خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۵۱

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

ترس یهو برم داشت از این همه ناحقی که قانون حق اون میدونست.
_کدوم زن هاااا… زنی که نزدیک به یه ماه نمیدونی کجا بوده… ؟!
حرصی خندید و گفت: اونو که فقط به خاطر سرکشی خودته… وگرنه من همه جوره واسه تو شوهر محسوب میشم.
نزدیکتر اومد و گفت: همه چیت مال منه…مگه غیر اینه؟!
با این حرفش دستم رو با تقلا تکون دادم و گفتم: ولم کن…نمیفهمی چی میگم؟! ولم کنننننن….
کشون کشون داشت من رو با خودش میبرد که مردی پا به سن گذاشته اومد و گفت: چه خبرته مرد حسابی؟!
_حاجی شما دخالت نکن زنمه.
مرد نگاهی به من کرد انگار میخواست با اینکار درست بودن و نبودن حرف سهیل رو ازم بپرسه.
سری به دو طرف تکون دادم که مرده گفت: جوون این چه کاریه داری میکنی اخه… اگه دوستش داری که این راهش نیست… یه نگاه بهش بنداز ببین چقدر ترسیده.
_حاجی گفتم که زنمه … خودم میبرمش خونه حالش رو هم خوب میکنم.
قبل از اینکه مرد حرفی بزنه بازوم رو کشید به سمت ماشینش که خودم رو عقب کشیدم و گفتم: میخوای منو کجا ببری….
_خفه شو سهاااا… خفه شوووو… بد از دستت شکارم نزار وسط همین خیابون به سیخ بکشمت.
خواست داخل ماشین هلم بده که صدا زدن من توسط محمد مثل فرشته نجات دستش رو از دور بازوم شل کرد و من ازش استفاده کردم وخواستم فاصله بگیرم که دوباره نمیدونم چه جوری توی دستش گرفت و گفت: وایسا سر جات سهااااا
_نمیخوام ولم کن.
_خفه شو…
تقلا کردم که سهیل با حرص سمت محمد چرخید و گفت: تو چی میگی مردک هااا… چرا انقدر بیناموسی تو؟! مگه نگفتم دور و بر زنم نچرخ… چه جوری باید بهت بگم که بفهمی؟!

اقا محمد با همون اخمای تو هم جلو اومد و گفت: اولا درست صحبت کن تا کار دستت ندادم… بعدم اونی که فعلا نمیفهمه تویی که متوجه نیستی هیچی رو نمیشه به زور نگه داشت.
سهیل پوزخند عصبی زد و گفت: لابد هم تو میخوای به من این رو بفهمونی.
_نه من اونقدر کار واجب دارم که حوصله وقت تلف کردن با همچین ادمی ندارم… حالام عین ادم دست خانم رو ول کن.
سهیل ابروهاش بالا انداخت و گفت: برو رد کارت تا دندونات رو توی حلقت نرختمااا.. به تو هیچ ربطی نداره گرچه میدونم همین تو بودی که زیر پاهاش نشستی تا از من طلاق بخواد ولی من همیشه ثابت کردم به کسی نمیدم جای من تصمیم بگیره… حالام برو اون بچه رو که نمیدونم کجا گذاشتی بردار بیار بریم رد کارم … البته اگه دنبال دردسر نمیگردی، چون من چند وقتیه سرم درد میکنه خونت رو بریزم تا به همه ناموس دزدا بفهمونم که عاقبتشون چیه… فک کردی چی؟!
تو سوپرمنی منم نقش بد داستان که قراره سیندرلای قصه با اینکارات عاشقت بشه.
_کم چرت و پدت بگووو…. ول کن اون دست رو بزار بره.
_اععع دیگه چی اصلا بزار زنگ بزنم به پلیس بیاد تکلیفمون روشن کنه.
