خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۶۱

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

لب گزید و بغض ‌کرده گفت.
_رها…یه قرص بیار برای سها…
زیر بغلم رو گرفت و با کمکش بلند شدم.
اصلا دلم نمیخواست چشمم به چشمای اون نیلای مزخرف و سینان عوضی بیوفته چون میدونستم که قاط میزنم و همه ارو به آتیش میکشم!
منظورم از همه فقط ما سه تا بود…
قرص رو خوردم که سر دردم و تسکین بده و آروم بگیره.
روی مبل دراز کشیدم و سرم و رو پاهای زن عمو گذاشتم.
پاهام و تا جایی که امکان داشت جمع کردم که جام بشه.
اشاره ای به بقیه کرد که برن و مارو تنها بزارن.
وقتی تنهای تنها شدیم، دستی توی موهام کشید.
_کجا رفتی سها!؟؟چرا رفتی!؟چرا یه نامه فقط گذاشتی!؟
چشمه اشکم جوشید و اون قطرات مزاحم دوباره سرازیر شدن.
_نپرس زن عمو…خیلی خیلی…سخت گذشت.همه اش یه کابوس بود!
_چرا رفتی!؟چرا تنها موندی که مثل کابوس بگذره!؟؟؟؟چرا!؟
اشکام و پس زدم ولی بغضم بیشتر و بیشتر شد.
صدام از ته چاه درمیومد و وسطش هق هقم روی اعصابم بود.
_خیلی…عذاب کشیدم!من…من خودم به خواسته خودم نرفتم.قسم میخورم از روی خوشی نرفتم!!مجبورم کردن..مجبور شدم‌ زن عمو.
_برام توضیح بده…چون هرچی فکر میکنم…دلیلی که باید داشته باشه ارو پیدا نمیکنم!!!
صورتم و پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم که این بغضم بره و بتونم یه نفسی بکشم.
_سه…سهیل و یادتونه!؟
_سهیل…!؟
_آره…همونی که تو دانشگاه…خاطر خواهم بود.اون خواستگاری که پدرم قبولش نکرد.
_سهیل!!!آره آره یادمه.همونی که پدرش از اون خلافکارای درجه یک بود.
_آره…همون عوضی.
هینی کشید و چنگی به گونه اش زد.
_اون پدرسگ تورو چیکارت کرد سها!؟

نگاهم و ازش دزدیدم.
_خیلی کارا کرد…نامردی کرد…من قصد نداشتم برم.فکر رفتن تو سرم نبود به خدا! تا اینکه اون عوضی از خدا بی خبر نمیدونم چجوری شمارم و گیر اورد و بهم پیام داد.اوایل نشناختم و اهمیت ندادم.ولی بعدش جدی تر شد و شناختمش!!!اون آخرین پیام تهدید آمیزش نبود!پا تو خونه اتون گذاشت…وقتی که کسی نبود!!!شما و عمو خارج بودید و رها با آرمان بیرون بود.سینان هم که کلاس داشت! و منم توی خونه تنها موندم. وارد خونه شد و تهدید کرد.
به اینجا که رسیدم، سکوت کردم.
_چی شد سها!؟نمیخوای ادامه بدی!؟؟
از فکر بیرون اومدم و سعی ‌کردم بدون گفتن جزئیات بقیه اش رو بازگو کنم.
_خب…بهم گفت که…اگه با من نیای…اگه نیای…
و باز هم مکث…لعنت به این لکنت و نتونستن!!!
_اگه نری چی!؟؟؟سها نصفه جون شدم خب…
_گ…گفت که…گفت من…سینان رو میکشم!!!
چشماش قد نعلبکی شد و با صدای بلند پرسید.
_چی!؟؟؟
جوابی بهش ندادم.
_اون چی گفت!؟؟؟مگه شهر هرته؟؟ای خدا…سها…وای باورم نمیشه!
_چی و زن عمو!؟
_چرا سینان!؟چرا پسر من؟
فکم و منقبض کردم و دندونام و چفت کردم بهم.
_چون…چون من…
_چرا اون، تورو با سینان تهدید کرد!؟؟چرا برادرت نه!؟؟؟
کای خدای فهمید…
میدونستم زن باهوشیه و زود مطلب رو میگیره…
وای خدایا من و آب کن!
_سها…هنوزم سینان و دوست داری!؟
انگار که جمله اش بیشتر رنگ و بوی خبری رو میداد تا پرسشی!
چی جواب میدادم!؟
میگفتم آره زن عمو!؟آره قشنگم؟منه خر هنوزم عاشق پسرتونم؟بعد از اون همه کثافت کاری من هنوز پاش هستم!؟
اینارو میگفتم!؟

_سها!؟میگن سکوت علامت رضاست…ولی من بهس اعتقادی ندارم…میخوام از زبون خودت بشنوم!
_چی…چی و میخواید بشنوید زن عمو!؟
_یه سوال پرسیدم…جواب اون رو میخوام بشنوم!
لبخند تلخی زدم.
_متاسفانه…حتی اگه به مزاجتون خوش نیادش، مجبورم چواب سوالتون و بدون دروغ بگم…و بدون دروغ گفتن هم یعنی رک بودن!پس…آره…آره زن عمو.من…من هنوزم میخوامش!
با آرامش عجیبی پرسید.
_هنوز هم!؟
دیگه چیزی نگفتم…
_پس الکی اون سهیل عوضی دست روی پسر من نزاشته!
واکنش غیر طبیعی ای نشون نداد…
مثل اینکه بگه نباید عاشق پسرم باشی و اینجوری و اونجوری و…
حتی دپرس هم نشد و من و پس نزد…
زن با شعوری بود…
هرچی بیشتر باهاش تنهایی گپ میزنم، بیشتر از قبل هم باهاش آشنا میشم.
دستی توی موهام کشید و نوازششون کرد.
_ادامه بده سها…
_گفتنشون آسون نیست زن عمو…زمان بهم بده!زمان بده که جملاتم و کنار هم ردیف کنم و بگم که چجوری گذشت…
_نه…نمیخوام زمان بدم چون وارد قسمتای فرعی هم میشی..‌.خلاصه و مختصر برام توضیح بده!میگی که زجر اوره پس منم نمیخوام با زمانی که بهت میدم، وارد گذشته بشی و خودت و اذیت کنی…
سرم و تکون دادم.
_خیلی ممنونم…ممنونم از درک بالاتون.کاش…کاشکی فقط پیشم بودید.کاش!
چشمام تار شد ولی سریع جلوی خودم رو گرفتم.
_لعنت به سهیله عوضی.اگه دستم بهش برسه…میدمش پلیس تا عمر داره بگه غلط کردم.
_اون مرده زن عمو!
_چی!؟
چنان شوکه شد و گفت چی که منم ترسیدم که واقعا سهیل مرده یا من دارم دروغ میگم…
_چطوری مرد!؟؟؟سها…سها نکنه…سها تو…!؟
_نه نه نه…نه زن‌ عمو نه.
سر دردم بهتر شده بود.
برای همین سر از روی پاهاش برداشتم و کنارش نشستم.
_خب…من دیدم که اون قصدش جدیه، منم گفتم میرم جایی که دستش بهم نرسه! و نخواد آسیبی به سینان بزنه.به خیاله خودم که دو نشون و با یه تیر میزنم!اما نشد…نشد و اون روزا بدترین و افتضاح ترین روزای من بودن. کابوس شبای الانم… و خاطره ای بد و تلخ برای آینده ام!

2 دیدگاه

  1. میشه یکم زود تر پارت ها رو بزارید مارو از خماری در بیارید ممنون مبشم 😭😒😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.