خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۵۸

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

_داداشی اگه بلند نشی، ناراحت میشما…آبجی سها قهر میکنه میره تنهات میزاره.
سریع چشماش و باز کرد و نگاهش و بهم دوخت. وای خدایا…میدونستم خیلی بی رحمانه بود!!!با دیدن اون نگاه پر از ترس و لرزونش، خیلی از کار خودم ناراحت و پشیمون شدم!
_بیدار شدی؟
سری تکون داد و پتورو کنار زد.
دستش و گرفتم و کمکش کردم بلند بشه. موهاش و بهم ریختم که صداش بلند شد.
_نکن آبجی سها…باهات قهرم!
_چرا قهرمان کوچولوی من؟
_با حرفات اذیتم میکنی…نمیزاری بخوابم!
_آخه آرمان جونم…فداتبشم میترسم!!!میترسم توی خونه تنها بمونی بعد من مجبورم دلیل بیارم و الکی بهت دروغ بگم وگرنه تو که میدونی من هیچ وقت همچین کاری نمیکنم!
_ولی بابا و مامان…اونا رفتن!با اینکه باهام قهر نبودن اما رفتن. قلبه من و خیلی شکستن و از دستشون دلخور شدم.
روی زانو خم شدم و سینه اش رو بوسیدم. دقیقا سمت چپ و روی قلبش!
_اونا همیشه توی قلب باقی خواهند موند. و اگه صداشون بزنی و ازشون کمکی بخوای، حتما جوابی بهت میدن و کمکت میکنن.
با ناراحتی سری تکون داد.
_من خیلی صداشون زدم فایده نداره…دیگه من و دوست ندارن.
_همه بچه هاشون رو دوست دارن آرمانی…پس غصه نخور و این حرفا رو بنداز دور باشه؟گوش کن…میخوام‌ ببرمت مهد کودک!اونجا قراره کلی بهت خوش بگذره…دوست پیدا میکنی و دیگه حوصله ات سر نمیره.
از حالت قبلیش بیرون اومد و با شادی جیغ کشید.
_وایی راست میگی سها؟؟؟
_آره عزیزم…بدو برو دستشویی تا من صبحونه ارو آماده کنم.
صبحونه ارو خوردیم و حاضر شدیم برای بیرون رفتن.به خدا توکل کردم و ازش خواستم کمکم کنه. با کمی پرس و جو، متوجه شدم که مهد کودک دقیقا ۵۰۰ متر جلو تر از خونه ی ما هست و کلی هم خوشحال شدم!!!
واقعا ته خوشبختی بود که نزدیک خونه امون بود.
اول کارای ثبت نام آرمان و انجام دادم و وقتی کاراش و تموم کردم، به مربیا سپردمش و با خداحافظی رفتم. نمیدونستم برای پیدا کردن کار از کجا شروع کنم…برای همین چند دقیقه حیرون موندم وسط خیابون.
ای بابا…سها فکر کن یکم! تو رمانا مردم چجور کار پیدا میکردن؟؟از روزنامه؟؟یا شایدم برنامه دیوار!اممم…بهتر بود اول از قدم زدن توی بازار شروع کنم. شاید بتونم با استارت یه کار کوچیک، اوج بگیرم…

به تک تک مغازه هایی که روی شیشه اشون نوشته بود:”به فروشنده خانم نیازمندیم” سر زدم و جویای کار شدم.
کار خاصی نداشت و بیشتر برای لباس و پوشاک بود.
اینقدر گشتم و گشتم که بالاخره یه جایی پیدا کردم با حقوق مناسب و خوب.
هرچی نباشه، کمک خرجی بد نبود، بود؟ نه…به نظر که اینطوری نمیومد. یکم با صاحب کارم صحبت کردم…یه خانم تقریبا مسنی بود و خیلی یبس!!!
تصمیم گرفتم چیزی بهش نگم و اول کاری به پر و بالش نپیچم و آتویی دستش ندم.
_خب دختر جون…گفتی اسمت چیه؟
_سها…سها سعیدی.
_شرایط کار و برات توضیح دادم…سوالی نداری؟
_نه خانم…
_خوبه…پس بیا اینجا.
کارا رو سریع ردیف کردم…قرار بر این شد که فردا ساعت ده صبح به بعد اونجا باشم تا ساعت یک بعد از ظهر.
شیفت بدی نبود…حقوقشم خوب بود بهش قانع بودم.
بیشتر توی منطقه گشتم تا با محیط زندگیمون آشنا بشم.
تا ساعت دوازده خودم‌ رو با خریدن وسایل ضروری برای آشپزخونه و… سرگرم کردم.
یه چند تا خوراکی و یه قسمتیش هم گوشت و این جور چیزا!
وقتی ساعت نزدیک دوازد شد، تاکسی ای گرفتم و به طرف مهد رفتم.
خرید ها رو توی ماشین رها کردم.
_آقا لطفا چند لحظه صبر کنید تا من داداشم و بیارم.
_چشم آبجی.
لبخند آرومی زدم و پیاده شدم.به طرف در مهد رفتم و زنگش رو فشردم.
همین که در باز شد، مات چهره ی خیلی خیلی آشنا شدم!
ولی امکان نداشت که خودش باشه!!!چطور ممکنه؟چطوری اون الان اینجاست؟چیکار داره توی مهد؟
_به به…سها خانوم…آفتاب از کدوم طرف دراومده؟؟مشرق یا مغرب؟
به لکنت افتاده بودم…
و هر لحظه از شوک، زبونم بند میومد.
آرمان رو خندون دیدم که تو بغلشه و حاضر نیست بیاد بیرون.
_آر…آرمان بیا…
_سها دیدی…دیدی آبجی؟من که گفته بودم بالاخره عمو سینان مارو پیدا میکنه و میاد پیشمون!