وقتی دیدم داره جدی جدی در حال شماره گرفتن هست دستم جلو بردم و گفتم: نکن سهیل… تو رو خدا نکن من خسته ام دیگه جون این کارات رو ندارم… چرا اینقدر اذیتم میکنی.
جوابم رو نداد فقط با چشمای براق شده سمتم چرخید و گفت: اگه میخوای دیوونه نشم و این شازده رو که اولدرم بلدرم فقط بلده رو تحویل پلیس ندم سوار ماشین شو بهش بگو ارمان رو برداره بیارتش.
لحظه ی خیلی بدی بود من باید بین خودم و اینده ام …با مردی که خوبیش بهم زیاد رفته بود یکی رو انتخاب میکردم و من چه طور میتونستم توی اون زمان خودخواه باشم؟!

پس تنها کاری که ازم بر اومد این بود که به جای تمام کارهایی که برام کرده بود اون و راحتیش رو انتخاب کنم و با درد بگم: باشه… باشه سهیل فقط یه لحظه اجازه بده بهم.
بعد به دستم اشاره کردم که مطمئن بودم زیر فشارهای گاه و بیگاهش که همه هستیریک بودن کبود شده بود اشاره زدم تا بلکه ولش کنه.
_از کجا بدونم که نمیخوای فرار کنی…
پوزخندی زدم و گفتم: خوبه خودتم میدونی چی دلم میخواد و این کار رو انجام میدی.
محمد که تا اون زمان حرفی نزده بود گفت: چی دارین میگید سها خانم…
سرم سمتش چرخوندم و طولانی نگاهش کردم شاید واسه روزهایی که دیگه قرار نبود ببینمش… و اونجا بود که فهمیدم چقدر سخته از یه ادم دل کندن کسی که قرار بود بعد از این جنجال بهش فکر کنم ولی حالا باید همه چیز رو به فراموشی میسپردم چون من و اون قرار نبود که سهم هم باشیم.
_سهیل من هیچ جا نمیرم دستم ول کن.
با تاخیر و چشمای قرمز شده بالاخره دستم رو ول کرد.
محمد که درست شبیه شیرزخمی میموند گفت: سها خانم… من شما رو نمیفهمم….
سهیل مثل قاشق نشسته گفت: نبایدم بفهمی… حالا که فهمیدی کجای داستانی، زودباش برو ارمان بیارش… ما همینجا منتظریم.
_سهیل خواهش میکنم یه دو دیقه وقت بده.
با حرص و عصبانیت گفت: نمیتونم… چرا نمیفهمی تو داری با این کارات غیرت منو به بازی میگیری…
در یک ان به سرش زد و در ماشین باز کرد و منی که خیلی نا مطمئن وایستاده بودم رو به داخل ماشین هل داد که با شکل ناجوری روی صندلی پرتاب شدم.
تا اومدم به خودم بیام در ماشین رو قفل کرد و من رو توی اون اتاقک زندونی.
به در ماشین ضربه زدم تا در باز کنه ولی اون پشت به من سمت محمدی که جلو اومده بود برگشت و با تنش جلوی دیدم رو گرفت.
با اضطراب از اینکه نکنه بلایی سر هم بیارن گریه میکردم و به در صربه میزدم تا شاید این همه جنجال رو بهش خاتمه بده ولی اون انگار نه انگار.

وضعیت بدی بود ولی تنها کسی که نمیخواست بفهمه و درک کنه توی چه شرایطی هستیم سهیل بود که بعد از کلی بحث با محمد که من حتی از شنیدنش هم محروم بودم ماشین دور زد و سوار شد.
به محض بسته شدن در گفتم: سهیل این چه کاری بود انجام دادی ها…. من بدون ارمان فکر میکنی میتونی یه دیقه هم کنارت باشم؟!
با ضربه سنگینی که توی گوشم خورد روح از تنم جدا شد نه به خاطر اینکه دردم اومد نه… به خاطر اینکه از بیرون با فاصله کوتاه دو تا چشم داشتن نگاهمون میکردن.
