خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۵۳

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

باز هم رفت و شد های زیادی شد تا من رو به هر راهی شده به حرف بیارن ولی من خودم قصد نداشتم و در اخر کسی که این حرف رو زد دکتر روانشناسی بود.
سهیل هم این بین با هر تهدید که شده من رو میخواست به حرف بیاره ولی اون هم موفق نبود.
نمیدونم چه تصمیمی گرفتن و چه حرفی زده شد که سهیل یک روز با عصبانیت وارد بیمارستان شد و گفت: برید بابا…معلوم نیست بیمارستان یا چی… فک کردین من به این راحتی از این دختر دست میکشم و با حرف شما زنم رو میبرم به دیوونه خونه؟!
بعد با همون حرص و عصبانیت سراغم اومد و توی صورتم داد زد گفت: نکنه تو از قصد اینجوری کردی هااااا….؟! از قصد میخوای من رو بپیچونی تا بری با اون مرتیکه خر؟!
با نگاه توخالی بهش زل زدم که با چشمای جمع شده گفت: میدونم باهات چی کار کنم تا قفل دهنت باز بشه….
بعد با همون حال به سراغ در رفت و باز هم داد زد که بیان این سرم و بقیه ها رو در بیارن ….
_چه خبره اقاااا…اینجا بیمارستانه ها چرا صداتون گرفتید تو سرتون اخه؟!
_اینجا به همه چیز شباهت داره جز بیمارستان که گفتید.‌..زودتر اینارو از زنم جدا کنید میخوام ببرمش.
_یعنی چی اقا شما اول باید برگه ترخیص رو از حسابداری بیارید …اقای دکتر مگه اجازه مرخصی دادن که شما اینجور از من میخواهین بیمار رو اماده رفتن کنیم؟!
_همین که گفتم…
صداهاشون روی مغزم خط می انداخت و من چشم بسته بودم تا نه صداشون رو بشنوم نه ….حتی ببینمشون نمیدونم چی شد بالخره رفتن و من رو با خودم تنها گذاشتن.
ولی این بار وقتی که در باز شد از هیچ هیاهویی خبر نبود، اقای دکتر بود که مثل همیشه با چشمای ناراحتش در حال نگاه کردن به من بود.
این غم توی نگاهش رو یا دلسوزی نمیدونستم دقیقا اسمش رو چی باید بزارم رو درک نمیکردم یعنی چی باعث شده بود اینقدر برای یه بیماری مثل من که حتی یکبار هم باهاش حرف نزده بودم اینجور احساس همدردی کنه.
صندلی کنار تخت رو عقب کشید و با نشستن روش خیلی اروم شروع به حرف زدن کرد…حرفی که اوایلش برام مفهوم نبود ولی از یه جایی به بعد یه احساساتی درونم شکل گرفته بود که احساس میکردم در حال خفه شدن و منقلب کردن روانم هست.
_ ۶ سال پیش توی یه همچین روزایی یه خبری بهم رسید اونقدر خوشحال شدم که سر از پا نمیشناختم…درست حس ادمایی داشتم که خدا دوتابال جادویی بهشون هدیه داده تا هر وقت که دلشون میخواد میتونن کیف پرواز رو باهاش بچشن.
سکوت چند دیقه ای بعد دوباره ادامه داد البته با غمی توی لحن و صدا انگار توی صدم ثانیه تمام اون حرف های قبلی به خاکستر نشسته شده.
_زنم دو قلو باردار بود یه پسر و دختر که کم نداشت از اون دوتا بال فرشته ….رو برای من و زنم که چند سال منتظر اومدنشون بودیم؛ خدا بعد از مدتها جواب دعاهامون رو داده بود.
اونقدر خوشحال بودیم که هیچ چیز نمیتونست ناراحتمون کنه…پول چه اهمیتی داشت؟! حاضر بودیم توی نوک کوه با هم زندگی کنیم ولی بچه هامون سالم کنارمون باشن.
اما همه چیز خیلی زود یا نه همه چیز خیلی غیر منتظره پیش رفت بعد از اولین تولد یک سالگی فرشته های زمینیمون من و همسرم تصمیم گرفتیم که با هم به مسافرت خانوادگی بریم تا به یادگار بمونه اما درست یه روز بعد از تولد…
اینجای حرفش که سکوت کرد با تعجب و ذهنی کنجکاو شده سمتش چرخیدم تا ادامه بده که لبخند تلخی به صورتم زد.
انگار خودش هم بغض کرده بود که نمیتونست ادامه بده پس نگاه ازم گرفت و با بی حس تمام گفت: هر سه نفرشون تنهام گذاشتن.
گلوم خشک شد از این داستانی که شنیدم …نمیدونستم چه جور از دستش داده ولی این رو خوب میدونستم که از دست دادن به هر دلیلی که باشه ادم رو نابود حتی روانی یا حتی مثل من لال میکنه…ولی برام یه چیز عجیب بود که این ادم با یه همچین دردی چه جور الان این قدر اروم هست و در حال کار کردن.
توی افکار خودم ولی نگاهم بهش بود که از روی صندلی بلند شد و من شونه های خم شده اش رو به وضوح دیدم اما باز هم نتونستم حرفی بزنم و زیاد هم تلاش نکردم برای انجام دادن این کار…
وقتی تنهام گذاشت دیگه باور داشتم کا همین روزاست روانیه تیمارستانم کنن…کا صد البته بهتر بود از اون خونه یا حتی اون الونکی که تا عمر دارم از یاد نمیبرمش.
چقدر دل تنگ صدای خودم شده بودم حتی خنده های روی چهره ام….از همه بیشتر دلم برای ارمان تنگ بود کاش میشد کوتاه و یا از دور یکم تماشاش کنم…یه لحظه با این فکر به خودم گفتم مگه ارمتن من مثل خانواده دکتر از این دنیا رفتن که نتونم ببینمش…؟! اره اصلا این حق منه حق منه تا اگه شده واسه اخرین بار بغلش کنم ببوسمش ولی اخه چی جوری!!!حالا که جاش پیش خانواده دو نفره اشرف خانم و اقا محمد خوبه….حالا که من تو این حالم حتی نمیتونم از خودم جلوی سایل محافظت کنم، چه جوری همچین چیزی ممکنه…نه من باید هر جور شده با کسی صحبت کنم تا بهم کمک کنه، باید به خانواده ام اطلاع بدن بسه هر چی بلا سر خودم اوردم واسه سلامتی اونا….گرچه هنوزم تنها مسئله مهم برای من سلامتی اوناست ولی اخمای بابا حتما یه دلیلی داره…به حتم میخواد به من بگه نباید به این راحتی تسلیم بشم.
باید یه بار دیگه از دست سهیل فرار میکردم باید یه بار دیگه شانسم رو امتحان میکردم.

