خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۸۴

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

– اتاق ۴۵۶ هستن. بخش مراقبت ویژه طبقه ی دوم.
تشکر میکنیم و به سمت اتاق سها روونه میشیم.
رها و احسان عقب تر دارن راه میرن و من و مامان جلوتریم.

مامان خیلی اروم پچ پچ میکنه.
– بگو ببینم قصیه چیه؟
– سم…
– سم؟!
– اره. امروز بیست دیقه قبل از اینکه بیاید دکتر گفت چه سمی بوده. گفت امروز به هوش میاد.

– خب الهی شکر. حالا چه سمی بوده؟
– دقیق نفهمیدم فقط اینو فهمیدم که هم روی خونش تاثیر گذاشته هم روی اعصابش.

– یا امام رضا خودت ختم به خیرش کن.
– مامان؟
– جانم؟
– تو دیشب یه چیزی گفتی.
– چی گفتم؟

– گفتی روری که سها اومده بود خونه بهت یه چیزایی گفته.
– اره.
– خب چیا گفته؟
– چطور؟ .
– صبح زنگ زدم زرگری.

– همون که دیروز با سها رفتید دیدنش؟
– اره.
– خب؟
– بهم گفت ایمیل جعلی اون ادرس رو بهش داده.
– کدوم ادرس؟
– ادرس کافه دیگه.
– اهاااا…
مامان کمی‌مکث میکنه و به فکر میره انگار‌که داره دو دوتا چهارتا میکنه.

– ینی میخوای بگی…
انگار که به یه نتیجه ی مهم رسیده باشه میایسته و مکث میکنه‌.
– اره. دقیقا همین فکرو دارم‌که تو ذهنت هست.

– اخه کی؟ چرا باید بخوان سها رو مسموم کنن؟
– نمیدونم مامان.
– سینان؟
– جانم مامان؟
– سهیلو میشناسی؟

به فکر فرو میرم…
سهیل، سهیل،سهیل…
نه همچین اسمی یادم‌نمیاد.

مامان که میبینه یادم‌نمیاد ادامه میده.
– بابا همون که خواستگار سها بود.
اخم میکنم حالا یه چیزایی یادم میاد.

– اها خب؟
– خب به جمالت. اون مرده.
تقریبا به طبقه ی دوم‌رسیدیم.
– چی؟! مرده؟!
– اره‌
– ینی چی؟

– نمیدونم سها روزی که اومد و من مجبورتون کردم برید بیرون تا دوتایی با هم صحبت کنیم بهم گفت.

– میشه بگی دقیق چی گفت؟

حالا بزار اول بریم این دخترمونو ببینیم میام میگم.

مامان هنوزم دو دل بود از اینکه بهم بگه.
کلافه چنگی‌به موهام‌میزنم.
وارد بخش میشیم.
پرستار ها بهمون گان مخصوص میدن و بعد از استریل کردنمون اجازه میدن بریم داخل.

رنگ به رو نداره…
وقتی میبینمش تازه حس میکنم‌چقدر دلم براش تنگ شده…
پیشونیش خیس عرق شده و موهای سیاهش به پیشونیش چسبیده.

رها به گریه میوفته و با تذکر پرستارا سعی میکنه اروم فقط اشک بریزه.

مامانم بالای سرش دعا میخونه.
احسان سعی میکنه رها رو اروم کنه.
فقط منم که دارم خیره نگاهش میکنم و حس میکنم‌یکی به قلبم چنگ میزنه.

من به طرز عجیبی حس میکنم که مقصر اصلی حال حالای سها منم.
اگر‌ نیلا نبود، اگر سها نمیرفت، اگر… اگر‌..اگر…
همه ی این اگر ها تقصیر منه.

مشتم دقیقا مثل قلبم تو هم میره.
مهم نیست کی اینجاست… مهم نیست جلوی چشم رها، احسان و حتی مامان هستم.

مهم اینه که دلم میخواد ببوسمش.
پس به جلو خم‌میشم.
پیشونی لرق کردشو میبوسم.
دم گوشش نجوا میکنم:

– بیدار شو و بهم بگو چرا اینجوری شده وروجک من…
– اقا؟ آقا داری چی کار میکنی بیا عقب.

پرستاری که چهار چشمی مراقب بود تا ما دست از پا خطا نکنیم جلو میاد.
– آقا بیاید عقب لطفا بیمارتون شرایط‌خاصی داره هر‌گونه گرد و لطر میتونه براش مضر باشه.

پرستار حق داشت عطر من تا مدت های زیادی میموند و حدس میزنم‌برای همین میگفت بیام عقب.

معذرت میخوام و عقب میکشم.
به بقیه نگاه میکنم.
احسان با لبخند نگاهم میکنه مامان با مهربونی و رها هم ارومه.

– دیگه بریم. موندنمون اینجا دردی رو دوا نمیکنه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.