خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۹۲

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

چشم های ترسیده ی سها لرزید.
پس چرا چیزی یاد خودش نمیومد؟!‌ چشم هاشو بست و سعی کرد باز فکر کنه.
دونه دونه اتفاقاتو سعی کرد به یاد بیاره. همه چیز بعد از اشپزخونه تاریک بود تار بود و مات چیزی نمیتونست به یادش بیاره.
همینجوری داشت فکر میکرد که یهو سرش به طرز ترسناکی تیر کشید. جیغی زد و سعی کرد اون دردو از خودش دور کنه.
سینان بدو بدو از اتاق بیرون رفت به خاطر صدای جیغ پر درد سها پرستارا خودشونو رسونده بودن. سه تا پرستار سفید پوش بی توجه به منی که دم در بودم وارد اتاق شدن و درو بستن.
گوشیمو از جیب دراوردم و با احسان تماس گرفتم.
– کجایید؟
– چیزی شده داداش؟
– احسان فکر میکنم سها چیزی یادش نمیاد!
– چی؟!
– جدی میگم احسان. بهش گفتم چی شده وقتی کمی فکر کرد فقط جیغ کشید. الانم پرستارا رفتن داخل.
– باشه باشه تو برو پیش دکترش. مام الان خودمونو میرسونیم.
– باشه.

بی خداحافظی قطع میکنم و به طبقه ی دوم میرم. دم‌در اتاق دکتر می ایستم و با دو تقه در رو باز میکنم.
– سلام دکتر.
دکتر تا میاد با لبخند جوابمو بده با دیدن صورت مشوشم کمی مکث میکنه.
– سلام. چیزی شده اقای سعیدی؟
– سها چیزی یادش نیست!
دکتر اخم‌ میکنه و از جاش بلند میشه. دعوتم میکنه بشینم. روی مبل توی اتاقش میشینم و اونم جلوم میشینه.
– دقیق بگید چی شنیدید و چی شد.
– رفتم توی اتاق. بعد از اینکه کمی ارومش کردم بهش توضیح دادم چی شده اما اون انگار یادش نمیومد. من فکر کردم شوخیه پس یکم پافشاری کردم اونم که انگار باور کردی بود من شوخی نمیکنم کمی فکر کرد اما به محض اینکه کمی تو فکر موند جیغای بدی کشید. منم رفتم که پرستارا رو خبر کنم که سه تا خانم رفتن داخل اتاقش.
– سه تا خانم؟!
– بله سه تا مگه چی شده؟
از نظرم توی این همه جمله که گفته بودم این موضوع کم اهمیت ترین بود که دکتر بهش گیر داده!
– توی اون طبقه به خاطر جلسه ی فوری رئیس بیمارستان فقط یک پرستار بود.
چشمام از اون چیزی که شنیدم داشت بزرگ و بزرگتر میشد.
– ینی چی؟ خب شاید دو تای دیگه زودتر از جلسه خارج شدن.
– نه اقا همش یه ربعه که شروع شده.
این جمله رو دکتر گفت و از جاش بلند شد و با سریع ترین حالت ممکنه خودشو به راه پله رسوند. همه جیزو کنار هم‌گذاشتم اگر واقعا سه پرستار تو طبقه نبودن پس اونایی که رفتن اتاق سها کیا بود؟!
با فهمیدن این که ممکنه الان سها در خطر باشه خودمو به طبقه ی سوم میرسونم.
دکتر توی راه رو نیست…

به پرستاری که روی میز خوابیده بود نگاه میکنم که حالا به پهلو افتاده بود و از گوشه ی لبش خون بیرون زده بود.
– لعنتی لعنتی…
بدو بدو به اتاق سها میرم که دکترو در حال احیا کردن سها میبینم دست و پام از ترس کرخت شده بود. پنجره ی اتاق بازه. خبری هم از اون سه تا پرستار نیست.
– بیا اینجا‌.
داد دکتر منی که خشک شده بودمو به حرکت وا میداره. به سها که به خاطر فشارای دست دکتر روی سینش تکون میخوره نگاه میکنم. سها لباش کاملا کبود شده و چشماش نیمه بازه.
– به حای زل زدن بهش اون کپسولو تا انتها باز کن.
به کپسول کنج اتاق نگاه میکنم. خیلی سریع سمتش میرم و تا نزدیک تخت میکشونمش.پیچ کنارشو باز میکنم و پمپ روی ماسکو به ماسکش با بدبختی وصل میکنم. روی لباس کبود و ورم کرده ی سها که قرارش میدم باد شدن ریه هاش راحت میتونستم تشخبص بدم.
-‌ از شواهد روی صورتش معلومه که با فشار سعی داشتن خفش کنن.
– چی؟!

دکتر که به خاطر احیائی که داشت انجام میداد به شدت به نفس افتاده بود گفت.
– بعدا بهت میگم الان فقط جواست باشه هر تغییری رو بهم بگی توی صورتش.
به صورت سها خیره میشم که کم کم رنگ کبودی لباش از بین میره‌ اینقدر به خودم نا مطمئن شدم که چند بار محکم پلک میزنم‌اما میبینم که قفسه سینش یهو تکون میخوره‌. تقریبا مطمئن میشم که وضعیتش داره تغییر میکنه.
– دکتر دکتر.
دکتر دست از شمردن هر بار فشار ناگهانیش برمیداره و نگاهی میکنه.
سریع دستشو روی گردن سها میزاره.نفسشو سریع بیرون میده.
– برگشت…
با شنیدن این کلمه تازه میفهمم‌که تو چه وضعیت وحشتناکی بودم.
کل تنم عرق کرده بود ضربان قلبم اینقدر شدید بود که انگار توی گلوم میزد. سرم گیج‌میرفت و آب دهنم خشک شده بود. به خاطر دقتی کا روی صورت سها داشتم روی تخت تقریبا خم شده بودم. با دستام کمک میکنم تا به عقب برم.
وقتی ساف وایمیسم سر گیجم بیشتر میشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.