خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۵

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

تا وارد خونه شدیم چشمم به عمو اینا با دختراش افتاد …
اینا رو هم دعوت کرده بودن؟!….
هیچ از دخترای با افادش خودشم نمیومد ولی از رو اجبار باید تحملشون میکردم …
خدا یه امشبو بخیر کنه ….این دورهمی بعید میدونم یه مهمونی بوده باشه حالا قصد ونیت عمه هرچی باشه معلوم میشه …

عمه که چشمش به ما افتاد با لبخند نزدیکمون شد وگفت
-به به پسر گلم با عروسمم که اومد …
با تک تکشون روبوسی کردم وبا دختراشون دست دادم …
از فرط حسادت جوری نگاه میکردن که ادم میترسید
اینا دیگه چشون شده …

سرمیز کنار ارمان نشسته بودم که یکی از دخترای لاغر مردنی عمو رو به ارمان گفت
-کی فکرشو میکرد که تو بخوای سروسامون بگیری ارمان ؟اونم کی ..
پوزخندی زد و ادامه داد
با سووووگل!!!

حرفشو که کامل کرد اون یکی خواهرش زد زیره خنده …
یعنی دلم میخواست بشقاب غذارو بکنم تو حلقشون ..
تو جوابش گفتم
-فقط تو فکرشو نمیکردی چون فکرت محدوده به این چیزا قد نمیده و از قدیم گفتن خلایق هرچه لایق ….
با گفتن این جمله ی من زیپ دهنشو کشید و دست به سینه نشست ….
دختره ی ایکبیری فکر میکرد ارمان بره اونو بگیره ….
یکی نیست بگه تو کجات به ارمان میخوره اخه …
اصلا درحدش نیستی خوب جوابشو دادم وگرنه تو دلم میموند ….
عمه سریع خودشو وسط انداخت و گفت
-دخترا کافیه دیگه …سوگل جان ، دخترعموت منظوری نداشت فقط چون همه چی یهویی شد واسه همین تعجب کرده …
سریع پشت بند عمه جواب داد
-نه عمه سوگل فکر میکنه من دارم حسادت میکنم…

فکر نمیکنم مطمئنم داری از حسودی میترکی دختره خیره سر ….چون قرار بود عمه تورو به ارمان بندازه که نشد الانم داری از تو میسوزی ‌…دیگه اینارو من ندونم که باید برم بمیرم …

ارمان خیلی اروم دستمو گرفت و همینطور که به چشمام زل زده بود گفت
-سوگل بهترین انتخاب و اتفاق زندگیم بود….

وقتی اینطوری نگام میکرد بهترین حس دنیارو داشتم …
با لبخند عمیقی جوابشو دادم و دوباره مشغول خوردن غذا شدیم …
زیرچشمی بهش نگاه کردم که از حسادت سرخ شده بود ‌…

بعد شام ظرفا رو تو ظرف شویی ریختم ومشغول شستن شدم که دیدم مثل مگسِ مزاحم همش دورم میچرخه …
چشمکی زد وگفت
-چه طوری این قدر سریع مخشو زدی سوگل ؟!

اون سارا که بزرگتر وکنه تر از شماها بود رو کنار زدم شما فنچ ها که کاری ندارید

پرو پرو به چشماش زل زدم و گفتم
-مخ زدن واسه دخترای سبک وجلفیه که همش اویزون پسرا میشن ولی ارمان خودش منوانتخاب کرد چون عاشقم شده …چون از ته دلش دوستم داره …
قشنگ سوختنش معلوم بود مثل اتیش جلز وولز میکرد …
-اهان که اینطور …
ابرویی بالا انداخت وبه سمت بقیه رفت …

کنار ارمان دور هم نشسته بودیم واز این مهمونی خشک که فقط بزرگترا بحث میکردن خسته شده بودم که دستای گرم ارمان روی دستام نشست واروم کنار گوشم گفت
– اگه خسته شدی بریم ؟ دایی اینا تا دیروقت میمونن تازه فَکشون گرم شده …
نیشم تا بناگوشم باز شد سرمو تکون دادم
رو بهش گفتم
– اخه زشت نیست الان بریم .!
لبهاشو پایین کشید و رو عمه و عمو گفت
-خب دیگه با اجازتون ما دیگه بریم ..!
عمو سریع گفت
– کجا پسرم ؟ این وقت شب !!
– میرم سوگل رو برسونم خونشون و فردا صبح هم باید بریم خرید خودتون بهتر میدونین دیگه نزدیک عروسیه وکلی کار مونده ….