_اینو زدم تا بدونی جایگاهت کجاست … از این به بعدم کجا خواهد بود.
سر کج شده ام رو اروم اروم بالا می یارم ولی به مرد وحشی کنارم نگاه نمیکنم بلکه به مردی که نگاهش به من و این ماشین گره خورده و قصد جدا شدن نداره نگاه میکنم.
_هووی باتوئم …داری کجا رو نگاه میکنی ها…بازم داری جلوی من خیانت میکنی؟! خجالت نمیکشی تو…..
جوابی نمیدم و فقط با شرمندگی و درد به مرد پشت شیشه زل زده میمونم، که با دست صورتم رو به سمت خودش برمیگردونه؛تمام اون نگاه شرمنده ام تبدیل به تنفر شد.
_هااااا…چیه چرا اونجوری نگاهم میکنی؟! فکر کردی من از اون مردای بی غیرتم که تو رو به حال خودت ول کنم تا هر علطی خواستی بکنی؟!
بازم حرف نزدم …چون عارم میشد دیگه حتی بخوام کلمه ای با این مرد حرف بزنم.
_حرف نمیزنی ها…میخوای باز روزه سکوت بگیری؟! باشه بگئر منم بهت میگم چی میشه حالا…
با تموم شدن این حرفش ماشین روشن کرد و با سرعت سرسام اوری از اونجا دور کرد.
_اونقدر از داداشت دور میمونی تا عقلت بیاد سر جاش بفهمی چی کار باید بکنی و چیکار نه….
اون لحظه خشک شده بودم نه به خاطر خودم و ارمان …به خاطر مردی که من میدونستم چقدر دست و پاهاش بسته اس وگرنه این ماشین رو با صاحب عوصیش به اتیش میکشید گرچه با چشماش کم اینکار رو انجام نداد.

نمیدونم کجا داشت من رو با خودش میبرد و قرار بود چه بلایی سرم بیاره من فقط توی همون لحطه تن و روحم جا مونده بود.
با زور من رو از ماشین بیرون کشید و تقریبا هولم داد به سمت خونه قدیمی و متروکه ای که ته کوچه باریکی بود.
_منتطر چی؟!!! گمشو تو تا من بهت بگم زنی که از دست شوهرش فرار میکنه چی به سرش می یاد.
با پاش ضربه ای به پشت زانوم زد که از روی پله های رودی خونه به داخل حیاط پرتاب شدم و با کف دست روی زمین افتادم.
سهیل به معنی کامل دیوونه شده بود و من این رو از تک تک حرکات هیجانیش متوجه میشدم.
_پاشو واسه چی الان خودت رو مالیدی رو زمین هاااا…
وقتی بی اعتنایی من رو دید به سمتم اومد و با عجله از یقه مانتوم گرفت و من رو با حرص از روی زمین بلندم کرد.
_اینجوریه دیگه سها …؟! حالا منو دور میزنی منووو… شوهرت رو…؟! نشونت میدم.
نمیترسیدم بزار هر چقدر که دلش میخواست من رو بزنه وقتی روح من رو کشته بود دیگا چه فرقی داشت چه بلایی سر جسمم بیاره؟!
منو به سمت خونه برد و با همون حرص در رو بهم کوبید و بعد از قفل کردنش به سمت دری دیگه از داخل راهروی ورودی که معلوم بود در اتاق هست برد.
در که باز شد اتاقی که تقریبا توی تاریکی فرو رفته بود ولامپ وسط به حالت شکسته شده مونده بود ته دلم رو یکم لرزوند ولی برام مهم نبود حتی اگه اینجا هم زندانیم میکرد امو اون عوضی خوب میدونست من رو چه طور وارد بازی کثیفش بکنه که به مرگ راضی بشم اما به ساکت موندن نه.
هلم داد وسط اتاق و من تازه متوجه خالی بودن زمین حتی از همون موکت کهنه بیرون شدم.
