خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۵۶

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

 

_دهنتو میبیندی و خفه میشی یا یه چیزی بزارم توش که خفه شی!
نگاهمو با نفرت بهش دوختم که دستی روی برجستگیش کشید و به حالت کثیفی گفت:
_بهت رحم نمیکنما میدونی که چقدر کلفته قبلا حسش کردی دیگه یادت که نرفته!
داد زدم
_یادم رفته من هرشب مثلا عاشقانه ای که با توی کثافت لقمه حروم داشته باشمو یادم رفته
نیشخندی زد و گفت:
_باشه که یادت رفته اره!؟پس باید یادت بیارم الان تجدید خاطره میکنم
دستش سمت زیپش رفت که جیغ کشیدم و به تخت چسبیدم دوباره نه دوباره نمیتونستم با این عوضی هم خواب شم دوباره نمیتونستم باهاش یکی شم با پا پسش زدم که پاهامو جفت کرد و گفت:
_اروم بگیر دختر چموش بازی در نیار که اصلا به مزاقم خوش نمیاد!
روم خوابید و تنمو با تنش قفل کرد اروم سرشو بین گردنم برد و از روی شلوار بهششتمو لمس کرد و توی مشتش فشردش…..

با صدای کوبیده شدن در سوی امیدی توی دلم نشست
_باز کنید این درو پلیس!!!!!درو باز کنید
صدای اقا محمد که به گوشم رسید گریم گرفت
_سهااا خانممممم لعنتی باز کن این دور مردک کثافط پلیس
سهیل ترسیده نگاهی بهم دوخت
_میکشمت سها بیچارت میکنم چرا زنگ زدی پلیس ها!
_هیچی حتما محمد پلیس اوارده
دستشو آشفته توی موهاش برد و گفت:
_خیلی خب منو نگا کن چیا بهشون گفتی راس بگو میتونیم الان جلوشون مث یه زن و شوهر عادی رفتار کنیم!؟نکنه گفتی با زور اینجا نگهت داشتم!؟
_اره گفتم عوضی گفتم
سیلی توی صورتم کوبید و شلوارشو بالا کشید و کمربندشو محکم کرد چنگی توی موهام زد و گفت:
_راه بیفت
با گریه گفتم:
_چیکار میکنی!؟دیوونه شدی درو باز کن پلیس اومده عوضی!!!
موهامو بیشتر چنگ زد و ساکی رو از توی کمد بیرون اوارد و سمت گاوصندوقش رفت و جواهرات و یه مقدار پول و شناسنامشو توش گذاشت
و درشو بست و اشاره ای به من کرد و تفنگی رو سمتم گرفت ترسیده جیغ کشیدم که گفت:
_برش دار د بجنب

وقتی برش داشتم از موهام گرفت و محکم کشید
_حالا راه بیفت بی دستور من قدم از قدم بر نمیداری حالا که میخوای فرار کنی باهم فرار میکنیم هرزه خانم
به سمت پله ها رفتیم پله هارو که پایین اومدیم نگاهم که از پشت در شیشه ای خونه به محمد خورد گریم گرفت و جیغ کشیدم که سهیل سیلی توی دهنم کوبید با این کارش انگار محمدگر گرفت و محکم و با پا به در کوبید پلیس ها کمکش کردن و بالاخره درو شکوند و داخل اومدن سهیل قهقه ای زد و تفنگو روی سرم گذاشت
_خب خب حالا بازیو شروع میکنیم اگه یه قدم دیگه بردارید یه گوله تو مغزش خالی میکنم
پلیسا آهسته دستی به سمتش گرفتن:
_ببین جوون اشتباه نکن یه جرم دیگه به جرمات اضافه نکن

بهتره خودتو تسلیم کنی و اون دخترو راحتش بزاری این عقد به اجبار بوده و چنین عقدی باطله سهیل با این حرفش به حداکثر عصبانیتش رسید.
تفنگ و سمت مرده گرفت و به پاش شلیک کرد.
_خفه شو پدرسگ!
مرد دادی کشید که محمد به سمت سهیل یورش برد و مشتی نثار صورتش کرد.
با این حرکت، مامورا عم صیر شدن و دور سهیل و گرفتن.
هنوز تفنگ توی دستش بود و من فقط جیغ میکشیدم.
با شنیدن صدای گلوله گریه ام شدت گرفت که محمد من و توی بغلم کشید و سرم و به سینه اش فشرد.
سهیل به یکی دیگه از مامورام شلیک کرد اما با هر زور و زحمتی که بود، تفنگشو ازش گرفتن و به دستاش دسبند و به پاهاش زنجیر زدن.
_ولم کنید حرومیا!!!!حرومزاده های بی ناموس ولم کنید ناموس تک تکتونو میگ..ام.
بالاخره بعد از کلی داد و بی داد و فوحش های پی در پی، قاتل روحم و با ماشین پلیس بردن.
همراه محمد به دادگاه رفتم و کل مسیر و اشک ریختم.
که نمیدونستم از خوشیه یا ترس و شوک!!!

