خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۲۳

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

حاج بابا خندید و مرا عروسش معرفی کرد
او تنها کسی بود که از اولین روزی که در این خانه پا گذاشتم مرا عروس امیروالا دیده بود و این دیدگاه هیچ وقت تغییر نکرد حتی زمانی امیروالا برای پنج سال ناپدید شد

او مرا دوست داشت چون امیروالا را دوست داشت!

همانطور که چند ساعت پیش گفته بود من گلش بودم اما گلی که برای نوه اش پرورش داده بود!

منزوی مشغول پرسیدن حال چاوش بود که ساره رسید و متعجب خندید :

_ چه خبره؟ آفتاب از کدوم طرف در اومده که امیروالا افتخار داده

چاوش ارام غرید :

_ ساکت باش ساره … نمی بینی تنها نیستیم؟

ساره با خنده ای بی خیال سر تکان داد

دکتر معاینه کرد و بدون خجالت هر سوالی داشت جلوی جمع از من پرسید
کلافه با خود فکر کردم کاش حداقل اول از بقیه می خواست تنهایمان بگذارند!

مامان گلی نگران نگاهش کرد :

_ چی شده آقای منزوی؟ یکم داروی تقویتی بنویسین براش

منزوی آرام خندید
ریزنقش و لاغر بود با ریشی پروفسوری و عینکی گرد

_ تقویتی هم استفاده می کنه به موقع اش گلین بانو اما اونارو باید دکتر خودش تجویز کنه … فردا صبح اول وقت آزمایش بده

حاج بابا با خشم پوف کشید :

_ پس تو رو برای چی خبر کردم دکترجان؟

منزوی صبور لبخند زد :

_ من از نتیجه تون مطمئنم حاجی! ولی آزمایش که بده صددرصد مشخص میشه … اگرم تا فردا نمی تونید صبر کنید یکی و بفرستید از داروخونه دوتا بیبی چک بخره

احساس کردم سرم گیج رفت
دستم را به پیشانی ام گرفتم و لبم را گزیدم

می توانستم قسم بخورم هیچ زمان در این پنج سال صدای مامان گلی را اینطور ذوق زده و خوشحال نشنیده ام :

_ حامله ست دکتر؟ آره؟

منزوی با لبخند به نشان تایید سر تکان داد و مشغول نوشتن چیزی روی برگه ی روی میز شد :

_ اول آزمایش! بعد براتون شماره ی یکی از همکارام که خودم کارش رو قبول دارم نوشتم … اگر بتونید وقت بگیرید عالی میشه اگرم نتونستید به منشی بگید من معرفی کردم

برگه را روی میز گذاشت و به سمت کیفش رفت
لحظه آخر مودبانه به من خیره شد :

_ امیدوارم حالتون زود تر مساعد بشه خانم جوان

جوابش را ندادم
آرام گردن خشک شده ام را بالا گرفتم و به امیروالا که عقب تر ایستاده بود خیره شدم

ساره با سرگرمی نگاهمان کرد :

_ بچه نمی خواستین نه؟

اورا درک نمی کردم
هیچ وقت از من خوشش نمی آمد این را خوب می دانستم اما دلیلش را نه

البته به قول چکاوک ساره از هیچ کس به جز دوستان عجیب غریبش خوشش نمی آمد!

بی خیال نگاهی به حاج بابا و مامان گلی که مشغول راهی کردن دکتر بودند انداخت :

_ خب چرا جلوگیری نکردی که حالا اینطوری زرد کنین؟

ترسیده زمزمه کردم :

_ من … من یاد نداشتم!

