کشید ، دست هایش را زیر سرش گذاشت و به کاناپه تکیه داد

متفکر به صورتم خیره شد و پوزخند زد :

_ دنیای عجیبیه … تا دو روز پیش داشتیم به فروش خونه برای مهاجرت فکر می کردیم … الان به فروش خونه برای خرید یک خونه ی بزرگ تر و اتاق بچه!

لبم را به دندان گرفتم :

_ تو ناراحتی؟

بلافاصله پرسید :

_ تو چی؟

صدایم را کلفت کردم :

_ به قول حاج بابا سوال رو با سوال جواب نده پسر!

ابروی راستش را بالا انداخت و بعد دستش را دور کمرم حلقه زد و به سمت خودش کشیدم

سرم را به سینه اش چسباندم و خندیدم
لب هایش را روی پیشانی ام گذاشت اما نبوسید :

_ من ناراحت نیستم اما دوست دارم اون رو از شکمت در بیارم و بندازمش تو یک سطل آب … مثل سیب زمینی!

ریز خندیدم :

_ چرا سیب زمینی؟

_ مامان گلی هروقت سیب زمینی پوست میکنه میندازه تو ظرف اب سرد تا وقتی که می خواد سرخشون کنه سیاه نشن

کمی از خودش فاصله ام داد و هر دو دستش را نوازش وار روی شکمم کشید :

_ اون رو هم از تو شکمت در بیاریم و بندازیمش تو سطل آب تا تازه بمونه … بعد چندسال دیگه که تو بزرگ شدی ، چندسال دیگه که کار من درست شد ، چندسال دیگه که حس کردم تو خوشحالی و هر دو آمادگی داریم از تو سطل آب بیرون بیاریمش و بزرگش کنیم!

چشمانم تر شد
نه از ناراحتی و غم
نمی دانم اسمش را چه می شد گذاشت اما غمگین نبودم
ذوقی همراه ترس … شوقی ناشناخته!

امیروالا آرام سرش را به شکمم نزدیک کرد و زمزمه وار گفت :

_ آره بابایی؟ تو شنا می کنی تا مامانت بزرگ شه؟ تا بابات خوشحالش کنه و وقتی زندگی گند دوتاشون از ذهنشون پاک شد بغلت کنن؟

_ سطل آب نه!

_ چرا؟

بغض کرده خندیدم :

_ چون اون سیب زمینی نیست … قنده! قند و اگر بندازیم تو آب حل میشه

متفکر سر تکان داد :

_ با این حساب باید به مامان گلی زنگ بزنیم … شاید علاوه بر سیب زمینی یک دستورعملی برای قندم داشته باشه

صورتش را میان دست هایم گرفتم و خیره اش شدم
این روزها هر چه می گفت و هر کار می کرد برای شادی من بود و من این را خوب می فهمیدم

سرم را نزدیک صورتش بردم و آرام گفتم :

_ من دستورالعملش رو دارم امیروالا!

به چشمان خوش رنگش نگاه کردم ، موهای خرمایی و پرپشتش و چشمانی که از دور خشن به نظر می رسید اما برای من مهربان بود!

_ باید نه ماه تو شکمم نگهش داریم و بعد خودش میاد بیرون … ما از پسش برمیایم … ما عاشقش میشیم ، اونقدر زیاد که من بخاطرش بزرگ میشم و تو بخاطرش همه کار می کنی…

به نشان تایید برای ثانیه ای پلک هایش را روی هم گذاشت و بعد باز کرد

با لبخند سرم را نزدیک بردم
لب هایش را روی لب هایم گذاشت و نرم بوسید

هم زمان دست هایش میان موهایم فرو رفت
کمی فاصله گرفت و آرام زمزمه کرد :

_ قندت باید بهم قول بده موهاش شبیه مامانش بشه

خندیدم
از کلمه ” مامانی ” که امیروالا به کار می برد ضعف کردم
هر لحظه بیشتر مطمئن می شدم او خود قند است!