_اقای قاضی من کاری نکردم
_خفه شو مردک!!!!به دوتا از مامورای ما شلیک کردی یکیش کماست و اون یکی هم اتاق عمل!همسر سالم و عاقلتو دیوونه جا زدی اون و به تیمارستان فرستادی کلی تهدیدش کردی و با زور پای سفره عقد نشوندیش…بچه کوچیک رو دزدی و آدم رباییم کردی.زنتو کتک زدی اونم در حد مرگ!!!!
چکششو محکم روی تخته کوبید و گفت:
_همه چیز بر علیه توعه عقد رو باطل اعلام میکنم‌.
عاقد دفتری رو که برای طلاق بود به سمتمون اورد که فوری و ترسیده امضاش کردم به سمت سهیل رفت.
_جناب قاضی زنمه! زدمش که زدمش دزدیدمش که دزدیدمش نمیخوام طلاقش بدم.
با داد قاضی ترسیده هینی کشیدم که رو به سهیل کرد‌
_ببین چه پدری ازت درارم مردک!
سهیل متعجب و عصبانی گفت.
_اصلا کی تا حالا تو یه جلسه طلاق گرفته!؟من سه ماه وقت میخوام تا با همسرم اختلافمو حل کنم
قاضی قهقهه خشمگینی سر داد.
_عجب مارمولکی هستی تو آخه مرتیکه! انتخاب با خودته…یا امضا میکنی و عقد باطل میشه یا اینکه حکمت و اعدام میبرم، اما اگه پسر خوبی باشی حکمت و تغییر نمیدم!
با این حرف قاضی، رنگ از رخش پرید.ترسیده و با مکث دستش و سمت خودکار برد و امضا کرد.
قاضی سری به معنای تایید تکون داد.
_این جانب، با اجازه ای که از قاضی و شورا صادر شده…

_این جانب، با اجازه ای که از قاضی و شورا صادر شده…‌‌دارم عقد این زن و شوهر یعنی سها سعیدی و سهیل ارجوانی را باطل اعلام کرده و این را رسما اعلام مینمایم در رابطه با پرونده این متهم یعنی سهیل ارجوانی فرزند سروش ارجوانی را به جرم اجبار به عقد، کتک زدن، آدم ربایی، شلیک گلوله به دو مامور دولت و قتل یک مامور و در نهایت سرقت یک ماشین و شرکت در تهیه مواد اولیه مخدر به طور جمعی و کلی به حبس ابد محکوم کرده و دادگاه را در همین جلسه خاتمه میدهم.
قاضی روی میز کوبید که سهیل داد زد.
_ولم کنید عوضیا تو منو گولم زدی گفتی تخفیف مجازات میدی من که طلاقش دادم چرا حبس ابد!؟
قاضی نیشخندی زد
_جرم بلاهایی که سر این زن اوردی فقط ۱۰ساله تو به حبس ابد محکوم شدی چون مامور دولت و کشتی میفهمی!؟
_من نکشتم من نکشتمممم
_هم شاهد هست و هم اثر انگشتت روی گلوله ببریدش!
دستمو روی سرم گذاشتم تا داد و فوحش های سهیل و نشنوم.
فوری از دادگاه بیرون زدم و روی چمن های پارک کوچیک جلوی دادگاه افتادم و دستمو روی قلبم گذاشتم.
حالم خوب نبود بدجوری ترسیده بودم صدای شلیک گلوله ها هنوز توی گوشم بود و تنم درد میکرد.
با صدای محمد گریه هام شدت گرفت.
_سهااا سها خواهش میکنم با خودت این کارو نکن.
لیوان آبی رو دستم داد.
_چشمت روشن راحت شدی!حالا میخوای چیکار کنی؟دادگاه هم تو همین جلسه ختم شد.
با نفس نفس قلپی از آب خوردم و اشکام و پاک کردم.
_برادرم و بر میدارم و به شهرم برمیگردم حالم اصلا خوب نیست صدای گلوله از گوشم بیرون نمیره…حالا که طلاق گرفتم میخوام برگردم و با برادرم دوباره زندگی و از نو شروع کنم.
با یاد آورسی آرمان وحشت زده ادامه دادم.
_محمد!آرمان…آرمان کجاست!؟؟؟
_نترس پیش مادره خونه خودت
آروم گرفتم.
_تصمیمای خوبی گرفتی اما…من همیشه کنارتم.هر کمکی لازم داشته باشی، هر جای دنیا هم که باشی…من و فراموش نکن!
با تشکر و خجالت نگاهی بهش انداختم.
لیوان آب و روی زمین گذاشتم و لب گزیدم.
_خیلی زحمت دادم تو این مدت…
تک خنده ی بی صدایی سر داد.
_زحمت!!!هزار بار گفتم از این حرفا نزن.
دل گرم شدم و نفس عمیقی کشیدم.
_واقعا از حمایتات ممنونم!اگه شما نبودید، من هیچ وقت نجات پیدا نمیکردم و تا الان معلوم نبود که…
_چرا از آزادیت لذت نمیبری و گذشته ارو پاک کنی؟میدونم! میدونم! گذشته ارو نمیشه به کل فراموش کرد و یا از یاد برد اما میتونیم بندازیمش تو انتها ترین نقطه ی ذهن که تو دست و پا نباشن…
_محمد…
اجازه نداد حرفم کامل بشه.
_جان محمد…
به یک باره گرمم شد و به شدت دلم یه سطل آب یخ میخواست!!!
_اممم…محمد من قصد فروش خونه ام رو دارم! میخوام برای خونه ای که اجاره بهم دادن یه مستجر بیارم…اممم فکر کنم قانونش این بود دیگه…درسته؟
_آره همین طور بود!یعنی تا فروش خونه صبر میکنی!؟
بینیم و بالا کشیدم و جای اشکام و پاک کردم.
_نه…دیگه حتی یه لحظه هم صبر نمیکنم.من میرم برمیگردم شهرم. پیش عزیزام!
_عیب نداره نترس من خودم یه اجاره نشین برای خونه ات پیدا میکنم تو فقط خوب باش سها.ببین راحت شدی از اون کثافت…
_سعیم و میکنم…و الان لطفا من و ببر خونه اگه مزاحم نیستم…چون باید به وکیلم زنگ بزنم تا از قیمت خونه کم کنه که زودتر فروش بره.