شانه بالا انداخت و خندید :

_ به امید خدا برای دومی سومی یاد میگیری

امیروالا با خشونت غرید :

_ ببند دهنتو ساره

لبخند ساره کمرنگ شد اما از بین نرفت :

_ خوشحالی امیر مگه نه؟

به امیروالا خیره شدم
نگاهش گیج بود و هنوز به خودش نیامده بود

ساره با ابروهای بالا رفته ادامه داد :

_ خب الان دیگه علاوه بر خودت بچه ات هم میشه نورچشمی … قبلش امیروالا روی چشم حاج بابا جا داشت … الان دیگه بچه اشم اضافه شده

_ تو هنوز عادت نکردی؟ هنوزم از حسادت داغ میکنی؟! حوصلت رو ندارم ساره

ساره بدون اینکه جوابش را دهد به من خیره شد و خندید :

_ دعا کن بچه ات پسر باشه الای … آتوسا رو نبین … خودش خواست بره اون سر دنیا وگرنه تو این خانواده پسر بزایی نونت تو روغنه!

از جا بلند شد و همانطور که فاصله می گرفت چشمک زد :

_سند چندتا زمین و مغازه میخوره به اسم خودت سند بچه اتم میخوره به اسم حاج بابا! مثلا شرط میبندم الان اسمش رو هم انتخاب کرده

امیروالا خشمگین جلو آمد
ترسیده نیم خیز شدم اما او بی توجه به من شانه اش را گرفت و تحقیر آمیز به سمت پله ها هلش داد :

_ گمشو ساره … دهن من رو باز نکن که خودت میدونی با چندتا جمله میتونم کاری کنم حاجی نذاره پاتو از خونه بیرون بذاری

پوزخند زد و ادامه داد :

_ متاسفانه بابای تو مثل من و مهراب از پول و خونه و ماشین نگذشته و هنوز زیر دست حاجیتونه … بگه بمیر میمیره چه برسه عکس پارتیای دخترش برسه دست حاجی …

بالاخره لبخند ساره محو شد
مضطرب به در خیره شدم
هنوز خبری از حاج بابا و مامان گلی نبود و نمی دانستم چاوش کجا غیبش زده

امیروالا محکم تر به سمت پله ها هلش داد :

_ جلو چشم من نباش … دور من و زنم بپلکی زندگیتو سیاه می کنم ساره

ساره عصبی به سمت پله ها رفت
بغض کرده با نفرت خندید و رو به من گفت :

_ پنج سال اینجا بودی اما تازه از امروز به بعد با روی واقعی سزاوارا آشنا میشی … پسر بزایی مال حاج باباست … دخترم بزایی آخرش میشه ماندانا

امیروالا که با چشمان قرمز به سمتش حمله کرد با حرص خندید و از پله ی آخر هم گذشت و وارد اتاقش شد

بدون اینکه دست خودم باشد آرام انگشت هایم را روی شکمم سر دادم :

_ امیروالا ماندانا عمه ات بود نه؟ دختر حاج بابا؟

نگاهی به دستم که روی شکمم گذاشته بودم انداخت و کلافه موهایش را چنگ زد :

_ آره … بپوش بریم

_ چه بلایی سرش اومد؟

_ بعدا حرف می زنیم … حاضرشو الای

_ ماندانا چی شد؟

_ بس کن … بپوش بریم ببینیم چه خاکی تو سرمون بریزیم … سر راه بیبی چک بخرم صبحم بریم آزمایش

_ ماندانا …

خشمگین با صدای بلند میان حرفم پرید :

_ مرد … ماندانا مرد! فهمیدی؟ حالا بپوش بریم

قبل ازینکه بتوانم جوابش را دهم حاج بابا با اخم هایی درهم وارد شد :

_ چه خبرته پسر؟ تو خونه خودتونم همینطور سرش داد می زنی؟

امیروالا بهت زده نگاهش کرد و بعد خندید
عصبی ، بلند و بدون مکث :

_ حاج سپهبد سزاوار شما فکر کن من تو خونه ی خودمون روش کمربند می کشم … مهمه واست؟ مگه خودت جلوی کلانتری جاش نذاشتی؟ حالا ادعات میشه؟

مامان گلی نگران خیره اش شد
امیروالا دوباره خندید و سر تکان داد :

_ آها ببخشید … یادم نبود حاجی! الان دیگه حامله ست مگه نه؟ آخ که اگر برای امپراطوری حاج سزاوار پسر دنیا بیاره چی میشه … امیروالای دوم!