– اره پسرم برین ایشالا خوشبخت بشین …
باهاش روبوسی کردم که ادامه داد
– سلام مارو هم به بابات اینا برسون سوگل ..
-چشم عمو جان حتما …بزرگیتون رو میرسونم …

با همه خداحافظی کردیم و تا لحظه ی اخر که از در بیرون بزنیم دختره لاغر مردنی با غیض نگامون میکرد …

تو ماشین گفتم
-تو میدونستی عمو اینا اینجان؟!
-نه والا فقط مامان گفته بود واسه شام تورو ببرم اونجا …

اره دیگه عمه خانومه چی بگیم بهش …
به بیرون خیره شدم که یهو گفتم
-ارمان مسیر خونمونو اشتباهی نمیری ؟!
-نه درسته مسیره خونمونه دیگه ،اهان اگه خونه ی باباتو میگی نه اونجا نمیریم ….

چشمامو ریز کردم و با شیطنت گفتم
– چرا مثلا؟!
-چون که اقاتون میگه !!
یکی به بازوش کوبیدم و ادامه دادم
– بدجنسِ بد ذات !!!

-بااااشه بزار برسیم خونه بدجنسی هم نشونت میدم ….
ریز خندیدم که دستامو گرفت وروی پاهاش گذاشت …

جلوی در بودیم که یهو با شنیدن صدایی از خونه خودمو به ارمان چسبوندم وبا ترس گفتم
-ارمان تو خونت کیه ؟!
یه دستشو دور شونم انداخت وبا دست دیگش درو باز کرد
-هیچ کس نترس بیا تو …
سفت خودمو عقب کشیدم و گفتم
– نه نمیام، تو خونت جن اومده ارمان ….وایییی بیا برگردیم ارمان من میترسم …

-دیونه نشو سوگل جن مِن چیه اخه دختر عه!!!
بیا بریم تو الان همسایه هارو بیدار میکنی !!!

-نه اصلا نمیام ارمان اول خودت برو پس….
– اوووف سوگل اووف!!
باشه ای گفت و میخواست یه قدم برداره که سریع از دستم گرفت و هُلم داد تو خونه …

از ترس چشمامو بستم وشروع به جیغ و داد زدن شدم که با نشستن دستای گرم ارمان رو پهلوم اروم چشمامو باز کردم و با دیدن پرده ی بزرگ وسط خونه مات موندم ….
پرده ای بزرگ وسفید که عکس من روش افتاده بود واهنگی باهاش پخش میشد ….
از پشت بغلم کرد وبا کنترل کوچیکی که تو دستش بود اهنگو عوض کرد …
-خوشت اومد سوگلم؟!
زبونم بند اومده بود …چیکار کردی تو پسر اخه دمت گرم واقعا ….
-نگاه کن سینما رو اوردم برات خونه …فقط به جای فیلم داره عکس تورو نشون میده …

زدم زیر خنده که اروم منو به سمت خودش چرخوند ..
-اره بخند بخند ….
میگما سوگلم من چی مو بدم تا همیشه این خنده هات واسه من باشه ؟!
-بزار فکر کنم !! اوووم

لبهامو یه گوشه جمع کردم و حالت متفکری به خودم گرفتم و گفتم
-خب تو چی داری اصلا؟!
جفت دستاشو روی گونه هام گذاشت وگفت
-اره ها راست میگی من اصلا چی دارم …هرچی که دارم واسه توست …
خیلی نامردی سوگل ، خسته نمیشی از اینکه همه چی واسه توعه؟!