به همراه محمد به سمت خونه راه افتادیم دل تو دلم نبود برای دیدن آرمان و بغل کردنش.
تنم به شدت درد میکرد و حال روحیم افتضاح بود.
صدای گلوله مرگ اون مرد خونی که به چشم خودم دیدم و…
همه و همه مثل بختک به جونم افتاده بودن اما از طرفی هم خوشحال بودم از اینکه خلاص شدم.
از اینکه میتونم بعد مدت ها یه خبر خوش رو به آرمان بدم!!!
_وایسا دیگه محمد وایسا
_وایسا برسیم خب دختره عجول!
به محض رسیدن، درو باز کردم.
تا خونه دویدم.
زنگ آیفن رو که فشار دادم، اشرف خانم درو باز کرد.
کفشام و دراوردم و وارد شدم.
اشرف خانم با گریه نگاهی بهم انداخت.
_چت شده مادر لبت چرا زخمه رنگ به رو نداری!
آرمان ترسیده از اتاق بیرون اومد که محکم توی بغلم فشردمش و اونم با گریه بغلم کرد.
_کی کتکت زده آبجی!؟
لبخند کم جونی به روش زدم.
_الهی من قربونت برم هیچی عزیزم حواسم نبود پام لیز خورد افتادم زمین.اینارو ولش کن آرمان دلت میخواد یه خبر خوب بهت بدم؟
هومی گفت که لبخندم و تمدید کردم.
_امروز بر میگردیم پیش آبجی رها و عمو سینانت!
آرمان با خوشحالی جیغ خفه ای کشید و توی بغلم فرو رفت.
اگه میشد خبر طلاقمم بهش میدادم اما آرمان نمیدونست طلاق چیه و کوچولوتر از این بود که حرفام و درک کنه.
_برو عزیزم برو همه چیزات رو جمع کن.
انقدر ذوق داشت که بی حرف، اطاعت کنه و به سمت اتاقش بره.
به سمت اشرف خانم برگشتم و دستشو بوسیدم.
_ای وای نه مادر نکن!من فدات بشم الهی من قربونت برم مادر!
_خدانکنه مادر جان!
پیشونیمو بوسید.
_تعریف کنید ببینم چی شد…
نگاهی به محمد انداختم و با لبخندی که امروز، روی لبم جا خوش کرده بود، شروع کردم به حرف زدن.
_خب اشرف خانم…من طلاق گرفتم و یه نفس راحت کشیدم. از این به بعد دیگه خبری از اجبار و زور و کتک نیست!و راستش نمیدونم چطور لطف و زحمتتون و جبران کنم.اگه شما نبودید شاید حتی نمیتونستم زنده بمونم…خدا ازتون راضی باشه نمیدونم چطور جبران کنم…
با گریه گفت.
_خدایا شکرت دخترم…انشالله که همیشه خوش خبر باشی…چه جبرانی دختر جون؟؟؟همین که طلاق گرفتی و از اون مرد بی رحم راحت شدی برامون کافیه بقیش مهم نیس مادر…
مثل همیشه تعارف و تشکر کردم…
بعدش با اجازه ای گفتم و خودمم رفتم تا وسایلم رو جمع کنم.
نگاهی به آرمان انداختم که کل اسباب بازیاش رو جمع کرده و کنار لباساش گذاشته بود.
روی زانو هام خم شدم و رو به روش نشستم.
_آرمانم…الهی من قربونت برم اینارو نیار!!
با این حرفم اخماش و کشید تو هم.
_آخه اینا اسباب بازیامن آجی
_آجی قول میده برات کلی دیگه بخره…الان جا نداریم که اینارو ببریم فقط لباس بیار باشه؟ کل لباسات و بریز توی این ساک باب اسفنجیت…خب قربونت بشم؟ خودمم کمکت میدم بزار بریم خودم برات یه عالمه اسباب بازی میخرم!
_خب آبجی میشه چندتایی که خیلی دوستشون دارم و بیارم؟لطفا!!!
به چشمای معصوم و پر از التماسش خیره شدم.
ملیح خندیدم و دستی به سرش کشیدم.
_خیله خب فقط چندتا!!!