خشمگین جلو رفت
ترسیده در خودم جمع شدم

چرا درکشان نمی کردم؟ من سال هااینجا زندگی کرده بودم و حال هیچ کدامشان را نمی شناختم
همه برایم غریبه بودند…

روبه روی حاج بابا ایستاد و زمزمه کرد :

_ راستی اسمم براش انتخاب کردی حاجی؟! فقطم پسر مگه نه؟ شغلش و رشته اش رو چی؟ شک ندارم تو همین چنددقیقه همش رو تو ذهنت چیدی

حرف های ساره تاثیرش را گذاشته بود!

حاج بابا تسبیح فیروزه ای رنگ را دور دستش چرخاند و غرید :

_ بس کن والا

امیروالا خشمگین بود و صدایش می لرزید
با تحکم بدون ترس در چشمان حاج بابا خیره شد :

_ اگر بچه ای باشه من و زنم تصمیم میگیریم دنیا بیاد یا نه … برای اسمش ، برای تولدش ، برای محل زندگیش و برای همه چی اون بچه من و الای تصمیم می گیرم … مادر و پدرش! نمی ذارم بچگی اونم مثل من سیاه کنی

حاج بابا خونسرد لبخند زد :

_ پس چرا خوف کردی پسر؟

لبم را گزیدم
امیروالا همانطور خیره در چشم های حاج بابا صدایش را بالا برد :

_ الای؟

کنارش ایستادم و آرام زمزمه کردم :

_ جان؟

_ بپوش بریم

مامان گلی پادرمیانی کرد :

_ کجا برین مادر؟ تو مگه شب نباید بری سرکار؟ این بچه تنها می مونه

حاج بابا روی مبل نشست و حرفی نزد
امیروالا سر تکان داد :

_ میگه دوستش بیاد پیشش

_ ببین دکترم گفت ضعیف شده … دوباره از حال بره تو نباشی چی میشه؟ مگه دوست جای خانواده ی آدم رو میگیره؟

امیروالا پوزخند زد
احتمالا به این خانواده که هرکدام داستانی برای خود داشتند

_ باز میارمش اگر دوست داشت … فعلا ببرمش آزمایشگاه

_ کدوم آزمایشگاه؟ ببرش یک جای درست حسابی …همین آدرسی که دکتر داد ببر … تهرانه … چرا الکی بری کرج؟ امیر دوباره حالش بد شه تو نباشی چی میشه؟ من اینجا بهش می رسم … زن حامله رسیدگی می خواد

تنم از حرفی که زد مور مور شد
امیروالا کلافه زمزمه کرد :

_ هنوز چیزی معلوم نیست

حاج بابا بالاخره سکوتش را شکست :

_ گلین؟ اتاق امیروالا رو آماده کن شب بمونن

زیرچشمی نگاهش کردم
کلافه و سردرگم بود
می دانستم تنهایی من در خانه باعث شده بود برای ماندن دودل شود وگرنه امکان نداشت قبول کند

مامان گلی بازویش را کشید :

_ برو مادر … دست زنت رو بگیر برین تو اتاق استراحت کنید … یکم بخواب شب میخوای بری مطب … من حواسم به الای هست … صبحم خودم بیدارش می کنم صبحونه اش رو میدم اومدی برین آزمایشگاه

امیروالا کلافه پرسشی نگاهم کرد
آرام سر تکان دادم و به سمت پله ها رفتم
پشت سرم آمد و کنار گوشم زمزمه کرد :

_ امشب میتونی بگی دینا بیاد پیشت؟ نمونیم اینجا … برای فرداشب یک کاری می کنم

_ دینا با خانوادش رفته مسافرت … حالم خوبه امیروالا اگر میخوای بریم مهم نیست میتونم تنها بمونم

کلافه پوف کشید و از سرناچاری سر تکان داد

ناخوداگاه به سمت اتاقی که قبل از رفتن در آن میماندم راه افتادم که بازویم را به سمت اتاق خودش کشید :

_ کجا؟ اونجا کوچیکه تختشم یک نفره اس

خواستم بخندم اما لب هایم کش نیامد

انگار نه انگار که طبقه سوم آپارتمانی کوچک و تک خواب با تختی یک نفره می ماندیم!