خودش داخل اومد و با صدای دروم ولی در عین حال زمختش گفت: نمیخوای حرف بزنی نه….باشه ایرادی نداره که… من توی هوایی شده رو ادمت میکنم بعد از این طویله بیرونت میبرم.
با تموم شدن حرفش دستش به سمت کمر بند شلوارش رفت که توی اون تاریکی اتاق که فقط باریکی از نور از کنار دیوارش به داخل اتاق میزد نگاهش کردم.

پوزخندی زد و بعد خیلی یکهویی کمربند رو بالا برد و با ریده شدن هوا به تنم فرود اورد … منی که تا به حال یه بار هم از پدرم کتک نخورده بودم.
جیعی از درد کشیدم و دستام رو سپر صورتم کردم تا حداقل تنها جایی که میتونم رو محافظت کنم….
اون با فوش دادن به من و کتک زدنم داشت خودش تخلیه و به قول خودش مجازاتم میکرد تا حساب کار ستم بیاد که کی صاحبم هست… من هم با نفرین کردن خودش و خانواده ای که باعث به وجود اومدن همچین ادمی به این دنیا شده بودن…
نمیدونم چقدر کتکم زد و من چقدر از درد ناله کردم که بالاخره دست از سرم برداشت و اتاق رو ترک کرد و من رو به حال خودم گداشت گرچه در رو قفل کرد ولی تنهایی بهتر از بودن با همچین ادمی میتونست باشه….
اما خیال خام بود چون هنوز زمانی نگذشته بود که در اتاق باز شد و این بار با وحشتی ترین حال ممکن من رو بلند کرد از روی زمین و به سمت بیرون از اتاق برد و روی کاناپه ای که خاک تمام بود پرتابم کرد و شروع کرد با باز کردن دکمه های لباسش….
دستم رو بالا اوردم و با ارومترین صدای ممکن لب زدم: نکن این کار رو سهیل.
اما اون نشنید و بهتر بگم نخواست بشنوه که تن به تاراج بردم رو دوباره با شهوت برای خودش کرد و تا تموم نشدن کارش بی خیالم نشد حتی زمانی که ازش خواهش کردم.
بعد از تموم شدن کارش صورتش جلو صورت خیس از اشکم اورد گفت: تا زمانی که قبول نکنی مثل ادم باهام زندگی کنی باید تو این جهنم بمونی و من و کارهام رو تحمل کنی.
دیگه بیشتر از این تنم جواب نداد که از حال رفتم و چقدر خوب بود اگه بار دیگه به ایت دنیا چشم باز نمیکردم… چقدر دلم برای ارمان و….
اخ چشمای مشکی اون مرد عریبه چقدر سوزوندم من رو… ای کاش میدونستم اخرین باری هست که میبینمش تا بهتر باهاش خداحافظی میکردم.
وقتی چشمام از هم باز شد درست مثل مرده متحرکی بودم که روش کفنی پوشده شده.
با سختی خواستم از روی کاناپه بلند بشم ولی نتونستم…. که اخ پر دردی از بین لبام خارج شد و سهیلی که پشت با من داشت سیگار میکشید رو به خودش اورد.
_بالاخره بیدار شدی؟!فک کردم جدی جدی مردی….
توانایی تکون دادن لباهام هم برام سخت بود اونقدر سخت که انگار یکی روهم دوخته بودتش و با یه زنجیر بسته بودنش.
اصلا چه فایده ای داشت حرف زدن وقتی اون زمانی که التماسش کردم جوابم رو نداد… احساس ‌کسی داشتم که یه تریلی ۱۸ چرخ از روش رد شده.
بهم نزدیک شد و من حتی نتونستم از نگاه کثیفش تن برهنه ام رو بپوشونم.
دستش که سمتم دراز شد تمام توانم رو جمع کردم و توفی با تنفر روش پرتاب کردم که توی یه لحظه به گرگی وحشی تبدیل شد و با خودش پیمون بسته بود برای دوباره دریده شدنم.