کم کم آماده رفتن شدیم.
ساک خودم و دستم گرفتم و ساک باب اسفنجی آرمان رو که توش لباسا و چند اسباب بازی کوچیکش بود، به روی شونه ام انداختم.
با اشرف خانم خدافظی کردیم و محمد اول ایشون و دم خونه گذاشت و بعد هم مارو به ترمینال رسوند.
_یادت نره سها…من همیشه هستم!!!اگه خدا عمری بده، در خدمتم!!من و فراموش نکن…باهام در ارتباط باش!
خجول چشم دزدیدم.
_خدمت که از ماست…انشالا سرتون سلامت باشه و…چشم!در ارتباط خواهیم بود‌.
همراهمون اومد و همه ی کارارو اوکی کرد.
آرمان از خوشحالی دستم و تاب میداد و زیر لب جانمی جان میگفت.
بلیط اتوبوس و که گرفتیم، نوبت به خداحافظی رسید.
خواستم چیزی بگم که نذاشت.
_لطفا سها!!!اگه میخوای تعارف بزنی و زحمت زحمت کنی، هیچی نگو…
متعجب بهش نگاه کردم و خندیدم.
اونم لبخند جذابی زد و بهم خیره شد.
خنده ام رو جمع کردم.
_بازم ممنونم.
_شروع کردیا!!!
بعد کلی شوخی و خنده، خداحافظی سخت و ناراحت کننده ای داشتیم.
چمدون هارو تحویل دادیم و سرجای مورد نظرمون جفت هم نشستیم.
چیزی از حرکت اتوبوس نگذشته بود که آرمان طبق معمول خوابش گرفت.
همیشه توی سفر ها میخوابید اون موقع ها که با مامان و بابا سفر میرفتیم چقدر سر به سر آرمان میزاشتم میگفتم تا تو خوابیدی من کلی چیز میز دیدم!اونم اذیت میشد و از بابا میخواست دعوام کنه تا دلش خنک بشه یا از بابا میخواست براش خوراکی بگیره و از خوراکیش به من نمیداد…اما بعدش دلش میسوخت و از اون همه خوراکی یه دونه پفک بهم میداد که من باید سپاس گزارش میشدم.
دلم طاقت نداشت!
انگار دل من جلوتر از اتوبوس حرکت کرده بود و رفته پیش سینان…چقدر خوشحال بودم!
با وجود درد بدنم خوشحالیم وصف نشدنی بود.
یعنی سینان الان داشت چیکار میکرد؟!
حالش خوب بود؟
هنوز دنبالم میگشت؟
یا نه؟
کلی سوال توی ذهنم میچرخید.
سوال هایی که با دیدنش رفع میشد.
شده بودم مثله ماهی تو لیوانی که وعده دریارو بهش داده بودن.
یعنی وقتی میرسیدم عکس العمل سینان چی بود!
شاید محکم منو توی بغل میگرفت شایدم عصبانی میشد و میگفت کجا بودی!
یعنی بلاهایی که سرم اومده رو میگفتم باور میکردن؟
بلاهایی که برای خودمم مثل یه کابوس و فیلم بود!
امیدوارم اینبار دیگه ازشون جدا نشم این بار دست عزیزانم و توی دست بگیرم و دیگه هرچی هم بشه با تهدید هیچکسی دستشون رو ول نمیکنم.
در واقع از اولم باید همین کارو میکردم.
نباید میزاشتم فاصله ای بین من و عزیزانم بیفته.
باید از اول همه چی رو به سینان میگفتم و الان وضعم این نبود!
اما خب خداروشکر گذشت!
با صدای تلفنم از فکر بیرون اومدم محمد بود.
جواب دادم و با صدای رسا گفتم:
_سلام آقا محمد حالتون خوبه؟ جانم!؟
بر خلاف من، با انرژی تحلیل رفته یکم مکث کرد و گفت.
_سها خانم میدونم با این خبر خوشحال نمیشید اما خواستم بهتون بگم تا بدونید.
قلبم به تاپ تاپ افتاد و ترسیده لب زدم.
_چی شده آقا محمد تورو خدا مردم از نگرانی بگید چه اتفاقی افتاده؟
_راستش از آقا سهیل یه خبری به گوشمون رسیده که بهتر دونستم شمارو هم در جریان بزارم یعنی خب مادر گفت که نگم اما بعد دیدم بهتره شما هم اطلاع داشته باشید.
با این حرفش انگار قلبم فشرده شد.
نه نکنه میخواست بگه سهیل فرار کرده خدایا نه!!!!
_آقا محمد تورو خدا بگید…
_الو؟سها خانم صدای منو میشنوید؟
_آقا محمد صداتون رو میشنوم… سهیل چی؟؟سهیل چی اقا محمد؟؟؟
_الو؟؟؟سها خانم‌!!!

