خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۵۴

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

نیشخندی زدم و به جلو حرکت کردم که زنی به سمتم اومد و اون دو مرد رفتن و در همون موقع بسته شد
زنی با قهقه به سمتم اومد
_سلام آسیهههه عیدت مبارک نوه قشنگم
نگاهی به زنه انداختم که تقریبا هم سن و سال خودم بود و بعد نگاهی به پرستار انداختم که پوفی کشید و گفت:
_بچشو از دست داده دیوونس ولش کن راه بیفت از حالا از اینجور چیزا زیاد میبینی پس تعجب نکن گرچه خودتم جزعشونی
به سمت اتاقی رفت و در اتاقو باز کرد
_اینجا یه تعداد از اتاقا قفله یه تعداد بیمار اوضاعشون وخیم تره و به اطرافیان اسیب میزنن نگران نباش زنگ تفریح اونا با شما فرق داره تو مشکلاتت جز دسته افرادیه که بخاطر یه مصیبت سنگین یا یه چیز غیر قابل هضم مغزشون میشه گفت ارور میده و درک نمیکنه اینجا اتاقته هرزمان بخوای میتونی بیرون بیایی اما در کل اینم بگم چون کسی که زنگ زد ظاهرا همستون بودن که…
_اوننن همسر من نیس
_باشه باشههه حالا هرچی گفتن که بارها فرار کردید خواستم تاکیبد کنم که اینجا راحتی توی محوطه اما نمیتونی از اسایشگاه بیرون بری پنجره رو باز کرد و نگاهمو متوجه حسار های سیمی و بلند حیات کرد که دور تا دور دیوار حیات رو گرفته بودن نگاهمو گرفت و به نگهبانای دور تا دور حیات دوخت
_این هارو بهت میگم چون عقلت کم نیس الکی با فرارت باعث نشو در اتاقت قفل شه و مثل یه ربات کنترل شی خیلی خب سر ساعت داروهاتو میارن تو هم اونارو میخوری با پرت دادن دارو و تو گلدون گذاشتنو زیر زبون پنهون کردن فقط باعث میشه روند درمانت دیر تر پیش بره
بی توجه به حرفاش به سمتش اومدم
_میشه گوشیتو بدی زنگ بزنم ؟
با این حرفم نیمچه لبخندی زد و گفت:
_این اولین سوالیه که همه بعد اومدن به اینجا ازم میپرسن میشه با گوشیتون زنگ بزنم میشه یه تماس بگیرم میشه به یکی خبر بدم …استراحت کن خدانگهدار
_نه خانم تورو خدا بخدا من دیوونه نیستم..
_اها فهمیدم بزار بقیشو خودم بگم دیوونه نیستی دیوونه جلوه دادنت و دشمن داریو اونا با قرص دیوونت کردن و …
_اره بخدا
قهقه کوتاهی زد و گفت
_امروز روز خسته کننده ای داشتم تو بدترش نکن
با رفتنش عصبانی لگدی به پایه تخت زدم که پام درد گرفت و اخم درومد نگاهی به مردی انداختم که اونم مثل من لباس بیمارارو پوشیده بود و نگام میکرد
_چیههه برو رد کارت!
در اتاقو محکم بهم کوبیدم نههه نههه اینطور نمیشد نه نه نه باید یه فکری میکردم
ناخنامو میجوییدم و مسیر اتاقو دایم طی میکردم باید یه کاری کنم چیکار کنم ارمان الان حتما کلی گریه کرده برام باید فرار کنم!با یاداوری حرف های اون پرستار…..

با یاداوری حرف های اون پرستار سرم سوت کشید و نگاه دیگه ای به حیات انداختم دیوار های بلند و سیم خاردار پیچیده شده!