خبری از پرسنل نبود و بهترین موقعیت بود برای کاری که میخواستم انجام بدم اروم از روی تخت پایین اومدم یکم دیدم تار شد اما خیلی زود با چند تا پلک زدن حالم بهتر شد که همون لحظه دختری با کاغذ سفیدی که در حال برسیش بود وارد اتاق شد اما با دیدن من شوک زده کاغذو کنار گذاشت و جلو اومد
_تو داری چیکار میکنی؟؟؟باید استراحت کنی کی گفته میتونی پاشی؟؟؟
به جایی رسیده بودم که درست مثل یه زندانی بودم ظاهرا اجازه پا شدنم نداشتم آه سها ببین چیکار با خودت کردی دختر آواره شدی!مایع زحمت این و اون شدی‌
لبخند کمجونی زدم و گفتم تورو خدا برین کنار که با تعجب ابرویی بالا داد
_چی چیو برید کنار دراز بکشید برا من دردسر درست نکنید درضمن همسرتون هنوز کارای ترخیصو انجام ندادن تا ایشون نیان که نمیتونیم همینطور بفرستیمتون برید شما مریضید الان و اون هم یک فرد عاقل و بالغ باید ایشون بیان ما هم منتظر اومدنشون هستیم کارای ترخیصو که انجام دادن بعد برید
این چی داشت میگفت
عاقل و بالغ! نکنه اینا راستی راستی فکر کرده بودن من دیوونم!نه اینطور نمیشد بی توجه به پرستار سعی کردم از اتاق بیرون برم که یه دستمو گرفت و هم زمان دکمه کنار تختو که برا مواقع اضطراریه فشار داد
_اه ولم کن داری چیکار میکنی من باید برم پیش خانوادم باید بهشون خبر بدم سهیل بدبختم کرده باید بدونن
به سالن رفتم که دستمو محکم تر کشید و همون لحظه دکتر خیلی سریع به همراه دو پرستار به سمتمون اومد با صدای سهیل به پشت سرم چرخیدم که لبخند مرموزی زد این الکی اینجور نمیخندید حتما یه کارایی کرده بود حتما یه غلطی کرده بود که اینطور بی استرس و بی ترس تماشا میکرد بعد از چند دقیقه جلو اومد اما انگار یهو رنگ عوض کرد!
_آه همسر عزیزم داری چیکار میکنی وای آقای دکتر تحمل ندارم اینطور زنمو ببینم عمم دیروز چی گفتید؟ممکنه نیاز باشه ببرن اسایشگاه روانی!
نمیدونم چطور اما شروع به گریه کرد باورم نمیشد این واقعا یه روانی بود
با گریه و صدایی ضعیف ادامه داد
_آقای دکتر باورم نمیشه همسرم ظاهرا سعی در فرار داشته ای خدا!من تصمیممو گرفتم لطفا هرکار برا بهبودش لازمه بکنید بفرستیدش اسایش…
نزاشتم حرفش کامل شه
_چی چیو اسایش گاه ولم کنید میخوام برم پیش خانوادم پیش سینان اره پیش سینان
سهیل نگاهی به دکتر انداخت و گفت
_سینان!همون فرد خیالی که گفتم همسرم ازشون میگن باورم نمیشه همسرم دیوونه شدن
جلو اومد و دستی روی گونم کشید و موهای توی صورتمو کنار زد