گوشی قطع شد که هول کرده و با ترس و لرز دوباره شماره محمد و گرفتم.
_الو اقا محمد.
_سها خانم صداتون نمیومد منم قطع کردم، شرمنده… میخواستم بگم اقا سهیل در حال فرار توسط مامور به پاشون شلیک میشه وقتی دنبالشون میکنن به پشت بوم میره و اونقدر نگاهش به پشت سرشه که…
_که چی اقا محمد؟که چی؟
گریه ام گرفته بود که جواب داد:
_خب‌…از پشت بوم میوفتن و درجا فوت میکنن!
با این حرف اول نفس راحتی کشیدم یه لحظه فکر کردم سهیل فرار کرده!!
اما الان…
یعنی سهیل مرده بود؟!
کابوس تلخم مرده بود!؟
دلم نمیخواست کسی بمیره یا کسی طوریش بشه اما حتما خدا اینطوری بهتر دونسته. راستش این ترس توی وجودم بود که اگه یه وقت فرار کنه چی؟
اگه باز زندگیم رو خراب کنه چی؟
اما حالا!
حالا دیگه دست سهیل از این دنیا کوتاه بود من آدمی نبودم که از غم کسی خوشحال شم حتی از مرگ سهیل!
در واقع هیچ حسی به مرگش نداشتم.نه خوشحال بودم و نه ناراحت!
الان فقط سینان برام مهم بود. وای که چقدر ذوق داشتم…
حتما الان سرکلاس بود یا نمیدونم، شایدم خونه بود!
یعنی الان داشت چیکار میکرد؟؟
به خونه که رسیدم، لرزون پول تاکسی رو دادم.
با لبخندی چمدون هارو برداشتم و دست آرمان و گرفتم.
به خونه که نزدیک شدم با دیدن زن عمو توی حیاط لبخندی روی لبام نشست حتما برگشتن که زن عمو اینجاست حتما عمو خوب شده که برگشتن.
قدمی جلو گزاشتم که با دیدن خونه سیاه پوش شده و پرده های مشکی غم روی دلم نشست.
عمو!!!!!عموی عزیزم….
امکان نداشت!!!
نه عمو نگو که رفتی!
رها با بغض گفت:
_ناراحتم مامان.توی این شرایط معلوم نیست سها کجاست.
زن عمو با لباس مشکی قطره اشک گوشه چشمشو پاک کرد و گفت:
_اه…هی سها سها…خودمون کم بدبختی داریم دخترم!؟به خاک نشستیم پدرت رفت…رفت!!!
با گریه ادامه داد:
_خودم کم مشکل دارم سها خانم بیاد بره دانشگاه که آرمان و من بزرگ کنم؟؟؟؟من حال و حوصله خودمم ندارم رها…توام جلو من آبغوره نگیر دختر…خودت هم برام زیادی ای…هرکی خودش سر پا خودش وایسه!باباش ماشالا میلیاردر بود چرا سر ما بمونه؟میتونه خونه بگیره بره هرجا که میخواد.اینقدرم با اون گوشی بهش زنگ نزن اصلا خطت رو عوض کن…
صدای آرمان که مانتوم و میکشید و میگفت بریم تو باعث شد چشم از اونا بگیرم
_بیا بریم آرمان!
_چرا آجی ولی تو که گفتی میریم پیش عمو سینان
توی صورتش خم شدم و با تشر گفتم:
_فقط دنبالم بیا…
آرمان گریه اش گرفت که دنبال خودم کشوندمش و یه تاکسی گرفتم.
_خانم کجا بریم؟
با اینکه تهران و خوب میشناختم اما تا به حال پیش نیومده بود که دنبال خونه باشم برای همین رو به راننده گفتم:
_آقا ببخشید اینجا املاکی خوب کجا داره!؟
سری خاروند و گفت:
_والا املاکی که زیاده ولی یه املاکی بزرگ هست خیلی خوبه دو طبقس یه چهل پنجاه نفریم توش کار میکنن.خونه های زیادی زیر دستشونه.