البته اول کار رو با سیلی محکمی که روی گونه ام نشوند شروع کرد تا بهم بفهمونه تاوان کارم چقدر سنگین بوده.
سر شدن گوشم رو کاملا متوجه میشدم ولی این کوچکترین کاری بود که مبتونستم دربرابر لجن بازی هاش داشته باشم.
_کارت به جایی کشیدی که اب دهنم میندازی؟! سهاااااا… سها من تو رو امروز*****
اونقدر حرفای رکیکی از دهنش بیرون می اومد که دوست داشتم کر بودم و نمیشنیدم.
مدام مثل دیوونه ها توی خودم تکرار میکردم” خفه‌شو..”
اینبار نمیدونم چبکار باهام کرد چون دیوونه شده بودم و توی حال خودم نبودم فقط وقتی به خودم اومدم که تنها بودم کسی پیشم نبود با زور از روی کاناپه بلند شدم و خودم کشون کشون سمت لباسام کشیدم تا بپوشمشون ولی با هر تکون خوردن از درد زیاد به گریه می افتادم… اون رو لعنت میکردم و از خدا کمک میخواستم تا راحت کنم ولی انگار رهایی در کار نبود.
نمیدونم چندساعت تو اون خرابه که درش هم روم قفل بود تنها مونده بودم فکر کنم این دومین ۲۴ ساعتی بود که گشنه و تشنه با کثیف ترین حالت من و به حال خودم رها کرده بود.
اون داشت برای چی من رو شکنجه میکرد چی از جونم میخواست رو نمیدونم فقط این رو میدونستم که به احتمال زیاد جنازه ام از این متروکه بیرون میره.
به دیوار خاکی پشت سرم با کلی درد تکیه زده بودم روی خاک زمین با انگشت اشاره طرح میزدم اما نمیدونستم اون طرحی که میزنم چیه فقط اخرش رسیدم به اسمی که خیلی بهش نیاز داشتم.
کاش میشد اینجا بود…کاش یه راه ارتباطی باهاش داشتم میتونستم ببینمش.
با باز شدن یهویی در ترسیده چشمام بالا اوردم و به شکنجه گر معروفم نگاه کردم …انتطار کی رو داشتم؟!
فقط خداروشکر میکردم که ارمان رو دست ادمای خوبی سپرده بودم ولی تا کی؟! تا کجا….. اگه ارمانم بیرون کنن..اگه دیگه نخوانش ببرن بزارن بهزیستی چی…اینا تمام فکری بود که توی دهنم خیلی یهویی شکل گرفتن اما با خوردن چشمم به اسمی که هنوز هم روی زمین بود اطمینان کردم که هیچوقت اینکار رو با ارمان نمیکنه توی دلم از بابا و مامان عذر خواهی کردم حتی عمو…حتی پسر عمویی که یه خاطرش از اونجا فرار کنم، حتی اگه خودش خبر نداشت.
_انگار کتکایی که خوردی کافی نبوده نه…؟! تنت میخاره تو مثل اینکه؟
چشمام بد تنفر بالا اوردم و به صورتش حتی چشمای قرمز شده که نشون دهنده کم خوابیش بود نگاه کردم.
_سها من تو رو ادمت نکنم که سهیل نیستم…صبر کن ببین چه بلایی که سرت در نیارم، یه کاری میکنم اسم این ادم هم اومد خودت خیس کنی.
بعد خیلی یهویی سراغم اومد و موهام از ته گرفت و کشید به سمت بالا….
_من تو رو تنها گداشتم اینجا که بشینی به اون عوضی با خیال راحت فکر کنی… اره سهاااا؟! من تو و اون عوضی رو به اتیش میکشم متوجه ای چی میگم نمیزارم ….. نمیزارم که دیگه بهش فکر کنی.
از کجا متوجه شده بود اسم برای کیه… اینا واسم مهم نبود چون موهام داشت از ریشه کنده میشد و این اصلا خوب نبود.
