خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۵۲

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

مامان دستی روی سرم کشید و گفت: جایی که همه چی به ارامش خودش رسیده…جایی که همه روزی بهش میرسن.
نمیتونستم با خودم حلاجی کنم فقط این کلمه از دهنم بیرون اومد که با شوک گفتم: من مردم یعنی؟!
مامان سرش با غمی که همراهش لبخند کوتاهی بود تکون داد و گفت اره عزیزم.
راستش ترسیدم…احساس خوبی نداشتم با اینکه به اینجا اومدنم امید بسته بود.
با اینکه چیزی رو برای وابستگی نمیدیدم و خودم رو نابود ترین ادم تصور میکرد اما ته دلم از این اتفاق میترسیدم.
نگاهی به دور و اطرافم کردم اما چیز واضحی به چشمم نمیخورد انگار تا چشم کار میکرد هاله ای از سفیدی دورمون کرده بود و بس.
_نترس عزیز دل مامان…اینجا چیزی برای ترسیدن وجود نداره که، اینجا همه چیز روی مدار راستی هست.
صداش وقتی این رو میگفت یه ارامش خاصی همراهش داشت که تمام وجودم رو ازش شارژ کرد.
توی همین حس و حال بودم که صدای داد زدن هایی رو از صدای خیلی دور میشنیدم.
مامانم لبخندی به صدا زد اما من حس خوبی به صداز اشنایی که به گوشم میخورد نداشتم سراسر برام حس و حال بد بود.
_سها جان باید من برم دیگه…
_کجا مامان …؟نرو من چرا تنها میزاری…
بابا پشتش رو کرد که خواستم گریه کنم ولی دردی توی چشمام ایجاد شد و من با وحشتی غیر قابل تحمل برای رهایی از درد یکبار باز بستشون کردم اما همین باز و بسته کردن یعنی ناپدید شدن مامان و بابا از جلوی چشمام بازهم برای همیشه.
_اقای دکتر چشماش داره تکون میخوره…نگاه کنید ….ببین اون نرفته….
صداهای مزاحم و صاحبش برای من اوج درد بودن.
این سهیل از من چی میخواست که بی خیالم نمیشد.

با باز شدن بزور چشمام توسط کسی اه دردناکی کشیدم که دست به عقب کشیده شد و من با همون حال که هم دلم باز کردن چشمام میخواست هم نه …بالاخره چشمایی که انگار خشک شده و چسبیده شدن رو از هم باز میکنم و به اطرافم نگاه میکنم که در نگاه اول با مردی سفید پوش بعد هم سهیل روبه رو میشم که ته نگاهش پر از تشویش هست.
_سلام….میدونی چقدر ما رو ترسوندی شما؟!
این دکتر بود که با دیدن چشمای بازم این رو گفت و ازم خواست که اگه صداش رو میشنوم از خودم حرکای نشون بدم.
ولی من خشک شده بودم…چون بدجور تو دوقم خورده بود حتی فکرش رو هم نمیکرد دوباره برگشتی در کار باشه… اخه چرا تموم نمیشه.
تنها کاری که در مقابل نگاه های متعجب اون ادمهایی که در حال نگاه به من بود چشمام رو بستم و ارنجم رو با وجود درد روش گذاشتم.
سایه ای روم افتاد که بی شک سهیل میتونست باشه و من میدونستم بازهم میخواد باز خواستم کنه ولی با حرف دکتر که گفت: اقا یه لحظه با من بیاید…
با تاخیر از روم کنار رفت و راحتم گذاشت، دست خودم نبود ولی بغضم اونقدر لبریز بود که خیلی یهویی شکسته شد و من همیشه ناراحت رو راحت کرد.
نمیدونم چقدر به حال خودم اشک ریختم که در اتاق باز شد و من به خیال اینکه شکنجه گر همیشگیم اومده دوباره چشمام بسته ام تا دیگه تصویری توی سرم ازش نمونه؛ جز همونی که توی اون خراب دیده بود…جز اون وحشی بازی هاش.
_شوهرت اینکارا رو باهات کرده اره؟!
با صدای غریبه ولی بیشت از اندازه کنجکاو چشمام باز کردم که یکم عقب رفت و من تازه متوجه روپوش سفید پرسنلیش شدم.
حرفی نزدم که گفت: چرا چیزی نمیگی؟!
راستش دیگه نمیتونستم حرف بزنم احساس میکردم لبام دوخته شده.
چشماش متعجب بود در همون حال متعجب سرم که سوزنش توی دستم بود رو چک کرد و گفت: کار داستی زنگ کنار تخت رو فشار بده.
باز هم منتظر موند برای کلامی حرف ولی من نمیخواستم حرف بزنم.
در که بسته شد چشمم روی دیوار خالی روبه روم دوختم.

زیاد از بسته بودن در نگذشته بود که اینبار با شدت باز شد و صدای پاهای چند نفر به گوشم رسید…نگاهم از روبه روم گرفته تم به سمتشون دادم که دکتر و همراه پرستار که همین چند دیقه پیش تنهام گذاشته بود و همچنین پلیس که لباس نطامی تنش بود دیدم.
هر سه سمتم اومدن و اول از همه دکتر شروع به حرف زدن کرد.
_خانم ما به خاطر اوضاع بد جسمی و ضربه هایی که بهش وارد شده با اگاهی تماس گرفتیم تا اگه شما شکایتی دارین بهشون بگید.
اب دهنم رو قورت دادم که این بار پلیس شروع به حرف زدن کرد.
_میتونم اسم و فامیلتون رو بدونم…؟!
حرفی نزدم چون از نظر همه چیز بی معنی بود وقتی ته قانون حکم به این میداد که من باید ده روز با یه روانی زیر یه سقف برم پس دوباره گولش خوردن و شکایت بازی کار مسخره ای به نظر می اومد.
_خانم چرا حرف نمیزنید…اگه میترسین کافیه بگید تا ما به حساب اون کسی که این بلا رو سرتون اورده برسیم…
نگاهم بین هر سه شون چرخوندم و از اون همه نگاه ترحم امیزشون به خودم حالم بهم خورد.
_شما اگه حرف نزنبد ما نمیتونم بهتون کمکی کنیم.
این بار چشمام روشون بستم و سری که سمتشون بود رو به حالت اول چرخوندم.
_اقای دکتر چرا …؟!
ادامه نداد نمیدونم برلی چی فقط باز هم متوجه صدای پاهاشون شدم که ازم دور شد.
چه قدر مسخره بود…دل این ادماهای غریبه برام بسوزه ولی دل سهیلی که ادعا میکنه عاشقم هست نه و بخواد من رو به همچین روزی بندازه…اونقدری که مطمئنم سهیل عاشقم نیست به همون اندازه هم مطمئنم که از دست هیچ کس کاری ساخته نیست و تنها راه نجات من از این دیو بی شاخ و دم فقط و فقط خدا میتونه باشه.
نمیدونم چقدر میتونم توی این اتاق موندگار باشم و چند روز وقت بخرم ولی میدونم برگشتن این بارم پیش سهیل یعنی مستقیما راهی تیمارستان شدن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.