زبونم بند اومده بود و به معنای واقعی کلمه خفه خون گرفته بودم.
با اون چشمایی که شباهت زیادی به کاسه خون داشتن بهم زل زده بود و حتی به زور میتونستم زیر نگاه پر حرفش نفس بکشم.
از خجالت بود یا طرز نگاهش نمیدونم هرچی که بود، باعث شد نگاهم و به زمین بدوزم. نمیتونستم دست آرمان و بگیرم و راهم و بکشم و برم.
_به به سها خانوم.درست میبینم؟؟؟شما همون دختر عموی زبون دراز من هستید؟؟سها سعیدی؟همونی که توی مراسم عموش…
یهو حرفش و خورد…
میدونست که من از همه چی خبر دارم و خودم و زدم به اون راه؟
نه…
نمیدونست…اگه اینجوری بود که به خاطر من و سلامتیم و اینکه نگران نشم، حرفش رو قطع نمیکرد.
اون بنده خدا خبر نداشت که من از همه چی مطلع شدم و از شرمساری، فراری ام!!!
_این همه مدت کدوم گوری بودی؟
صدای بلندش من و از جا پروند و توی کوچه منعکس شد.
_ساحل خوش گذشت؟؟؟
چی داشت میگفت؟
_چ…چی میگی سینان؟؟
پوزخندی زد و با نیم نگاهی به آرمان که حیرون و گیج نگاهمون میکرد، ادامه داد.
_لب دریا رو میگم خانوم‌ خانوما…چطور بود؟راحت بودی؟خیالت تخت بود؟افکارت و سر و سامون دادی؟قشنگ به آینده فکر کردی؟
_چی داری میگی کدوم ساحل؟سینان…دیوونه شدیا!
_کدوم ساحل؟؟؟همون ساحلی که به خاطرش گذاشتی رفتی و یه نامه نوشتی…من حالم خوبه!!دنبالم نگردید…و نکران نشید.آره!؟که اینطور.چقدر راحت و بچگونه.هرچیزی رو ازت انتظار داشتم جز این حرکتت!این حرکتی که خیلی خیلی احمقانه و…بی دلیل بود.خوشی زد زیر دلت؟کجا سرت و عین گاو انداختی رفتی بی شعور؟؟؟؟فکر نکردی اینجا یه خانواده ای داری که به فکرتن احمق؟اصلا…حالیته بعد تو چی به سرمون اومد؟یکم عقل تو کله ات بود سها…یکم!!ولی چرا نمیبینمش دیگه؟کجا پر زد؟
داشت رگباری حرفاش رو میزد و اجازه ای به من نمیداد برای صحبت.و همین که دهنم و باز میکردم، زود بسته میشد.
_وقتی تو رفتی، ما تو چه وضعیتی بودیم؟پدرم…پدرم…
به اینجا حرفاش که رسید، بغض کرد! مردونه و آروم…کلی جیگرم و به آتیش کشید!
میدونستم!
درد نبود پدر رو خیلی خوب هم میدونستم و درکش میکردم…

_سها سگم نکن…کدوم قبرستونی بودی؟؟؟چه غلطی میکردی دور از چشممون؟؟چی شد که رفتی؟
_من…من…تو چرا داری سرم داد میزنی؟؟؟
_داد که حقمه…کتکت هم بزنم حق نداری حتی جیکت دربیاد. اینجا من سوال میپرسم و ازت جواب هم میخوام.راه بیوفت.
من و از بازو گرفت و جلوی مربی ها و مدیر مهد پرتم کرد تو ماشین. این هم از این!!! آبروم جلوی اینا هم رفت.
آرمان درحالی که نگاهش بین من و سینان در نوسان بود، ساکت و بی حرف روی صندلی عقب نشست.
_جلوی بچه این حرفا چیه سینان؟
_بزار بفهمه خواهرش چیکار کرده!!!
خشمم به یکباره شعله کشید و کله تنم منقبض شد.
_حق نداری پای آرمان و بکشی و وسط و چرت و پرت بگی!!!تو که نمیدونی چه خبره پس خفه شو!
_من خفه نمیشم…اونی که باید لال بشه تویی تو!
_من لال نمیشم نمیزارم چیزی به اون طفل معصوم بگی و فکر و ذهنش و مشغول و مسموم کنی…اخه مگه درکش چقدره که این مسائل و بخواد هضم کنه؟؟
_مگه چی شده که بخواد هضمش سخت باشه؟؟؟
نیم نگاهی به آرمان و بعدش هم به سینان انداختم.
صاف روی صندلی نشستم.
_چیزی نیست که بخوام توضیح بدم.
_جدا؟؟؟اصلا مگه خوش گذرونی هم توضیح داره؟؟الکی فقط بلدی اراجیف تحویلم بدی.سها به خدا…ســـها اگه بهم نگی چی شده…
_دارم میگم چیزی وجود نداره برای گفتن…درک کن!
_تو تا اجبار در کار نباشه حاضر نیستی تن به جواب دادن بشی.قلق تو دسته منه.باشه.تو نگو منم بلدم چجوری به حرفت بیارم بی شعور!!!سر خود گذاشتی رفتی فکر کردی منم سیب زمینیم نه؟؟؟
_نه همچین چیزی نیست…سعی نکن قضاوت کنی.
_پس بهم بگو تا مجبور به قضاوت نشم!
عاجز نگاه درمونده ای بهش انداختم و یه دختر چطور میتونست از ازدواج اجباریش حرف بزنه؟چطور میتونست لب باز کنه و حرف از نداشتن بکارت بزنه؟؟