این پسر با حرفاش و کاراش عقل وهوش ادمو میبرد..
بی طاقت شدم و خودم پیش‌قدم شدم…لبهامو سریع روی لبهاش گذاشتم ومشغول بوسیدنش شدم…

دستشو زیر پاهام انداخت و از روی زمین بلندم کرد …به سمت اتاق راه افتاد …

اینقدر اوج گرفته بودیم که اصلا نفهمیدم کی لباس های همو دراُوردیم …

صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم
با دیدن اسم مامان روی صفحه خواب کلا از سرم پرید …

یعنی خوشم میاد که ادم چشماشو باز نکرده مچ گیری میکنه !! الحق که مامان خودمه ‌ولی منم دخترتم مامان جونم یادت نره …
تماسو اروم وصل کردم که گفت
-سلام سوگل کجایی ؟!
-سلام کجا میخوای باشم مادرِ من خونه ی عمه اینا رفتیم دیشب مثلا …
-اره ولی الان با عمت داشتم حرف میزدم …

یعنی الان جا داشت زمین دهن باز کنه من بیوفتم توش ….ضایع بازی در حد لالیگا بوداا
تک سرفه ای کردم که گفت
– پاشو بیا خونه بابات میخواد بهت کارت بده برین خرید کنید ….گرفتی خوابیدی هنو وسایلا مونده …

پوفی کشیدم و گفتم
-باشه مامانی الان میام …
گوشی رو کنار تخت گذاشتم و کنار ارمان دراز کشیدم
جذابِ خودمه فقط …

دستمو تو موهاش فرو بردم و پیشونیشو بوسیدم …
سریع خودمو تو حموم انداختم وداشتم دوش میگرفتم که صدای ارمانو شنیدم داشت حرف میزد…

با کی داره حرف میزنه این وقت صبح ؟!
نکنه حالا نوبت عمه خانومه که مچ گیری کنه؟!

به افکار خودم خندم گرفت که یهو در حموم کوبیده شد
-سوگل زودباش باید تورو برسونم خونه کار دارم …!

شونه ای بالا انداختم وبعد پنج دقیقه بیرون اومدم
بعد خوردن صبحونه اماده شدم و به سمت خونه راه افتادیم که گفتم
– ارمان بابام اینا میگن که امروز بریم خریدددد….
نذاشت حرفمو کامل کنم که سریع گفت
– امروز نمیشه بمونه بعدا ….
-ارمان عروسیمون نزدیکه هنو هیچی نخریدیم حواست هست ؟!
ناراحت سرمو به سمت بیرون چرخوندم که دستمو گرفت ، نفس عمیقی کشید و گفت
-باشه حالا ناراحت نشو بعدظهر میریم خرید…خوبه؟!
سری تکون دادم و تا خونه هیج حرفی نزدم …

از صبح به این ور اصلا یه طوری شده این پسر من دیگه ارمان خودمو نشناسم هیچی دیگه….
بعد رسوندن من سریع با عجله خدافظی کرد ورفت ….

بعد ناهار اماده شدم برم دانشگاه میخواستم سورپرایزش کنم و از دانشگاه بدزدمش بریم خرید …

دیگه سوگل همیشگی نبودم مثل همیشه لباس نپوشیده بودم …
مانتو وشلوار شیک وارایش ملایم و موهای مرتب و یه طرف ریخته شده با کفش هایی که پاشنه ی کمی داشت از تاکسی پیاده شدم …

با قدم های محکم به سمت دفتر راه افتادم …
از نگاه بقیه رو خودم مطلع بودم ولی اهمیتی نمیدادم
من الان همسرِ ارمان یکی از بهترین وجذاب ترین استاد دانشگاه بودم …حتی با فکرشم ادم ذوق میکنه …
پری وشایان هنوزم تو دانشگاه میپِلکیدن هنوزم اَندَرخم یه کوچه بودن…

با لبخندی وارد دفتر شدم و سراغ ارمانو گرفتم که با گفتن اینکه امروز کلاس ندارن وتشریف نیووردن همونجا خشکم زد …
یعنی چی که نیومده دانشگاه؟! پس کجا رفته ؟!