به سمت املاکی حرکت کردیم.
با نگه داشتن ماشین، پیاده شدیم. وقتی کرایه رو حساب کردم، داخل رفتم.
به سمت مرد اولی قدم برداشتم که روی شیشه جلوش زده بود شماره ۱.
_سلام آقا ببخشید من یه واحد میخواستم.
_ویلایی یا آپارتمانی؟دربست یا طبقه ای!؟
چشمم و چرخوندم و گفتم:
_نمیدونم…آپارتمان باشه که بهتره!اما همین الان میخوام.
_آهان خب ما چندتا واحد خالی داریم که طبقه پنجم و ششم هستن…مشکلی که نیس!؟
_نه واقعا ممنونم.میتونم الان ببینمشون؟اگه امکانش هست یکم هم در موردشون توضیح بدید.
مرد باشه ای گفت و با تلفن کنارش، شماره گرفت.
_سجاد بیا پایین یه نفرو باید ببری واحد پنج و شش رو ببینه…آره…نه همون که سر خیابون اصلیه…آره دقیقا همون بیا پایین.
گوشی و قطع کرد.
_الان میاد.
سرس تکون دادم و منتظر شدم.
یکم بعد یه پسر لاغری از پله ها پایین اومد و گفت:
_بفرمایید.
دو تا کلید توی دستش رو چرخوند و گفت:
_من راهنماییتون میکنم بین راهم صحبت میکنیم.
_یعنی نزدیکه!؟
_بله نیازی به ماشین نیست آپارتمان درست سر کوچه اس.اوله چهار راه…
آهانی گفتم.
دست آرمان و گرفتم و پشت سرش رفتیم.
گلوش و صاف کرد و لب گشود:
_عرضم به حضورتون که واحد اول دو خوابه است.کوچیک و جمع و جوره اما مرتبه…حال پذیراییش یه قالی و کناره میخوره و آشپزخونه نقلی و تمیزی داره که تمام کابینته…فقط یه ویژگی خوبی که داره اینه که خونه طبقه پنجم مبله هست…هزینه اش هم به رهن اضافه شده اما به اجاره هیچی اضافه نشده…خب واحد ششم هم خالیه.مبله نشده اما رهنش ارزون تره.حالا بریم ببینیم کدومشون پسندتون میشه.
به محض رسیدن، اول به واحد ششم رفتیم یه خونه دو خوابه پذیرایی دو قالی و کناره بزرگ و آشپزخونه و همه چیزش اوکی بود.
به واحد پنج که سر زدیم،لبخندی زدم خونه مبله کوچیکتر از واحد شش بود.
اما یه خوبی داشت که خود بنگاه دار هم گفتش…
خونه مبله بود و تجهیزاتش کامل…
ما هم که دو نفر بودیم برامون کافی بود.
_رهنش چقده؟
مبلغو که گفت لبخندی زدم چون برام مقدور بود.
خداروشکر کردم که توی کارتم این مقدارو داشتم.
خونه رو که پسند کردم، به املاکی برگشتیم تا قولنامه ببندیم.
منتظر موندم صاحب آپارتمان بیاد.
حدود یه ساعت الاف شدم و توی املاکی مگس پروندم.
وقتی صاحب خونه اومد، قرار دادو سریع بستیم.
چون خونه خالی بود همون لحظه کلید و بهمون دادن…
به خونه که رفتیم، ملافه ی روی مبل و تلویزیون رو برداشتم.
توی قرار داد نوشته بود که برای اینا ده میلیون بیشتر رهن گرفته تا اگه اسیبی به هرچیزی رسید از اون مقدار برش داره.
خداروشکر میکردم چون نه پول خرید وسیله داشتم و نه حوصله اش رو.
صدای گوشیم بلند شد.
وقتی به صفحه اش نگاه کردم، اسم محمد و دیدم.
لبخندی زدم و جواب دادم.