تو کشورای خارجی شاید مهم نباشه که دختر بکارتش و از دست میده و…نمیدونم!شاید نه در حد دخترای ایران باشن…
شاید اصلا براشون مهم نباشه و…
ولی اینجا…اینجا با همه ی کشورا فرق میکرد و من یه دختر خارجکی نبودم.
_چرا چیزی نمیگی سها؟؟چرا سعی داری من و دیوونه کنی؟
_میگم!!!خیلی خب میگم…فقط بزار برسیم‌ خونه.
_الان مشکل کجاست که نمیتونی بهم بگی؟
_تمومش کنید!
با جیغ آرمان حرف تو دهنم ماسید. به طرفش برگشتم و لب گزیدم.
حرصی سینان و با نگاهم به رگبار گرفتم و تو سکوت فقط خدا میدونه که چقدر فوحشش دادم.
یکم سکوت ایجاد شد اما بعد از مدتی زمزمه ی تهدید واری کرد.
_به خاطر بچه ساکت شدم فکر نکن فراموش کردم.
تیز نگاهی بهش انداختم…نگران حال آرمان بودم و میترسیدم باز هم دعوایی پیش بیاد. پس خیلی کوتاه و سر بالا جواب دادم‌.
_باشه..‌.بزارش برای بعدا…
پوزخندی زد.
_بهم نگفتی که میای وگرنه به مامان زنگ میزدم بهش میگفتم ناهار مخصوص بپزه.
چشم غره ای بهش رفتم.
_از این تیکه انداختنات خسته نشدی؟؟؟گفتم بعد برات توضیح میدم.کجاش نامفهومه؟
_درست صحبت کن…حواست و جمع کن و درست صحبت کن.بفهم داری با کی حرف میزنی!
_با کی؟؟همونی که تو بچگی خامم کرد؟همونی که من و برای هوسش خواست؟بزار ببینم! تو همون سینان عوضی، عشق بچگیام که خیانت کردی نیستی؟؟چرا اتفاقا هستی…حتی با اون گذشته مو هم نمیزنی.مگه چیت تغییر کرده؟!چیت ها؟خب مشخصه و جوابش کاملا معلومه…هیچی تغییر نکردی.حتی یه ذره!
پره های بینیش باز و بسته شد…
_اون یه دلیلی داشت…
_دلیله تو دلیله!ولی کارای من دلیل نیست؟
_چی؟
_همین که شنیدی..‌.
_خودت فهمیدی چی گفتی؟
_نه!

_پس چرا چرت میگی؟؟
_چرت نبود!!!یه جمله سنگینی بود.
سر تکون داد و زد رو فرمون.
_خوبه..‌خیالم راحت شد که هنوز همون سهای زبون درازی…
_خوشحالم که خیالت راحت شده و قرارم نبود که تغییر کنم.
_آره همون چرت گوی قبلی منتها ماهر تر شدی…
_کی؟!من چرت میگم؟اگه من چرت میگم پس تو چی میگی!؟
_زبونت و کوتاه کن‌‌‌…هنوز دو قورت و نیمت باقیه؟
_حقیقت تلخه!
_حقیقت؟کدوم‌ حقیقت؟
_حقیقتی که تو جمله ی سنگینم پنهان بود.‌‌..
_لطف میکنی جمله سنگینت و ترجمه کنی که متوجه بشیم منظورت چیه بانو؟؟؟
_ببین…گفتم که دلیلای تو دلیله!
_خب…که چی؟یعنی چی معنیش؟
_یعنی اینکه همیشه حق با توعه…ولی کارای من دلیل نیست…
_خب…؟
_منظورم از این جمله این بود که کارایی که من میکنم چرا نباید دلیل موجهی باشن؟
_چون احمقانه ان!
_احمقانه…از نظر تویی که انجامشون ندادی آره هست!ولی من اینارو به سر انجام رسوندم پس از نظر خودم درسته!!
_تو غلط میکنی که فکر میکنی همه کارات درسته…گوه هم میخوری بلبل زبونی میکنی!!
_جلوی بچه درست صحبت کن…باز شروع کردی فوحش دادن؟؟؟
_همینه که هست…زیادی حرف بزنی میزنم یه جات و ناقص میکنم.
_عه نه بابا!؟شهر هرته مگه؟جمع کن این حرفا و ژست و اداهارو!
چشمای قرمز و پر از خشمش رو بهم دوخت.
_ســــــــها!
_سها و زهر…چته؟
شمرده شمرده لب زد‌.
_گفتم…ببین…داری با کی…حرف میزنی!
_منم جوابت و دادم…میخوای دوباره همه اش رو تکرار کنم؟
_بهت گفتم که برای اون ‌کار دلیل داشتم.
_عه؟فکر کنم منم گفتم که این رفتنم هم موجه بود‌.
_هر طور حساب میکنم نبود سها.
_چون که منم همین فکر و درمورد پشت پا زدنت به رابطمون میکنم.
پوف کلافه ای کشید.
_هرچی میشه، باز اون و میکشی وسط!
پوزخندی زدم و شونه بالا انداختم.
_شاید چون بهم مرتطبن…
_باید حرف بزنیم.
اهومی گفتم و بین حرفش پریدم.
_هم تو خودت و تبرعه میکنی هم من!هردو هرچی بوده ارو میگیم…و بعد، قضاوت میکنیم.
_آخ جون آشتی؟
نیم نگاهی به آرمان انداختم و بوسیدمش.
دوباره برگشتم سر جام و جواب دادم.
_آشتی نه…فعلا آتش بس!