باید به حیات میرفتم دستمو سمت دستگیره در بردم لعنتی اینکه قفله!یکم بعد در اتاق باز شد به سمت در رفتم که پرستاری وارد اتاق شد
_من باید برم حیات
با خنده گفت:
_اینجا که خونه خاله نیس
_اما اون خانم گفت میتونم هروقت بخوام برم حیات اصلا چرا در اتاقم قفله!؟
قهقه ای زد و گفت:
_سیما با همه همینطور حرف میزنه یکم شوخه دست خودش نیست نه عزیزم اینجا در همه اتاقا بستس

و همه هم در ساعات مشخص برای زنگ تفریح باز میشه روز های ملاقات هم فقط دوشنبه و پنج شنبس همین در اتاق جز برای ساعات زنگ تفریح و دادن داروهاتون و روز های ملاقات بستس درضمن در طول شب هم بستس
_میشه با گوشیتون به یه نفر…
حرفمو کامل نکرده اخم در هم کشید و قاطعانه گفت:

_نخیر!حالا هم دراز بکشید روی تختتون و داروهاتونو بخورید
دستشو سمت جعبه پر از قرص توی دستش برد و قرصی رو سمتم گرفت و لیوان ابیو برام پر کرد

_من قرص نمیخورم
_میخوری لج بازی نکن و مجبورم نکن دکترو خبر کنم!بعد هم از همین چند ساعت باز بودن و تفریح هم محروم میشی و کلا اتاقت بسته میشع

نمیخواستم قرص بخورم اما اگه لج میکردم برای خودم بد میشد اگه اتاق بسته میشد نمیتونستم فرار کنم

قرصی که به سمتم گرفته بودو توی دهنم گذاشتم بعد از چک کردن اینکه خوردمش بیرون رفت
چند ساعتی که گذشت حسابی گیج و خوابالو شدم قرص لعنتی حتما ارام بخش یا قرص خوابی چیزی بود!

زنگ تفریح که شد به حیاط رفتم تا برسی کنم که ایا راه فراری هست یا نه دیوار های بلند و سیمانی که درست مثل یه حصار بلند بود نه عمرا میشد از اینجا فرار کرد نگاهم به سمت در چرخید تنها راه فرار از این خراب شده در بود وگرنه که از این دیوار ها عمرن میشد فرار کرد

یعنی میشد خودمو پرستاری چیزی جا بزنم و از در برم!نه اینقدرام راحت نبود اگه بود که همه همین کارو میکردن با بسته شدن چشمام جیغی کشیدم و سمت مردی برگشتم که با خنده گفت

_دالیییی منم پسرم!
نگاهمو ازش گرفتم و به پیرزنی دوختم که قهقه میزد و چمن هارو بو میکرد
با گریه به سمت اتاقم رفتم و درو بستم روی تخت نشستم و زانوهامو توی بغلم جمع کردم
_ نه نههه من اینجا دووم نمیاواردم من اینجا نمیتونستم تحمل کنم
لرزش تنمو به وضوح حس میکردم و دندونام روی هم چق و چق صدا میداد و این ها همه از ترس بود من اینجا بین اینهمه دیوونه نه خدا نه داشتم دیوونه میشدم یعنی الان ارمان چیکار میکرد بدون من وای الهی خواهرت بمیره داداش کوچولو که اواره خونه این و اون شدی الهی خدا هزار بار منو لعنت کنه
با وارد شدن پرستار دست از جوییدن ناخنام برداشتم که نیشخندی زد و گفت:
_چی شد تو که هی میگفتی زنگ تفریح کی هست حالا که زنگ تفریح شده توی اتاقتی!
به سمتش رفتم و دستشو توی دست گرفتم
_ببین خانم من یه داداش کوپیک دارم مت عقلم کم نیس چطور میتونید بدون تست یه ادم عاقلو اینطور توی دیوونه خونه بندازید من عقلم سالمه هر تستی میخواید بگیرید تا اینو بفهمید
ابرویی بالا داد و گفت:
_دردسر درست نکن
_دردسر!چطور از بقیه تست میگیرید اما منو بی هیچ مدرکی اینجا انداختید از همتون شکایت میکنم مگه قانون الکیه ها؟من یه ادم سالمم عقلمم کم نیس تو خودت اگ عقل داری باید بفهمی من با اون ادمای بیرون فرق دارم
_چون مثل خاله سمیه فکر نمیکنی پرنده ای یا چون مثل زهرا خانم فکر نمیکنی همه اسمشون اسیس یعنی تو سالمی!؟لابد روان توم یه جور دیگه مشکل داره!ما بیمارایی داریم که هیچ حرکت مشکوکی ندارن اما یهو به سرشون میزنه و به افراد اطرافشون اسیب میزنن