ولی قصد التماش نداشتم ، فقط با ناخن هام به دستش چنگ می‌انداختم تا ولشون کنه اما اون عوضی انگار پوستش از جنس سنگ بود که درد رو احساس نمیکرد.
اشکام نه ارادی بلکه کاملا غیر ارادی و از روی درد پایین می اومد و من رو بیش از بیش چهره ام رو تحقیر امیز تر میکرد و کسی جز سهیل مسبب این ماجرا نبود.
وفتی دوباره وارد اون اتاق شدیم فهمیدم میخواد باز هم کارهای قبل رو تکرار کنه و این اتاق براش حکم همون سیاه چاد توی زندان رو داره.
_بتمرگ همین جا تا بیام.
وقتی سرم با حرص ول کرد قشنگ احساس کردم که چندتا از تار های موهام رو با دستش از سرم به پیش خودش برده.
حتی اگه نمیگفت هم توی پاهام نیرویی وجود نداشت که بخوام از روی زمین ذره ای تکون بخورم.
خودم هم به این همه سخت جون بودن خودم متعجب بودم.
در که با صدای بدی باز شد…سرم پایین انداختم و خودم رو برای هر چیزی اماده کرده بودم ولی اون چیزی که سهیل برام در نظر گرفته بود واقعا عیر قابل باور بود…
وقتی صدای عمو رو از پشت گوشی شنیدم نفسم رفت… این عوضی میخواست باهام چیکار کنه؟!
میخواست خانواده من رو عذاب بده من که میدونستم قصدش از اینکارا چیه به چشماش نگاه کردم از این بدتر الو او گفتن های عمو بود که میخواست بدونه اونی که پشت خط هست چرا جواب نمیده.
_بهش بگم الان کجایی میخوام باهات چیکار کنم؟!
این رو با ارومترین صدای ممکن بهم میگفت و دستش جلوی دهنی گوشی گذاشته بود تا عمو حرفی از ما نشنوه.
_الوووو‌…. چرا جواب نمیدی؟!اخه الان وقت مزاحمته…..
تلفن قطع نشده و اون با حیله گری تمام گفت: الو…ببخشید صدام نمیرسه بهتون.
_بفرمایید.
_زنگ زده بودم برای اینکه مطلبی رو بهتون بگم.
_چه مطلبی؟!
دیگه نمیشد سکوت کنم باید حرف میزدم، باید عمو رو از بازی سهیل بیرون میکشیدم…ولی اینجوری خودم وارد بازی این مرد کثیف میشدم.
اما من که همه چیزم رو بهش باخته بودم بزار اینجا هم اون برنده بشه و برای همیشه بدونه از من اتو داره.
دستم بالا اوردم و لب زدم: قطع کن….
پوزخندی زد و ابروهاش بالا انداخت.
_هر کاری بگی انجام میدم.
همین حرف کافی بود که تلفن رو با یه عالم بهونه قطع کنه.
_خوب کجا بودیم سها خانم؟!گفتی هر کاری بخوام انجام میدی درسته؟!
فقط نگاهش کردم که عصبی گفت: با تو بودماااا….جواب نمیدی زنگ بزن تا زبونت باز بشه.
_چی میخوای؟!
با اخمای تو هم گفت: تو نه….از این به بعد با احترام با من حرف میزنی، جز چشم هم در مقابل حرفام چیزی نمیخوام بشنوم.
_خودم هم نمیدونستم باید چی بگم، فقط توی ذهنم به عقده ای بودنش فکر میکردم به اینکه چقدر محتاج محبت و احترام هست.
_فهمیدی؟!
سر تکون دادم که گفت: زبونت کار بگیر…
_باشه.
_باشه نه….
چشم ازش گرفتم و با حرصی پنهونی گفتم: چشم.
_افرین حالا شد.