_کوه به کوه نمیرسه…ولی آدم به آدم، چرا! میرسه…خوبم‌ میرسه.
_پس وقتی بهم‌ رسیدیم، امیدوارم خوش بگذره!
_خب…میشه تمومش کنین؟؟عمو سینان؟آبجی سها؟من گشنمه! تورو خدا با این حرفاتون گشنه ترم نکنید.
با تعجب بهش نگاه کردم.
_یعنی داداشی ما حرف میزنیم تو گشنه ات میشه؟چه ربطی داشت نفس؟؟
نیشخند دندون نمایی زد.
_خب گفتم که یکم دلتون برام بسوزه و تمومش کنید…ما همه با هم دوستیم. و هیچ وقت قهر نمیکنیم.مثل یه تیم هستیم! مثل یه تیم قهرمانی که…اممم دنیارو نجات میده.
دیگه کم کم داشتم نگران سلامتیش میشدم.
_آرمان خوبی؟چی داری میگی داداش؟
_باز چی به این بچه نشون دادی که اینطوری جوگیر شده؟
_به تو چه فضول؟مگه داداش توعه؟هرچی دلش بخواد، نشونش میدم…
_داری از حد میگذرونیا…
داشتم دق و دلیم و سر این سینان خالی میکردم چون که وقتی تو مشهد، دست سهیل گروگان بودم، عقده حرف زدن داشتم.
الان داشتم همه اش رو سر سینان خالی میکردم.
_سینان تو هیچ کاره منی خب؟؟؟پس حق سوال و جواب کردن و نداری.
ماشین و ناگهانی به طرف راست چرخوند و زد رو ترمز. جوری که صدای لاستیکای ماشین رو دراورد‌و باعث شد دستام و سپر صورتم کنم و جیغ نسبتا خفیفی بکشم.
با سپر کردن دستام، از اصابت سرم با شیشه جلوگیری کردم.
برگشتم و نگاه برزخی ای بهش انداختم.
و بعد به آرمانی که شوکه، نگاهش و به رو به رو دوخته بود خیره شدم.
_آرمان داداشی حالت خوبه؟
یکم گذشت اما هنوز جواب نداده بود و رو حالت سکوت بود.
دیگه داشتم کم کم نگرانش میشدم.
_آخه این کارا چه معنی ای داشت؟
با اخم درحالی که چشماش به آرمان بود و سعی میکرد به نرفش بیاره، جوابم داد.
_کدوم کارا سها؟
_لعنتی همین بی احتیاطی هات…اگه پرت میشدم سرم میخورد تو شیشه چی؟؟؟اگه آرمان چیزیش میشد چی؟؟بهش فکر کردی یا نه؟
_خیله خب بزرگش نکن.پیاده شو.
_دیگه چی؟بزرگش نکنم؟؟چشم هرچی شما بگید…اصلا میخوای داداشم و دو دستی بفرستم اون دنیا؟؟
_سها بس کن…دیگه کوپنت جا نداره…لبریز شد.صبر منم تموم کردی…لال مونی بگیر و پیاده شو بریم‌ رستوران.مگه نشنیدی بچه گشنشه؟؟تا تو بیاریش پایین منم یه بطری اب میارم تا حالش جا بیاد.

_مگه مجبوری این کارارو کنی که بری آب بیاری و سکتمون بدی؟
فرصت نکردم که کل جمله ام رو به گوشش برسونم چون از ماشین پیاده شد و بی توجه به من رفت.
از بین صندلیا، مثل میمون پریدم‌ عقب.
آرمان و تو بغلم گرفت.
_داداشم حالش چطوره!؟خوبی آرمانی؟
سری تکون داد و نفس عمیقی کشید.
_خیلی ترسیدم آبجی سها.
_حق داری داداشی.خودمم خیلی ترسیدم!
متعجب نگاهم کرد.
_راست میگی؟
_آره به خدا!
_پس آدم بزرگا هم از این چیزا میترسن؟؟؟پس چرا خیلیا مثل عمو سینان رانندگی میکنن ولی نمیترسن؟
_اونا نترس نیستن عزیزدلم اونا احمقن!
باذوق ادامه دادم.
_اما…این کارا هم هیجان خودش و داره…ولی تو اگه بزرگ شدی این کارارو نکنیا!!!خیلی خیلی خیلی خیلی خطرناکه.
_باشه آبجی نگران نباش من پسر خوبی میشم.اذیت هم نمیکنم و نمیزارم آبجیم ناراحت بشه.
_الهی…جیگرت و بخورم نفسم!!! چرا اینقدر تو شیرین زبونی آرمان جون؟؟الان حالت کاملا خوبه؟
آره ای گفت و سرش و آروم تکون داد.
_خب خداروشکر.
در باز شد و صورت عبوس سینان کنار قرار گرفت.
_مگه نگفتم بچه ارو بیار پایین؟؟یکم خوا بخوره.
نخواستم باز بحثی کنم و حال آرمدن بدتر بشه.پس مجبور بودم باهاش کنار بیام.با مکث کوتاهی جواب دادم.
_داداشم حالش خوبه…مگه نه آرمانم؟
دستی به موهاش کشیدم و از روی پیشونیش کنار زدم.
_من خوبم عمو سینان.
_بیا عمو جون…این لیوان آب و بگیر بخور.حالت جا بیاد.
آرمان مثل بچه های حرف گوش کن، چشمی زمزمه کرد و لیوان رو از دست سینان گرفت.
همه اش رو تا قطره آخر خورد و لیوان یک بار مصرف و به دستم داد.
_آفرین به پسر باهوش خودم…
_اون پسر تو نیست سینان.پسر عموته.یعنی داداش من!
_مهم اینه که من الان باید یه پسر همسنش داشته باشم.
_خب برو زن بگیر.
نگاه طولانی و معنا داری بهم انداخت.
_میگیرم!
_بگیر…یه بچه هم درست کن که داری پیر میشی بعدا دیگه توانی توی تنت نمیمونه!
ابرو بالا انداخت و برای اولین بار خندید.
_از کجا میدونی کلک؟
آرمان و تو بغلش کشید و بیرون برد.
منم از ماشین پیاده شدم.
اهمیتی به سوالش ندادم و وارد رستوران شدیم.

_کجا بشینیم؟
این سوالی بود که سینان از آرمان پرسیده بود و منم رسما شلغم به حساب اورده بود.
چقدر از این کارش حرصی شدم…
ولی مهم نبود…
آره آره سها خانوم خودت و خوب گول میزنی…آفرین به تو باریکلا…بلدی که چطور دروغ بگی و احساساتت رو انکار کنی.
وجدانت رو هم که نادیده میگیری.
عقل و شعورت که دیگه هیچی…
واضح بود انکار میکردم و نمیخواستم که قبول کنم.
نمیخواستم…نمیخواستم سینان و فراموش کنم.لعنتی!
با صدای آرمان به خودم‌ اومدم.
_آبجی تو نمیای؟
گیج بهش چشم دوختم و بعد از چند لحظه لب باز کردم.
_جانم؟چی شده؟
سینان دست آرمان و گرفت و به طرف راه پله رفتن.
_آرمان میگه بریم‌ بالا.
_که اینطور!خب باشه من که مشکلی ندارم…هرچی داداش گلم بگه.
ناهار و توی سکوت خوردیم.
عجیب بود این فضای به شدت آروم و کسل اور…
همه چی آروم گرفته بود و…من از این سکوت لذت میبردم چوم لبخند سینان، بهم آرامش میداد و باعث میشد فاز منفی ازم دور بشه و حس خوبی داشته باشم.
_خب…بهتره دعوارو بزاریم کنار ولی…من‌ هنوزم ازت دلخورم.انقدری ناراحتم که این واژه های پیش پا افتاده هیچ چی نیست!و…قطعا ازت یه توصیح منطقی میخوام.یه توضیح…منطقی!متوجهی سها؟نمیخوام و نمیگم و چیزی نبود و نشد و چرت و پرت تحویلم بدی هرچی که الان خوردی و بعدا از دماغت میکشم بیرون!
با این مثالش صورتم جمع شد و لقمه توی دهنم و تف کردم توی بشقاب.
_عه سها خوبی؟؟؟
_چندش!!!اینا چی بود گفتی!؟ایی حالم و بهم زدی…
بی اهمیت از حالت نیم خیز بیزون اومد و دوباره برگشت سر جاش و دست به سینه گفت.
_خوب کردم.
قوطی نوشابه ام رو برداشتم و چند قلپ خوردم. نمیتونستم به خاطر گازش، سر بکشم برا همین گذاشتمش کنار.
وقتی حالم یکم جا اومد، لبام و غنچه کردم و نگاهی به سینان انداختم.
_میتونستی بهتر تهدید کنی…
_مهم نیست…اصل قضیه ارو بگیری باقیش به درک.