اب دهنمو قورت دادم و جلوتر رفتم
_خانم چرا نمیفهمی دارم میگم من سالمم این تیمارستان درو پیکر نداره چطور راهی تیمارستانم کردید الکی!؟؟هاااا؟؟؟
_الکی!؟شما با رضایت همسرتون اینجایید
بااین حرفش قهقه زدم
_اها!حالا دو هزاریم افتاد پس سهیل به شما رشوه داده ها!
اشاره ای به تخت کرد و گفت:
_خانم لطفا به خودتون بیایید الان دارید به من به ما میگید رشوه گیر!شما بیمار ما هستید تا درمان نشید نمیتونید برید مگر اینکه همسرتون مسئولیتتون رو قبول کنن و تعهد بدن و قبول کنن که مسئولیتتون با ایشونه
_دارم میگم من دیوونه نیستم من مریض نیستم نمیفهمی؟اصلا میخوام با مدیر اینجا یا مسئولش صحبت کنم مگه نمیگی زنگ تفریحه پس برو کنار
_زنگ تفریح تموم شد مدیرم بیکار نیست که هر لحظه شما ببینیتش
نیشخند زدم و گفتم
_عقده ای!اصلا شنا همتون دیوونه اید قسم میخورم همتون دیوونه اید
میخواست بره که هل زده مانعش شدم
_باشه باشه لعنتی!خواهش میکنم به همسرم بگید بیاد دیدنم خواهش میکنم
بی توجه درو باز کرد و بیرون رفت و بعدشم صدای قفل شدن در بلند شد
عصبی نگاهی به غذام انداختم که روی عسلی گذاشته بود سینی رو برداشتم و محکم توی دیوار کوبیدم لعنتی داشتم دیوونه میشدم اگه ارمانو تحویل بهزیستی داده باشن چی!اون حتما میترسید اگه بازم زبونم لال سکته میکرد چی!!!!با گریه به سمت در رفتم و محکم به در کوبیدم
_درو باز کنید لعنتیا این درو باز کنید تورو خدا بازش کنید……..
****

یک هفته ای گذشته بود و سهیل حتی برای دیدنم هم نیومد!روز ملاقات هم نیومد تو این مدت فقط اشک میریختم دیگه خوب فهمیدم و با گوش وایسادنام فهمیدم که سهیل بهشون پول داده تا منو اینجا نگه دارن وگرنه که الکی نبود این کارا هیچکس که الکی راهی تیمارستان نمیشد!اون خیلی پولدار بود این کارا براش راحت بود!

تو این یه هفته به خیلی چیزا فکر کرده بودم روزای اول به این فکر میکردم که اگه مامان بابا تنهامون نمیزاشتن چقدر زندگی خوبی میداشتیم چقدر همه چیز خوب میبود!
چند روز که گذشت گفتم که ای کاش از همون اول همه چیو به سینان میگفتم
و راهی شهر غریب نمیشدم یا حداقل از سهیل به پلیس شکایت میکردم
و با فرار و اومدن به مشهد هم
خودم و هم داداش کوچیکمو
بدبخت نمیکردم اما حالا!گذشته ها گذشته بود و حالا یکی دو روزی بود که فکر من شده بود این که:
_راهی جز تسلیم سهیل
شدن نداشتم ادم خطرناکی بود کسی که زنشو به قول خودش
عشقشو راهی تیمارستان میکنه و اونو دیوونه جلوه میده چنین
کسی قطعا باید ازش ترسید دیگه کار با ای کاش مادر پدر بودن و لی کاش به سینان میگفتم درست نمیشد!دیگه کارم از ای کاش ها گذشته بود و کار به باید ها رسیده بود
باید تسلیم وحید میشدم باید تسلیم اون عوضی میشدم بخاطر ارامش ارمان به خاطر جفتمون بخاطر نجات از این بدبختی!
این بار نباید به چیزی شک میکرد اینبار باید بیشتر در نقشم غرق میشدم
امروز هم روز ملاقات بود سهیل در اولین روز ملاقات نیومد حتما میخواسته تنبیهم کنه اما امروز!به دلم افتاده بود امروز سهیل میاد
با صدای چرخیدن کلید و ورود فردی که پشت در بود متعجب از جا بلند شدم
_چی…ییی…چییی..‌!!!!!
انتظار دیدن سهیلو داشتم اما با دیدن فرد دیگه ای دهنم باز موند باور نمیکردم فردی که میدیدمو اون سهیل نبود اون عزیزدل من بود باورم نمیشد میدیدمش باورم نمیشد اون چطوری اینجا اومده بود !