_الو…سلام آقا محمد.
_سلام سها خانوم…خوب هستید؟رسیدن بخیر!
نمیدونم چرا حس کردم دلخور شده!!
درسته که مثل همیشه جواب داده بود اما کلمه ی خانوم رو جوری تلفظ کرد انگار از این لفظ قلما و جمع بستن، خوشش نمیاد…
اهمیتی ندادم.
_ممنونم من حالم خوبه و تشکر میکنم.شما خوبید؟اشرف خانم خوبه؟حاج آقا چطوره؟
_همگی خوبن…سلام میرسونن خدمتتون!
_سلامت باشن…سلامشون رو خیلی خیلی برسونید.
_ممنونم شما لطف دارید.بزرگیتون و میرسونم!
_جانم…کاری داشتید؟
مکث کرد…طولانی و بی صدا.
_الو؟؟پشت خط هستید آقا محمد؟
صدای نفسای عمیقش و شنیدم.
_بله…قرض از مزاحمت خواستم بهتون یه مژده بدم…
ابروهام بالا پرید.
یه خبر خوب؟؟تو این شرایط واقعا بهش نیاز داشتم.
ملیح خندیدم و فقط خودم میدونستم که چقدر درد پشت این خنده پنهونن!
_واقعا تو این شرایط ، مژده ی خوب میتونه سر حالم بیاره!
_خب خداروشکر…ما آرزومونه باعث خوشحالیه همچین بنده ای باشیم!
خجول سر پایین انداختم انگار که الان رو به رومه و داره من و زیر نگاهش ذوب میکنه!
_راستش خواستم بگم که خونه اجاره رفت…و بی زحمت شماره کارت بفرستید تا مبلغ رو مستقیم برای شما بریزن…
تعارف زدم.
_حتی اگه برای شما بریزن حقتونه و قابلی هم نداره هرچی نباشه شما خیلی زحمت کشیدید و…
_سها!!!
با این طرز صدا زدنش آروم خندیدم.
_باشه باشه…دیگه تعارف نمیکنم.ولی واقعا شما…
_سهــــــا!!!
_میفرستم خب آروم باشید…با این حرفاتون خیلی شرمنده…
اجازه نداد حرفم و کامل کنم.
_الان گوشی رو قطع میکنما…استغفرالله!!!
دستم و روی دلم گذاشتم و لب گزیدم تا خنده ام بلند نشه.
_خب حالا یه تعارفیه که باید زد!
_بایدی وجود نداره سها.لطفا حواست رو جمع این قضیه کن!
_چشم…چشم…
_کاری ندارید؟هر چی که مایحتاجه دم دستتون هست؟
_بله هست…ممنونم از اینکه به فکرمید!
_وظیفه است…
_نفرمایید!!هیچ وظیفه و مسئولیتی ندارید…شما خیلی در حق من لطف کردید ایشالا جبران بشه تو شادیا!
آروم زمزمه کرد:
_انشالا!مزاحمتون نمیشم.
_شما مراحمید…حتما سلام من و برسونید به خانواده ی محترم!
_ سلامت باشین و مواظب آرمان کوچولو باشید.
_این هم چشم…
_چشمتون بی بلا!
_خدانگهدارتون…
_خداحافظ!

بعد از قطع کردن تلفن، شماره کارت رو براش فرستادم تا به بعدا موکولش نکنم و یادم بره و بیشتر شرمنده بشم…
برای خودم و آرمان پیتزا سفارش دادم.
اصلا دل و دماغ آشپزی و آشپزخونه ارو کلا نداشتم…
حتی اینکه از سر جام تکون بخورم هم، خیلی سخت بود!
کسلی و بی حالی هم بد دردیه…
پیزاها که رسید، آرمان با ذوق دویید و در رو باز کرد.
لبخندی زدم و به اجبار دنبالش رفتم…
بعد از حساب کردن شاممون، به داخل خونه برگشتیم.
جعبه هارو روی میز گذاشتم و نوشابه هارو باز کردم که آرمان با ذوق تیکه اول پیتزارو برداشتو همونطور که میخورد با دهن پر گفت:
_اممم آبجی سها گفتی هرچی اسباب بازی بخوام، میخری من یه تمساح میخوام، یه میمون، یه خرگوش و یه دونه ام گورخر میخوام…
خندم گرفت از حالت تند حرف زدنش.
_باشه فردا میبرمت بازار هرچی خواستی بردار خوبه!؟
هورایی کشید که لبخندی زدم و تیکه ای از پیتزام و توی دهنم گذاشتم.
چقدر مشکل برام پیش اومد تو این مدت…
چقدر سختی کشیدم…
عموم…
عموی عزیزم…
کسی که حکم پدرم رو داشت!
باور نمیشد که فوت شده بود و من حتی فرصتی برای شرکت تو مراسم ختمش نداشتم.
یعنی سینان الان چه حالی داشت؟ خوب بود یا بد!؟
تو دلم، خودم رو دعوا کردم.
اینم سواله میپرسی دختر؟
معلومه که داغونه…
نا سلامتی باباش فوت شده ها!
اما سینان مرد قوی ای بود.
امیدوار بودم خیلی زود بتونه خودش رو جمع و جور کنه و به خودش بیاد.
نمیتونستم به خونه ی عمو اینا برم.
دلم میخواست برم، اما نمیتونستم.
نمیشد…
زن عمو حق داشت اون حرفارو بزنه!!
اون از من بدش نمیومد و حتی من و خیلی هم دوست داشت!
ولی بهتر بود که منم به فکر خودم و داداشم باشم…
زندگی خودم رو از نو شروع کنم…
یه زندگیه شاد برای داداش کوچولوم بسازم.

