خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۹۱

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

– عه عه عه سینان جی کار میکنی؟ وایسا کجا میری؟
صدای احسانه که یه لیوانم دستشه.
سرم سمتم میاد.
– دو دیقه رفتم مستراح ببین چی شد؟
– تصادف کردم.
– تورو خدا؟! ما فکر کردیم دایناسور گازت گرفته.
– مزه نریز.
کمکم میکنه و توی اتاق بر میگردیم. دستمو از دستش میکشم و روی صندلی میشینم.
– چی شد تصادف کردید؟
– هیچی حواسم به تو رفت که بهت زنگ زدم از مسیرم منحرف شدم.
– لعنت.
– راسی گفتم زنگ چرا همتون بهم زنگ زده بودید؟
– هیچی سها به هوش اومده بود.
اینقدر اینو عادی میگه که ادم دلش میخواد بگه همین؟ اما من به جای همین داد میزنم
– چی؟!
– هییییسسسسس! چرا داد میزنی؟
بدون توجه به حرف احسان از اتاق خارج‌میشم اولش یکم‌گیج مسزنم‌اما وقتی میفهمم تو بخش مراقبت اقایانم از اونجا بیرون میام و به طبقه ی پایین میرم. دم در اتاق مامان و رها رو میبینم که جشماشونو بستن. اینا دیگه چرا اینجا موندن!؟
صدای قدمامو که میشنون چشماشون باز میشه.
– عه داداش!
– سها بیداره؟
– سینان جان بهتری مادر؟
– میگم سها بیداره؟
صدام که بالا میره رها جواب میده.
– همین الان شام خورد.
– خب؟
– نمیدونم بیداره یا نه؟
بیخیال صحبت با بقیه میشم و به سمت در اتاق حرکت میکنم.

وارد اتاق میشم. اتاقم مثل اتاق خودم تقریبا تاریکه. به سمت صورت سفیدش حرکت میکنم. قلبم گروم گروم میزنه و حالمو به هم‌میریزه.

چقدر دلم واسه لجبازیاش، مسخره بازیاش، داد و بیداد کردناش تنگ شده! کنار تختش میشم و لامپ کوچیک بالا سرشو روشن میکنم. بلافاصله اخم و پیشونیش میشینه.

– سها؟ بیداری؟
بلافاصله چشماشو باز میکنه.
– هین! سینان.
– جان سینان وروجک؟
چقدر دلم برای صدا کردن اسمم توسط اون تنگ شده بود!

روی تخت میشینه و دستاشو از هم باز میکنه.
– سینان.
پر بغض اسممو صدا میکنه و بدون مکث بغلش میکنم.
بوش میکنم محکم فشارش میدم.
– دلم خیلی تنگ شده بود سها.
دست سرم خوردشو دورم محکم میکنه و حس میکنم شونم خیس میشه.

– به خودت فشار نیار عشقم.
از بغلم بیرون میارمش و اشکاشو پاک میکنم و خودمم میزارمش روی تخت.
موهای روی صورتشو کنار میزنم.
– بهتری؟‌
فین فین کنان سری تکون میده.

– اره خیلی. وقتی بیدار شدم اینقدر گشنم بود که دوس داشتم یه شترو بخورم اما الان بهترم.
– الان چی؟
– نه بهم یه شام مزخرف دادن با همون سیر شدم.
لبخندی به روش میپاشم و روی تخت کنار پهلوش میشینم.
– سینان؟‌
– جانم؟
– چی شده؟ چرا کسی نمیگه دقیقا چه اتفاقی افتاده؟

-سینان؟‌
– جانم؟
– چی شده؟ چرا کسی نمیگه دقیقا چه اتفاقی افتاده؟‌
لبخند ارومی‌میزنم و گونشو نوازش میکنم. دختر لجباز و پر انرژیی مثل سها نباید اینطوری مظلوم بیوفته روی تخت.

– کسی چیزی نگفته چون چیزی هم نمیدونه.
اخم شیرینی میکنه.
– ینی چی؟
– ینی اینکه الان کسی واقعا نمیدونه چرا تو این شکلی شدی.
– ینی دلیل افتادن من روی تخت معلوم نیست؟!

به سقف نگاه میکنم و سعی میکنم جملاتو کنار هم بچینم.
– یه جورایی هم‌مشخصه هم مشخص نیست.
-‌ ای بابا درست مثل ادم حرف بزن ببینم چی شده.
لبخندی بهش میزنم. خوبه که مثل قبلشه.
– ببین تو مسموم شدی. با یه سمی که روی عصبت تاثیر گذاشته. حدس میزنیم، ینی مطمئنیم که این اتفاق توی اون کافه افتاد.

– کدوم کافه؟
– همون که رفتیم و مونا زرگرو دیدیم.
– مونا زرگر؟!
یه جوری برخورد می کرد انگار یادش نمیاد…

– مونا کارمند شرکت سها. یادت نمیاد؟
یکم خیره خیره نگاهم میکنه جوری که انگار تو فکره.
– چرا مونا رو یادمه. چند وقت پیش رفتیم شرکت دیدمش. یه خانم‌موسنیه.

– نه سها چند وقت پیش نه سه روز پیش.
سها دستشو بند سرش میکنه و سعی میکنه فکر کنه. کم کم اخم رو پیشونیش میاد و چشماش بسته میشه.
– من چیزی یادم نیست سینان.
خیره نگاهش میکنم. چشمام بین چشماش دو دو میزنه.
– سها یکم فکر کن دختر. کافه‌. احساس خوابالودگی داشتی.
– نه سینان چیزی یادم نمیاد‌. من فقط یادمه داشتم ناهار میپختم بعدم رفتم تو اتاقم و خوابیدم.

کمی سکوت میکنه و ادامه میده.
– البته یادم‌نمیاد رفتم تو اتاقم‌یا نه اما یادمه خوابیدم.
– سها تو ناهار پختی ما باهم ناهار خوردیم. سر میز‌ گفتم میخوام برم‌پیش زرگر.

عصبی میشه و مشت بی جونی به رون پام میزنه.
– داری اذیتم میکنی؟ من چرا چیزی یادم‌نیست پس؟
– عشقم باور کن شوخی نیست. ما این کارا رو انجام دادیم. دم کافه از شیطنت گفتیم. یادت نیست؟

چشم های ترسیده ی سها لرزید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.