سراسیمه به سمت آرمان رفتم و محکم توی بغلش گرفتم
_عزیزم وای خواهر فدات بشه نمیدونی چقدر دلتنگت بودم
با گریه محکم تر تو بغلش گرفتم با ورود سهیل چشم از آرمان گرفتم
_تو از قصد بچه رو اواردی اینجا اره که منو تو این وضع ببینه!؟
نیشخند زنان گفت:
_سها باز شروع نکن فقط اواردم ببینیش خوشحال شی
_خوشخالی من اون روزیه که از شر توعه عوضی راحت شم
_نوچ!یه هفته تنبیه کمت بوده هنوز آدم نشودی بیا عمویی ابجی سها ظاهرا باید حالا حالا ها اینجا بمونه ارمان با ترس محکم لباسمو چسبید که به سمت سهیل رفتم
_نه نههه باشه تورو خدا وایسا
لبش کش دار شد و خنده کثیفی سر داد
_خب میشنوم!
پوفی کشیدم و گفتم:
_باشه هرکاری بخوای میکنم فقط از اینجا ببرم بیرون!
_هرکاری!؟
اهومی گفتم که با لبخند گفت:
_همینه!اگه از همون اول هم به حرفم گوش میدادی الکی یه هفتم اینجا نمیموندی از امروز حرف حرفه منه سها خانم
تو دلم کورخوندی نصارش کردم بزار از اینجا بیام بیرون بیچارت میکنم سهیل خان تو این یه هفته حسابی وقت داشتم تا یه نقشه حسابی بکشم
و شروع نقشمم درست با رفتنم از اینجا شروع میشد
بعد از چند ساعت که کارا انجام شد از تیمارستان بیرون رفتیم ارمان اونقدر دلتنگم شده بود که دستشو دور گردنم حلقه کرده بود و از بغلم پایین نمیومد
با رسیدن به ماشین سعی کردم ارمانو پایین بزارم
_ارمان عزیزم دستاتو شل کن اینطور اذیت میشما!
_تورو خدا نرو اجی بازم تنهام نزار
قطره اشکی روی گونم چکید بچه بیچاره چقدر نبود من براش سخت بوده!
اونقدر بوسیدمش که بالاخره یکم خیالش راحت شد سهیل همراه من توی ماشین نشست و هم زمان که رانندگیو میکرد به وکیل زنگ زد اره اره نه چه دادگاهی دادگاه فردارو خودت برو بگو به توافق رسیدن خب همین الان لغوش کن دیگه یعنی چی که باید وکیل سها هم همراهت بیاد لغو کنه!خب تو لغوش کن باشه من الان با سها حرف میزنمو حلش میکنم
با قطع کردن گوشی رو به منی کرد که مشغول نوازش کردن موهای ارمان بودم
_سها ببین چی میگمت یه زنگ بزن اون وکیلت بگو همراه وکیلم بره و پرونده طلاقو ببندن
_الان خستم عزیزم خونه بهش زنگ میزنم
اهومی گفت که تو دلم بهش خندیدم احمق واقعا فکر کردی طلاق میگیرم حالا صبر کن ببین چیکارت میکنم سهیل!
اما این وسط ارمان ارمانو چطور باید از خودم جدا میگردم اونم الانی که منو یه هفته ندیده بود و قطعا دومم نمیاوارد حتی هنوزم دستاش دور گردنم بود!

