خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۵۵

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

سوالی نگاهش بین منو خدمتکار چرخید
_اینجا چه خبره!؟
_هیچی حالا که اومدی بگو برن همه!
_ولی اخه!؟
_مگه خودت خونه نیستی بگو برن خب!
باشه ای گفت و پایین رفت از بالا نگاه کردم که دیدم از مردا خواست که برن و بیرون حیاط بایستن و از خدمتکار که مشغول جمع کردن میز هم بود خواست بره
با رفتن همه و خالی شدن خونه بالا اومد و گفت:
_فکر کردم کارم تا صبح طول بکشه برا همین گفتم بیان
اهانی گفتم و نگاهی به خونه خالی شده انداختم نگاهی به موهای بهم ریخته و صورت رنگ پریدم کرد
_تو حالت خوبه سها چشماتو چرا اینقدر ریمل زدی!
قهقه ای زدم که دستی روی موهای بهم ریختم کشید
_تو حالت خوبه سها!
به سمت پله هارفتم و گفتم
_سهیل میدونی کل قلب من کل کل کلش مال کیه
متعجب نگام کرد که جلو رفتم و گفتم
_مال سینان!
عصبانی چنگی به موهام زد که قهقه وار گفتم:

_حتی اگه زن تو باشم فکرم پیش اونه حس میکنم اون کنارمه دلم برای اون برای لباش
سیلی محکمی توی صورتم کوبید
چشمامو از ترس بستم و گفتم سها بخاطر ارمان نگاهی به پله ها انداختم اونقدری نبودن که بمیرم اما حتما کبود میشدم
با سیلی دیگه ای که توی صورتم کوبوند جیغی کشیدم و پامو کج کردم برای لحظه ای پشیمون شدم اما دیر بود و با جیغی که کشیدم از پله ها پایین افتادم و با افتادن روی اخرین پله سرم محکم به دیوار کنارش کوبیده شد و روی زمین افتادم
_سهااااااااا….خدایاااا نه
از درد نمیتونستم تکون بخورم و یه لحظه از کاری که کرده بودم پشیمون بودم بدجوری گریم گرفته بود و مثل بچه ها شده بودم به دیوار تکیه دادم و دستمو توی موهام کردم با دیدن خون توی موهام چسمام گشاد شد فکر نمیکردم اینقدر اسیب ببینم همش ده دوازده تا پله س باز خوبه نمردم!
_سهااا عزیزممم نترس نترس چیزی نیس الان میبرمت دکتر وای خدایا تقصیر خودته چرا اینقد بحث میکنی چی شد یهو پات لیز خورد
_تو هلم دادی!
_من!؟؟؟
از طرفی گریه میکردم و از طرفیم به چرت و پرتای سهیل دقت میکردم
_پاشو باید ببرمت بیمارستان ممکنه دندت شکسته باشه
دستمو روی دلم گذاشتم
_من بیمارستان نمیام منو ببر تو اتاقم
_نه نمیشه باید ببرمت
داد کشیدم
_اگه ببریم فرار میکنم از بیمارستان ببرم توی اتاقم
مثل خنگا ترسبده بلندم کرد و به سمت اتاق بردم اروم روی تخت گذاشتم
_من میرم جعبه کمک های اولیه رو بیارم تورو خدا اروم باش چیزی نیس
زیر لب برو بابایی نصارش کردم و به تاج تخت تکیه دادم آخ!زیاده روی کرده بودم بدنم به هدی درد میکرد که واقعا نمیدونستم فردا چطور قرار بود به دادگاه برسم اما اینکار لازم بود طبق نقشه باید یه جور خودمو زخمی میکردم و محمد قرار بود به وکیل خبر بده تا وکیل به دادگاه بگه که شوهرم منو زده
نگاهی به پام انداختم که بدجوری زخم شده بود و پوست یکم از بازومم کنده شده و زخم شده بود