وارد اتاق که شدیم به محض بسته شد در پیراهنش را از تن کند

آرام صدایش زدم :

_ امیروالا؟

انگار تازه از بند قفسی رها شده بود و می تواست احساساتش را فریاد بزند

خشمگین موهایش را چنگ زد و با چشمانی کلافه خیره ام شد :

_ دکتره مطمئن نبود مگه نه؟

نگاهم را به میز کامپیوتر قدیمی و قاب عکسی که همراه پدرش کنار استخر بود دادم

بیچاره وار پوف کشید و مضطرب پشت سر هم پایش را تکان داد :

_ وای وای وای … کار و درس و مهاجرت همه اش به گند کشیده میشه

ترسیده با استرس نگاهش کردم
انتظار داشتم او دلداری ام دهد اما انگار حال خودش بدتر بود

نگاهی به چشمان وحشت زده ام انداخت و بعد با عذاب پلک هایش را روی هم فشرد :

_ آخه این از کجا اومد؟ تو خودت هنوز بچه ای… لعنت به من

از جا بلند شد و با صورتی درهم به سمت در رفت
آرام زمزمه کردم :

_ کجا؟

بدون اینکه نگاهم کند جوابم را داد :

_ دوش بگیرم میام … سرم داره منفجر میشه

حرفی نزدم
در که بسته شد گوشه ی تخت نشستم

هنوز باورم نشده بود
هضم حرف ها و اتفاقات برایم سخت بود

دقایقی در سکوت به زمین خیره شدم و بعد دستم ناخوداگاه به سمت شکمم رفت

آب دهنم دا فرو دادم و با ترس بلند شدم
دود دل به سمت آینه ی قدی رفتم و روبرویش ایستادم

نگاهی به در بسته انداختم
تنها بودم!

لبم را گزیدم و با احتیاط کمی به سمت تخت چرخیدم

معذب لباسم را بالا دادم و در آینه به شکمم خیره شدم
تقریبا صاف بود
فشار دندان هایم روی لبم شدت گرفت

با باز شدن در ترسیده جیغ کشیدم و عقب رفتم

امیروالا با موهای آب چکان خیره ام شد
لباس را با سرعت پایین دادم اما فایده ای نداشت
نگاهش چند ثانیه روی شکمم ماند و بعد گرفته تر از قبل به سمت لباس هایش رفت

دوش گرفتنش ده دقیقه هم زمان نبرده بود انگار تنها برای وقت کشی و پرت کردن حواسش به حمام رفته بود

در سکوت شلوارکی از کمد قبلی اش بیرون آورد و به پا کرد

به اطراف خیره شدم
دیوار سمت راست تقریبا ناپدید شده بود
گوشه به گوشه اش تابلوهای عجیب غریب بود
عکس هایی قاب گرفته شده از حیوانات ، چادرهای عشایر و طبیعت

با لبخندی پر حسرت جلو رفتم و انگشتم را روی یکی از عکس ها کشیدم
صدایش را از پشت سر شنیدم :

_ بهش میگن جگوار اگر اشتباه نکنم … یک گونه پلنگه

آرام زمزمه کردم :

_ اصلان می گفت تو جنگل هست … قرار بود یک روز با دوستاش بریم ببینیم

غمگین خندید و از پشت سر آرام دستش را دور شکمم حلقه زد :

_ گونه اش در حال انقراضه عشقم … فکر نمی کنم اصلا تو ایران وجود داشته باشه

بی تفاوت سر تکان دادم :

_ مهم نیست … من بهش قول دادم … یک روز برای دیدن جگوار برمی گردم و باهاش میرم تو جنگل حتی اگر هیچ جگواری نباشه

با خنده ای کم جان لاله ی گوشم را بوسید
در خودم جمع شدم و دستم را روی دستش گذاشتم
حال دست های هردویمان روی شکمم بود!
آرام زمزمه کردم :

_ الان یک بچه اونجاست؟!