_اخه قربونت برم سینان کیه
_خانوادم همه کسم فهمیدی؟
_اما عزیزم تو پدر مادرتو تو یه سانحه از دست دادی من مدرک هم به اقای دکتر نشون دادم تو جز من کسیو نداری چرا باور نمیکنی خانوادت مردن
_ساکت شو تو داری چیکار میکنی میخوای منو دیوونه نشون بدی؟
قهقه ای زدم و گفتم:
_اما کور خوندی مرتیکه تو خودت به دکتر نیاز داری تو خودت یه روانی به تمام معنایی شنیدی
دکتر نگاه ناراحتی بهم انداخت و بعد با اشاره ای به پرستارا به سمتم اومد
یکی از پرستارا به سمت اتاق رفت
دکتر جلوتر اومد
_ببین دخترم من نمیخوام ناراحتت کنم اما انگار مرگ یه دفعه ای خانوادت باعث شده تو یه مقدار…میدونی یه دوره چند ماهس اونطور که همسرتون برام تعریف کرد ظاهرا دائم گم میشید یا فرار میکنید و به دنبال خانواده و یا فرد خیالی به اسم سینان هستید حتی از یکی از پرستارا گوشی خواستید و به جای یازده رقم یه شماره دوازده رقمیو گرفتید که اصلا وجود نداره
_چییی!؟نه امکان نداره مگه میشه برا اینا منو دیوونه جلوه داد حتما دستم خورده شماره سینانو حفظم اقای دکتر بخدا حفظم شما بزنید اگه جواب نداد ۰۹۰…صبر کنید
لعنتی نمیدونم بخاطر تاثیر داروهابود یا اینهمه مشکل چرا شماره سینانو یادم نمیومد باورم نمیشد عصبی دستمو روی سرم گذاشتم
_صبر کنید ۰۹۰۳ بعدش یا ۴۵۶یا ۳۵۶تورو خدا جفتشو بگیرید اقای دکتر نه نه صبر کنید الان یادم میاد
دکتر ناامید سری تکون داد و کنار رفت که دو مرد هیکلی با لباس های سفید و عجیب به سمتم اومدن
_چیکار دارید میکنید اینا دیگه کین جلوووو نیایید گفتم جلو نیایید!
سهیل جلو اومد و گفت:
_صبر کنید اجازه بدید با همسرم خدافظی کنم
و یکمم اشک ریخت باورم نمیشد چطور داشت گریه میکرد حتما دیوونه بود!
توی بغلم گرفت و سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت:
_سها خودت خواستی!خیلی اذیتم کردی خیلی خستم کردی هربار فرار و فرارو!نمیتونم ریسک کنم فردام که نوبت دادگاهمونه بهتره یه مدت اسایشگاه باشی هم عقلت بیاد سر جاشو بفهمی مال منی هم یه مدت استراحت کنم از دستت خسته شدم بس فرار کردی بس تو موش فراری شدی و من گربه ای عصبانی به دنبالت!
حالا که مال من نمیشی اجازه نمیدم مال سینانم بشی همون اره بهترین راه دیوونه جا زدنته!