همونطور داشتم نگاهش میکردم، که ادامه داد.
_باید جذبه ام رو حفظ کنم.
_داریم‌ تلف میشیم از جذبه ات…
_محض رضای هرکی و هرچی میپرسی…میشه بحث نکنی؟؟خسته نشدی خودت!؟
_چرا شدم…اتفاقا میخواستم بگم که یه لحظه زبون به دهن بگیر ذهنم راحت بشه از فکر و خیال و غرغرای تو!
_چه فکر و خیالی سها؟؟
لو دادم…هه…بهش میگفتم که درمورد احساساتم نسبت به تو فکر میکنم؟
مگه نگفتم چند سال پیش؟چرا گفتم…بهش حسم و گفتم و اونم‌من و بازیچه کرد. بازیچه ی احساسات خودم!
لبام و تر کردم.
_آرمان ناهارش و تموم کنه میریم خونه.
_خونه!؟کدوم خونه؟سها میدونی دارم دیوونه میشم‌از این ندونستن نه!؟
منتظر جواب نموند و خودش گفت.
_آره!!!!!!میدونی و آتیشم میزنی.
چشمام و توی حدقه چرخوندم و با دستمال دهنم و تمیز کردم.
حالم داشت از اون لقمه و غذا بهم میخورد.
_بهت میگم…میگم!دیوونه ام کردی.گفتم میگم، یعنی برات توضیح میدم. به خدا کلافه ام کردی.
ایش و چیش کنان به سمت سرویس رستوران رفتم.
عجب گیری افتادما…همه پسر عمو داشتن منم پسر عمو دارم.
یه پسر عموی فوق العاده رو مخ…
آبی به دست و صورتم زدم و دهنم و شستم.
موهام و مرتب کردم و شالم و جلو کشیدم.
به همین خیال باش پسر عمو…بچرخ تا بچرخیم!!!تا نگی چرا من و ول کردی، منم نمیگم که چه اتفاقایی برام افتاد.
هرچند که گفتن نداره…
واقعا این چیزا گفتن نداشت.
یعنی نمیتونستم که زبون باز کنم و بگم من و تهدید کردن و مجبور به ازدواج ناموفقی شدم که تهش تباهی بود و تباهی… و الانم دیگه دختر نیستم.

ولی من به خودم قول دادم بهش فکر نکنم.پس الانم به هیچی فکر نمیکنم! و فقط زندگیم و جمع و جور میکنم و سعی میکنم ازش لذت ببرم.
سر و وضعم و درست کردم و با دقت بیشتری توی آینه به خودم نگاه کردم.
هرچی بیشتر صورتم و کنکاش میکردم، نیشم باز تر میشد.
تا جایی که تونستم نیشم و بز تر کردم.جوری که لبام داشت پاره میشد.
اما حس خیلی خوبی بهم دست داد…یه حس خیلی خوب!!!
نفس عمیقی کشیدم و با همون لبخند بیرون اومدم.
ابروهای سینان همچنان در هم گره خورده بودن و برگشته بود تو جلد سگیش.
به من چه!؟
من که کاریش نداشتم و اصلا دلم نمیخواست که لحظات خوش الانم و خراب کنم.
_داداشی تموم کردی غذات؟
_آره آبجی…همه اش رو خوردم.
بالاخره سینان اخمش و کنار گذاشت و لبخند محوی روی لبش نشوند.
_آفرین پسر کوچولوی عمو…حالا بیا بریم باهم دستامون و بشوریم.
تا اونا برن، منم یه گوشه منتظرشون وایسادم.
یه چند تا پسر جذاب وارد رستوران شدن و کل توجهات رو به سمت خودشون جلب کردن.
همونجور ژست لشم و حفظ کردم و از بالا بهشون خیره شدم‌.
یکی سرش و چرخوند و به بالا نگاهی انداخت.
برای چند لحظه نگاهمون بهم گره خورد ولی وقتی دید که پررو پررو بهش زل زدم و حاضر به چشم برداشتن ازش نیستم، یه تای ابروش و داد بالا.
نیشخند ملایمی زد…
نه از اونایی که آدم چندشش بشه و رعشه به تنش بیوفته.
از اونایی که خوشش میاد و…دوست داره.
بدک نبود…
یعنی جذاب بود!
هم خودش هم دوستاش.یه چهره خاصی داشتن هر کدوم.
یکیشون بانمک بود…
یکیشون خوشگل و جا افتاده.
یکی مغرور و خشک.
یکی مهربون با لبخند ملیح.
خیلی ضد و نقیض بودن.
دقیقا همون یارو مهربونه داشت به من نگاه میکرد و الحق که جذبه خاص خودش رو داشت.
با همون پررویی سر تا پاش رو برانداز کردم.
چقدر…
کیس مناسبی بود برای ازدواج.
از سر تا پا و هیکل و تیپش که مشخص بود پول داره!
بهش نخ بدم!؟؟؟؟
بیاد یکم باهم حرف بزنیم شاید تونستم خرش کنم…البته شاید!
با دستی که به شونه ام خورد، تقریبا از جا پریدم.
_کجا سیر میکنی سها خانوم؟؟؟مورد جالبی به تورت خورده نه؟؟من هنوز اینجاما!!!