دستش را روی صورتم کشید و ادامه داد :

_ چشماش ، لباش ، بینیش ، موهاش اصلا جز به جز صورتش باید شبیه تو باشه … یک الای کوچولو اما بازم نمی تونم قول بدم اندازه ی تو دوستش داشته باشم

سرم را روی شانه اش گذاشتم و با لبخند حلقه ی دستانم را دور گردنش تنگ تر کردم

آن ” الای کوچولو ” آمده بود!
سیب زمینی امیروالا و قند من!
ناخواسته بود و بدون دعوت اما وجود داشت
او بود و جایی میان شکم مادرش ، به زمزمه های پدرش گوش می داد…

این روزها مرگ را به چشمانم می دیدم!

من از روزهای سخت چهارده سالگی عبور کردم اما این روزها نمی گذشت!

از خوابیدن وحشت داشتم چرا که می دانستم زمانی که صبح شود و چشم باز کنم بدبختی هایم شروع می شود

نمی توانستم اسمش را حالت تهوع و یا سرگیجه بگذارم چرا که این حالت هارا قبلا هم بارها تجربه کرده بودم اما وضعیت این روزهایم وحشتناک تر از هرچیزی ست که در فیلم ها دیده و یا از بقیه درباره ی بارداری شنیده ام

دلم مادری را می خواست که هیچ وقت ندیده بودم
دلم آسکی را می خواست
حتی دلم این روزها برای مامان گلی و سیما هم تنگ بود

از تنهایی و نبود امیروالا واهمه داشتم
انگار دیوارهای خانه قصد بلعیدنم را داشتند

احساس می کردم هنوز هیچی نشده افسردگی گرفته ام!
شب تا صبح چندین بار از خواب می پریدم و با ندیدن امیروالا حالم بدتر می شد

دستم را روی شکمم فشردم و هق زدم :

_ مُردم

نگران بالای سرم ایستاد و لیوان آب را سمتم گرفت :

_ آب بخور

سرم را بیشتر در بالش فرو بردم :

_ بو میده!

کلافه و سرگردان لیوان را سمت بینی اش برد :

_ جون خودت آبه عشقم … چه بویی میده آخه؟!

خودم هم شرمم می شد توضیح دهم تمام ظروف آشپزخانه از نظرم بوی مایع ظرفشویی می داد!
حتی می توانستم بوی مواد شوینده ی بالش زیر سرم را هم حس کنم!

بغض کرده جنین وار پاهایم را در شکمم فرو بردم :

_ امیروالا؟

خسته تر از من کنار تخت نشست و دستش را روی موهایم کشید :

_ جان؟

مثل دختربچه های پنج ساله با لب های آویزانی که می دانستم او نمی بیند نالیدم :

_ من گرسنمه

_ بمیرم برات خب … چی بیارم که دوباره بالا نیاری؟

اشک هایم را پاک کردم و به خودم تشر زدم تا بیش از این عذابش ندهم

هربار پابه پای من زجر می کشید و با عذاب وجدان خودش را مقصر می دانست

_ هیچی …

نگاهی به کت تنش انداختم و بی حال ادامه دادم :

_ مگه نباید بری مطب؟ برو دیرت شد

دستش را میان موهایم سر داد و من نفسم را حبس کردم تا بوی کرم مرطوب دستانش که همیشه از نظرم خوشبو بود حالم را بد نکند

_ بمونم پیشت؟

باهمان چشمان نیمه باز خندیدم :

_ تو که دو روزه نرفتی و میدونی دیگه راه نداره چرا تعارف الکی می زنی مِستِر؟

مچ دستم روی نبضم را بوسید :

_ به درک … حالت بد باشه بازم نمیرم

لبخند زدم
اگر این حالت تهوع لعنتی از بوی مواد شوینده ی ملحفه ها و کرم مرطوب نبود می توانستم بگویم همه چیز خوب است

_ نری که جباری اخراجت کنه؟

مردانه خندید و انگشت اشاره اش را روی ابرویم کشید :

_ مگه من برای جباری کار می کنم که اخراجم کنه؟!

