خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۷۰

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

خنده ریزی کرد و سوییچ رو دستم داد:
_باشه برو کوآلا.
چشم غره رفتم و ایش نثارش کردم.
از کلاس بیرون رفتم و یک راست وارد حیاط شدم.
پشت ماشین شدم و به حرکت در آوردمش.
به خونه که رسیدم نگهش داشتم و از ماشین پیاده شدم.
وارد خونه که شدم زنعمو رو صدا زدم:
_من اومدم…
بعد از در آوردن کفشا وارد آشپزخونه شدم. بوی همبرگر میومد
_به به همبرگر.
زنعمو به طرفم برگشت و خندید:
_شکمو.
لبخند پهنی زدمو گفتم:
_گشنمه به جان خودم‌.
_سینان کجاست؟
_دانشگاه سوییچ رو بهم داد با ماشین بیام خونه.
_باشه دخترم‌تو زنگ بزن بهش که کی میاد خونه.
_باشه.
از آشپز خونه بیرون رفتم و گوشیم‌رو از جیبم در آوردم، شماره سینان رو گرفتم بعد دو بوق جواب داد:
_جونم؟
_سلام سینان، کی میای خونه؟
_نیم‌ساعت دیگه اونجام.

_زود بیا گشنمه
خندید و تلفن رو قطع کرد:
_گفت کی میاد؟
_نیم‌ساعت دیگه میرسه.
به سمت اتاق رفتم و لباس‌های بیرونم رو با تاب و شلوارک سورمه‌ای عوض کردم.
موهام رو گوجه‌ای بستم‌و روی تخت دراز کشیدم…

*****

صدای سینان‌رو از پایین شنیدم‌از جا پریدم و پایین رفتم،سریع بغلش پریدم.
اونم دستش رو دور کمرم‌انداخت و من رو چرخوند.
_سلام گوجه.
بهش نگاه کردم و نیشم رو تا بناگوش باز کردم:
_سلام گوریل.
از بغلش بیرون اومدم‌سینان بعد از عوض کردن لباساش، به آشپزخونه اومد.
همگی دور هم نشستیم، و مشغول خوردن شدیم.
قلبی از نوشابه‌ام خوردم، که سینان‌ گفت:
_امروز با مونا قرار دارم.
لقمه تو دهنم موند:
_مونا کیه؟
ازحسادت داشتم‌ می‌مردم:
_یکی از کارکنای مسن شرکت حسود.
_من حسود نیستم.
_پس اونی که الان تو‌چشاش حسودی موج می‌زنه کیه؟
به غذا خوردن ادامه دادم و محلش نکردم…
_حسود حسود هرگز نیاسود امروز تو هم باهام بیا.
قند تو دلم آب شد:
_از خدامه عزیزم

خندید و سر تکون داد منم لبخند پیروزمندانه‌ای زدم.
وقتی غذا تموم شد بشقاب ها رو جمع کردیم‌و ظرفا رو شستم.
_سها زودباش حاضر شو.
اخرین ظرف رو سرجاش گذاشتم دستکش‌ها رو از دستم در آوردم:
_باشه اومدم.
از آشپزخونه بیرون رفتم، وارد اتاق شدم، امروز چی بپوشم؟؟
هوف، کمد رو باز کردم و یه مانتوی کرم رنگ و یه شلوار ماچه گشاد کرم و روسری کرم رنگم رو سرم کردم…
کمی آرایش کردم و از اتاق بیرون رفتم.
از پله‌ها که پایین رفتم سینان به مبل تکیه داده بود.
اوه چه تیپی زده بود، یه بولیز آبی آسمونی که به تنش چسبیده بود و یه کت مشکی و شلوار جین طوسی رنگ.
از پله‌ها پایین رفتم و پالتوی کرم رنگم رو برداشتم.
از خونه بیرو رفتیم پوتین های کرم رنگم رو پوشیدم و به سمت ماشین رفتیم سوار شدیم:
_امروز باید حسابی حواسم بهت باشه. خیلی خوردنی شدی…
اداش رو در آوردم و گفتم:
_یکی باید حواسش به تو باشه.
_باهم تنها می‌شیم که عشقم.
_خداروشکر هنوز تنها نشدیم.
لبخند خبیثی زد و گفت:
_منتظر باش.

یک دیدگاه

  1. اخه نمیفهمم این رمان چرا انگد چرته اصلا چیشد چرا انگد زود آشتی کردن چیشد قراربود محمدو مادرشون دعوت کنن اصلا رها و آرمان کجای داستانن نیلا چیشد ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.