صدای خنده هایش که هیچ صدای نفس هایش هم قطع شد

دستش را از روی شکمم برداشت و خواست فاصله بگیرد که به سمتش برگشتم :

_ امیروالا؟

کلافه سر تکان داد
سردرگم و غمگین بود … بهت زده و گرفته
مثل کسی که حقیقتی را می داند اما آن را انکار می کند و از تکرارش توسط دیگران فراری ست

نمی دانم در چهره ام چه دید که گونه ام را نوازش کرد :

_ ما با هم درستش می کنیم

بعض کرده زمزمه کردم :

_ چرا حواست نبود؟

نگاهش را دزدید :

_ هنوز چیزی معلوم نیست الای بس کن

صدایم ناخوداگاه بالا رفت :

_ دکتر بود امیروالا … دکتر گفته … نمی تونی انکارش کنی چون وجود داره … داره رشد میکنه … تا چند ماه دیگه شکمم میاد جلو و بعدم به دنیا میاد می فهمی؟ ما میشیم پدر مادرش!

موهایش را چنگ زد ، گوشه ی تخت سورمه ای رنگ نشست ، آرنج هایش را روی پاهایش گذاشت و سرش را به دستانش تکیه داد

حال او از من بدتر بود اما نمی توانستم سکوت کنم
از موقعیت پیش آمده وحشت کرده بودم

_ دانشگاهم چی؟ اگر قبول بشم نمی تونم برم … بمونم پشت کنکورم مگه می تونم درس بخونم؟

دوباره موهایش را چنگ زد
صورتش را نمی دیدم
سرش را میان دست هایش گرفته بود

_ امیروالا؟

گرفته زمزمه کرد :

_ جان؟

_ من ازش می ترسم

آرام جوابم را داد :

_ منم

_ باید چیکارش کنیم؟ اصلا مگه من و تو می تونیم بزرگش کنیم؟ تو نصف شبانه روز رو نیستی … من باید برم دانشگاه … من … من حتی تا به حال نوزاد بغل نکردم!

_ منم

_ زندگیمون بهم میریزه … کار تو ، درس من … مطمئنم حتی بیست و چهار ساعت هم از پسش برنمیایم

_ منم

عصبی نگاهش کردم :

_ میشه جز منم حرف دیگه ای بزنی؟

سرش را که بالا آورد سکوت کردم
چشمانش قرمز شده بود و نگاهش خسته

مرا یاد خودم می انداخت زمانی که با اصلان کار اشتباهی می کردیم و به گوش اکتای می رسید

آن زمان هم اصلان امیدوار خیره ی من می شد تا همه چیز را درست کنم

من اما دقیقا مثل حالای امیروالا خسته و سردرگم سکوت می کردم

سنی نداشتم ، خودم هم در دردسر افتاده بودم و چاره ای پیدا نمی کردم تنها سکوت می کردم تا اصلان بیشتر نترسد

سرم را پایین انداختم
گردنش را مالید و بیچاره وار زمزمه کرد :

_ تقصیر من بود … من احمق حواسم نبود … من و تو از پسش بر نمیایم و از آخر درست مثل امشب کارمون کشیده میشه به عمارت … حاجی این بچه رو هم بدبخت می کنه الای

با احتیاط پایین پاهایش روی زمین نشستم
حرفی نزدم

از نظر من حاج بابا کسی را بدبخت نمی کرد!
کمی خودخواه بود و مغرور
هرکسی را دوست نداشت و با هرکسی کنار نمی آمد
جدیتش ترسناکش کرده بود و حرفش هیچ وقت تغییر نمی کرد
اما باز هم آدم بدی نبود!

