خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۸۸

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

این بیراهه ی لعنتی باعث میشه کل سیتمای عصبیم به هم بریزه. من… سینان سعیدی استاد دانشگاه و رئیس یه شرکت بزرگ الان اینقدر درمونده شده که عشقش… عزیز دلش… دختر عموش تو تخت بیمارستانه بدون اینکه دلیل قانع کننده ای براش باشه. به کلانتری میرسم.

محوطه ی بزرگ و اسفالت مانند با ماشینای اداری و نظامی و کلی سرباز. دم در کلانتری گوشیمو تحویل میدم کارت شناسایی نشون میدم و بعد از هماهنگی با سرگرد وارد میشم. توی کلانتری هرج و مرج اینقدر زیاده که اعصابمو متشنج میکنه.

آدمی نیستم که اینقدر زود لصبی بشم اما دیدن اوضاع سها باعث میشه نتونم تحمل کنم.
طبق گفته ی یه سرباز به سمت راه پله میرم تا به یه راه روی عریض و طویل میرسم. دم در یه سرباز با میزی که روش یه پارج و تلفن و دفتر دستک هست میبینم.
– جناب سرگرد هستن؟
سرباز بهم‌نگاهی میندازه.
– اقای سعیدی؟
انگار منتظرم بودن!
– بله خودم هستم.
– بفرمایید داخل.
– ممنون.
تشکری میکنم و وارد اتاق میشم. سرگرد سرش تو یه پرونده ست و من برای اینکه بتونم حواسشو جمع کنم یه سرفه ی مصلحتی میکنم.

– اهم اهم!
سرگرد سرشو بالا میاره.
– خوش اومدید جناب سعیدی منتظرتون بدم.
– سلام وقت به خیر.
– سلام. بفرمایید.

روی صندلی چرم مشکی میشینم و به صورت ریش دار سرگرد نگاه میکنم. معلومه توی این عصر خستس.
– خب من باید دقیق چی کار کنم؟
– لطفا ایمیل ها رو به صورت کامل و با ادرس برای ما ساین کنید و در کنارش یک کپی از همشون بهم بدید.

لطفا برای صورت جلسه ها و روند اداریشم این فرم ها رو پر‌کنید.
– چشم.
فرم ها رو از دستش میگیرم و شروع به پر کردنشون میکنم.
یادم میوقته لپ تاپم رو توی ماشین جا گذاشتم. پس فرم هارو دستش میسپارم و به سمتش میرم.

– این از فرم‌ها من لپ تاپو جا گذاشتم تو ماشین اگر ممکنه برم‌بیارمش تا بقیه ی کارا رو انجام بدیم.
اول فرم هارو به صورت دقیق چک میکنه و بعدش سری تکون میده.
– باشه مشکلی نیست.
با تشکر از اتاقش خارج میشم و به طبقه ی پایین بر میگردم به سمت متشینم‌که گوشه ای پارک شده میرم، لپ تاپمو بر میدارم و برمیگردم.

توی اتاق سرگرد که میرم، همزمان با من سربازی که دم در پشت میز نشسته بود هم با یه سینی چای نزدیک میشه. روی صندلی میشینم‌که سینی رو جلوم میگیره. چای رو برمیدارم و اون به سمت سرگرد میره و چایش رو روی میز میزاره.
چای رو دستم میگیرم.
سرم کمی به خاطر ترافیک سنگین شده یه چای میتونه کمک کنه تا بهتر بشم. قندونو که روی میز میزاره بلافاصله یدونه تزش برمیدارم و چای رو داغ داغ بالا میرم.

– خب جناب سعیدی لپ تاپو اوردید؟
لپ تاپو روی میز میزارم و سرباز با یه احترام‌نظامی و سینی به بغل از اتاق خارج میشه و درو میبنده.
– بله اوردم.
فلشی رو سمتم میگیره تا بتونم ایمیل هارو اون جا ارسال کنم. یه لحظه یاد اون حرفی که مامان زد میوفتم شاید واقعا لازم باشه بهش بگم!

لپ تاپو روشن میکنم، وارد ایمیل میشم یه نسخه ی کامل ازشون به همراه ادرس ها کپی میکنم و توی فلش میریزم. عکسا و کمی هایی که مونا زرگر هم توی گوشی برام ارسال کرده رو با وایرلس به لپ تاپ‌منتقل میکنم و اونم توی فلش انتقال میدم.
فلش رو به دست سرگرد میدم و شروع میکنم به صحبت. سرگرد همونجور که داره با فلش ور میره تا به کیس کامپیوتر وصلش کنه به حرفای منم‌گوش میده.

– راستش جناب سرگرد مادرم امروز حرفای عجیبی میزد.
– چی؟
– میگفت روزی که سها برگشته خونه باهاش در مورد یه چیز هایی صحبت کرده.
– چه چیز هایی.
– سها توی دانشگاه یه خواستگار خیلی سمج داشت. اسمش سهیل بود.
– خب؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.