_ بالاخره کارت و از دست میدی کم کم

_ یک کار دیگه … کار زیاده ، زن که زیاد نیست! تو طوریت بشه زن به این خوبی از کجا پیدا کنم جوجه ام؟

خندیدم
می دانستم سربه سرم می گذارد تا کمی حال و هوایم عوض شود :

_ مسخره می کنی امیر؟!

با جدیت سر تکان داد :

_ نه چرا مسخره؟! زن دارم مثل دسته ی گل! آشپزی بیست ، رتبه کنکور تک رقمی ، خیلیم خوش اخلاقه اصلا غر نمیزنه آب بو میده! چی می خوام دیگه؟

بلندتر خندیدم
با لبخندی کمرنگ دستم را نوازش کرد :

_ چی بیارم بخوری؟ یک چیزی بخور من با خیال راحت برم بچه

برایش پشت چشم نازک کردم و دستم را روی شکمم گذاشتم :

_ دیگه باید بگی مامانِ بچه!

دستش را دورم انداخت ، سرش را در گردنم فرو برد و آرام زمزمه کرد :

_ دورت بگردم مامانِ بچه … بخور یک چیزی خب … همه چاق میشن تو این دوران تو هر روز آب میشی

_ نگران نباش…

_ نگرانم! اگر نمی ترسیدم بیدارت کنم هر یک ربع بهت زنگ می زدم خیالم راحت بشه … بگم چکاوک بیاد پیشت؟

سر تکان دادم و اینبار بدون خجالت دستم را جلوی بینی ام گرفتم :

_ نه … امشب بیاد … فردا شب چی؟ شبای بعدش چی؟ کار یک شب دو شب که نیست

به دستم نگاه کرد و پوف کشید :

_ اینبار چیه؟ ادکلن نزدم که … ژل مو و تافتم استفاده نکردم

شرمنده لب گزیدم :

_ دستات رو با چی شستی؟!

نگاه بهت زده اش را که دیدم بیشتر شرمنده شدم
کلافه عقب رفت و با انگشت ضربه ی آرامی به شکمم زد :

_ دهنت سرویس بچه … زندگی نذاشتی واسه ما

آرام خندیدم و به محض اینکه بعد از قول گرفتن که چیزی بخورم رضایت داد برود ، تمام ملحفه هارا از تخت برداشتم و روی زمین انداختم

بی توجه به قولی که به امیروالا داده بودم بی حال خودم را روی تخت انداختم و چشمانم را بستم

روزها بود که سیر غذا نخورده بودم
امیروالا هم غذای گرم نمی خورد
بوی روغن که در فضا می پیچید احساس می کردم کسی انگشتش را ته حلقم فرو برده و محکم می فشارد

اینبار که چشم باز کردم هوا تازه روشن شده بود
دستم را روی شکمم فشردم و چشمانم را بستم تا شاید خودم را فریب دهم و چندساعت بیشتر بخوابم اما فایده ای نداشت

بی تعادل به سمت آشپزخانه راه افتادم
شک نداشتم دوباره حالت تهوع ام شروع می شود اما گرسنگی مانع می شد تا به اتاق برگردم

با دست جلوی بینی ام را گرفتم و آرام در یخچال را باز کردم

با دیدن کالباس های ورقه ورقه شده ی امیروالا ناخوداگاه خندیدم

بخاطر اینکه بوی غذا در خانه بلند نشود خودش را با همین ها سیر می کرد

ورقه ای از کالباس ها را برداشتم با دلهره به سمت دهانم بردم

کاش وضعیتم برای چنددقیقه ی کوتاه به حالت قبل بر می گشت تا یک بار دیگر یک دل سیر غذا بخورم و بعد به این حال بیفتم!