او پنج سال پیش پناهم داده بود و زمانی که همه در این خانه با شک و بددلی نگاهم می کردند از من حمایت کرده بود

از نظر من او آدم بدی نبود!
امیروالا را دوست داشت اما بلد نبود ابرازش کند

سرم را روی پایش گذاشتم
بلافاصله انگشت هایش را میان موهایم فرو برد :

_ نگران نباش باشه؟

با لبخند سر تکان دادم اما نگران بودم!
شب که تنهایم گذاشت و به کرج برگشت ، صبح زود که مامان گلی بیدارم کرد در حالی که تا روشنی هوا خواب به چشمانم نیامده بود ، تمام لحظاتی که زیر نگاه سنگین حاج بابا صبحانه خوردم و زمانی که که مامان گلی با ذوق راهی ام کرد هم نگران بودم

امیروالا که دنبالم آمد خستگی از سر و رویش می بارید

موهایش بهم ریخته بود و دو دکمه ی بالای پیراهنش را باز گذاشته بود

در جواب تمام سوالات و جملاتم بی حوصله سرتکان داد ، تنها زمانی که با لب های برگشته و چشمان مضطرب گفته بودم استرسم حتی از زمان کنکور هم بیستر است مردانه خندیده بود

تمام مدت که آزمایش می دادم در سکوت کنارم بود و تنها زمانی لب باز کرد که زن گفته بود باید تا فردا برای فهمیدن نتیجه صبر کنیم

با توپ پر با دکتر منزوی تماس گرفت و بعد همه چیز درست شد!

چند ساعت بعد زنی با روپوش سفید و موهای طلایی رنگ با لبخند نگاهمان کرد :

_ تبریک می گم! جواب مثبته

نمی دانستم چه احساسی داشتم تنها می دانستم در آن لحظه واکنش و حال امیروالا برایم مهم تر بود

اویی که در سکوت موهایش را چنگ زد و بعد دستش را روی گردنش نگه داشت ، سری برای زن تکان داد و زیرلب تشکر کرد

کنارش که ایستادم کیف کوچکم انگار سنگینی میکرد که با زور نگهش داشته بودم

کیف را از دستم گرفت و آرام به سمت ماشین راهنماییم کرد تا راه بیفتم

روی صندلی نشستم و نگران خیره اش شدم
صورتش به سفیدی می زد

آرام زمزمه کردم :

_ خوبی؟

بدون اینکه به سوالم توجهی کند پرسید :

_ میخوای سقطش کنیم؟

دستم را روی شکمم گذاشتم
سقطش کنیم؟
چه کسی را؟
آن موجود کوچکی که در شکمم بود؟!
آسکی هم باردار بود
او هم سقط کرده بود
یادم می آمد که هربار درباره اش حرف می زد می گفت اندازه ی لوبیا ست

من اما فکر نمی کردم او لوبیا باشد!

از نظر من اویی که در بدنم جا خوش کرده یک قند سفید و کوچک بود که در شکمم آب نمی شد!

_ چی کار کنیم؟!

پایش را محکم تر روی پدال گاز فشرد
سرعتمان بالا رفت
از میان فکی که حتی من هم میتوانستم فشار رویش را تشخیص دهم زمزمه کرد :

_ سقطش کنیم…

دوباره که تکرار کرد بازهم ناخوداگاه دستم به سمت شکمم رفت

نگاهی به واکنشم انداخت و عصبی صدایش را کمی بالا برد :

_ به خودت ترغیب نکن الای! نه تو حسش می کنی و نه اون پا برای لگد زدن داره

بغض کرده به بیرون خیره شدم اما کوتاه نیامد :

_ منو ببین … دارم ازت سوال می پرسم الای … بغض نکن … می دونم هنوز سنی نداری ، می دونم تقصیر تو نیست عزیزم ، می دونم هنوز خودت باید بزرگ شی نه بچه بزرگ کنی اما همین یک بار و بزرگ شو و جواب من و بده

اشکم روی گونه ی راستم چکید
آرام سر تکان دادم :

_ نگهش داریم

با تحکم انگشتش را بالا برد :

_ اونی که تو شکمته عروسک نیست الای … جون داره می فهمی؟ نمی تونیم بذاریم جلومون حوصله مون که سر رفت باهاش خاله بازی کنیم … مسئولیت داره ، خرج داره ، وقت می خواد ، رسیدگی میخواد