آرمان بچه بود، شیطون بود، اذیت میکرد و اون یه زن عمو بود.
هرچند که خیلی خوب باشه اما بازم مثل خوده مادر، تحمل نداشت…
درد خودش براش بس بود…
اما حتما باید توی مراسم ختم شرکت میکردم.
اما آخه چطوری بعد از این همه مدت؟؟
کسی نمیپرسید چرا نبودی؟؟
کجا بودی؟؟
چرا رفتی؟
اگه فکرای بد در موردم کنن چی!من زن شده بودم و سینان این رو نمیدونست.
چطور میرفتم پیششون با چه رویی!؟
آهی از حسرت کشیدم که آرمانم به تقلید از من آهی کشید.
از حرکات بچگونه اش به خنده افتادم…
_قربونت برم کوچولوی بامزه ی من.
یاد حرف عمو افتادم آرمان رو قندعسل صدا میزد.
قطره اشکه گوشه ی چشمم رو پاک کردم.
_آبجی چی شده؟
_هیچی نشده فداتشم…الهی آجی فدات بشه…
_داری دروغ میگی!!!
_نه فداتشم داداشی…چه دروغی؟
_گریه کردی!همین الان دیدم.
لبخند زدم و سری تکون دادم.
_اشک شوق بود…
_اشک شوق؟
_آره داداش کنجکاو من…اشک شوق…وقتی آدم بزرگا خیلی خوش حال بشن، یکم‌ گریه میکنن.
_پس به این میگن‌ اشک شوق!؟
_آره نفس آبجی…حالا شامت و بخور که اگه نخوری، من میخوردم…به به!
_نـــه همه اش و خودم میخورم نمیزارم تو بخوری…
و خنده ی شرورانه سر داد.
متعجب، تک خنده ای کردم.
زیرلب، شیطونی نثارش کردم.
آرمان به اندازه کافی استرس داشت…
نباید بازم بهش استرس وارد میکردم.
میترسیدم…
خیلی زیاد…
دکتر گفته بود اگه یه بار دیگه سکته کنه…
نه نه خدانکنه!
خدا منو بدون داداش کوچولوم نکنه.
داداشم همه چیز من بود تنها کسی که برام مونده بود داداشم بود!
بعد از تموم شدن شام، برای آرمان با گوشیم باب اسفنجی دانلود کردم و گوشی و دستش دادم یکم سرگرم شه تا فردا که براش چندتا اسباب بازی و اتاری و اینا بگیرم.
یه کمم باید برچسب و تزئینات میگرفتم.
اینطوری خونه خلوت باشه، آرمان دلش میگیره.
باید همه چیز آرمان میشدم.
نباید اجازه میدادم نبود پدر مادرو حس کنه اون فقط یه بچه بود… این همه بلا سرش اومد بخاطر من…

باید از حالا بیشتر به فکر آرامش و امنیتش باشم.
خونه رو یکم جمع و جور کردم و دستی بهش کشیدم و تمیزش کردم.
زباله هارو جمع کردم و بردم تا دم در بزارم زباله هارو که توی سطل بزرگه آشغاله دم در گذاشتم، درو بستم و داخل اومدم‌.
بین پله ها مردی رو دیدم.
با دیدنم سرتا پام رو از نظر گذروند و لبخندی زد.
_با کی کار داشتید!؟
خواستم جواب ندم اما نخواستم که فکر کنه ازش ترسیدم.
_خونه ام اینجاست!
با این حرفم چشماش گشاد شد.
_آها پس شما خونه عمو کریم رو اجاره گرفتید!؟
اهومی گفتم…
چون تو قولنامه اسم کریم عبدالله زاده بود.
لبخندش پررنگ تر شد.
_به خوشی بشینی آبجی…
تشکری کردم لفظ آبجی رو که به‌کار برد، یکم خیالم راحت شد و حس کردم که ظاهر دلیل بر باطن نیست.
امیدوار بودم با آدمای درستی همسایه شده باشم!

#سینان

_آقا تسلیت میگم…
زیر لب، تشکری کردم.
با رفتن آخرین مهمان، به داخل اومدم و روی مبل ولو شدم. دستام و خسته توی موهام فرو بردم.
آخ بابا آخ چهلمت هم گذشت!چهل روز بود که طعم بی پدری رو حس میکردم چهل روزی که یتیم شده بودم…
حالم اونقدری آشفته و نامرتب بود که اگه کسی میدید، باور نمیکرد سینان باشم!
اما برام مهم نبود مهم پدرم بود عزیزم بود…
بازم با پیچیده شدن صدای گریه رها بلند شدم….
پله هارو طی کردم و خودم و به اتاقش رسوندم…
وقتی ندیدمش، به طرف اتاق بابا رفتم.
بغضم گرفت…
از زیر دستاش گرفتم و بلندش کردم.
بیرون اوردمش و به اتاق خودش بردمش که گفت.
_سردمه.
پتو رو روش انداختم.
دستم و گرفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.