بعد توی یه حرکت ناگهانی من رو از روی زمین بلند کرد و من رو از اون اتاق تنفر انگیز بیرون برد و گفت: حالا که فهمیدی من چی میخوام و سر عقل اومدی دیگه جات نه توی این خونه است نه توی این اتاق ….
از خودم و بدنی که توی بغلش بود متنفر بودم….از ناتوانیم از این همه کثیف بودنم در کنارش، از آینکه من رو به اون چیزی که نیستم تبدیل کرده بود.
لبام خشک بود و گلوم از اون بیشتر…ضعف داشتم اما ضعفم بیشتر از فشار روحی بود که از پا درم اورد و نفهمیدم کی و چه جوری توی بغلش از حال رفتم…تازه اونجا بود که راحت شدم چون توی رویاهام بیشتر از واقعیت میتونستم نفس بکشم.

این بار باز کردن چشمام مساوی با دردی که توی دستم به خاطر سوزن سرم بود…
با اخی که غیر ارادی از توی دهنم خارج شد باعث شد که نظر اون خوک کثیف رو به من جلب کنه.
_بیدار شدی؟!
چشمام بستم از بویی که به بیشترش به خاطر خودم بود… هر لحظه امکان بالا اوردنم بود.
دستم که جلوی دهنم گذاشتم با لحنی که میشد گفت نگرانی هم توش بود گفت: خوبی چت شده تو؟!
چشمام رو از صدای نزدیکش باز کردم که باهاش چشم تو چشم شدم.
حالا که خوب به دور و اطراف نگاه میکردم متوجه میشدم اینجا همون خونه ای هست که با وکیل داشتم پیگیریش میکردم.
_کمک کن بلند بشم…
هنوز حرفم تکمیل نشده بود که همه جا رو به گند کشیدم…معده ام خالی بود به خاطر همین چیزی جز زرد اب نبود.
سهیل بعد از دو دیقه به خودش اومد با صدای بالا رفته گفت: چه گوه**داری میخوری احمق عقب افتادهههه….ببین چه جوری هیکلم به گند کشید عوضی.
همین جور فوش میداد و من رو خانواده رو به رگبار بسته بود و به سمت بیرون از اتاق میرفت.
من با بدنی که لرز داشت به خاطر افت فشار از روی تخت پایین اومدم نه…افتادم روی زمین با زانو افتادم.
_داری چه غلطی میکنی تو….؟!
فقط نگاهش کردم که با چندشی سمتم اومد و از بازوم گرفت و به سمتی که میدونستم حموم هست کشید و به داخل حموم پرتابم کرد و گفت: خودتو درست و حسابی بشعور تا ببینم چه جوری اون غلطی که کردی رو جمع کنم.
با ازاد کردن دستش نزدیک به افتادن و پخش شدن روی زمین بودم که دستم رو گرفت و با غر زدن گفت: چرا اینجوری میکنی؟!!!! برو خودت رو بشور گفتم بهت منه اینکه اینجا بخوابی.
دندونام با لرز بهم برخورد میکرد….اصلا نمیتونستم حرف بزنم و مثل مجسمه توی دست های سهیل خودم رو رها کرده بودم که اون با پر کردن وان نگاهی به من کرد و نمیدونم چی دید که چشماش درشت شد‌.

مطمئن بودم زیادی حالم خراب بود و این رو میشد از جا خوردگی زیادی سهیل فهمید… و این یعنی چیزی به اخرای زندگیم نمونده بود قرار بود روح ازار دیده به ارامش برسه بالاخره اما ….
اما همین مرگ که نعمت محسوب میش رو خدا از من دریغ کرده بود یا زور شکنجه گرم زیاد بود که اجازه نمیداد به ارامش…
نمیدونم تقاص کدوم کار اشتباهم شده بود سهیل و زندانی کردن من.
_فقط نخواب باشه…حمومت کنم میبرمت دکتر.
صدا اروم شده بود نه مثل چند دیقه پیش شکایتی توش قاطی شده بود نه حرصی.