سمت چپ شکمم درست قسمت دنده هام بدجوری درد میکرد و حتم داشتم که حتما شده یکی از دنده هامم شکسته!آخ!اما از کارم پشیمون نبودم باید این کارو میکردم این کار لازم بود به خاطر خودمم که نشده بخاطر ارمانم که شده این کار لازم بود با وارد شدن سهیل به اتاق از فکر بیرون اومدم که حول زده جعبه رو باز کرد و لباسمو بالا زد با دیدن شکمم که قرمز شده بود چشام گشاد شد قرمز تیره ای که بیشتر به کبودی میزد دستی روش گذاشتم و آخی گفتم سهیل اروم دستشو سمت زخمم اوارد
_آااااخ چیکار میکنی!؟
متعجب گفت:
_میخوام زخمتو تمیز کنم دستتو ببر کنار ببینم!
لباسمو پایین کشیدم و با پا به جعبه کمک های اولیه کوبیدم که روی زمین افتاد
_تو هولم دادی حالا میخوای زخمی که خودت زدیو مداوا کنی!؟قلبم چی قلب شکسته شدمو هم میتونی مداوا کنی!؟
اخماشو در هم کشید
_سها نصف شبی اعصاب ندارما پس رو مخم نرو…
اونقدر دعوا کردیم که بالاخره اون کوتاه اومد و از اتاق بیرون رفت تازه میخواد چسب زخم برای من بزنه مرتیکه چلقوزک مگه اجازه میدم چسب زخم بزنی نه این زخما نباید بهبود پیدا کنه!نگاهی به ساعت انداختم وای خدایا کمتر از یه روز مونده بود تا پایان نقشم یعنی موفق میشدم؟یعنی میتونستم از سهیل عوضی طلاق بگیرم و بعد دست ارمانو بگیرم و پیش عزیزانم برگردم!؟یعنی میشد!؟
سهیل واقعا مریض بود یه بیمار روانی بود امیدوار بودم حق به حق دار برسه امیدوار بودم که سهیل رندان بیفته و تو زندان بپوسه به جرم وادار کردن من به ازدواج به جرم تجاوز به من به جرم کتک زدن من به جرم دزدیدن ارمان به جرم هزارو هزارتا بلایی که سرم اوارده بود باید مجازات میشد اما یعنی عدالت انجام میشد!؟
از این پهلو به اون پهلو شدم از طرفی فکر و خیال نمیزاشت بخوابم و از طرفیم کل تنم درد میکرد یعنی فردا برمیگشتم پیش سینان!؟یعنی میتونستم یک بار دیگه اون چشمایی که دلم پیششون گیر بود ببینم!

تو چشماش روبه روش وایسم دوباره عطرشو نفس بکشم یعنی میشد دوباره باهاش لج کنم و کل کل کنیم مثل موش و گربه به جون هم بیفتیم اخ من چقدر دلم برای اون اقا گربه لجباز تنگ‌شده بود!
توی فکر بودم چقدر زندگی میتونست به کام یه ادم تلخ یا شیرین بشه کی باورش میشه پارسال من!یعنی سها سعیدی بدون هیچ دغدغه ای در کنار خانوادم به خوبی و خوشی زندگی میکردم حتی نمیدونستم اشک چیه نمیدونستم گریه چیه اون موقع ها فقط عرورو میشناختم من و غرور رفیق جون جونی هم بودیم چقدر اونموقع ها خوب بود!دغدغه اون موقع های من چی بود؟اینکه کدوم رژ لبمو بزنم!؟
اینکه کدوم مانتومو بپوشم!؟؟؟
اینکه امروز کفش چی بپوشم و کفش انتخاب شده رو با کدوم لباس ست کنم!؟چقدر حساس بودم روی خودم!شبا قبل خواب تا هزار جور کرم و لوسیون و ویتامین به خودم نمیزدم خوابم نمیبرد توی وان دراز میکشیدم و نمیدونستم غم چندتا نقطه داره اصلا نقطه داره یا نداره!؟اما حالا!
مدت هاست نه میدونم ارایش چیه نه درگیر انتخاب لباسم!نه توی وان دراز میکشم نه چند ساعت ارایش میکنم!
حالا دیگه

