خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۹۰

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

در ماشین باز میشه و صدای داد یکی میاد.
– خوبید اقا؟
به صندلی با درد شدیدی که توی سرمه تکیه میدم و بهش نگاه میکنم مرد بیچاره خیلی ترسیده.
– خاک بر سرم شد داره خون میاد.
صدای زنی از پشتش شنیده میشه.
– ببین چی کار کردی؟ ده بار گفتم اروم برون زدی بچه مردمو کشتی.
از دادای زن آسی میشم و دستمو به لبه ی در میگیرم و بیرون میرم. هنوز گوشی دستمه. صدای احسانو میشنوم.
– الو؟ سینان خوبی؟ چی شده؟
از این طرف صدای داد و بیداد زن و شوهری رو میشنوم که زنه داد میزنه تو مقصری و مرده داد میزنه من مقصر نبودم اون بود!
و منی که از ضربه ی شدید سرم داره گیج میره و چشم سمت چپم تار میبینه و از بالای ابروی همون سمت خون روونه شده.
طاقت نمیارم و وقتی از ماشین میام پایین همونجا میوفتم. هنوز هوشیارم. مرد و زن هراسون سمتم میان.
– اقا خوبی؟ توروخدا حرف بزن.
– زنگ… بزنید…. به این….
و شماره ی توی گوشی رو نشون میدم. مرد گوشیو از دستم میقاپه و از پشت تاری دیدم میبینم که داره با گوشی صحبت میکنه.
خودش کمک میکنه تو ماشینش بشینم و زنشم ماشینمو به سمت کنج خیابون میرونه. با ماشین اونا به ادرسی میریم که تا وقت رسیدن بهش نمیدونم کجاست. صداها گنگن و دیدمم تاره اما هوشیارم. تکونای ماشینو میفهمم صدای باز و بسته شدن در رو هم میفهمم.

اینکه یکی هم محکم بغلم میکنه و از ماشین بیرون میکشتم رو هم میفهمم. روی تخت درازم میکنن و بعدش فقط نور روی سقفه که میبینم. گرمای دستی رو میفهمم که روی دستمه. حس‌میکنم مامانه.
خوشحالم که رسیدیم بیمارستان.
وارد یه اتاق میشیم و بعدش با سوزش دستم و حس تزریق مایعی توی دستم بیهوش میشم.

*

سه ساعت بعد
اواین جیزی که با باز شدن چشمام میبینم ساعته که داره ساعت ۱۰ و نشون میده‌. نور اتاق اینقدر کمه که مطمئن میشم ۱۰ شبه!
هیچ کس توی اتاق نیست و فقط نور کمرنگی توی اتاق از راهرو پیچیده. لراسای بیرون خودم تنمه و سرم کمی گیج میره. سرم… آخ سرم… تازه یادم میاد جی شد. من تصادف کردم و بعدش اون زن و مرد اوردنم پیش مامانینا پس من الان بیمارستانم!
از تخت بیرون میام و با همون سر گیجه سرمو از دستم‌میکشم. سوزشش اصلا اندازه ی سردردم نیست.
به سرم دست میکشم و میبینم که یا یه تور پوشیده شده. اه از نهادم بلند میشه مگه من چقدر ضربه دیدم که این شکلی پانسمانم کردن؟ یاد خون ریزی بالای چشمم میوفتم. فک‌کنم ضربه ی سختی بود!
از اتاق بیرون میرم. نور راه رو اینقدر زیاده که جشمام تیر میشه و پشت بندش سرم.

دستمو جلوی صورتم میگیرم و بعدش خیلی اروم از حرکت وایمیسم. تا جشمام عادت کنه. اروم اروم با دستی که به صورتمه و اون یکی دستم که به دیوار بند کردم تا مبادا سرم گیج بره حرکت میکنم تا به کیوسک برسم که صدای اشنایی منو وایمیسونه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.