کالباس به دهانم نرسیده بود که احساس کردم بوی سیرش تمام محتویات نداشته ی معده ام را به سمت حلقم سرازیر کرد

خودم را که به سرویس بهداشتی رساندم جانی در بدنم نمانده بود

چیزی در معده ام نبود اما انقباضات شکمم تمامی نداشت

آنقدر بدون هیچ نتیجه ای عق زدم که اشک از چشمانم جاری شد و حلقم به سوزش افتاد

بلند ناله کردم ، دستم را دیوار سرد سرویس گرفتم و با زور بلند شدم

سرم گیج می رفت وچشمانم واضح نمی دید

بی تعادل که از سرویس بیرون زدم تازه متوجه برهنه بودن پاهایم شدم

بی توجه به رطوبت پاهایم خودم را به تخت رساندم و شماره ی امیروالا را گرفتم

عرق سردی روی ستون فقراتم نشسته بود و کل بدنم می لرزید

صدایش که در گوشم پیچید تنها توانستم زمزمه کنم :

_ بیا امیروالا …دارم می میرم

” امیروالا “
دستانم را در جیب شلوارم فرو بردم و خیره به زیر پایم جلوی در اتاق چند قدم سمت راست رفتم و بعد راه رفته را برگشتم

دوباره و دوباره این کار را تکرار و حرف های دکتر را مرور کردم

ویار شدید الای و حال بدش باعث ضعفش شده بود

دکتر هشدار داده بود
که وضعیت بدنش خوب نیست و ضعیف شده
که مراقبت و توجه می خواهد

کلافه دستی به گردنم کشیدم و فکر کردم

چکاوک می آمد اما کلاس هایش چه؟ فوقش چند روز می توانست بماند

سیما بچه داشت و مامان گلی هم اگر می آمد چاوش و ساره از پس خودشان برنمی آمدند

به درخواست از ساره حتی فکر هم نکردم
ترانه و شراره هم آمدنشان مقطعی بود

خسته در اتاق بیمارستان را باز کردم و وارد شدم

پرستار با احتیاط سرمش را از دستش خارج کرد و لبخند زد :

_ تموم شد … احتمالا داروها خواب آلودت میکنه

الای بی حال سر تکان داد و من آرام تشکر کردم
پرستار که از اتاق بیرون زد روی صندلی کنار تخت نشستم

رنگش پریده بود اما حالش از صبح زود که بیهوش روی تخت پیدایش کرده بودم بهتر به نظر می رسید

آرام پشت دستم را روی گونه اش کشیدم
خودش را بالا کشید و خندید :

_ تو چرا این شکلی شدی؟ حالم خوبه

دستی به صورتم کشیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم
سرم در حال انفجار بود

_ یکی و میگم بیاد یکی دو ماهی شب ها پیشت باشه

ابرو بالا انداخت
رنگ صورتش که اینطور مهتابی شده بود مظلوم تر به نظر می رسید :

_ کی یعنی؟

عصبی پوف کشیدم
از جا بلند شدم و شال سورمه ای رنگ چروکی که لحظه آخر با عجله از سر جالباسی چنگ زده بودم را روی سرش انداختم :

_ نمیدونم … پرستاری کسی … دو سه ماه بیاد تا ببینیم وضعت چطور میشه

_ نه

بازویش را گرفتم و کمکمش کردم از تخت پایین بیاید
زانوهایم از ایستادن زیاد درد گرفته بود :

_ یعنی چی نه؟

_ ما که کسی و نمیشناسیم … کی و بگی بیاد؟ اگر شب خوابم بلایی سرم بیاره چی؟! من معذبم

می دانستم حق با اوست…
باید فکر دیگری می کردم ، نمی شد به هرکسی اعتماد کنیم…

روی نیمکت نشاندمش و خودم برای گرفتن داروهایش رفتم

خسته و بی حال بودم
گلو درد خفیفی داشتم و حس می کردم بزودی قرار است سرمای بدی بخورم

روزها بود بخاطر وضعیت الای خواب و خوراک درستی نداشتم

چنددقیقه بعد از طرف راننده سوار شدم و مشمای داروهای تقویتی را روی پایش گذاشتم

سرفه ی خشکی کردم و پلک هایم را روی هم فشردم

_ امیروالا؟

میان سرفه هایم سر تکان دادم
نگاه دودلی به چشمانم انداخت و آرام زمزمه کرد :