عقب کشید که اشکام روی گونه هام ریخت
_سهیل داری چیکار میکنی نه تورو خدااا نه سهیل التماست میکنم
سهیل قطره اشک گوشه چشمشو پاک کرد
_ببریتش تحمل ندارم بیشتر از این همسر

همسرمو توی این وضع ببینم با این حرفش اون دومرد دو طرف بازومو گرفتن و سعی در بردنم داشتن که با گریه رو به سهیل کردم اما اونا بی توجه منو میبردن
_نه سهیل سهیل ارماااان سهیل تورو خدا من باید برم پیش ارمان خواهش میکنم سهیل!!!!اون بی من نمیتونه دیوونه میشه
_نترس عزیزم پسرمون پیش من جاش امنه
با این حرفش گریه هام شدت گرفت ببین به کجا رسیدی سها ببین چه کردی با خودت دختر!ارزششو داشت!؟تو برای نجات سینان چه بلاها که سرت نیومد داداشت سکته کرد اواره شدی مایع زحمت اینو اون شدی اون سینانی که بخاطرش اومدی الان کجاست چرا مث قهرمانا نمیاد چرا پیدام نمیکنه چرا نجاتم نمیده چرا هربار که یه مرد دست روی شونم میزاره و پیدام میکنه اون مرد سهیل یا محمده چرا تو نیستی سینان لعنتی چرا تو نیستی!اشتباه کردم راه درستیو انتخاب نکردم با یه بچه اواره خیابونا شدم کاش همون اول جای فرار به پلیس یا به سینان تهدید های سهیلو میگفتم شاید الان اوضاع فرق داشت شاید از درسمم نمیفتادم شاید الان برای خودم دانشگاهمو میرفتم و اون سهیل عوضی سادیسمی هم توی زندان میفتاد اصلا ای کاش مامان بابا نمیمردن چقدر با مرگشون همه چیز تغییر کرده بود اون زمان چقدر زندگی خوبی داشتم و نفهمیدم کل دغدغه اون زمانم کل کل با سینان و اذیت کردنش بود کل دغدغم ایسگا کردن این و اون و مسخره بازی بود اما حالا!
شده بودم یه ادم تنها و بی کس شده بودم مایع زحمت این و اون شده بودم یه زن متاهل بکارتمو از دست داده بودم داداشم سکته کرد کما رفت داداشم کلی اذیت شد داداشم اواره شد رفاه نداشت ارامشی که پدر مادرم براش ایجاد کردنو من نتونستم ایجاد کنم حتی یک ذره نتونستم بهش ارامش بدم همش دنبال خودم اینور اونور کشوندمش خودخواهی کردم!
حالا هم که…..!قهقه ای زدم
حالا هم که داشتم راهی تیمارستان میشدم باورم نمیشد من خودم باعث و بانی همه این اتفاقات بودم چطور به اون سهیل عوضی که تهدید میکنه قاتل سینان میشه اعتماد کردم و به شهر بزرگ و غریب اومدن چطور با خودم با آیندم با داداشم این کارو کردم!
_راه بیفت
نگاهی به مرد انداختم که سعی در پایین کشوندم داشت اروم پایین اومدم و نگاهی به سر تیتر تیمارستان انداختم آسایشگاه روانی دکتر….

یک دیدگاه

  1. سلام پارت ۵۴ کجاس؟هنوز نیومده؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.