خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۷۲

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

به صورت ترسیدم خندید. ینی اینقدر ضایع بودم؟!
دستشو دور کمرم حلقه میکنه و با هم به سمت ماشینش میریم.

– خب خانم خانما از کجا شروع کنم؟
خودمو به کوچه ی علی چپ زدم.
– چیو شروع کنی؟

– اَی آدم زرنگ… خوردن جناب عالی رو خوشگله‌.
– دست بزنی جیغ میزنم.

بلند خندید و دل منو با خودش برد به یه جشن…
جشن پروانه های عاشق دور قلبم.

– گفته بودم تنها بشیم دارم برات.
– بیخود…
– خیلی هم باخوده خوشگله.
هوفی میکشم و روسری کرم رنگمو درست میکنم.
– اصلا که چی الان میخوای چیکار کنی؟

– اینکار..‌
و به سرعت انگار‌که منتظر بود اینو بگم دستشو میزاره زیر چونمو کمی صورتمو بالا میکشه و به کسری از ثانیه نمیکشه که لبامو با لباش گرم میکنه.

قلبم توی سینم‌میزنه. احساس میکنم قراره که حجم انبوهی از پروانه های عاشق توی مغزم به رقص در بیان و من بمیرم.

وقتی جدا میشه چشماش میخنده.
– آخیش.
– سینان!

– جان سینان‌..
این استاد بی ادب بی شرم قرار بود تا کجا منو عاشق خودش بکنه؟ تا خورشید؟

لبه های کت مشکیشو به هم نزدیک میکنه و ماشین رو به حرکت در میاره.

آهنگ ملایمی که پخش میشه باعث اینه که سرم رو به شیشه بچسبونم و گرمای مغزمو که حاصل از اون بوسه هستش به سرمای شیشه بسپارم.

این اولین بوسه ای نبود که سینان منو مجبورش می کرد.

ولی این اولین باری بود که دلم‌میخواست سینان ادامش بده.
به طرز عجیبی بی حیا شده بودم و دلم میخواست که باهاش لحظات خوبی رو بگذرونم.

اینقدر توی این افکار غرق شدم که چشمام سنگین شده بود. راه خیلی طولانی نبود اما من حس سنگینی داشتم.

مخلوطی از احساسات شده بودم.
احساس شیرین و دلچسبی که نمیدونستم منشاش چی بود.

شاید اون بوسه هوم؟
بوسه ی قبلی کی بود؟!
یادمه دقیقا زمانی که تازه برگشته بودم خونه ی عمو.
همون روز که نیلا هم بود ولی زود رفت.

با فکر به نیلا سرم رو چرخوندم سمت سینان.
– سینان؟
– جانم؟
ابرو هام بالا پرید‌.

خیلی وقت بود که اینقدر پر مهر جوابمو وقتی اسمشو صدا زده بودم نداده بود.

لبخمد کجی زد که ماهیچه ی بی مصرف قلبمو به بازی میگرفت.
– چیه چرا این جوری نگام‌میکنی؟

– دلم برات تنگ شده بود.
ماشینو یه گوشه پارک کرد ولی من میل زیادی داشتم تا ماشین توی حرکت باشه.

انگار که این حرکت ماشین برام حکم گهواره داشت و میتونستم راحت بخوابم‌.
حتم داشتم چشمام کوچیک شده….

ماشین که پارک شد سینان خیره تر از قبل نگاهم کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.