خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۸۹

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

کمی توی جام بالا پایین میشم. کمی دو دلم شاید اصلا قضیه به این مرتبط نباشه ولی باید بگمش!
– مادرم میگفت که اون روز سها گفته سهیل مرده.
سرگرد اخم روی پیشونیش شکل میگیره.
– مرده؟
– بله مادرم گفت سها بهش گفته که این اتفاق افتاده و حالا هم فکر میکرد ممکنه این اتفاق به این قصایا مربوط بشه.
– عجب!
سکوت میکنم و به صورت در فکر فرو رفته ی سرگرد نگاه میکنم.
– قبل از هر جیز باید بریم و اون کافه رو چک کنیم بعد از اون باید یه سری اطلاعات کافی از این اقا سهیلی که گفتید پیدا کنیم.
– سهیل تو دانشگاهی که من مدرسش بودم درس میخوند راحت میشه پروندشو پیدا کرد.
– خوبه.به ساعتش نگاه میکنه و همزمان میگه
– امروز که برای انجام کارای اداری دیر شده و وقت نمیشه حکم گرفت اما فردا در اسرع وقت اقدام میکنیم.
– خیلی ممنون‌. فقط یه سوال‌.
– بفرمایید.
– شما حدس میزنید که مسموم شدن نامزد من به مرگ سهیل مربوط بوده؟
– چیزی بعید نیست. وقتی اینقدر شواهد هست که شما از عمد به اون کافه برید پس باید حتما یه دلیلی پشتش باشه. حالا شاید اون دلیل مرگ هم دانشگاهی نامزدتون باشه…. فقط اینجا مسئله ای پیش میاد.
از جام بلند میشم چون اون هم از جاش بلند میشه و به سمت جوب لباسیی که کنار میزش هست میره.
– اینکه چرا نامزدتون از این موصوع با خبر بوده.

چرا تا الان به فکر خودم‌نرسید؟!
واقعا چرا؟! چرا باید سها از مرگ سهیل با خبر باشه؟ به یه نقطه خیره ام که بالاخره صدای سرگرد منو از فکر بیرون میاره. کاپشن نظامی پوشیده و دم در ایستاده.
لپ تاپو جمع میکنم و به سمتش میرم.
– منم فردا میتونم بیام جناب سرگرد؟
– چرا؟‌
– میخوام ببینم دقیقا جرا باید توی اون کافه همچین اتفاقی بیوفته.
– اگر مساعد بود شرایط میگم‌که بیاید. البته به احتمال قوی برای شهادت اینکه اون محل واقعا محلی بوده که شما ادعا دارید نامزدتون مسموم شده باید بیاید.
– خیلی خوبه. پس منم فردا صبح میام کافه.
– باهاتون تماس میگیریم برای هماهنگی بیشتر شاید بهتر باشه از کلانتری با هم‌بریم.
– بله درست میفرمایید.
دستمو به سمتش دراز میکنم و اونم با لبخند خسته ای دستمو فشار میده و باهم از اتاقش خارج میشیم. سرباز دم در احترام نظامی میزاره که سرگرد رو بهش میگه:
– امروز مرخصی بهبودی .
– ممنون جناب سرگرد.
و بعد خوشحال تر از ما از پشت میز بلند میشه و به اون طرف راه رو میره.
از این خرکتش لبخند کجی میزنم. سرباز تفلک چقدر خسته شده بود‌.
– همیشه همینه. سربازای زیادی طی خدمتم پشت اون میز نشستن. همیشه بعد از یه ساعتی اینقدر صورتشون کسل میشه که ادم دلش میخواد زودتر مرخصشون کنه‌.

از یه جایی به بعد راهمون از هم جدا میشه و من به بیرون از ساختمون میرم. کلانتری تقریبا خیلی کم خلوت شده و من سر و صدا کمتری میشنوم. به ساعتم نگاه میکنم دقیقا ساعت ۷ بعد از ظهر رو نشون میده.
از دم در گوشی و کارت ملیمو تحویل میگیرم و خسته از همه چیز سوار ماشین میشم. کیف لپ تاپو روی صندلی میزارم و تا خود بیمارستانو بدون اهنگ میخوام برونم شاید که اعصابم اروم بگیره.
درست وسط راه بودم که یادم میوفتا گوشیمو خاموش کردم و دادم به اون سرباز دم در پس از توی جیب اورکتم درش میارم و بلافاصله بعد از روشن کردنش سیل پیام تماس بی پاسخ روی گوشیم نمایش داده میشه. یه جشمم به صفحش به چشمم به جلوم تا تصادفی نکنم.
تماسا از طرف رها، احسان و مامان هستن این نشون میده هر چیزی که باعث شده زنگ بزنن مربوط به سهاست. قلبم به تپش میوفته و استرس زیر موستم جریان پیدا میکنه. شماره ی احسانو میگیرم و ممتظرم که حواب بده که یهو با شتاب به جلو پرت میشم.
من همیشه کمربندو میبندم اما اینبار اینقدر هواسم پرت شده که کمربندو نبستم و پر شدت به شیشه ی جلو برخورد میکنم. شیشه ی نشکن ماشین فقط ترک برداشته اما خون از گوشه پیشونیم راه افتاده صدای بلند بوق پشت سری و صدای داد و صدای سینان سینان کردنای احسان باعث میشه نتونم بفهمم دقیقا چه اتفاقی افتاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.