لبخند پهنی زدم خب نقشه من شروع شد:

_سهیل
روشو با لبخند سمتم برگردوند
_جان سهیل عزیزم؟
_میگم یه جا نگه میداری یکم با داداشم تنها حرف بزنم من یه تصمیمی دارم سهیل اما باید قبلش با ارمان صحبت کنم
ابرویی بالا داد و با همون خنده نکرش گفت:
_میخوای ی جا نگه دارم حرف بزنید بعد خودت با تاکسی بیایی خونه
_فکر خوبیه!
_من خرم سها!؟فک کردی خرم که باز بهت اعتماد کنم!نه سها خانم دیگه بی اجازه من تا داخل حیاطم حق نداری بری شیرفم شد؟؟؟؟

سرمو به نشانه تایید تکون دادم و گفتم
_من میخوام ارمانو یه مدت به خاله اشرف بسپرم با این حرفم ارمان گریش گرفت که سهیل تعجب کرد و ماشینو کنار زد
_ببین سهیل برا همین میخواستم با ارمان حرف بزنم قصدم فرار هم نیس ببین بچه چطور ترسید بزار باهاش حرف بزنم
_اصلا تو از ماشین پیاده شو ما تو ماشین حرف بزنیم درم قفل کن که مطمعن شی خوبه!؟
ابرویی بالا داد و گفت
_اره این میشه!
یکم که گذشت یه گوشه نگه داشت و خودش پیاده شد و درو قفل کرد مرتیکه احمق بی همه چیز!
این ها همه جزعی از نقشه بود من حتی دلم نمیخواست یه لحظم از ارمان دور بمونم اما داشتم نقشه بزرگ و خطر ناکیو شروع میکردم و نباید ارمان شاهد اون نقشه و اتفاقات میبود برا همین باید دور میبود و بهترین راه هم اشرف خانم بود
نگاهمو به ارمان دوختم که در حال گریه بود
_ارمااان!عزیزم تورو خدا یه دقیقه ساکت باید باهات حرف بزنم ارمانن!
فقط گریه میکرد به یکباره داد زدم و با گریه گفتم
_تورو قران ساکت شو ارمان
_خسته شدی از من اجی میخوای منو بدی به اونا
_نه عزیزم یه دقیقه گوش کن من همه چیو توضیح بدم ارمان ببین تو دلت میخواد مثل قبل برگردیم پیش عمو سینان یا نه!؟با گریه سری تکون داد و گفت:
_اره اجی عمو سهیل ادم بدیه
_افرین ببین ارمان تو بچه باهوشی هستی الهی قربونت برم عمو سهیل خیلی ادم بدیه دیدی منو انداخت کجا دیدی جدامون کرد ببین اگه کمکم کنی زودی از عمو سهیل خدافظی میکنیم و طلاق میگیرم و برمیگردیم پیش عمو سینان و ابجی رهات
_طلاق چیه اجی!؟
پوفی کشیدم
_هیچی قربونت بشم ببین تو الان باید یه کاری کنی….