به طرفش برگشتم.
آب دهنم و قورت دادم و لبام و تر کردم. با شهامت خاصی تو چشمای وحشیش خیره شدم.
این پسر چه ترسی داشت مگه!؟
هیچی…اما این در مواقعی که عصبی بود، صدق نمیکرد!
و الان دقیقا همون مواردی بود که باید ازش ترسید.
_آخ آخ چیکار میکنی سینان؟
_اینقدر بی چشم و رو شدی جلو من با چشمات پسر مردم و میخوری سها!؟واقعا!؟؟؟؟؟
_نه بابا چی داری میگی؟دستم و ول کن…یه دیدن بود دیگه!نکنه باید جلو چشام و هم بگیرم!؟
_نه…نگیر…ولی قرار هم نیست دیگه قورتش بدی.
آروم گفتم.
_باشه…دستم و ول کن.
وقتی اونم آروم گرفت، دستم و ول کرد و یکم به عقب هولم داد.
پوف کلافه ای کشیدم و ریلکس کردم خودم رو…
_راه بیوفت جلو…من پشتتم سها.نبینم دیگه اینجوری به این و اون نگاه کنیا!
_تو کی هستی که اینجوری میکنی؟پدرمی؟نه!برادرمی!؟نه!شوهرمی!؟اینم نه…
این بار بدون هیچ حرفی دستش و دور کمرم گذاشت و به جلو هدایتم کرد…
این دیگه چه جور آدمی بود!؟

#سینان

دلم میخواست بین اون همه آدم، جلو چشم و نگاهای عجیب غریبشون داد بزنم:”آره!!آره من هیچ صنمی باهات ندارم ولی میخوام که داشته باشم!…”
نمیدونستم…
نمیدونستم چی درسته و چی غلط!!!
اینکه واقعا دوستش دارم…این واقعا دوست داشتن بود؟
یا یه احساس زود گذر!؟
من که اینطور فکر میکردم…!!!
شاید یه هوس باشه…یه حس خواستنی که زود از سرم میپرید و بعدا باعث پشیمونی میشد.
پس تصمیم گرفتم این کار احمقانه ارو نکنم و به دست فراموشی بسپارمش…
انگار که نه انگار این فکر رو من کردم و برام مهمه.
درسته قبلا با سها وارد رابطه احساسی شدم اما من یه نفر و دوست داشتم و هنوز دارم…
اونم نیلاست.
و الان…
واقعا بهش نیاز دارم.
از هر لحاظی…و خیلی خوش حالم که از نامزدش جدا شده.

با یاد اوریش تمام دلخوری هام بر طرف شد.
امروز…امروز باید میرفتم و میدیدمش!
وای پسر…پاک یادم رفت که باهاش قرار داشتم!
چطور ممکنه!؟ای وایی…وقتی آرمان زنگ زد، دیگه هیچی و متوجه نشدم!
اما الان واقعا خوشحالم که یادگاری های عموم رو پیدا کردم. و با این حال، بازم حاضر نیستم که از دستشون بدم.
حتی اگه مادرم ناراضی باشه!
از همه چیز خبر داشتم…اینکه یه مادر چطور میتونست ناراضی باشه از بودن بزادر زاده های شوهر خدابیامرزش.
و واقعا نمیدونستم که درکش میکنم در این مورد یا نه…ولی این و متوجه بودم و ازش خبر داشتم که رها هم مثل من، دلتنگ عمو زاده امون بود.
لبخندی روی لبم نشست.
ولی با دیدن سها که داشت با ابروی بالا رفته و یه طور خاصی به اون پسره نگاه میکرد، دلم میخواست هر سه تامون رو به آتیش بکشم.
درسته…اسمم روی سها نبود.
کس و کارشم نبودم.
اما یه وصله پسر عمو و دختر عمو بهمون چسبیده بود.
_ســــها!!!میری یا نه؟
چشم غره آرومی بهم رفت و جواب داد.
_خب دارم میرم!
_سریع تر برو.
ایشی گفت و پشت چشمی نازک کرد.
وقتی از کنارشون رد شدیم، یه خنده زیر لفظی داشتن که باعث شد گر بگیرم و به طرفش برم.
ریلکس بودن و آرامش داشتن دیگه بسه!
وقت گوشمالی بود!!!
همین که بهش رسیدم مشتم و بالا اوردم و کوبوندم تو صورتش.
دوستاش برگشتن و چند لحظه شوکه موندن.
کتک کاری و فوحشای ناموسی زیاد تعریفی نداشت وقتی اونا چند نفر بودن و من تنها بودم.
و خدا میدونه هر ضربه ای که میزدم به جاش بیستا میخوردم!!!
با تداخل مردم، تونستم جون سالم به در ببرم اما از تک و تا نیوفتادم و همونجور به فوحش بستمشون.
_عوضیای بی پدر و مادر…خارتون و یه دور گ…ا…دم!
پسری که من و از اونا جدا کرد با اخم گفت.
_بسه دیگه داداش…مگه چی شده که اینجوری میکنی!؟
_چی شده!؟به ناموسم چشم دوخته تازه لبخند ژکوندم تحویل میده مرتیکه!