_ بریم تهران؟

چشمانم می سوخت
عینک آفتابی ام را از روی داشبرد برداشتم ، به چشمانم زدم و با اخمی کمرنگ پرسیدم :

_ تهران چرا؟

_ بریم چند روز عمارت

به ذهن خودم هم رسیده بود
خانه ی حاج سپهبد سزاوار؟
آخرین باری که دیدمش متفاوت بود…

_ چند روز نیست … هفت ماه میخوایم عمارت بمونیم؟ بعد فکر کردی وقتی که این بچه دنیا اومد میذارن برگردیم کرج؟

_ امیر چرا اینطوری می کنی؟ ببین حالت رو … صبح چشمام بسته بود اما می فهمیدم چه قدر ترسیدی … الانم داری سرفه می کنی … اگر شب تب کنی چی؟ حتی غذای گرمم اونجا نمی تونی بخوری … بخوای سفارش هم بدی بوش بهمم میریزه

به دوراهی نزدیک می شدیم
اگر قصد تهران رفتن داشتیم باید زودتر فرمان را میچرخاندم

صدای الای رنگ التماس داشت :

_ بریم دیگه امیر … من هرشب تو اون خونه تنهایی میمیرم و زنده می شم … هربار می ترسم اتقدر عق میزنم تو سرویس از حال برم … دقیقا سر صبح که تو نیستی اوجشه

سردرگم سرعت ماشین را پایین تر آوردم :

_ پرستار …

عصبی میان جمله ام پرید :

_ نه! من با پرستار راحت نیستم امیروالا … اونا رو می شناسم … پنج سال باهاشون زندگی کردم … چرا اینقدر کینه ای هستی آخه؟ من هر روز صبح جون میدم تو اون چهار دیواری تو بخاطر لجبازی بچگانه کوتاه نمیای … مامان گلی مثل پروانه دورت میگرده حاج بابام بیشتر از همه هواتو داره چی میخوای دیگه؟ داری لج میکنی

سرم سوت کشید
شقیقه هایم نبض می زد و درد گلویم بیشتر می شد
بدون حرف فرمان را به سمت تهران چرخاندم

در سکوت رویش را سمت پنجره گردانده بود و نگاهم نمی کرد
پایم را بیشتر روی گاز فشردم

آرام زمزمه کرد :

_ امیروالا؟

جوابش را ندادم
با شنیدن زنگ موبایلم از جیبم بیرون آوردمش و با شانه ام کنار گوشم نگهش داشتم :

_ علیرضا؟ دارم میام تهران اگر لنزا رو هنوز نفرستادی برای حبیب بده خودم ببرم

بلند خندید :

_ جون امیر الان زنگ زده بودم چس ناله که سرصبحی چطوری برسونم دستش … کی برمی گردی کرج؟

بی توجه به نگاه زیرچشمی الای راهنما زدم و با احتیاط سمت راست پیچیدم :

_ برسم یک کار کوچیک دارم برمی گردم دوباره … تو آمادشون کن کاریت نباشه

صدایش سرحال بود :

_ حله میرم آمادشون کنم … منتظرتم

موبایل را قطع کردم وکنارم گذاشتم
صدای گرفته ی الای بهت زده و خشمگین بود :

_ من و میذاری برمی گردی کرج؟ نمیمونی مگه؟

با دیدن صحنه ی تصادف کنار جاده و ماشین های پلیس کنارش آرام گفتم :

_ ببند کمربندتو

_ جواب منو بده … من تنها نمیرما … اگر می خوای برگردی کرج منم ببر

خسته جوابش را دادم :

_ امشب و بمون داروهاتم بخور من صبح مطب شیفتم تموم شد میام

_ خب دور بزن باهم بیایم صبح

ناخوداگاه تلخ شدم :

_ تو که هرشب بخاطر لجبازی من تو اون خونه جون میدی … برو همین یک شب و راحت بخواب

صدایش شرمنده بود و من می دانستم حق دارد
حاملگی و تغییرات بدنش ، این حالت تهوع و مهم تر از همه تنهایی بهمش ریخته بود…