اگه با من بیایی خونه عمو سهیل عمو سهیل فکر میکنه تو اونو دوسش داری بعدشم اجازه نمیده بیاییم اما من تورو میزارم پیش خاله اشرف با۶اشون بازی میکنی خاله اشرف برات از اون کلوچه های کشمشی که پخته بود میپزه بعد منم به عمو سهیل میگم دیدی ارمان رفت بزار برم ارمانو بیارم بعدشم میام بعد میریم پیش عمو سینان باشه!؟
ارمان با گریه گفت اره اجی منم گریم گرفت
_قربون اشکات بشم پس تورو خدا کمکم کن تورو خدا برو تورو خدا ارمان!
بالاخره راضیش کردم سهیل هنوزم سوالی نگام میکرد و من منتظر بودم ارمانو برسونیم تا طبق نقشه بهش(به سهیل) دروغ بگم!
اینکه ارمانو میزاشتم پیش اشرف خانم برای این بود که شاهد کار تلخی که میخوام بکنم نباشه و خدایی نکرده باز سکته نکنه مجبور بودم از ارمان برای یک روز فاصله بگیرم تا خودش اذیت نشه اون تحمل کارایی که قرار بود از این لحظه بکنم رو نداشت
سهیل جلوی خونه اشرف خانم نگه داشت چقدر هم تیز بود بس منو تعقیب کرده بود ادرس اینحا رو مث کف دست میدونست فقط خداروشکر میکردم ادرس خونه اجاره ایمو نداشت
_خب رسیدیم سها خانم برنامت چیه!؟
_صبر کن سهیل همه چیزو بهت میگم
دستمو سمت دستگیره بردم
_کجا!؟
پوفی کشیدم
_ارمانو میدم اشرف خانم
_لازم نکرده خودم میدمش
_الان خودت بدیش نمیگن چرا اواردیش!؟پرستار بچه که نیستن اجازه بده خودم ازشون خواهش کنم که چند روزی ارمانو نگه دارن و بهشون توضیح بدم فقط یه ربع بهم وقت بده باهاشون حرف بزنم
_ای بابا خب بزاریمش بهزیستی
عصبانی سمتش برگشتم که ارمان هم با نفرت نگاش کرد و ابروهای کوچولوشو رو به سهیل باهم دوخت
_سهیل دخالت نکن خواهش میکنم گفتم که بهت توضیح میدم
_باشه اما فکر فرار به سرت نزنه که اینبار واقعا اجلت میشم سها
باشه ای گفتم که مچ دستمو گرفت و گفت
_فقط یه ربع ها!ارمانو بزار احوالپرسیتو بکن و بیا کشش نده
_خیلییی خب یه ربع فقط زود میام
باشه ای گفت و مچ دستمو ول کرد که از ماشین پیاده شدم خدا لعنتت کنه عوضی اگه خدا بهم کمم کنه فردا از شرت خلاص میشم
زنگ خونه رو که فشار دادم صدای اشرف خانم توی ایفون پیچید
_درست دارم میبینم سها دخترم تویی!؟؟؟لبخند کم جونی زدم که دکمه رو فشار داد با دو داخل رفتم خداروشکر اقا محمد خونه بود و با دیدنم حول زده تی ویو خاموش کرد و جلو اومد و اسممو صدا زد
_سهااا سهااا خانم خودتی حالت خوبه سهااا خانم
_سها خانم مادر خوبی خودتی
اشرف خانم گریش گرفتع بود و اقا محمدم دست کمی نداشت
با لبخند به ارمان گفتم
_برو توی اتاق خدافط قربونت بشم من یکم با اشرف خانم حرف بزرگونه دارم تو کوچولویی یادته که گفتم کوچیکا نباید به حرف بزرگا گوش بدن سری به نشانه تایید نشون داد که بوسی روی لپش نشوندم به اتاق که رفت رو به اشرف خانم و اقا محمد کردم و گفتم
_تورو خدا هیچی نپرسید فقط مو به مو گوش کنید التماس میکنم جز شما کسی و ندارم تورو به همین امام رضا قسمتون میدم کمکم کنید!