بیستر در خودم جمع شدم و با چشمان اشکی نگاهش کردم :

_ تو دلت میاد بکشیش؟

_ ترجیح میدم الانی که حتی قلبشم تشکیل نشده بکشمش تا اینکه به دنیا بیاد و بعد تو این دنیا روزی ده بار بمیره … من نمی خوام یکی بشم مثل بابای تو که دخترمو به آبروم بفروشم الای … تو هم نمی خوای بشی یکی مثل مادر من که بی توجه به بچه هاش رفت اون سر دنیا عشق و حال

_ ما مثل اونا نمیشیم

صدای من لرزان و پر بغض بود
صدای او محکم و گرفته

_ از کجا معلوم؟ اگر نگهش داشتیم زندگیمون صد و هشتاد درجه می چرخه الای … می تونی؟

نگاهم را دزدیدم
می توانستم؟
چه چیز را؟
هر دختری از چهار پنج سالگی بارها و بارها در ذهنش لباس عروس می پوشد ، مادر می شود و کالسکه ی بچه راه می برد اما این اینبار فرق داشت …

_ می تونی خودت بچگی نکنی و اونو بزرگ کنیم؟ تویی که تو چهارده سالگی گند زده شد به زندگیت میتونی حالا یکی و طوری تربیت کنی که زندگیش مثل خودمون نشه … منی که در عوض اون سالایی که طعمش رو نچشیدی می خواستم پا به پات بچگی کنم می تونم حالا بچه امون رو بزرگ کنم؟

پلک هایم را بستم
کاش سکوت می کرد
تا همینجا هم برای شکستنم بس بود

صدای زنگ موبایلش که در فضا پیچید کلافه جواب داد :

_ جانم مامان گلی؟ بله مثبته … به اونی که کنارت منتظر نشسته بگو جوابش مثبت بود اما خوشحالی نکنه چون جنسیتش رو بهمون نگفتن … هنوز باید چند ماه صبر کنه برای شیرینی دادن

با دلهره دستم را روی دستش گذاشتم :

_ امیروالا

نگاهی به صورتم انداخت و کلافه پوف کشید :

_ نه عزیز من نه … میریم کرج … ما عمارت چیکار داریم؟

در سکوت خیره اش شدم

_ یعنی چی؟ بدون اینکه به ما بگید؟ تا این حد مطمئن بودید زن من حامله اس؟!

کاش صدایش را روی اسپیکر می زد تا من هم می فهمیدم چه خبر شده

_ لازم نیست … نه … اصلا شده براش پرستار میگیرم به شما زحمت نمیدیم

بی حال سرم را به صندلی تکیه دادم و او چند دقیقه با اصرارهای مامان گلی سروکله زد اما از آخر مثل همیشه مامان گلی پیروز شد

موبایل را قطع کرد و با بی احتیاطی روی داشتبرد پرتش کرد :

_ یک ساعتی بریم عمارت بعد برگردیم خونه

سر تکان دادم
آنقدر بی حوصله و خسته بود که جرات مخالفت نداشتم

جلوی عمارت که پیاده شدیم مبهوت به گوسفندی خیره شدم که میان بازوان مرد غریبه دست و پا میزد

حاج بابا با لبخندی کمرنگ کنار در ایستاده بود و نگاه خیره اش را از صورت امیروالا بر نمی داشت

سینی اسپند در دستان مش خسرو بود و مامان گلی که چادر رنگی به سر داشت نگاهش را میان من و امیروالا می گرداند

مات به بقیه خیره شدم
عمو محسن ، همسرش ، سیما و شوهرش ، چاوش و چکاوک

آب دهنم را فرو دادم
امیروالا کنارم ایستاد
صورتش را ندیده هم می توانستم تشخیص دهم او هم متعجب است

مرد غریبه که زیرپوش سفید رنگ و شلوار کردی به تن داشت گوسفند را میان پاهایش گرفت و به حاج بابا خیره شد :