_ ببخشید … به خدا بیشتر بخاطر خودت میگم

بازهم سکوت کردم اما دلم نیامد بیشتر اذیتش کنم
آرام سر تکان دادم و سیستم را روشن کردم

تا تهران بیشتر از چند کلمه کوتاه حرف نزدیم

روبه روی عمارت که ایستادم سرش را جلو آورد تا گونه ام را ببوسد اما بعد از برخورد لب هایش با پوست صورتم دستش را روی پیشانی ام گذاشت و آرام زمزمه کرد :

_ بمیرم … تب داری

با دلخوری کمرنگی لبخند زدم تا بالاخره رضایت داد پیاده شود

” الای “

سیما روی تخت اتاق سابق امیروالا نشسته و با قاشق کوچکی فرنی دهان نازنین می داد

روبروی آینه ایستادم و غر زدم :

_ سیما رو تخت به بچه فرنی میدن؟ الان چپه میکنه

بی خیال خندید و با دستمال صورتی رنگ گوشه دهان نازنین را پاک کرد :

_ کی بشه تو بزایی الای … کل این خونه رو مچل خودت کردی با غرغرات

بی توجه به او کرم مرطوب جدید را پشت دستانم کشیدم ، ثانیه ای مکث کردم و بعد با چهره جمع شده دستمال کاغذی هارا برداشتم :

_ به خدا که این جدیده هم بو میده سیما!

از صدای خنده ی بلند سیما نازنین هم ریز خندید

_ زنگ بزن امیروالا بگو جدید بخره … ناز کردن خوب بلدی که

از امیروالا بیشتر از همه شاکی بودم :

_ اه اه اسمشو نیار … میگم مش خسرو رفت فروشگاه جدید بخره

ابرو بالا انداخت و آخرین قاشق فرنی را دهان نازنین گذاشت :

_ چی شده باز؟ دعوا کردین؟ تو این چند روزی که اومدی خونه ی حاج بابا شب در میون با هم دعوا میکنید

غمگین روی صندلی جلوی آینه نشستم و موهایم را پشت گوشم فرستادم

نازنین سرهمی گرمی به تن داشت اما من هرچه از دوران بارداری ام بیشتر می گذشت بیشتر گر می گرفتم

سعی می کردم زیاد از اتاق خارج نشوم تا مجبور به عوض کردن لباس هایم نباشم

بند تاپ سفید رنگم روی شانه ام سر خورده بود و شلوار کوتاه نخی به پا داشتم

_ هرشب بهانه میاره … همون اول بهش گفتم اگر نمی خوای بیای بگو باهم برگردیم … اولا یک شب میگفت علیرضا سرزده اومده یک شب وسیله هاش جا میموند یک شب از مطب زنگ می زدن از آخرم که گفت من میام می بینمت و میرم … نمیمونم اونجا

بالش روی تخت را که برداشت اعتراض کردم :

_ اون یکی و بردار … این و مامان گلی چند بار با آب شست انداخت تو آفتاب تا بوی موادشوینده اش رفت تونستم بذارم زیر سرم

دماغش را چین انداخت و خندید :

_ اه الای امیروالا از دست همین نازکردنای تو فرار کرد بخدا

با اخم به شکمم که به تازگی از نظر خودم کمی برآمده شده بود اما سیما متوجه نمی شد و مسخره ام می کرد اشاره زدم :

_ بیشعور حامله ام … تقصیر منه مگه؟ این بچه ادا اطوار داره

نازنین را روی پایش گذاشت و بدجنس نیشخند زد :

_ والا منم حامله بودم … کی اینطور ناز کردم برای همه؟ بعدم امیروالا از همون بچگی که مادرش بخاطر حاجی و عمومحمد گذاشت رفت از این خونه و حاجی کینه به دل گرفت … الان و نبین همه میگن بخاطر خودرای بودن حاج بابا و فلان و بهمان امیر اینجا رو دوست نداره ها … بذار من دلیلشو بهت بگم … آتوسا که عاصی شد و المیرا و امیروالا رو ول کرد رفت امیرم از این عمارت و حاجی و بقیه کنده شد

مشتاق دستم را روی شکمم گذاشتم و کنارش نشستم :

_ مامان امیروالا بخاطر حاج بابا رفت؟!