_داداش جامعه همه چیزش خراب شده…اگه تو راست میگی جلوی زنت رو بگیر!نه این و اون…
_تو دیگه چی میگی!؟
با تشر دستش و پس زدم.
نگاه هشدار دهنده ای بهشون انداختم.
_یه بار دیگه ببینم همچین بی غیرت بازی ای دربیارین برای من…
_میخوای چیار کنی جوجه فکلی!؟
با نسبت دادن اون لقب چرت به من، دوباره آمپر چسبوندم و شروع کردم عربده زدن.
هیچی دست خودم نبود فقط و فقط فوحش میدادم.
امروز انگار باید به همین منوال دعوا و فوحش و کتک کاری بگذره.
بالاخره تونستن من و از رستوران بیرون کنن…
سها هم که با اون صورت زرد نمیدونست چی بگه و چیکار کنه.
_چ…چت…چت شده!؟
_چم شده!؟؟؟؟مثل اینکه اون اتفاق جلو پشم خ دت افتادا!!!
بعد میای میپرسی چی شده!؟سنگ پا قزوینی تو دختر!!!!گم شو توی ماشین ببینم!!!چقدر گفتم به اون دیوثا نگاه نکن…هان؟اینم از سر و وضعم… بفرما!!!راضی ای!؟
_مگه من گفتم بری دعوا؟
_سها یکی میزنمت چند بار دور خودت بچرخی بلکه اون زبون درازت یکم کوتاه بشه کثافت!
حرصی نفسش و پر صدا بیرون داد و دست آرمانی که داشت گریه میکرد و گرفت.
_الهی ذلیل بشی سینان که همه اش داری اشک بچه ارو در میاری!!!
_گفتم سوار شو زیادم حرف نزن!
با دست محکم روی کاپوت ماشین زدم که احساس کردم یکم فرو رفت و استخونام جا به جا شدن هیچ، به مرز پودر شدگی هم رسیدن!
تا خود خونه با حرص پام و روی پدال گاز فشردم و تا میتونستم، خودم و خالی کردم.
وقتی رسیدیم، محکم زدم رو ترمز و همه با اینکه کمربند زده بودیم، یه چند اینچ به جلو پرت شدیم.
وقتی همه جا سکوت شد و صدای موتور ماشین هم از بین رفت، با آرامش گفتم.
_پیاده شید.
گوشه لبای سها چین خورد و معلوم بود از این ضد و نقیض ها خیلی کلافه شده.
_چه عجب…یعنی پادشاه دستور دادن میتونیم پیاده بشیم!
_میخواستی وسط راه پیاده ات کنم!؟
انگار که تازه متوجه حرفش شده بود که ایش کش داری گفت و پیاده شد.
در و بر خلاف تصورم آروم بست و…
این آروم بودن و داشتن آرامشش برام زیادی، عجیب بود!
سهایی که میشناختم نباید اینجوری ساکت میموند و یه جوابی همیشه تو آستینش داشت!
ولی به من چه؟
من که دیگه برام مهم نبود…بود!؟
نه معلومه که نبود..‌.
من فقط نیلا رو میخواستم و…
آره!!!!
من سهارو نمیخواستم.
داشتم با خودم کلنجار میرفتم و اینکه این دختر برام دوست داشتنی بود رو انکار میکردم.

سینان سعیدی داشت خودش رو گول میزد.
و من واقعا نمیدونستم از بین این دوتا بهترین، کدومشون رو انتخاب میکردم که بعد پشیمون نشم!!!
نیلایی که ولم کرد!؟
یا سهایی که بهش خیانت کردم!؟
البته‌‌‌…
خیانت نکردم…
نه معلومه که هیچ وقت بهش خیانت نکردم.فقط بهش گفتم که من نمیتونم این رابطه ارو باهاش ادامه بدم و باید تمومش کنیم!
و بعدش…بعدش با نیلا وارد رابطه شدم!
میدونم…میدونم که یه عوضی به تمام معنا بودم!
یه آشغاله به درد نخور و هوس باز.پسری که نوجوون بود و کلی سرش باد داشت!
سر به هوا بودم… آره اعتراف میکنم که اشتباه کردم‌.
بزرگترین اشتباهم ترک سها بود.
چون میدونم اگه پاش میموندم، جوری به پام عشق میورزید و یه زندگی خوبی براش میساختم که چشم همه دراد…
ولی متاسفانه
این هم از خریته دوران نوجوونیه!
لبام و از هم فاصله دادم و درحالی که با چشمام به در خونه اشاره میکردم، گفتم.
_برو تو دیگه…نکنه منتظر دعوتنامه ای!؟
_نه…انتظار دارم بیای نن و کول کنی ببری داخل!!!
_حمال اون…استغفرالله!!!دهنم و باز نکن بچه!زنگ و بزن.
آرمان هم پیاده شد و منم ماشین رو روشن رها کردم.
وقتی رها در و باز کرد، خواست چیزی بگه که با دیدن سها حرفش و خورد و چشماش گرد شدن.
_ســــــــــــــــــهــــــــــــــــــا
با جیغش از جا پریدم و بلند تشر زدم.
_زهر مار!وسط خیابون چرا اینجوری جیغ میکشی میمون!؟؟؟؟؟
اما اون بی توجه به من، توی بغل سها پرید و شروع کرد به فوحش دادن و ابراز محبت و گریه کردن و داد زدن!!!!
خدایا…این خواهرمونم دیوونه شد!!!
معلوم نیست داره میخنده یا گریه میکنه!
عصبیه یا خوشحاله…
فوحش میده یا قربون صدقه میره.
همه کاراش جالب بودن و آدم و به خنده وا میداشت.
اون دوتا داشتن تو بغل هم گریه میکردن و من دنبال چیزی بودم که خودم و باهاش خفه کنم و صدام بلند نشه و متوجه نشن که خنده ام گرفته!!!
چون به شدت تشنه خونم میشدن و من هنوز جوون بودم!
کلی آرزو داشتم.
_خانوما…میشه برید کنار من این جیگر طلای رخش رو ببرم داخل!؟به خدا تو این آفتاب گناه داره بنزینم که مصرف میشه…پس بیاید و بی خیال گریه بشید.رها آرمان و سهارو ببر داخل تا بیام!
رها اطاعت کرد و خم شد و آرمان و تو بغلش گرفت.
_الهی خاله رها میش مرگ تو و خواهرت بشه…
_خدا نکنه دیوانه…این حرفا چیه میزنی رها؟به خدا قهرم میکنما!
_شما خیلی بی جا میکنی سها خانوم!با شما هم خیلی کار دارم…

