خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۸۱

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

با کف دست به پیشونیش میکوبم.
– پاک یادم‌رفته بود.

– الهی قربونم بری پاشو پاشو یه زنگ بزن بهش ببین حال پیرزن چطوره.

– باشه. گوشیم تو جیب کتم توی ماشینه میری بیاری؟

احسان سری تکون میده و از اتاق میره.
باید به مامان زنگ بزنم تا از روزی بگه که سها اومد.

گفت اون روز سها چیزی گفته که ممکنه مربوط به حال الانش باشه.

به موهام چنگ میزنم که احسان میاد داخل.

– بیا.
گوشی رو سمتم‌میگیره.
– احسان میگم یه چیزی.
– چی؟
– ممکنه سها مشکلی داشته که به من‌نگفته؟ مثلا دانشگاه.

– با این افکار میخوای از زیر بار زنگ زدن به زرگری بیای بیرون؟
– نه فقط…

– فقط چی؟
– میترسم این کار اشتباه باشه.
– ای بابا فس فس نکن دیگه. زنگ بزن خلاص کن مارو.

– باشه بابا.
گوشی رو روشن میکنم. سا تماس بی پاسخ از خونه داشتم.
بیخیال اونا میشم و شماره ی مینا زرگرو پیدا میکنم.

چهارمین بوق صدای زرگرو میشنوم.
– سلام پسرم. صبحت به خیر‌.
– سلام خانم زرگر صبح شماهم به خیر.
– کاری داشتی پسرم؟

-غرض از مزاحمت زنگ زدم حالتونو بپرسم.

احسان با دست به پیشونیش میپوشه و جوری که صداش نیاد لب میزنه:
– خاک برسرت. گند میزنی چرا؟

دستمو به نشانه چی بگم توی هوا تکون میدم که شروع میکنه به ادا در اوردن.

دست و پا شکسته میفهمم که میگه از کارای شرکت بپرسم.

– شکر پسرم خوبم. شما و نامزدت خوبید؟
– شکر خوبیم.
– خانم زرگر؟ کارای معوقه ی شرکت انجام شده؟

– بله مهندس همین پیش پای شما پیگیرش شدم. چطور؟

– هیچی اخه ممکنه من چند روزی نباشم.
– باشه مهندس خیالتون راحت همه چیز تحت کنترله. فقط…

– فقط چی؟
– دیروز یه نامه مبنی بر این داشتید که قرار رو توی اون کافه بزاریم. اما الان چک کردم دیدم حتی ایمیلتون رو چک نکرده بودید!

در جا خشکم‌میزنه!

ینی چی؟!
من نانه داشتم‌تا توی اون کافه قرار بزاریم؟
خود زرگر ادرس نداده بود ینی؟

احسان که قیافمو میبینه بال بال میزنه که چی شده.
– میشه بیشتر توضیح بدی؟

– من دیروز ایمیل خودم‌رو اخرای ساعت چک‌کردم دیدم از طرف شما با یه ایمیل دیگه برام ادرس کافه فرستاده شده و زیرش نوشته بودید که اکانت جدید ایمیلتونه… اما امروز که برای کارای معوقه ایمیل خودتون رو چک کردم دیدم اصلا فعالیت نداشتید و یکی هم به اسم من براتون ایمیل اون ادرس رو زده.

سکوت میکنه و کمی بعد ادامه میده.
– خودمم شوکه شدم اگر امروز زنگ نمیزدید من زنگ‌میزدم چون به نظرم این یکم‌مشکوکه‌.

مینا راست میگفت مشکوک نبود خیلی مشکوک بود. چرا که سها همین الان به خاطر همین موضوع روی تخت خوابیده.

– لطفا آیدی اون ایمیلو برام بفرس متنا رو به همراه عکس برام ارسال کن.
– چشم.

– ممنون.
– میگم اقای سعیدی؟
– بله؟
– حالتون خوبه؟

– خوبم خانم. فقط زودتر کارا رو انجام بدید من منتظرم.
– بله چشم.

با خداحفظی خیلی کوتاهی قطع میکنم و به چشمای وق زده ی احسان نگاه میکنم.

– سینان چرا رنگ شده مثل گچ؟
– احسان هر چی هست کار اون‌ کافست.

– چطور؟
همه چیزو برای احسان توضیح میدم و احسانم رنگ از رخش میپره.
حق داریم. هر دو حق داریم.

اخه کار کی میتونه باشه؟

چرا یکی میخواسته ما رو اونجا بکشونه؟
چرا یکی قصد ازار سها رو داشته؟

– تا جایی که یادمه سها دشمن نداشت. همه سها رو دوس داشتن و دارن!

– اینو منو تو میگیم. مطمئنا یه جایی یه دشمنیی بوده که ما خبر نداریم احسان.

– سینان هر چی هست به زمانی بر میگرده که سها غیبش زده بود.

– اره درسته. باید از اون تایم یه چیزایی پیدا کنیم.

– سرمت که تموم شد میریم پیش دکتر شاید جواب سم شناسی اومده باشه.

– اوکی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.