بلند خندید :

_ حالا همچین دستش رو روی شکمش میذاره انگار هشت ماهشه!

_ اینارو ولش کن … آتوسا چرا رفت؟

_ آتوسا دختر آزادی بود … بد نبود اما با عقاید مردهای این خونه ام نمی تونست بسازه … الان و نبین کرک و پر بابای من و حاجی و بقیه ریخته … تو باید ده پونزده سال پیش و میدی که عمومحمد و عمه ماندانا زنده بودن … غوغا بود اینجا … باید بهش حق بدی نخواد برگرده

کنجکاو نگاهش کردم :

_ بگو دیگه سیما … ماندانا و محمد چطوری مردن؟

با دست به شانه ام کوبید :

_ خنگ خدا … محمد بابای امیروالاست دیگه … امیروالا اومد گفت یک دختره رو تو اردبیل دیدم خوشم اومده بریم خواستگاری … کلی رو مخ عمو محمد راه رفت وگرنه عمو محمد کسی نبود که رو حرف حاجی حرف بزنه … داشتن میومدن خواستگاری تو که تصادف کردن … عمو محمد صندلی جلو بود و فوت شد … المیرا هم انقدر ترسیده بود که آروم نمی شد … از آخر آتوسا برگشت ایران با زور المیرا رو برد وگرنه که حاج بابا به آتوسا بچه نمی داد

_ ماندانا چی؟

نازنین جیغ آرامی زد و چشم هایش را مالید
سیما پاهایش را محکم تر تکان داد :

_ بحث اون مفصله

خواستم بیشتر اصرار کنم که در اتاق باز شد و مامان گلی لنگان لنگان جلو آمد :

_ مادر چرا جواب شوهرتو نمیدی؟ دلش هزار راه رفت

تلفن خانه را سمتم گرفت و غر زد :

_ من مگه دیگه پای بالا اومدن از این پله هارو دارم آخه

در را که بست گوشی را کنار گوشم گرفتم و شاکی گفتم :

_ بله؟

صدای اون هزار برابر شاکی تر از من بود :

_ احمق موبایلت کدوم گوریه؟

بهت زده سکوت کردم
در این چند روز هربار ناسازگاری می کردم نازم را می کشید اما انگار اینبار فرق داشت

با ابروهای درهم دهان باز کردم تا جواب دهم که خودش عصبی شروع کرد :

_ دو روزه این معینی دوباره شروع کرده اذیت کردن و نیومده … چهل و هشت ساعت نخوابیدم … از صبح دارم زنگ می زنم چه غلطی میکنی جواب نمیدی الای؟ نمی فهمی آدم نگران میشه؟ شب تا صبح اینجا حمالی می کنم بعد پا میشم برای دوساعت دیدن خانم از کرج میام تهران که خیالم از تو راحت باشه اون وقت جواب نمیدی؟

صدای بوق اتومبیلی از آن سمت خط آمد و بعد امیروالا که عصبی غرید :

_ درد … انگار عروس راه میبره سبقتم میگیری شاکی میشه پدرسگ

لبم را زیر دندانم گرفتم و صفحه ی موبایلم را روشن کردم

هر دوازده تماس امیروالا را از قصد بی جواب گذاشته بودم!

_ کجایی امیروالا؟

صدایش هنوز هم خشمگین و بلند بود :

_ کجا می خواستی باشم؟ تو راه تهران

با زاری به سیما نگاه کردم
صدای امیروالا را نمی شنید اما انگار از چهره ام فهمید باز دست گل به آب دادم که دستش را به نشان ” خاک بر سرت” بالا برد و خندید

_ داری میای اینجا؟!

معترض گفت :

_ پس کجا میام؟! حاضرشو اگر افتخار میدی ببرمت پیش دکتر بالاخره

برای قطع شدن تماس سریع موافقت کردم و گوشی خانه را روی پاتختی گذاشتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.