_رها!!!حداقل تو بی انصاف نباش..‌.
_ساکت ببینم!!!بی شعور…‌دارم برات.یه بی انصافی نشونت بدم اون سرش نا پیدا عوضی.فقط بزار تنها گیرت بیارم.
_تهدید میکنی رها!؟؟؟از کی تا حالا دست به زن پیدا کردی!؟
_از این به بعد!
سها لباش و جلو داد و ابرو بالا انداخت‌.
_آشغال!
_میشه حرفای زنونتون و بزارید برای بعد؟؟؟به خدا پاهام خشک شد!
_تو یکی حرف نزن داداش که خیلی بدی!!!باورم نمیشه اینجوری راحت دارید من و میپیچونید!!الان هم چون سها اینجاست چیزی نمیگم!
_خیلی لطف کردی رها جان..‌.مامان بیداره!؟
با گفتن این حرفم، رد اشکاش و با آستین پاک کرد و گفت.
_وای وای آره! داداش یادم رفت بگم…نیلا اینجاست!!!حواسم پرت سها و آرمان شد.
با اوردن اسم نیلا غرق خوشی شدم!
نیلا اومده بود!؟
نیلای من!؟
با یاد اوری سها، به طرفش برگشتم.
و باز هم این دوراهی لعنتی!
امشب باید تکلیف خودم و مشخص میکردم
اتمام حجت با خودم چیزی نبود که نتونم از پسش برنیام.
پس قطعا میتونم انجامش بدم.
و فردا..‌.
معلوم میشد که از بین این دوتا دختر.‌‌..کدوم رو ترجیح میدم!
سها؟
یا نیلا!؟
احساس دختری و داشتم که اومدن خواستگاریش و داره دوتا کیس خوب رو با هم مقایسه میکنه و خوب و بدش رو میسنجه.
_داداش؟ناراحت شدی!؟
_جان!؟نه ناراحت واسه چی!؟
_آخه باز رفتی تو هپروت که!
_رها جون بی خیاله داداشت…چرا نباید از اومدن نیلا خوشحال بشه!؟؟
به طعنه سها توجهی نکردم.
لبخندم و حفظ کردم و رو به رها کردم.
_برید بازی کنید…یکم دیگه برگردید!طول نکشه ها.‌‌..مامان دلش میخواد آرمان و ببینه!
_چشم داداش…سها رو ببر یکم استراحت کنه باشه!؟زیاد درگیرش نکنیا.‌.خسته اش هم نکن.
پوزخندی روی لبام شکل گرفت…
خواهر ساده ی من!!!
سها خانوم خوشیاش و کرده استراحتاشم همینطور…
الان وقتشه یکم اذیت بشه و سختیارو تحمل کنه.
_باشه باشه برو کنار بزار بریم داخل!
_من و راحت دست به سر کردی…حداقل قبل رفتن به داخل فکر کن به اینکه چجوری بیس سوالیه مامان و نیلا رو جواب بدی.‌‌..
راست میگفت.
یکم مکث کردم و شدت ذوقم یکم خوابید.
لعنت بهش!!
الان باید چی میگفتم؟
میگفتم که دعوای ناموسی کردم!؟
به خاطر کی؟
دختر عمویی که مارو گذاشت و رفت؟
ترکمون کرد و تو مراسم عموش شرکت نکرد!؟؟؟

لب گزیدم…
بی خیال سینان بی خیال!!!
از همین الان هم معلومه انتخابت چی میتونه باشه درمورد زن!!!
هرچی نباشه آینده ات رو میخوای با زن مورد علاقه ات بسازی.‌‌..
میتونی با کسی زندگی کنی که سریع جا بزنه!؟
هر دلیلی هم که پشت این رفتن سها بود، نباید اینجوری مجبور به رفتنش کنه!
هرچند…این فکرا از یه دید دیگه اس!!!
ممکنه همچین چیزی وجود نداشته باشه و صرفا برای تفریح و این کوفت و زهرمارا رفته باشه‌.
داشتم میپوکیدم از این بی جوابی هاش!!!
ولی اگه من سینان بودم، از زیر دهنش حرف میکشم.
هرجور که شده وادارش میکنم به حرف بیاد…
_خب آقا سینان…
به سها نیم نگاهی انداختم و تازه متوجه جای خالی رها و آرمان شدم..
یکم که دقت کردم، دیدم صداشون از ته حیاط میاد و معلومه که خیلی مشغول بازی ان و سر گرم شدن.
_تو چی میگی دیگه فسقلی!؟
این حرف خطاب به تنها کسی که کنارم بود، زده شد.
خیلی خشک و سرد، با چشم‌ و ابرو اشاره ای به در ورودی کرد.
_عشقتون منتظره جناب!
فاصله آن چنان زیادی با در نداشتیم ولی نزدیک نزدیک هم نبودیم.
جمله سها هم خیلی آروم بود و بعید میدونستم که نیلا، شنیده باشه.
لبخندی روی لبام اومد.
_سلام…خوبی؟خوش اومدی.کاش خبر میدادی.
اونم متقابلا لبخندی تحویلم داد.
_سلام سینان…خوبم ممنونم تو چطوری!؟مرسی…خب..‌اومدنم یهویی شد!وگرنه من از اینجور آدما نیستم…میدونی که!؟
سها سر تکون داد و جای من جواب داد.
_آره آره سینان میدونه!
نیلا لبخندش و جمع و جور کرد.
_سها.‌‌..انتظار دیدنت و نداشتم!
سها تک خنده ای سر داد.
_الهی.‌‌..در واقع اینجا من باید بگم که انتظار نداشتم ریخت…نه یعنی قیافه ات رو…اممم…خودت رو ببینم!!!
مشخص بود که خیلی حرصی شده و داره حسادت میکنه…
نمیدونم چرا این حسادت هاش انقدر تابلو بود!
لذت بردم…حسادت خوب بود!بزار یکم حسودی کنه…
_نیلا برو داخل…دم در چرا وایسادی!؟
کمی عقب رفت و با اون چشمای عسلی جذاب و لبخند زیباش جواب داد..
_خاله داشت نگران میشد که چرا کسی نیست و رها هنوز نیومده.
_الهی بمیرم…من یکی که باور کردم‌.
هردو چپ چپ به سها نگاه کردیم.
_چیه!؟؟؟زن عمو کنجکاو بشه خودش میاد نگاه میکنه…بقیه ارو نمیفرسته!و اینکه کاش بقیه هم کنجکاوی خودشون رو گردن بگیرن…نندازن تقصیره زن عموی من!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.