_ خلاصش کنم حاجی؟

حاج بابا خندید و سر تکان داد

حتی هنوز درست متوجه اطرافم نشده بودم که بدن بی سر حیوان بیچاره جلوی چشمانم به دست و پا زدن افتاد و جوی باریک خون روی زمین جاری شد

احساس کردم زیر پاهایم خالی شد

قبل ازینکه بیفتم امیروالا بازویم را گرفت و ناتوان زمرمه کرد :

_ لعنت بهت حاج سپهبد سزاوار

پشت سر هم نفس عمیق کشیدم
امیروالا آرام پرسید :

_ خوبی؟

سر تکان دادم :

_ آره … از وقتی خون دادم بی حالم … استراحت کنم خوب میشم

مامان گلی جلو آمد و در آغوشم کشید
چشمانم را بستم

چادررنگی اش بوی خاصی می داد
بویی که در تمام عمرم حسرت بوییدنش را داشتم

او مادر بود!
بدون هیچ نسبتی با ما برای همه مان مادر بود
بوی مادر ها را می داد!

_ الهی من قربونت برم که اومدی تا این کینه هارو بشوری ببری … این بچه دوباره خانواده رو دور هم جمع می کنه … من فدات بشم الای

سعی کردم لبخند بزنم
نیامده آن ها قبولش کرده بودند و بعد امیروالا می پرسید میخواهیم نگهش داریم یا نه!

چکاوک جلو آمد
او را جز مناسبت های خاص هیچ وقت در این خانه پیدا نمی کردیم
حاج بابا اینطور می خواست!

چکاوک و چاوش فرزندان نامشروع مهراب بودند و از نظر حاج بابا باعث شرمندگی!

چاوش فرق داشت … پسر بود و حاج بابا نتوانست از او بگذرد
دوازده ساله که بود به خواست خودش به خانه ی حاج بابا آمد و ماندگار شد

چکاوک اما در کنار مهراب ماند چون می دانست جایی در این عمارت ندارد

گونه ام را بوسید و آرام زمزمه کرد :

_ خیلی زود بود الای

مامان گلی اخم کرد :

_ این حرفا چیه مادر؟ حالا که دیگه شده … قدمش روی چشم … آدم که به هدیه خدا دست رد نمیزنه

عمو محسن روی شانه ی امیروالا کوبید :

_ مبارکه عمو جان

سیما خندید و نازنین را بغل زن عمو داد :

_ دخترم و میذاریم تو فریزر تا دامادم دنیا بیاد

پوزخند زدم
حتی او هم روی پسر بودنش حساب کرده بود

شوهرش خندید و به شوخی گفت :

_ دخترم و به کس کسونش نمی دم

صدای چاوش از کنار حاج بابا بلند شد
متوجه آمدنش نشده بودم :

_ این یکی فرق داره … نورچشمی سزاواراست … والا من که راضیم ندیده دختر بهش بدم حیف که دختر ندارم

حاج بابا حرفی نمی زد
در سکوت بالای سر گوسفند بیچاره ایستاده بود و خیره ی من و امیروالا شده بود

به چشمانش نگاه کردم
هیچ حسی را نمی توانستم در مردمک هایش تشخیص دهم
نه شادی و نه غم

مامان گلی با لبخند دعاگویان اسپند هارا دور سرم چرخاند و بعد در سینی دست مش خسرو ریخت :

_ چشم بد دور باشه … ان شاالله به سلامت دنیا بیاد شاه پسر

نفسم را کلافه بیرون فرستادم و امیروالا شقیقه هایش را مالید :

_ جنسیتش معلوم نیست مامان گلی ، معلوم نیست

مامان گلی با سادگی خندید :

_ فرقی نداره عزیزم … فرقی نداره … انقدر از دیشب گفتن تو دهنم پسر چرخید

سیما با لبخند دستم را کشید :

_ بریم تو … دم در ایستادین درباره جنسیت اون کوچولو حرف میزنید؟ رفت سه چهار ماه دیگه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.