تن رو میشست با تموم زخم هایی که داشت…توی همون حال که با برخورد هر بار مواد شوینده به پوست اتیش گرفته میشد با خودم فکر میکردم کدوم یک دردشون بیشتر میتونه باشه..درد زخمی که روی قلب جا گرفته یا این درد….
بازهم درد قلب زورش خیلی خیلی بیشتر بود.
سرم اونقدر سنگینی میکرد که بدون اطلاع از خودم روی شونه سهیل افتاد و اون وقتی متوجه شد گفت: سها عزیزم بیدار بمون تموم شد الان یه اب میکشم.
برام خنداده دار بود شبیه بچه ای که هیچ قدرتی دیگه از خودش ندارهی واقعا من ر اینجور میخواست اینقدر بی اراده…
به حتم که همینطور میخواست وگرنه چرا اینقدر به زور متوسل میشد برای نگه داشتن منی که روحم به هیچ شکلی اینجا نیست.
نمیدونم چقدر گذشت چه کارایی انجام داد فقط هول کردنش رو میدیدم که مدام مثل ادمیی که هیچی از بچه داری نمیدونن دروم میچرخه و میخواد از این وصعیت بیرون بیاد …ولی هر چی دسو و پا میزنه به جایی نمیرسه، من رو تو دستاش میچرخوند.
چقدر گذشت…چیکارا کرد رو دقیق یاوم نیست ولی وقتی من روی تخت گذاشت پوزخندی به قیافه درمونده اش زدم و چشمام رو بستم به امید اینکه بعد از این باز شدنی وجود نداشته باشه

دستی روی موهام احساس میکردم ولی اونقدر که خوب بود دلم نمیخواست به هیچ عنوان قطع بشه…پس چشمام بسته بودم و خودم به دستای فرد نامعلوم سپرده بودم تا حتی این ارامش مصنوعی که بهم میداد رو جذبش کنم ولی با صدایی که به گوشم خورد به ثانیه ای نکشید که چشمام رو باز کردم.
_عشق مامان…سها جان بلند نمیشی مامان؟!ببین من و بابا خیلی منتطرت موندیما.
اونقدر ذوق زده و خوشحال بودم از دیدنشون که به این فکر نمیکردم چطور همچین چیزی ممکنه.
لبخندی بهم زد که بعد از شوک طولانی گفتم: مامان…
_جانم عزیزم؟!
_شما…من….
به سمت دیگه چرخیدم تا چهره بابا رو هم ببینم ولی اون لبخند نزده بود عوصش با اخمی که کلی سرزنش دنبالش بود زیر نطرم گرفته بود.
با بغض گفتم: بابا …چرا؟!
با حرف نه با نگاهش بهم میگفت علت ناراحتیش چی هست.
با نگاهش میگفت که چرا اینقدر ضعیف بودیم چرا فرار کردم چرا حتی ارمان رو بین ادمای غریبه ای رهاشون کردم چرا از عمو کمک نگرفتم اینا رو نمیدونستم چه جوری ولی همه رو واضح از چشماش میخوندم.
خواستم بهش توضیح بدم که پشتش رو کرد و رفت اما مامان همچنان دستم رو توی دستش نوازش میداد.
با نگاه درمونده ای با مامان نگاه کردم که گفت:عزیز دل مامان غمگین نباش…تو هر کاری کردی واسه محافظت از ارمان، حالا دیگه غصه خوردنت فایده نداره.
از کجا فهمید تو دل من چی میگذره که اینقدر راحت جواب سوالم رو داد.
باز هم لبخندی زد و گفت: عزیزم جایی که ما هستیم همه اینا امکانش هست احتیاج نیست حتما زبون توی دهن برای گفتن حرفی بچرخه کافیه با چشمات حرف بزنی انوقت هست که بدون دروغ ترین حرفا رو به طرف مقابلت میگی.
_مگه اینجا کجاست؟!
این رو با نگرانی که دست خودم نبود به زبون اوردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.