هردو سعی کردند مانع گریه هاشون شن و سراپا گوش حرفام شدند
_ببینید اصلا تعجب نکنید عکس العمل نشون ندید خواهش میکنم وقتم کمه هرلحظس که اون سهیل عوضی بیاد و ببرتم فقط یه ربع وقت دارم ببینید شاید باور نکنید اما سهیل رشوع داده یا چی نمیدونم من یه هفتس تیمارستان بودم!
هردو با تعجب یه جور سربلند کردن که صدای نهره های گردنشونو به وصوع حس کردم
کاغذ توی جیبمو که روش ادرس تیمارستان بود بیرون اواردم و گفتم
_محمد خاله اشرف تمام امیدم شمایید فردا روز دادگاست به امید خدا جدا میشم اگ کمکم کنید وگرنه تا عبد زندانی خونه سهیلم ببینید فردا روز دادگاست امشب سهیل منو کتکم میزنه یه جور خودمو زخمی میکنم اما نترسید اونقد عمیق نمیزنم محمد تو فردا صبح قبل دادگاه باید ماجرارو به قاضی پزونده و پلیس بگی به همراه پلیس به اسایشگاهی که توش زندانی بودم برو اگ همراه پلیس بری پروندمو بهت میدن اونو به دادگاه بیار و به قاصی بگو حالام شوهرم تو خونه حبسم کرده و کتکم زده حتما پلیس میفرستن خونه و وقتی بفهمن سهیل منو زورکی و با زحر به تیمارستان فرستاده به این جرم دستگیر میشه وقتی ببینن کتکم زده و زندانیمم کرده این جرمم به جرماش اضافه میشه حتی اگه پارتی وسط بندازه کم کم یه هفته تو بازداشگاه و زندانه کم کم!
و تا اون یه هفته من هم طلاقمو گرفتم و هم از اینجا رفتم
اما شما اشرف خانم سهیل اگه خدایی نکرده امشب فردا یا هروقت کوچکترین بویی از نقشمم ببره جونم در خطره و برا تهدیدم ممکنه بیادو ارمانو ببره شما امشب بعد رفتن من با سهیل به خونه من برید
کلیدش باهاته دیگه محمد
_ارهههه اره
لبخند پر عمی به اینهمه ترسشون زدم
_پس برید اونجا سهیل اینجا رو بلده فقط محمد خاله اشرف اگه امشب هرچی شد اگه بلایی سر من اومد…
خاله اشرف گریش گرفت که اشکاشو پاک کردم و گفتم
_اگه تو این بازی که راه انداختم موفق نشدم و سهیل گیرم انداخت این یه ادرسه توی تهران اینا عزیزای منن رها سعیدی و سینان سعیدی ارمانو فقط به این دونفر بدید
کاغذ بعدیو بیرون اواردم از جیبم
_اینم ادرس خونشون که توی تهرانه باشه!؟
صدای گریشون بالا رفت که بلند تر گفتم
_باشههه؟؟؟؟
سری به تایبد حرفام تکون دادن که صدای ایفون بلند شد ترسیده سر چرخوندم چهره سهیل توی ایفون افتاد
_وقتم تمومه باید برم
محمد عصبی جلو اومد
_عوضی بی همه چیزو میکشمش
دستمو روی سینش گذاشتم
_تورو خدا صبر کن خرابش نکن محمد اگ همه چی طبق نقشم پیش بره فردا یه زن ازاد میشم و طلاقمو میگیرم
تورو خدا کارایی که گفتمو مو به مو انجام بده اول با پلیس برو اون تیمارستان یوقت تنها نریا اطلاعات هیچ بیماریو به کسی نمیدن فقط مگه پلیس باشه پس با پلیس برو
کاغذ سونو از جیبم بیرون اواردم
_این شماره وکیلمه بهش بگو خانم سهیدی!سها سعیدی به تهدید شوهرش سهیل امشب بهت زنگ میزنه و الکی میگه دادگاه فردا نرو و من شوهرمو میخوامو بگو اینا همش از رو تهدیده بگو همه چیو تو دادگاه بگه بگو فردا هرجور شده تو دادگاهم سهیل فردا راس ساعت دادگاه پلیس….