از دفتر اساتید بیرون اومدم و تند تند به سمت در خروجی قدم برمیداشتم که شایان پرید جلوم وگفت
-به به میبینم که مجنونت سرکارت گذاشته !!
زیر لب بروبابایی بهش گفتم و کنار زدمش …

عصبی شده بودم …ارمان ادمی نبود که قرارمونو یادش بره …
بیرون دانشگاه گوشی رو بیرون کشیدم وبهش زنگ زدم خاموش بود
به خونشون زنگ زدم که عمه سریع جواب داد
وقتی سراغ ارمانو گرفتم و گفت که خبری نداره بیشتر بهم ریختم …

یعنی این پسر کجا رفته …!!
یه تاکسی گرفتم و نشستم ادرسِ خونه ی خودش رو به تاکسی دادم …
دوباره شمارشو گرفتم باز خاموش بود ….

وقتی خونش رسیدم تازه یادم افتاد کلیدش همرام نیست
هرچی زنگ و در زدم فایده نداشت انگار خونه هم نیومده !!
کم کم دلشوره واسترس گرفتم …نکنه بلایی سرش اومده …
تو همون تاکسی نشستم و به سمت خونه ی خودمون راه افتادم ….دیگه چاره ای نیست باید صبر کنم تا اقا پیداش بشه …

نزدیک خونه بود که یهو یاد سارا مثل زنگی تو سرم زده شده …
نه سوگل امکان نداره اونجا باشه …
اخه ارمان اونجا چیکار داره …مخصوصا حالا که چهره ی واقعیش هم دیده ..
یکم به خودم دلداری و امید دادم ولی فایده نداشت …
دلم میخواست بدونم ارمان اونجا رفته یا نه….
به تاکسی گفتم برگرده وادرس هتلو بهش دادم …

نمیتونم دست روی دست بزارم …تا با چشمام نبینم خیالم راحت نیست …
تا برسیم هتل دل تو دلم نبود …
از یه طرف دلشوره و دلهره از طرف دیگه نگرانی و اضطراب اصلا یه حالی داشتما …
تا رسیدیم هتل سریع از تاکسی پیاده شدم …
چند قدم مونده بود که به در ورودی برسم با دیدن ارمان همونجا وارفتم …

با اینکه بهش اعتماد داشتم ولی نمیدونم چرا بغضم گرفت ..دست خودم نبود …
با دیدنم رنگش پرید و سریع خودشو بهم رسوند وگفت
-سوگل؟! تو اینجا چیکار میکنی؟!
پوزخندی زدم و گفتم
– اینو من باید ازت بپرسم ارمان ! خودت اینجا چیکار میکنی؟!

بازومو گرفت که سریع عقب کشیدم و با بغض تو گلوم گفتم
-ارمان تو اینجا چیکار میکنی؟! هان؟
– سوگل صبر کن بهت میگم !!!
نم اشک تو چشمام نشست وادامه دادم
– نه واقعا چه دلیل داره تو اون زنو ببینی ارمان؟!

اگه کاری داشت میتونست تلفنی بهت بگه !!!
از صبح که منو رسوندی پیشش بودی؟!

-نه سوگل اروم باش بهت بگم …
-چی رو میخوای بگی هان؟! اینکه از صبح ورِ دلش بودی ؟!
منه خوش خیال فکر کردم تو دانشگاهی ارمان ..میدونی رفتم اونجا …میخواستم سورپرایزت کنم باهم بریم خرید ….
ولی نگاه خودم شوکه شدم …

دستمو گرفت وگفت
-داری بزرگش میکنی سوگل بریم تو ماشین حرف بزنیم نه این وسط …

دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و خودم جلو جلو به سمت ماشینش راه افتادم

ببینم چه توضیحی داری اقا ارمان …فقط خدا کنه که قانع بشم وگرنه خودم اون زنرو از اون بالا پرتش میکنم پایین …

تا میایم یه روز خوش داشته باشیم از یه طرف یه گندی بالا میاد وتموم حالِ خوشمونو میشوره میبره

2 دیدگاه

  1. ممنون از پارت گذاریتون منتظر پارت بعدی هستیم

  2. خیلی مسخرس که پارتا ادامه هم نیسان واقعا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.