یعنی میتونستم یک بار دیگه اون چشمایی که دلم پیششون گیر بود ببینم!تو چشماش روبه روش وایسم دوباره عطرشو نفس بکشم یعنی میشد دوباره باهاش لج کنم و کل کل کنیم مثل موش و گربه به جون هم بیفتیم اخ من چقدر دلم برای اون اقا گربه لجباز تنگ‌شده بود!
توی فکر بودم چقدر زندگی میتونست به کام یه ادم تلخ یا شیرین بشه کی باورش میشه پارسال من!یعنی سها سعیدی بدون هیچ دغدغه ای در کنار خانوادم به خوبی و خوشی زندگی میکردم حتی نمیدونستم اشک چیه نمیدونستم گریه چیه اون موقع ها فقط عرورو میشناختم من و غرور رفیق جون جونی هم بودیم چقدر اونموقع ها خوب بود!دغدغه اون موقع های من چی بود؟اینکه کدوم رژ لبمو بزنم!؟
اینکه کدوم مانتومو بپوشم!؟؟؟
اینکه امروز کفش چی بپوشم و کفش انتخاب شده رو با کدوم لباس ست کنم!؟چقدر حساس بودم روی خودم!شبا قبل خواب تا هزار جور کرم و لوسیون و ویتامین به خودم نمیزدم خوابم نمیبرد توی وان دراز میکشیدم و نمیدونستم غم چندتا نقطه داره اصلا نقطه داره یا نداره!؟اما حالا!
مدت هاست نه میدونم ارایش چیه نه درگیر انتخاب لباسم!نه توی وان دراز میکشم نه چند ساعت ارایش میکنم!
هه اونقدر غرق مشکلات بودم که دانشگاهو به کل فراموش کرده بودم دوستامو!منی که یه خراشم روی خودم نمینداختم حالا به حدی اذیت بودم که خودمو از پله انداختم برای خلاص شدن به چه کارهایی که دست نمیزدم من….

اونقدر فکر و خیال کردم که بالاخره خوابم برد صبح که بیدار شدم نگاهم به سرعت سمت ساعت چرخید هشت صبح!دادگاه درست یک ساعت دیگه بود باید خودمو به دادگاه میرسوندم نگاهمو به اطراف چرخوندم خبری از سهیل نبود بلند که شدم درد بدی توی شکمم پیچید بلوزمو بالا دادم که با کبودی بزرگ روی شکمم مواجه شدم نگاهی به دست زخم شده و پای کبودم انداختم به سمت اینه رفتم لبم هنوز از سیلی سهیل کبود بود!به سمت سرویس رفتم و صورتمو شستم بیرون اومدم و اروم از گوشه در بیرونو نگاه کردم سهیل روی مبل خوابیده بود و یه پتوی نازک روی خودش انداخته بود زیر لب گفتم:
_ایشالا بخوابی دیگه بیدار نشی مردک عوضی
فوری به هرزحمتی بود لباس تنم کردم و مقدار مولی که داشتمو با گوشی و کیف پولم برداشتم حتی لباسامم بر نداشتم فقط زحمت و دردسرم بودن کاش خلاص میشدم بعدا وقت برای خرید لباس زیاد بود یکم که گذشت بالاخره به ارومی بیرون رفتم و پاورچین پاورچین پله هارو پایین رفتم اروم به سمت در رفتم که موهام به یه آن کشیده شد
_کجا داری میری ور پریده هان!؟

جیع بنفشی کشیدم و گریم گرفت:
_ولم کن لعنتی ولم کن خدا جوابتو بده سهیل
_که داری فرار میکنی اره
سمتش برگشتم و تفی توی صورتش انداختم که پشت بندش سیلی محکمی توی دهنم کوبید و لبمو غرق خون کرد از درد روی زمین افتادم ارزششو داره اس کاش هنوزم توی صورتت تف بندازم آشغال پست
پاشو که روی انگشتای دستم گذاشت جیغ کشیدم و هق هق
زدم
دستمو گرفت و به سمت طبقه بالا بردم
_راههه بیفت
_من نمیام سهیل بفهم میگم نمیام دست از سرم بردار
_گفتم راهههه بیفت هرزه…یالااااا
با پا محکم به پهلوم کوبید که جیغم هوا رفت
بعد از یه ربع دعوا بالاخره عصبی شد و روی دستاش بلندم کرد و به سمت اتاق بردم روی تخت که انداختم با وجود نرمی تخت تنم درد گرفت از شدت زخمام!
نه لعنتی هق هق میزدم نتونستم من نتونستم دادگاهو از دست دادم ساعت نه و نیم بود و من فقط هق هق میزدم و سهیلم بهم فوش میداد و وسایلو بهم میکوبید
_کجا میخواستی بری هاااا مگه نگفتی فرار نمیکنی توله صگ!
بی توجه به گریه و زاریم ادامه دادم که عصبی دستشو سمت کمربندش برد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.