_این شماره وکیلمه بهش بگو خانم سعیدی!سها سعیدی به تهدید شوهرش سهیل امشب بهت زنگ میزنه و الکی میگه دادگاه فردا نرو و من شوهرمو میخوامو بگو اینا همش از رو تهدیده بگو همه چیو تو دادگاه بگه بگو فردا هرجور شده تو دادگاهم محمد فردا راس ساعت دادگاه پلیس بفرست دم خونه تورو خدا یادت نره اشرف خانم شما با محمد به خونه من برید سهیل ادرس اونجارو بلد نیس نزارید دستش به برادرم برسه
با صدای دوباره ایفنون نگاهمو از هردو گرفتم و دوییدم سمت در که اشرف خانم با گریه گفت
_آه دختره اه بخدا سپردمت
گریه هاشون شدت گرفت تحمل نداشتم باز نگاشون کنم گریمو پاک کردم و درو بستم و بیرون رفتم که موهام به شدت کشیده شد جیغی کشیدم که سهیل از بین دندونای کلید شدش غرید
_چه غلطی میکرد با اون مرتیکه ایکبیری لاو میترکوندی
_نه بخدا با اشرف خانم خدافظی کردم فقط
_اخر دنیا که نیس…
با نیشخند ادامه داد
_گرچه کار خوبی کردی چون دیگه نمیزارم ببینیشون مطمعن باش!خیلی خب را بیفت
_سهیل تورو خدا ول کن موهامو دردم گرفت
_گفتم راههه بیفتتت صگم نکن روژان
باشه ای گفتم و سوار ماشین شدم که دست از موهام برداشت و چند تار مویی که ازم کنده شده بود و کف دستش بودو نشونم داد
_دفعه بعد کلشونو برات میکنم یادت نره روژان از امروز همه چیزت دست منه!
سوار ماشین که شد گفت
_خب توضیح بده!
_خونه توضیح میدم
_صگم نکن روژان صگگگگم نکن چرا ارمانو گذاشتیم اینجا
با گریه گفتم
_چون ما همش دعوامونه تو که میدونی قبلا هم سکته کودکان داشته نمیتونه شاهد دعواهامون باشه بهتر بود چند روزی بمونه تا هم با وکیلامون صحبت کنیم و طلاقو لغو کنیم هم یه فضای گرم و صمیمی برا اومدنش به خونه ایجاد کنیم چیه حالا تو ناراحت شدی دلتنگ ارمان میشی سه روز بمونه تو که از خداته سهیل اون دور باشه که راحت تر گندکاریتو کنی

_اره اصلا اگه به منه بزاریمش بهزیستی
میخواستم توی صورتش بکوبم و بگم د اخه بی همه چیز تو کی که نظر بدی تو چه پدر….هستی که دخالت کنی اما خودمو کنترل کردم نباید نقشه مو خراب میکردم
_نه عزیزم اون برادرمه تورو خدا بزار باهامون بمونه
_باشه روژان تو خواسته های منو انجام بده تو منو صگ نکن تو مثل یه زن برام زنانگی کن داداشتم رو چشم
لبخند ظاهری زدم و تا رسیدن به خونه حرف دیگه ای نزدم لباسامو عوض کردم و خسته خودمو به تخت رسوندم که دستی روی رون پام کشیده شد نگاهمو به نگاه خمار سهیل دوختم
_لعنتی الان وقتش نبود هنوز هوا تاریک نشده بود و فقط میخواستم یه ساعتی چرت بزنم بد خسته بودم بد سردردر داشتم اما طاهرا این عوضی نمیزاشت لبخند ظاهری زدم که روم خیمه زد
_سخیل الان خستم نمیشه بعد….
دستشو روی لبم گذاشت
_هیشششش قرار شد از امروز هرچی من بگم بشه پس منو نپیچون دلم برات یه زره شده دختر!
اونقدر چندشم شده بود که چشمامو بستم و فقط منتظر بودم زودتر کارشو تموم کنه اما اون تازه داشت گرم میشد!سرشو بین گردنم برد و اونقدر ناگهانی و محکم برج . ستگی س . ینمو چنگ زد که ناخداگاه اهی کشیدم اما زود لب گزیدم جووون کشداری گفت و پیرهنشو اونقدر محکم فشرد که دکمه هاش یکی در میون پاره شد پیرهنو گوشه اتاق پرت کردو دستشو سمت بلوزم برد
_سهیل لطفا!
سیلی محکمی توی صورتم کوبوند و گفت
_خفه شو میگم دلم تنگ شده نمیفهمی!؟
معنی دلتنگی این بود!اگه معنی دلتنگی این بود پس لعنت به دلتنگی!دلتنگی یعنی سینان دلتنگی یعنی پند ماه ندیدن سینانی که حتی نمیدونستم الان تو چه حالیه نه زیر توی عوضی بودن!

یک دیدگاه

  1. میشه بگید کلا چند پارته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.