خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۷۹

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

ساندویچو میگیرم و میخورم.
بعد به ساعت نگاه میکنم ساعت ده و نیم شب زنگ بزنم به پیر‌زن چی بگم‌اخه؟

– خب دیگه برو بزنگ.
– دیر نیست؟
احسان به ساعتش نگاه میکنه.
– چرا به نظرم دیره.
– پس‌میگی چه کنیم؟
– هیچی بریم بخوابیم تا فردا صبح.

– خوابم‌نمیبره.
– چشماتم‌ببندی خودش نعمته.
هر دو به سمت ماشین میریم‌و داخل ماشین میخوابیم.
احسان جای راننده و من جای شاگرد.
– احسان؟

– هوم؟
– به قول خودت هوم و زهر انار بگو ببینم تو میگی‌کار کیه؟

– به نظرم کار یه پیر زن‌نمیتونه باشه. کار از کافه شروع شده.

– منم همین ایده رو دارم.
– نگران مونا شدم.
– نکنه رو پیر‌زن کراش داری؟
– خفه شو سینان پیرزن بنده خدا اگر طوریش بشه چی؟

– اگر هدفش طرف سها باشه کاری با مونا نداره.
– اینم حرفیه.

– خیله خب تو بگیر بخواب من هستم.
– باشه شب به خیر سینان.

تعارفم اومد نیومد داره ولی گویا این احسان علاقه ای به تعارف نداره و این به نظرم هم‌خوب بود و هم بد‌.

#سها

انگار که مومیایی کرده باشنم. کل بدنم لمس شده و نمی تونم تکون بدم خودمو.
انگار که یه سنگ قبر روی سینم باشه نفسم بالا نمیاد.

یه شئ سرد روی گلوم قرار میگیره.

میخوام داد بزنم تو کی هستی ولی کسی صدامو نمیشنوه حتی خودم!
– چطوری عروسک؟

صورتش سیاه بود همه چی سیاه بود فقط یه نور ریز از بالا میوفتاد روی صورتم و نمیزاشت چشمامو درست باز کنم.

تنم توی کوره ی اتیش میسوخت و اون چاقو روی گردنم فشرده میشد.
پوست گلوم با یه صدای که انگار دارن گوشت قربونی میبرن بریده شد.
خون جاری روی بدنم رو حس میکردم اما تکون نمیتونستم بخورم.

یهو همون کسی که گلومو بریده بود نزدیکم‌میشه.
خیلی نزدیکم‌میشه.
اینقدر نزدیک که از نفس سردش تنم یخ میکنه.
اما اصلا صورتشو نمیتونم ببینم.

قدش خیلی بلنده انگار هر لحظه کش‌میاد.
صدام اصلا در نمیاد.
به گریه میوفتم اما بازم صدام در نمیاد.
شروع میکنم خدارو صدا زدن که این بار صدام بلند میشه.

قربونت برم خدااا رحم‌کردی بهم.
حالا خدارو بلند صدا میزنم و اون مرد بی توجه بهم شروع میکنه حرف زدن.

– میدونی چرا اینجام؟
انگار‌کر شده چون صدای منو نمیشنوه.
– اومدم که پارت کنم.
بعد از پوست کفن بسازم.
– میدونی برای کی؟
من فقط خدارو صدا میزنم و گریه میکنم.
نزدیکم میشه خونی که روی گردن و قفسه ی سینم حرکت میکنه رو لیس میزنه تازه اونجا میفهمم که اصلا پوششی ندارم و سینه هام‌ لخته.

تنم منقبض میشه و دستایی که پشتم بستن رو مشت میکنم.
– برای سینان. میخوام کفن پوستی رو برای سینان نگه دارم و وقتی که اونو تیکه تیکه کردم خورده هاشو بریزم توی پوست تو.

تنم به لرزه در میاد اما کی میتونه بگه ایتجا چه خبره؟

حالا فقط اسم سینان رو صدا میزنم.
اون صورت تمامن سیاه لباشو کنار گلوم میزاره جایی که برش خورده محکم‌میمکه.

حالا فقط درد دارم.
با درد اسم سینان رو یکی در میون داد میزنم.

سینان تووخدا نجاتم بده.
میخوام اینو خیلی کامل بگم‌اما اینقدر این صورتک سیاه و ترسناک خودشو بهم فشار میده که انگار میخواد خودشو از رگ گردنم وارد بدنم کنه.
حس میکنم‌یکم دیگه راه نفسم بسته میشه.

جمله ها رو تیکه تیکه میگم.
خدارو فریاد میزنم و گریه میکنم.

در نهایت اینقدر خودشو توی گردنم فشار میده که حس میکنم روحش‌میاد توی بدنم و راه زندگی‌منو میبنده.

و بعد بوق ممتد زندگی….

*

#سینان
صبح با سر درد بدی از توی ماشین بلند میشم.
بدنمم درد میکنه و خشک شده. به صورت غرق در خواب احسان نگاه میکنم که چجوری با دهن باز خوابیده.

بیخیال بیدار کردنش میشم و بیرون میرم.
هوا سرد تر از دیروزه.
بدون هیچ مکثی به سمت بیمارستان میرم.

به محض ورودم یه پرستاری رو میبینم که میخواد بیاد سمتم.
– اقای سعیدی دکتر کارتون داره.

اضطراب صورت پرستار اضطراب من را هم زیاد می کند.
به سمت اتاق دکتر شوکتی می روم.
به محض سلام شروع میکند.

– حدود نیم ساعت پیش بیمارتون رفلاکس خونی داشتن. باید فرم درخواست خون پر کنید.
ما خون رو براشون استفاده کردیم ولی این فرم باید زودتر پر بشه تا واحد های بیشتری براشون تعلق بگیره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.